گفتار بيست و چهارم
(اين گفتار عبارت است از پنج شاخه با دقت كامل شاخه چهارم را بنگر و به شاخه پنجم دست آويز باش و براي چشيدن ميوه آن بالا برو)
بسم الله الرحمن الرحيم(الله لا اله الا هو له الاسماء الحسني)
سورة طه ايه8
خدا پروردگاري است كه جز او معبودي به حق نيست و داراي نامهاي نيك است
به پنج شاخه از يك حقيقت از حقايق والا و جليل اين آيه شريف اشاه ميكنيم.
شاخه اول
هر آينه سلطان در دواير حكومت خود داراي عنوانهاي مختلف در ميان طبقات رعاياي خود داراي اوصافي متفاوت و در مراتب سلطنتش داراي نامها و علاماتي متنوع است. مثلاً در دواير عدل نام حاكم عادل دارد. و در دواير مدني عنوان سلطان را دارد. در حاليكه در دوائر نظامي نام فرمانده كل را دارد و در دواير شرعي عنوان خليفه را دارد و ساير نامها و عناوين نيز چنين است... او در هر يك از دواير دولتش مقام و ميزي به منزلة تخت معنوي دارد. و بر اين مبنا ممكن است همين سلطان يكتا در دواير همان سلطنت داراي هزار و يك نام باشد. و در مراتب طبقات حكومت داراي هزار و يك تخت از تختهاي متداخل در يكديگر باشد حتي انگار همان حاكم در هر دايره از دواير دولتش موجود و حاضر است. به وسيلة تماس مخصوص و با شخصيت معنويش از آنچه در آن جريان دارد آگاه است. و بر مبناي قانون و نظم و مقررات و به وسيلة نمايندگانش در هر طبقه از طبقات ناظر و شاهد است. و از پشت پرده با حكمت و علم و نيرويش هر مرتبه از مراتب را مراقب است و آن را اداره ميكند. در هر دايره مركزي مخصوص به او و موقعيتي خاص او مقرر است. احكامش مختلف و طبقاتش متفاوت است.
بدين ترتيب پروردگار عالميان كه سلطان ازل و ابد است، در ضمن مراتب ربوبيتش داراي شؤون و عناويني مختلف است. اما با يكديگر نمايان ميشوند. و در ضمن دواير الوهيتش علامات و اسمهاي متفاوت دارد، اما در يكديگر مشاهده ميشوند. و در ضمن اقدامات عظيمش تجليات و جلوههاي مختلف دارد. اما با هم شباهت دارند. و در ضمن تصرفات قدرتش عناويني متنوع دارد. اما در يكديگر نمايان ميشوند. و در ضمن اعمالش تصرفاتي متباين دارد. اما يكديگر را تكميل ميكنند. و در ضمن صنعت و مصنوعاتش پروردگاري با هيبت و متفاوت دارد اما هر يك ديگري را نشان ميدهد.
و با وجود اين عنواني از عناوين اسمي از اسماء نيك در هر عالم از عوالم وجود و در هر يك از طوايفش متجلي ميشود. و همان اسم در آن دايره حاكمي مسلط ميگردد و بقية اسماء تابع بلكه در آن مندرج ميشوند.
آنگاه همان اسم در هر طبقه از طبقات مخلوقات، اعم از كوچك و بزرگ، اندك و زياد و خاص يا عام، تجلي پروردگاري مخصوص را دارد. به اين معني كه آن اسم اگرچه به همه چيز احاطه دارد و عام است، اما با قصد و اهميت فراوان به يك چيز متوجه است. حتي انگار همان اسم فقط و بالذات و عيناً به آن چيز متوجه است و گو اينكه به آن چيز اختصاص دارد.
علاوه بر آن يقيناً خالق جليل با اينكه داراي هفتاد هزار حجاب نوراني است به همه چيز نزديك است. ميتواني به مقايسة آن بپردازي ـ مثلاً ـ از حجابهاي موجود در مراتب اسم خالق در ابتدا از تجلي اسم خالق براي تو ـ همان مرتبة جزيي مربوط به مخلوقيت در اسم خالق ـ تا انتهاي مرتبة كبري براي خالق جميع عالميان، همان عنوان اعظم. به اين معني تو ميتواني به نهايت تجليات اسم خالق برسي و از دروازه مخلوقيت وارد آن بشوي. به شرطي كه كائنات را پشت سر خود بگذاري، و در اين موقع به دايرة صفات نزديك ميشوي.
به سبب وجود منافذ در حجابها و تبادل نظر در امور، وارونه شدن در اسماء و تداخل در توضيح و بيان و در هم آميختن در عنوانها و همگوني در نمايان شدن و پشتيباني در تصرفات و ياوري در امور پروردگاري بر آنكه خدا او را به يكي از موارد مذكور آشنا كرده است لازم است ديگر اسماء و عناوين و امور را انكار نكند بلكه به يقين درك ميشود كه عين همان است. وگرنه اگر از تجليات اسماء ديگر محجوب بماند و از تجلي اسمي به اسمي ديگر منتقل نشود، زيانمند ميشود.
پس مثلاً: اگر اثر اسم خالق توانمند را ببيند، و اثر اسم عليم را نبيند در گمراهي طبيعت سقوط خواهد كرد. از اين رو بايد به اطراف نظر بيندازد و ببيند خدا همان است. و تجلي او در همه چيز مشاهده ميشود. و گوشش از همه چيز: (قل هو الله احد) را ميشنود و به آن گوش فراميدهد و زبانش دائماً لا اله الا الله را تكرار ميكند و اعلام ميدارد: (لا اله الا هو برابر ميزند عالم) به دين ترتيب قرآن كريم با اين آيه شريف (الله لا اله الا هو له اسماء الحسني) به حقايق مذكور اشاره ميكند.
اگر ميخواهي آن حقايق بلند مايه را از نزديك مشاهده كني به درياي مواج و سرزميني تكان خورده و زلزله زده برو و از آنها بپرس چه ميگوئيد؟ حتماً خواهي شنيد آنها ندا ميدهند يا جليل، يا جليل، يا عزيز يا جبار.
آنگاه به سراغ جوجه و حيوانات كوچولو برو كه در دريا يا روي زمين زندگي ميكنند و در كمال شفقت و رحمت پرورده ميشوند. و از آنها بپرس چه ميگوييد؟ حتماً آنها زمزمه كنان ميگويند: يا جميل يا جميل... يا رحيم يا رحيم*.
پس به آسمان گوش كن كه چگونه نداي: يا جليل ذوالجمال را سر ميدهد. و به زمين گوش بده كه چگونه: يا جميل ذوالجلال را تكرار ميكند، و به حيوانات گوش كن كه چگونه ميگويند: يا رحمن يا رزاق. و از بهار بپرس از او خواهي شنيد كه ميگويد: يا حنان، يا رحمن يا رحيم، يا كريم، يا لطيف يا عطوف، يا مصور يا منور، يا محسن، يا مزين و ديگر اسماء بيشمار مانند آنها.
و از انسان راستين بپرس و ببين چگونه جميع اسماء حسني را كه بر پيشانيش نوشته شدهاند، ميخواند حتي اگر تو هم دقت كني خودت آنها را خواهي خواند.
و انگار تمام عالم موسيقي خوش الحان ذكر خداي عظيم است در آميختن كوچكترين نغمه با بزرگترين نغمه صداي لطيف و با هيبت را تشكيل ميدهد. و بر آن قياس كن.
انسان هر اندازه مظهر جميع اسماء حسني باشد، اما تنوع اسماء حسني تا حدي سبب تنوع انسان شده است. همانطور كه اين حالت در تنوع كائنات و اختلاف عبادت فرشتگان مقرر است بلكه از اين تنوع شرايع مختلف پيامبران و طريقه متفاوت اولياء و مشربهاي متنوع اصفياء ناشي شده است.
مثلاً غالب در مورد حضرت عيسي u عبارت است از تجلي اسم «قدير» همراه با اسماء ديگر و چيره بر اهل عشق كه عبارت است از اسم «ودود» و مسلط بر اهل فكر و انديشه عبارت است از اسم «حكيم».
پس اگر يك نفر در يك زمان عالم و ضابط و نويسنده عدالت و بازرس ادارات دولتي باشد. در اين صورت در هر يك از آن ادارات علاقه و ارتباط و وظيفه و كاري دارد. و نيز اجرت و حقوق و مسئوليتي دارد. و همچنين پايه و پيشرفت دارد. علاوه بر اين حسودان و دشمناني دارد كه تلاش ميكنند در جلو عملش سنگ بياندازند. پس همانطور اين مرد با اين حال با عناويني بسيار مختلف در پيشگاه سلطان نمايان ميشود. و در خلال عنوانهاي متنوع سلطان را ميبيند و با زبانهاي متعدد و كثير از او عون و مدد ميجويد. و به عناوين مختلف به او مراجعه ميكند و در بسي موارد به او پناه ميبرد. كه از شر دشمنان برهد، همچنين انسان كه به تجليات اسماء كثير نايل آمده است و وظايفي فراوان او را احاطه كرده است و با دشمنان بيشماري مواجه شده است در مناجات و پناه جستنش از خدا نام خدا را به زبان ميآورد. همانطور كه مدار فخر بشريت و انسان كامل و حقيقي يعني حضرت محمدr در دعاي موسوم به جوشن كبيرش خدا را و بوسيلة هزار و يك نام از آتش پناه ميطلبد.
و از جمله اين راز را ميبينم قرآن كريم در سورة ناس به سه عنوان پناه ميطلبد و ميگويد: (قل اعوذ برب الناس، ملك الناس، اله الناس، من شر الوسواس الخناس).
و در (بسم الله الرحمن الحيم) پناه جستن استغاثه را به سه نام از نامهاي نيكو بيان ميكند.
شاخه دوم
دو راز را توضيح ميدهد كه متضمن بسي از اسرار است.
راز اول
چرا اولياء با اينكه در اصول ايمان اعتقاد اتفاق دارند در مشهودات بسيار اختلاف دارند، چون گاهي ديده ميشود كشفهايشان كه در درجه شهود است مخالف واقع و دور از حق است؟
و چرا بعضي از اصحاب انديشه و ارباب نظر حيقيقت را در افكار خود متناقص ميبينند و بيان ميكنند در صورتيكه حقيقت آن به دليل و برهان قاطع نزد يكايك آنها به اثبات رسيده است؟ پس چرا يك حقيقت را به رنگهاي متعدد ميخوانند؟
راز دوم
چرا پيامبران پيشين u بخشي از اركان ايمان را، مانند حشر جسماني با اندكي اجمال رها كردهاند. همانطور كه در قرآن آمده است آن را به تفصيل بيان نكردهاند تا جايي كه بعداً بعضي از ملتهايشان به انكار همان اركان مجمل رو آوردهاند؟ و چرا فقط بعضي از اولياء عارف حقيقي تنها در توحيد پيش رفتهاند تا به درجه حق اليقين رسيده مع انه قسمتي از اركان ايمان در مشرب آنها مجمل به نظر ميآيد، يا به ندرت ديده ميشود؟ بلكه به همين سبب بعداً بعضي از پيروان آنها به آن اركان اهميت لازم ندادهاند، و حتي منحرف و گمراه گشتهاند.
و مادام كمال حقيقي با انكشاف تمام اركان ايمان به دست ميآيد. پس چرا اهل حقيقت در بعضي از آن پيش رفتهاند، و در بعضي ديگر عقب افتادهاند. با علم به اينكه پيامبر اكرم كه پيشواي پيامبران است، به مراتب اعظم تمام اسماء حسني نايل آمده است. و نيز قرآن كريم كه پيشواي جميع كتب آسماني است، (با حضرت محمدr) تمام اركان ايمان را به صورتي روشن و جلي و با اسلوبي جدي و مطلوب توضيح و تفصيل دادهاند؟
جواب: آري چون كمال حقيقي و تام در حقيقت چنين است؛
و حكمت اين اسرار به شيوة آتي ميباشد:
انسان با اينكه براي رسيدن به تمام كمالات و نايل آمدن به انوار جميع اسماء حسني استعداد دارد اما حقيقت را از خلال هزاران حجاب و برزخ جستجو ميكند، چون توانايي و اختيارش جزيي است و استعدادهايش مختلف و خواستههايش متفاوت است.
به خاطر اين امر در موقع ظهور حقيقت و در مشاهدة حق حجابها و برزخها بوسط ميآيند و بعضي از آنها نميتوانند از برزخ عبور كنند و چون قابليات متفاوت است، قابليت بعضي از آنها منشأ پيدايش بعضي از اركان ايمان نميشود.
هر آينه گونههاي تجليات اسماء بر حسب نيل به مظاهر متنوع است و اسماء به صورت متفاوت درميآيد. پس بعضي از آنهايي كه به مظهر يكي از اسماء نايل آمدهاند نميتوانند مدار تجلي كامل آنها باشند. علاوه بر اين تجلي اسماء به اعتبار حكمت و جزئيت و سايه بودن و اصلي بودن، مختلف است. پس بعضي از استعدادها از گذشتن از جزئيت و خروج از سايه كوتاه ميآيد و گاهي يكي از اسماء بر حسب استعداد غالب مي آيد و تنها حكم خود را اجرا ميكند و در آن استعداد مسلط ميگردد.
با چند اشاره در ضمن تمثيلي وسيع و تا حدي آميخته به حقيقت به اين راز مبهم و عميق و اين حكمت وسيع اشاره خواهيم كرد.
فرض كنيم «گلي» با نقش و نگار و «قطرهاي» داراي حيات و عاشق ماه ميباشند و «رشحه اي» داراي صفا متوجه به جهت آفتاب است به طوري كه هر يك از آنها داراي شعور و كمال ميباشد و به آن كمال و شوق به سوي همان كمال داشته باشد.
همين سه چيز ، علاوه بر اشارتشان به سلوك نفس و عقل و روح كه عبارتند از نمونه هاي سه طبقه از اهل حقيقت به بسي حقايق اشاره ميكنند *.
اول آنها عبارتند از:
اهل فكر و اهل ولايت و اهل نبوت. پس اين اشياء به آنها اشاره ميكند.
دوم آنها عبارت است از:
راهروان به سوي حقيقت كه تلاش ميكنند به وسيلة دستگاههاي جسماني خود به كمال خود برسند (يعني از طريق حواس ميخواهند به كمال برسند).
و آنهايي كه سعي ميكنند با تزكيه نفس و بكارگيري عقل به سوي حقيقت بروند.
و افرادي كه با تصفيه قلب و ايمان و تسليم به سوي حقيقت حركت ميكنند اين اشياء براي آنان مثال است.
سوم آنها عبارت است از:
آنانكه رو آوردن به حيقيقت را در استدلال خود منحصر ميدانند و خودخواهي و غرور خود را رها نكردهاند و در آثار فرورفته و غرق شدهاند.
و آنان كه حقيقت را با دانش و حكمت و معرفت جستجو ميكنند.
و آنانكه به وسيلة ايمان و قرآن و بي نوايي و بندگي به سرعت به حقيقت ميرسند.
پس آن سه چيز مثالهايي ميباشند كه به حكمت اختلاف در استعدادهاي سه طايفه متفاوت اشاره ميكنند.
ما سعي ميكنيم راز دقيق و حكمت وسيع را كه ترقي اين سه طبقه متضمن آن است، در ضمن تمثيل و زير عنوان «گلي» و «قطرهاي» و «رشحهاي» بيان كنيم.
مثلاً خورشيد ـ با اجازه و امر خالق ـ سه نوع مختلف تجلي و انعكاس و افاضه دارد.
اول آنها: بر گلها ميباشد.
و ديگري بر ماه و ستارگان و سيارات.
و آخري بر مواد درخشنده و شفاف مانند شيشه و آب.
اول: از اين تجلي و افاضه و انعكاس بر سه وجه است.
وجه اول عبارت است از تجلي كلي و انعكاس عمومي كه عبارت است از افاضه آن بر جميع گلها.
وجه دوم عبارت است از تجلي خاص و عبارت است از انعكاس مخصوص بر حسب هر نوع.
سوم تجلي جزيي است و عبارت است از: افاضه بر حسب ذات و شخصيت هر گل.
مثالي كه آوردهايم بر اين نظز مبتني است كه ميگويد رنگهاي زيباي گلها از انعكاس تحليل هفت رنگ نور خورشيد منشأ دارد.
بر اساس اين نظر گلها نيز نوعي از آينه هاي خورشيد ميباشند.
دوم آن: عبارت است از فيض و نوري كه خورشيد و ستارگان و ماه و سيارات، با اجازة خداي حكيم و خالق آن را ميدهند پس ماه به طور كلي از نوري استفاده ميكند كه حكم سايه را براي آفتاب دارد، البته بعد از اينكه اين فيض كلي و نور وسيع بر آن افاضه شد و بعد از آن ماه فايده ميدهد و به شيوه مخصوص نور را بر درياها و هوا و خاك درخشنده شفاف جاري ميكند. و به صورتي جزيي بر حبابهاي آب و خاك نرم و دقيق و ذرات هوا آن را جاري ميسازد.
سوم عبارت است از انعكاس خورشيد ـ به امر الهي ـ انعكاسي صاف و كلي و بدون سايه. به صورتي كه هر يك از فضاي هوا و چهره درياها را آينه قرار ميدهد. آنگاه همان خورشيد صورت جزيي خود و پيكرهاي كوچك شده خود را به هر يك از حبابهاي دريا و قطره هاي آب و رشحه هاي هوا و بلورهاي برف ميدهد.
پس خورشيد ـ در سه جهت مذكور ـ به دو طريق به هر گل و هر قطره كه متوجه ماه است و به هر رشحه افاضه و توجه دارد.
طريق اول: عبارت است از افاضه مستقيم و بالاصاله و بدون مرور از برزخ و بدون حجاب اين طريق طريق پيامبري را نشان ميدهد.
طريق دوم: عبارت است از قرار گرفتن برزخها در وسط آن چون قابليات آينهها و مظاهر به تجليات خورشيد رنگ ميدهند. و اين طريق طريق ولايت را نشان ميدهد.
پس هر يك از «گل» و «قطره» و «رشحه» در طريق اول ميتواند بگويد: «من آينه آفتاب تمام عالم هستم» اما نميتواند در طريق دوم آن را بگويد بلكه ميگويد من آينة آفتاب خودم هستم يا من آينة آفتاب متجلي بر نوع خودم ميباشم. چون آفتاب را چنين ميشناسد زيرا نميتواند آفتاب متوجه به تمام عالم را ببيند چون خورشيد همان شخص، يا نوع آن، يا جنس آن، در ضمن برزخي تنگ و زير قيدي محدود برايش نمايان ميگردد. پس همان آفتاب مقيد نميتواند آثار خورشيدي آزاد و بدون قيد و برزخ را ببخشد. يعني نميتواند با شهود قلبي گرما و روشن كردن زمين و تحريك حيات حيوانات و نباتات را عموماً بدهد و سيارات را پيرامون خود بگرداند و نميتواند ساير آثار جليل و باهيبت را عطا كند. و نميتواند آثاري را به آن خورشيد بدهد كه آن را در ضمن همان قيد تنگ و برزخ محدود مشاهده كرده بود.
و حتي اگر آن سه چيز ـ كه آن را ذي شعور فرض كرديم ـ به خورشيد همان آثار عجيب را بدهند كه زير آن قيد آن را مشاهده ميكني: ميتواند آن را به شيوه عقلي و ايماني محض و تسليم كامل به گونهاي نشان بدهد كه همان مقيد خود همانً آزاد است.
پس اسناد اين احكام ـ يعني اين آثار عظيم ـ از طرف «گل و قطره و رشحه» كه آنها را شبيه انسان عاقل فرض كرديم به خورشيدهاي خود، اسنادي عقلي است، نه شهودي... بلكه گاهي احكام ايماني آنها با مشهودات وجودي برخورد ميكند و تصديق آن سخت مشكل ميشود. و به اين طريق بر ما هر سه واجب است وارد اين نمايش آميخته به حقيقت بشويم كه برايش تنگ و گنجايش آن را ندارد، و در بعضي از جوانبش اجزاي حقيقت مشاهده ميشود.
ما خود را در آن سه يعني «گل» و «قطره» و «رشحه» فرض خواهيم كرد. چون شعوري كه در آنها فرض كرديم كافي نيست، لذا عقل خو را نيز به آن ملحق ميكنيم. يعني تا دريابيم همانطور كه آن سه از آفتاب مادي خود مستفيض ميشوند. ما هم از خورشيد معنوي خود مستفيض ميشويم.
پس تو اي دوست كه دنيا را فراموش نميكني و در ماديات فرورفتهاي و نفست تيره و سنگين شده است (مانند) «گل» بشو چون استعداد تو به آن شباهت دارد. چون آن گل رنگي را اتخاذ ميكند كه از نور خورشيد نفوذ كرده است و الگوي خورشيد از آن رنگ مخلوط ميشود و در شكلي زيبا به رنگ آن درميآيد.
اما اين فيلسوف كه در مدارس جديد درس خوانده است و به اسباب معتقد است و به «سعيد قديم» شباهت دارد، بگذار مانند «قطره» عاشق ماه بشود كه ماه سايه نور مستفاد از خورشيد را به آن ميبخشد. ماه به چشم آن(قطره) نوري ميدهد و بر اثر آن مي درخشد... اما قطره» به وسيلة آن نور جز ماه را نميبيند. و نميتواند با آن خورشيد را ببيند، بلكه ايمانش ميتواند خورشيد را ببيند.
آنگاه همين بينوا كه معتقد است همه چيز مستقيماً از جانب خداي متعال است و اسباب را حجاب به شمار ميآورد بگذار او «رشحه» باشد. پس او در ذات خود رشحه اي فقير است و چيزي ندارد مانند گل به آن تكيه و اعتماد كند و رنگي هم ندارد تا با آن ديده شود و اشيايي ديگر را نميشناسد تا به آن توجه كند داراي صفاي خالص است كه الگوي خورشيد در مردمك چشمش پنهان ميشود.
حالا مادام مواضع اين سه را تحليل و بررسي كرديم. بايد به خودمان بنگريم، تا ببينيم چه داريم و چه كار بايد انجام بدهيم؟ اينك ما مينگريم و ميبينيم خداي كريم نعمتها و احسانش را بر ما به اتمام رسانده است، ما را نوراني و تربيت و زيبا و با جمال ميسازد. انسان برده احسان است، و درخواست تقرب و نزديكي به شايسته پرستش و محبت ميكند و مي خواهد او را ببيند. از اين رو هر يك از ما به ميزان استعدادش به جاذبه همان محبت راه خود را پيش ميگيرد.
پس اي آنكه به «گل» شباهت داري تو به راهت ميروي، اما به سان يك گل برو... و اينك رفتي، و به تدريج ترقي و پيشرفت نصيبت شده است تا به مرتبه كليت رسيدهاي، كه انگار به منزلة تمام گلها درآمدهاي، در حاليكه كل آينه كدر است رنگهاي نور هفت گانه در آن شكسته و حل ميشود. در نتيجه شكل منعكس شده خورشيد ناپديد ميشود و توفيق ديدن چهره محبوبت يعني خورشيد را نخواهي يافت. چون رنگهاي مقيد، و خصايص نور خورشيد را پراكنده ميكند و پرده بر آن ميكشد. و ماوراي آن گم ميشود، و تو در چنين حالتي هرگز نميتواني از فراقهاي ناشي از به وسط آمدن صورتها و بزرخها رستگار شوي. اما به يك شرط نجات ميسر است.
عبارت است از: اينكه سر خود را كه در محبت نفست يله ميباشد، بلند كني و نظرت را كه از محاسن نفست لذت ميبرد و به آن مغرور است بازداري و آن را خيره در مقابل خورشيد كه در قلب آسمان است، قرار دهي، آنگاه صورت به زمين دوخته خود را ـ كه روزي مي طلبد ـ به خورشيد در بالا زمين بگير. چون تو آينه همان خورشيد هستي و وظيفة تو وظيفة آينه و نشان دادن تجلي آن است. و روزيت خواهي نخواهي از دروازهخزانه رحمت خاك برايت خواهد آمد.
آري همانطوري كه گل آينه كوچك خورشيد است، همين خورشيد بزرگ نيز آينه ميباشد و مانند قطرهاي در درياي بيكران آسمان فروغي متجلي از نام خدا «نور» را منعكس ميكند اي قلب انسان اين مطلب را درياب كه چقدر بزرگ است آفتابي كه تو آينه آن هستي؟!!
پس بعد از اينكه اين شرط را به جا آوري كمال خود را مييابي اما در واقع و نفسالامر خورشيد را عيناً نميبيني، بلكه همان حقيقت مجرد را نمييابي، چون رنگهاي صفات تو رنگي به آن ميدهد و عينك غليظ و تارت صورتي به آن ميپوشاند، و قابليت مقيد تو آن را زير قيد محدود ميكند.
و حالا اي فيلسوف حكيم و داخل در «قطره» تو با عينك قطره فكرت و نردبان فلسفه ترقي و صعود كردهاي، تا به ماه رسيدي، و وارد ماه شدي، ببين! ماه در ذات خود تاريك است نوري ندارد و حياتي در آن نيست. پس تلاشت بر باد شد و علمت بيسود بود. تو ميتواني با اين شروط از تاريكي نوميدي و وحشت و غربت و آشفتگيهاي ارواح ناپاك نجات يابي و شروط عبارتند از:
اگر تيره شب طبيعت را رها كني و به نور خورشيد حقيقت رو بياوري، به طور يقين اعتقاد پيدا ميكني كه همين انوار شب عبارت است از سايه نور خورشيد روز پس اگر به اين شرط وفا كني كمال خود را مييابي. آنگاه به عوض ماهي فقير و تيره خورشيد با هيبت را مييابي. اما تو هم مانند دوست ديگرت هرگز خورشيد را صاف نميبيني. بلكه در پشت پردههايي مانوس عقلت و مألوف فلسفهات آن را ميبيني. آن را پشت پرده بافته شده علم و حكمت خود ميبيني. آن را در رنگي ميبيني كه قابليت تو آن را به خورشيد داده است.
و اين هم دوست سوم شما كه به «رشحه» بي نوا شباهت دارد. بي رنگ است بر اثر حرارت خورشيد به سرعت تبخير ميشود. خودخواهي خود را رها ميكند و سوار پشت بخار ميشود و به فضا صعود ميكند. به آتش عشق ماده غليظ مكنون و در آن ملتهب ميشود به وسيلة نور به روشني تبديل ميگردد. به فروغ صادر شده از تجليات همان نور دست آويز ميشود و به آن نزديك ميگردد.
پس اي آنكه مانند رشحه هستي! مادام وظيفة آينه را براي خورشيد به طور مستقيم انجام ميدهي، در هر مرتبه كه ميخواهي باش، ميتواني دريچه ديدي صاف و روشن بيابي كه از آنجا به عين اليقين خود خورشيد را نگاه كني و زحمت نسبت دادن آثار شگفت انگيز خورشيد را به آن به خود نميدهي چون ميتواني بدون ترديد و دودلي اوصاف با هيبتش را به آن نسبت بدهي، قطعاً هيچ چيزي دست شما را نميگيرد و از نسبت دادن آثار فراموش كننده سلطنت ذاتيش به آن، مانعت نميشود. پس تنگي برزخها و قيد قابليات و كوچكي آينهها متحير و سرگردانت نكنند، و هيچيك از آنها ترا به خلاف حقيقت سوق ندهد چون تو صاف و خالص به طور مستقيم آن را نگاه ميكني. از اين رو دريافتهاي كه آنچه در مظاهر مشاهده ميشود و در آينهها ديده ميشود، خورشيد نيست، بلكه نوعي از تجليات و گونهاي از انعكاسها متلون آن است و همان انعكاسها فقط دلايل و عناوين آن ميباشند و بس، اما نميتواند تمام آثار هيبتش را نمايان سازد. در اين تمثيل آميخته به حقيقت راه كمال به سه طريق مختلف و متنوع پيش گرفته ميشود. اين راهها در مزاياي همان كمالات و در تفصيل مرتبه شهود مختلف ميباشند. اما در نتيجه و پذيرش حق و تصديق حقيقت متفق ميباشند.
همانطور كه انسان در خلال شب اصلاً خورشيد را مشاهده نميكند بلكه سايههاي آن را در آينه ماه ميبيند، همانطور هم به او امكان نميدهد هيبت روشنايي خاص و جاذبيت عظيم خورشيد را در عقل خود مستقر و فراگير كند. بلكه از فردي تقليد ميكند كه آن را ديده و به آن تسليم ميشود. همچنين آنكه به طريق وراثت نبوي به مرتبه عظيم دو اسم «قدير» و «محي» و ساير اسماء مانند آنها نرسيده است، حشر اعظم و قيامت كبري را ميبيند و به صورت تقليد آنها را قبول ميكند و ميگويد: چنان امري مسئله عقلي نيست. چون حشر و قيامت مظاهر تجلي اسم اعظم و مراتب والاي بعضي از اسماء ميباشند. پس هر كس نظرش به آن مرتبه ترقي نكند ناچار است تقليد كند. در صورتي كه هر كس فكرش را به آنجا متمركز كند ميبيند حشر و قيامت مانند پشت سر يكديگر آمدن شب و روز و تابستان و زمستان سهل و آسان است، و با كمال اطمينان قلبي به آن راضي ميشود.
و همچنين از جمله اين راز قرآن كريم حشر و قيامت را در مرتبه اعظم و تفصيلي اكمل يادآور است و پيامبر اكرم كه به انوار اسم اعظم نايل آمده است نيز چنان به آنها اشاره ميكند.
اما پيامبران پيشين u به درجه اعظم و تفصيلي وسيعتر حشر را بيان نكردهاند، بلكه آن را با كمي اجمال بيان كردهاند. چون حكمت ارشاد چنان مقتضي بود زيرا ملتهاي آنها در حالاتي ابتدايي و ساده بودند. و از جمله اين راز نيز جمعي از اولياء بعضي از اركان ايمان را در مرتبه والاي آن نديده يا از بيان آن به آن صورت ناتوان بودهاند.
و نيز از جمله اين راز تفاوت درجات عارفان در شناخت خدا ميباشد.
و اينچنين از اين حقيقت اسراري بسيار مانند اينها روشن ميشود.
و حالا به تمثيل اكتفا ميكنيم، چون تا حدي حقيقت را اشعار ميدارد، زيرا دايره حقيقت بسيار وسيع و بسيار عميق است. و ما در امري بالاتر از توان خود دخالت نميكنيم و در اسراري وارد نميشويم كه در حد طاقت ما نيست.
شاخة سوم
نظر به اينكه مقداري ابهام و غموض فهم و درك احاديثي را فراگرفته است كه دربارة «علامات ساعت و احداث آن» و در مورد «فضايل و ثواب اعمال» به بحث ميپردازند جمعي از اهل علم كه به عقل خود متكي هستند. آنها را ضعيف دانسته. و بعضي آنها را در شمار احاديث موضوع قراردادهاند و عده اي از ضعيف ايمانان مغرور به عقل خود راه افراط را پيش گرفته و آنها را انكار كردهاند.
در اينجا قصد مناقشه آنان را به تفصيل نداريم. بلكه به «دوازده» اصل از اصول و قواعد عمومي اشاره ميكنيم كه ميتوان در مورد فهم احاديث مورد بحث از آن هدايت جست.
اصل اول:
عبارت است از مسئله اي كه در جواب سؤال آمده در آخر «گفتار بيستم» آن را به اجمال بيان كرديم:
دين عبارت است از امتحان و آزمايشي كه روحهاي عالي را از روحهاي پست جدا و متمايز ميسازد، از اين رو در مواردي كه مردم در آينده آن را خواهند ديد به عبارتي بحث ميكند كه نه به حدي مجهول و مبهم است كه فهم آنها مشكل باشد و نه بهاندازه واضح و روشن است كه به حد بديهيات برسد و انسان مجبور شود آن را تصدي