گفتار بيست و سوم
شامل دو مبحث است
بسم الله الرحمن الرحيم
(لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الاالذين آمنو و عملوا الصالحات فلهم اجرهم غيرممنون)سورة تين آيات 6-4
انسان را در قامت نيكوتر خلق كرديم. سپس اورا به پايينترين پله باز گردانديم. جز آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه پاداشي پايان ناپذير دارند.
انسان به سبب نور ايمان به اعلي عليين بالا ميرود و به وسيله آن ارزشي كسب ميكند كه شايسته بهشت باشد. در حالي كه به سبب تيرگي كفر به اسفل سافلين سقوط ميكند و در وضع شايسته آتش جهنم قرار ميگيرد. چون ايمان انسان را به صانع جليلش مربوط ميسازد. و او را با پيوند محكم(بهخدا) مربوط ميسازد و او را به صانعش نسبت ميدهد. پس ايمان انتساب است. از اين رو انسان به وسيله ايمان ارزشي والا از لحاظ تجلي صنعت الهي در او و پيدايش دلايل تقوش اسماء رباني بر صفحه وجودش كسب ميكند. ولي كفر همان نسبت و انتساب را قطع ميكند. و تيرگي آن صنعت رباني را فرا ميگيرد؛ و آثار آن را پاك ميكند و ارزش انسان را ميكاهد به طوري كه او را فقط در ماده اش منحصر ميسازد. و ارزش ماده اعتباري ندارد. و حكم نبودن را دارد. چون فنا پذير و زايل شدني است و حياتش حياتي حيواني موقت است.
و اينك ما اين را با آوردن مثالي توضيح ميدهيم:
ارزش ماده با ارزش صنعت وميزان مرغوبيت صنعت انسان متفاوت است. گاهي هر دو ارزش را برابر ميبينيم. و گاهي ارزش ماده از ارزش خود صنعت بيشتر است و گاهي پيش ميآيد كه ماده آهن داراي ارزشي غني و جمالي بسيار عالي ميشود. و پيش ميآيد صنعتي نادر و بسيار نفيس با وجود اينكه از ماده بسيار ساده ساخته شده است. ميليونها ليره ارزش پيدا ميكند. اگر امثال چنين تحفهاي ناياب در بازار زرگران و پيشه وران عتيقه شناس عرضه شود و سازنده با مهارت و مشهور آن را بشناسند قيمتش به ميليونها ليره ميرسد. اما اگر همان تحفه در بازار آهنگران ـ مثلاً ـ عرضه شود، هيچكس به خريدن آن اقدام نخواهد كرد. و چه بسا براي خريدنش چيزي پرداخت نميشود.
در انسان نيز چنين است انسان صنعت خارقالعاده خالق سازنده و يكي از والاترين معجزات قدرتش ميباشد. چون خدا او را به عنوان مظهر تجليات جميع اسماء نيكش خلق كرده است. و او را مدار تمام نقوش بديع خود قرار داده و الگوي كوچك و نمونه تمام كائنات قرار داده.
پس هروقت نور ايمان در وجود همين انسان مستقر گردد، همان نور تمام نقشهاي حكيمانه را كه بر انسان قرار دارد، بيان و روشن ميكند، بلكه آن را بر ديگران ميخواند. پس مؤمن آن را انديشمندانه ميخواند، و آن را در نفس جود كاملاً احساس ميكند. و ديگران را وادار ميكند آن را مطالعه كرده و در آن بينديشند. يعني انگار ميگويد: «اينك منم ساخته و مخلوق همان صانع, ببينيد جگونه كرم و رحمتش در من متجلي ميشود». وبه وسيله معاني مشابه آن صنعت رباني در انسان متجلي ميشود.
پس ايمان ـ كه عبارت است از انتساب به صانع سبحان ـ به نشان دادن جميع آثار صنعت نهان در انسان ميپردازد. و بدين وسيله ارزش انسان در طول بروز همان حقيقت رباني و درخشش همان آينه صمداني معين و مشخص ميشود. آنگاه همين انسان ـ كه اهميتي ندارد ـ به والاترين مقام تمام مخلوقات تحول پيدا ميكند. به طوري كه شايستگي خطاب الهي را پيدا كرده و به شرفي نايل ميآيد كه او را شايسته مهماني رباني در بهشت ميكند.
اما وقتي كفر ـ كه عبارت است از قطع انتساب به خدا ـ در وجود انسان نفوذ كند در چنان حالتي تمام معاني نقوش اسماء نيك و حكيم الهي به تيرگي سقوط كرده و به كلي محو ميشود و مطالعه و خواندن غير ممكن ميگردد. چون فهم جهات معنوي مكنون در آن كه متوجه صانع جليل است. به سبب فراموش گشتن صانع سبحان ممكن نميشود بلكه به دنباله رو تبديل و اكثر آثار صنعت و يا حكمت و اغلب نقوش معنوي عالي از بين ميرود و اما باقي مانده آن كه به چشم ميآيد اسباب ناچيز بي ارزش به طبيعت و تصادف نسبت داده ميشود. و بالآخره سقوط كرده و زايل ميگردد. چون هر يك از جواهر درخشان به پاره شيشهاي سياه و تاريك تبديل ميگردد. و در آن حالت اهميتش در تنها ماده حيواني منحصر ميگردد. و همانطور كه گفتيم سرانجام و ثمر ماده عبارت است از بسر بردن حياتي كوتاه جزئي، كه صاحب آن آن را سپري ميكند، در حالي كه ناتوانترين و نيازمندترين و شقاوتمندترين مخلوقات است از اين رو در نهايت گنديده و زايل ميشود... و اينچنين كفر ماهيت انسانيت را خراب كرده و از جوهري ارزشمند آنرا به سياه زغالي بي ارزش تبديل ميكند.
نكتة دوم:
همانطور كه ايمان نور است و انسان را روشن و نوراني ميكند و تمام مكاتيب صمداني نوشته شده بر آن را نمايان و ظاهر و آن را بازخواني ميكند، همانطور هم كائنات را روشن ميكند، و قرنهاي گذشته و آينده را از تاريكي شديد و فراگير نجات ميدهد.
و با استناد به اسرار اين آيه شريف اين راز را با مثالي توضيح خواهيم داد:
)الله ولي الذين امنو يخرجهم من الظلمات الي النور) بقره 257 ـ خدا ياور مؤمنان است آنها را از تاريكيكفر به نور ايمان بيرون ميآورد.
در يك جريان خيالي دو كوه بلند را در مقابل هم ديدم كه بر قلة آنها پلي عظيم و هولناك قرار داشت و در پايين آن درهاي بسيار عميق قرار داشت و من روي آن پل ايستاده بودم در آن هنگام تاريكي شديد از هر طرف دنيا را در برگرفته بود، و چيزي ديده نميشد. طرف راست خود را نگاه كردم، در تاريكي بي نهايت قبرستاني بزرگ را ديدم. يعني به خيالم چنان آمد. بعد از آن طرف چپ را نگاه كردم، انگار امواجي از تاريكي شديد را ديدم كه با مشكلات و مصايب وحشتناك دست و پنجه نرم ميكردند و با فجايع بزرگ در ستيز بودند و گو اينكه خود را براي حمله آماده ميكردند. به پايين پل نظر انداختم گودال و دره بسيار عميق و بي انتها به چشمم آمد در اين موقع و در مقابل اين تيرگي شديد و مشكلات بزرگ جز چراغي بسيار كم نور دستي چيزي در اختيار نداشتم. از آن استفاده كردم در آن هنگام وضعي ترسآور برايم نمايان شد چون گله شير درنده و وحوش و اشباح را پيرامون خود و حتي تا اطراف پل ديدم آرزو ميكردم كه اين چراغ را هم نداشته بودم كه اين مخلوقات خوفناكي را برايم نمايان كرده است. چون نور چراغ را هر جا ميگرفتم همان خطرات خوفناك را ميديدم، در دل حسرتمند بودم و آه سرد ميكشيدم و ميگفتم واقعاً چراغ برايم مصيبت است از كوره در رفتم و چراغ را به زمين زدم و خورد شد و انگار با خورد كردن چراغ به نور چراغي برقي دست يافتم ديدم تمام كائنات را روشن كرده و قلب همان تاريكي را شكافته و كاملاً نابود شده و زايل گشته پر نور است. و هر جا و هر جهت پر از نور شده است و حقيقت همه چيز روشن و واضح نمايان شد. ديدم همان پل معلق و ترسآور خياباني است از دشتي هموار ميگذرد و برايم روشن شد همان گورستان پرهراس كه در طرف راست ديده بودم، جز مجالس ذكر و تهليل و زمزمه ذكري لطيف و خدمتي گرانقدر و عبادتي والا چيزي نيست كه زير فرمان مرداني نوراني در باغهاي سبز و خرم و زيبا بر پا شدهاند و نور شادي و سرور و سعادت را در قلب فروزان ميكند و آن دره هاي عميق و مصايب هولناك و حوادث مبهم كه در طرف چپ خود ديدم جز كوههاي پوشيده از درختان سبز و خرم كه موجب سرور بيننده ميشوند چيزي نيستند كه در پشت آن مهمانخانه عظيم و آسايشگاهها و تفريح گاههاي جالب قرار دارند. آري به خيالم چنين آمد و مخلوقات مخوف و وحوش درنده كه ديدم جز حيوانات رام شده و مأنوس مانند شتر و گاو و بز و گوسفند چيزي نيستند و در اين موقع آيه شريف را خواندم؛
( الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور )
و جمله الحمد الله علي نور ايمان را تكرار كردم.
پس از آن واقعه به خود آمدم.
همان دو كوه عبارت اند از آغاز و انتهاي حيات، يعني عبارتند از عالم زمين و عالم برزخ و پل عبارت است از طريق حيات و طرف راست زمان گذشته و طرف چپ عبارت است از زمان آينده و چراغ دستي عبارت است از خودپرستي و مباهات و به خود بستگي و به معلومات خود مغرور بودن انسان كه به وحي آسماني گوش فرا نميدهد و شيرها و درندگان وحشي عبارتند از حوادث شگفت انگيز و موجودات عالم پس انساني كه به خود پرستي و غرور خود متكي است و در دام تيرگيهاي غفلت گرفتار ميشود و به غل و زنجير گمراهي مبتلي ميشود همان انسان مانند حالت اول خيالي من است، كه با نور همان چراغ ناقص كه عبارت است از شناخت ناقص و منحرف بسوي گمراهي، گذشته را مانند گورستاني بزرگ ميبيند كه در تاريكي عدم ناپديد شده است و زمان آينده را به صورتي وحشتناك نشان ميدهد كه مصايب و خطرات و مشكلات در آن بازي ميكنند و جريان حوادث را به تصادف كور نسبت و حواله ميدهد همانطور ـ تمام حوادث و موجودات را كه عموماً از جانب پروردگار مهربان و حكيم مأمورند ـ طوري نشان ميدهد كه انگار وحوش درنده و آدم خوران حملهور ميباشند بنابراين حكم آيه شريف لازم ميآيد:
(و الذين كفروا اولياء هم الطاغوت يخرجهم من النور الي الظلمات ) بقره 257 طاغوت ياور و معين كافران ميباشد كه آنها را از نور ايمان به تاريكي كفر بيرون ميبرد.
اما وقتي امداد هدايت الهي به داد انسان برسد وايمان به قلبش راه بيابد ومستقر گردد و فرعونيت وخودخواهي شكسته شود و به كتاب خدا گوش فرا دهد, بيشتر به حالت دوم من در آن واقعه خيالي شباهت پيدا ميكند. آنگاه كائنات با روشنايي روز رنگ آميزي شده و از نور الهي لبريز ميشود و تمام عالم به زبان آمده ميگويند (الله نور السماوات والارض ) نور 30 ـ خدا فروغ آسمان وزمين را در دست دارد.
پس همانطور كه گمان ميرفت زمان گذشته: در آن حالت, قبرستاني بزرگ نيست بلكه همانطور كه بصيرت قلب آن را مي بيند هر عصر و زمان, زير فرمان پيامبري مرسل يا جمعي از اولياء صالح با ذخيره انبوه از وظايف بندگي قراردارد. همان وظيفه والا را اداره و آن را تعميم داده و اركان آن را در بين رعايا به درستترين وكاملترين درجه استوار ومحكم ميكند. و بعد از اين جماعت انبوه از دارندگان ارواح با صفا, از جذبه اداي وظايف وتكاليف حياتي فطري به پرواز درآمده و به مقامات عالي و بالا ميروند. و «الله اكبر گويان» پردة آينده را پاره ميكنند و وقتي به طرف چپ نگاه ميكند ـ با دوربين نور ايمان از دور ميبيند كه در وراي انقلابات برزخي و اخروي كه به ضخامت كوهها ميباشد. قصرهاي سعادت بهشت مقرر است و در آن بساط پذيرايي هاي رحمان به صورتي گسترده شده است كه اول و آخرش پيدا نيست. پس محقق ميشود كه هر يك از حوادث عالم ـ مانند طوفانها و زلزله ها و طاعون و امثال آنها ـ مأمور و مكلف و مسخر ميباشد، پس ديده ميشود طوفانهاي بهار و باران و ساير حوادث مانند آنها كهاندوهبار و ناهنجار به نظر ميآيد، در حقيقت و معني عبارتند از مدار حكمتهاي لطيف حتي مرگ را سرآغاز حيات ابدي ميبيند. و قبر دروازه سعادت پايدار ميباشند. و با تطبيق حقيقت ساير جهات را بدين منوال براين مثال قياس كن.
نكتة سوم:
ايمان همانطور كه نور است نيرو نيز هست، بنابراين انساني كه به ايمان حقيقي نائل ميآيد، ميتواند با تكيه بر نيروي ايمان خود كائنات را به مبارزه بطلبد و از تنگناي حوادث خود را برهاند. و با كمال آسايش و امنيت در كوران حوادث سخت بر كشتي حيات سوار و تفرج كنان به دريا بزند و بگويد: توكل به خدا و بارهاي سنگين خود را به دست امانت قدرت خداي توانمند مطلق بسپارد و در كمال سهولت و آساني راه دنيا را پيموده تا به برزخ رسيده و استراحت ميكند و از آنجا ميتواند بلند شده پر بزند وراه ورود به سعادت ابدي را پرواز كنان طي نمايد.
اما اگر انسان توكل را رها كند نه تنها توانايي پرواز به بهشت را ندارد بلكه همان اثقال او را به اسفل سافلين نيز خواهد كشيد.
پس ايمان مقتضي توحيد است, و توحيد به تسليم ميانجامد و تسليم موجب تحقق توكل ميگردد, و توكل راه به سعادت دارين را آسان خواهد كرد. و نبايد گمان كني كه توكل به معني رد كلي اسباب است بلكه توكل عبارت است از علم به اينكه اسباب عبارت است از نهان داشتن قدرت الهي كه بايد خود آن و مدارهايش رعايت شوند. ولي تشبث و برگرفتن آنها نوعي دعاي عملي به شمار ميآيد. پس درخواست مسببات و انتظار تحقق نتايج جز از جانب خداي سبحان فراهم نميشود, و منت وسپاس و ستايش فقط به او برميگردد و بس.
حال وصف آنكه به خدا توكل دارد و آنكه توكل ندارد, مانند حال و وضع دو نفر است كه باري سنگين را روي سر و دوش خود حمل ميكردند. ساكت وآرام ميرفتند و سوار كشتي بزرگ شدند. يكي از آنها همين كه سوار كشتي شد بار را از دوش خود پايين آورد و آن را در كشتي نهاد و خود بر آن نشست واز آن مراقبت مي كرد. اما آن ديگري از ابلهي و غرور خود چنان نكرد و به او گفتند:
«بارت را از دوش پايين بياور وراحت باش» او گفت:
«نه چنين كاري نميكنم, ميترسم از بين برود, و خودم قدرت دارم و حمل آن برايم مشكل نيست و خود از بارم محافظت ميكنم و آن را روي سرم قرار ميدهم» باز به او گفتند:
«برادر اين كشتي سلطاني امين كه ما را جا ميدهد وحمل ميكند، از همه ما نيرومندتر است و ميتواند ما وكالاهاي ما را حمل و از خود ما بهتر از آن محافظت كند. چه بسا چرت بزني و بيهوش بشوي و خودت و كالايت به دريا سقوط كني» علاوه بر اين كم كم نيرويت را از دست ميدهي, آنگاه دوش ضعيف و سر بي مخت توان حمل اين بار را ندارد كه زحمتش بيشتر ميشود. و اگر ناخداي كشتي تو را در اين وضع ببيند, خيال مي كند ديوانه شده اي وكم داري, آنگاه بيرونت ميكند, يا دستور ميدهد بازداشتت كنند و زنداني شوي. و ميگويند: اين شخص خائن است و بلايي به سر كشتي مي آورد و ما را مسخره ميكند. آنگاه مورد خنده و تمسخر مردم قرار ميگيري. چون با ابراز تكبر و غرور ـ كه عاقلان آن را ضعيف ميبينند ـ و با ريا و ذلت مصنوعي، خود را در معرض خنده و مسخره ديگران قراردادهاي. مگر نميبيني همه به تو ميخندند و تو را حقير و كوچك ميشمارند و بعد از شنيدن اين سخنان همان بيچاره به هوش آمد بار را در كشتي نهاد و بر آن نشست و گفت:
خدا را شكر خدا از تقصيرت بگذرد مرا از سختي و خواري و زندان و مسخره ديگران نجات دادي...
پس اي انسان دور از توكل عقلت را جمع كن و بهوش باش و مانند اين مرد سر عقل بيا و به خدا توكل كن تا از نيازمندي و امداد خواستن از كائنات برهي، و از دلهره و اضطراب در مقابل حوادث رستگار شوي. و تا خود را از ريا و استهزاء و شقاوت ابدي و از زنجير تنگناهاي دنيا نجات بدهي.
هر آينه ايمان انسان را به صورت انسان حقيقي درميآورد، بلكه او را به صورت سلطان درميآورد، از اين رو وظيفه اساسي او عبارت است از: « ايمان به خدا و رو آوردن به سوي او)» در حاليكه كفر انسان را به صورت حيوان درنده و بي نهايت نا توان در مي آورد.
در اينجا از ميان هزاران دليل، دليلي روشن و برهاني قاطع بر اين مسئله خواهيم آورد كه عبارت است از: تفاوت و فرق بين آمدن حيوان و انسان به اين دار دنيا.
آري محققاً تفاوت بين آمدن حيوان و انسان به اين دنيا كه بر تكامل و ارتقاء مقام انسانيت حقيقي دلالت دارد، همانا تنها ايمان است. چون حيوان وقتي به دنيا ميآيد انگار در عالمي ديگر تكامل يافته است و بر مبناي استعدادش كامل شده و به دنيا فرستاده ميشود. لذا در مدت دو ساعت يا دو روز، يا دو ماه تمام شرايط حيات و ارتباطش با كائنات ديگر و قوانين حيات خود را ميآموزد. و برايش ملكه فراهم ميآيد. پس گنجشك يا زنبور ـ مثلاً ـ از طريق الهام رباني و هدايت خداي سبحان، نيروي حياتي و روش عملي را ميآموزد. و در بيست روز چيزي را بهدست ميآورد كه انسان آن را در بيست سال ميآموزد. پس وظيفه اصلي حيوان عبارت نيست از ترقي و تكامل از طريق آموزش و كسب علم و آشنايي و عبارت نيست از درخواست ياري و دعايانشان دادن عجز بلكه وظيفه اصلي آن عبارت است از عمل كردن بر مبناي استعدادش يعني عبوديت عملي.
اما انسان كاملاً بعكس آن است. انسان وقتي پا به دنيا مي نهد، نيازمند ياد گرفتن و درك همه چيز است. چون كاملاً و بطور مطلق به تمام قوانين حيات ناآگاه است، و حتي در مدت بيست سال به شرايط حيات خود احاطه ندارد، بلكه حتي در تمام مدت عمرش به يادگيري و فهميدن نيازمند است، علاوه بر اين وقتي به ميدان حيات اعزام ميشود بي نهايت ضعيف و ناتوان است حتي تا دو سال نميتواند روي پاهايش بايستد، و تقريباً نفع و ضرر را تشخيص نميدهد مگر بعد از پانزده سال و نميتواند منافع و مصالح حيات خود را تأمين كند و ضرر را از خود دفع كند، مگر با ياري ديگران و درآميختن و شركت كردن در حيات اجتماعي انساني.
از اين امر روشن ميشود كه وظيفه فطري انسان همانا تكامل است از طريق (تعلم) يعني پيشرفت از طريق كسب علم و معرفت و بندگي (با دعا) يعني در نفس خود دريابد و تحقيق كند كه: «به رحمت و شفقت چه كسي با اين رعايت و حكمت اداره ميشوم! و به كرم و بخشش چه كسي به اين ترتيب لبريز از شفقت و مهرباني تربيت ميشوم؟ و به الطاف و بخشش چه كسي به اين شيوه لطيف روزي تغذيه ميشوم؟» پس درمييابد كه وظيفه اش عبارت است از دعا و تفريح و توسل و رجاء به زبان بي نوايي و ناتواني در پيشگاه قاضي الحاجات تا خواسته و احتياجاتش را بر آورده كند كه دستش به يكهزارم آنها نميرسد. و اين امر ديني وظيفه اساسي او عبارت است از پرواز با دو بال « ناتواني و بي نوايي» به مقام والاي عبوديت.
پس به خاطر اينكه بوسيله معرفت و دعا راه تكامل را پيش گيرد انسان به اين دنيا آمده است. چون همه چيز در دنيا به علم توجيه ميشود و به معرفت بر مبناي ماهيت و استعداد مربوط است. بنابراين اساس تمام علوم حقيقي و معدن و نور و روح آن همانا عبارت است از شناختنخداي متعال، همانطور بنيان اين اساس عبارت است از «ايمان به خداي عزوجل »
و چون انسان به سبب حمل بار ناتواني مطلق، در معرض انواع بيشمار مصايب و بلايا و هجوم دشمنان قرار ميگيرد و خواستههاي زياد و نيازمنديهاي متعدد دارد، در حاليكه در فقري شديد و بي نهايت قرار دارد، از اينرو وظيفه فطري و اساسيش، همانا «دعاي» بعد از ايمان است كه بنياد و مغز و مخ عبادت بهشمار ميآيد. پس همانطور كه طفل درمانده از برآوردن مقصود يا اجراي خواستش و دستيابي به چيزي كه دستش به آن نميرسد به گريه و زاري پناه ميبرد، يا بر آوردن اميدش را ميخواهد يعني به زبان ناتواني قوي و عملي بانگ برمي دارد تا به مقصودش ميرسد، انسان كه لطيفترين انواع جانداران است و در عين حال ناتوانترين و بينواترين آنها نيز ميباشد، و صورت طفلي لطيف را دارد. بايد به دامان خداي رحمن و رحيم پناه ببرد. و در محضرش يا به زاري ضعف و ناتواني خود را بيان ميكند و يا با ابراز بي نوائي و نيازمندي در خواست ميكند، تا حاجتش بر آورده و خواستش اجرا ميشود. و در اين موقع از آن امدادها و بر آوردن خواسته و تسخيرات سپاسگزاري به عمل ميآورد. وگرنه اگر مانند طفلي احمق به غرور بگويد: «من ميتوانم تمام اين اشياء را مسخر كنم و با بهكارگيري انديشه و تدبير خود بر آن مسلط شوم» در حاليكه همان اشياء هزاران بار بالاتر از توان و طاقت او قرار دارند. چنين عملي جز ناسپاسي و كفران نعمتهاي خدا معني ديگري ندارد، و مصيبتي بس بزرگ منافي و متناقص با فطرت انساني به شمار ميآيد. و سبب ميشود خود را مستحق عذاب دردناك قرار دهد.
نكتة پنجم:
همانطور كه ايمان مقتضي «دعاء» ميباشد و آن را وسيله و رابطه بين فرد مؤمن و پروردگار قرار ميدهد، و همانطور كه فطرت انساني به شدت و اشتياق خواهان آن است. خداي سبحان نيز انسان را به همين امر ميخواند كه ميگويد: (قل ما يعبؤ بكم ربي لو لا دعاء كم) فرقان 77ـ بگو اگر دعايتان نباشد خدا به شما اهميت نميدهد. و باز مي گويد (ادعوني استحجب لكم) غاف6 ـ مرا بخوانيد آن را اجابت ميكنم. و شايد بگويي «ما بسي خدا را ميخوانيم و دعا ميكنيم، اما عليرغم اينكه آيه عام است و به صراحت هر دعا را شامل ميشود, دعاي ما مستجاب نميشود)
در جواب گفته ميشود:
استجابت دعا چيزي است وقبول آن چيز ديگر. هر دعايي مستجاب است اما قبول آن و اجراي خود مطلوب به حكمت خداي سبحان منوط است.
براي مثال بچه بيمار فرياد برميآورد و ميگويد:
(دكتر مرا ببين ودردم را دوا كن)
طبيب ميگويد: « اي به چشم كوچولو » آنگاه طفل ميگويد:
«اين دارو را به من بده» در چنين حالتي يا دكتر همان دارو را به او ميدهد يا دارويي بهتر ومفيدتر را به او ميدهد يا اينكه مصلحت ميبيند كه اصلاً او را معالجه نكند.
و فرمان وامر خداي متعال ـ مثل اعلي از آن اوست ـ نيز چنين است. چون در هر آن و زمان حكيم و مراقب و حسيب مطلق است دعاي بنده را استجابت ميكند و وحشت تيره و غربت مخوفش را زايل و آن را به اميدواري و انس و آرامش تبديل ميكند. و خداي سبحان يا مستقيماً هنگام دعا مطلوب بنده را قبول و مستجاب ميكند. يا حتي بهتر از آن را به او مي بخشد يا بر حسب اقتضاي حكمت رباني نه بر حسب خواست و هواي فاسد بنده, آن را رد ميكند.
بنابراين دعا نوعي عبادت است و ثمر عبادت و فوايدش اخروي است. اما مقاصد دنيوي عبارت است از (اوقات) آن نوع دعا وعبادت, نه هدف ومقاصدش.
مثلاً نماز استسقاء (طلب آب) نوعي عبادت است و قطع باران عبارت است از وقت آن عبادت پس آن عبادت و همان دعا به خاطر نزول باران نيست، چون اگر آن عبادت تنها به خاطر اين قصد انجام شود، واقعاً شايسته قبول شدن نيست چون خالص بخاطر خدا نبوده است.
و نيز زمان غروب آفتاب عبارت است از اعلان وقت نماز مغرب، و وقت كسوف خورشيد و خسوف ماه وقت نماز كسوف و خسوف است. يعني خدا به مناسبت كسوف دليل روز يا خسوف دليل شب كه به عظمت اشاره دارند بندگان را به نوعي عبادت فرا ميخواند وگرنه اين عبادت به خاطر نمايان شدن آفتاب و ماه كه نزد ستاره شناسان معلوم است، نيست.
همانطور كه امر در اين مورد چنان است. همانطورهم وقت بندآمدن و قطع باران عبارت است از زمان اداي نماز استسقاء وهجوم بلايا و تسلط شرور و اشياء زيانآور عبارت است از زمان دعاهاي مخصوص كه در آن موقع ناتواني وبينوائي خود را درك ميكند و با دعا و تضرع و زاري به پيشگاه خداي تواناي مطلق پناه ميآورد. و اگر خداي سبحان همان بلايا و مصايب و شرور را با دعاي مصرانه برطرف نكرد نبايد گفت دعا مستجاب نشده است. بلكه گفته ميشود هنوز زمان دعا سپري نشده است. وهر وقت خدا به فضل و كرمش آن بلايا را بر طرف كرد، در آن موقع وقت دعاء منقضي شده است، بدين ترتيب معلوم ميشود كه دعا يكي از اسرار بندگي است بايد خالصانه به خاطر خدا باشد. به اين معني انسان به وسيله دعا، يا ابراز ناتواني خود و عدم دخالت در اعمال پروردگاري و اعتراض از آن، به پيشگاه پروردگار خود پناه بياورد و با اعتماد به حكمتش و بدون اين كه برحمتش اتهامي وارد كند و از آن نا اميد شود، تدبير تمام امور را به تنها او محول نمايد.
آري به آيات بينهايت ثابت شده است كه موجودات در حالت تسبيح گويي خدا قرار دارند. هر يك تسبيح مخصوص خود را در عبادتي مخصوص و در سجودي مخصوص به خود را دارد. و از اوضاع اين عبادت بيحد و حصر راههاي دعاي مؤدي به حمايت پروردگار عظيم، به وجود ميآيد.
يا از طريق زبان استعداد و قابليت انجام ميشود مانند دعاي تمام نباتات و حيوانات كه هر يك از آنها از منبع فيض مطلق صورتي معين ميطلبد كه متضمن معاني اسماء حسني باشد. يا از طريق زبان نيازمندي فطري صورت پذير است. مانند دعاهاي تمام زندهها براي دستيابي به احتياجات ضروريشان كه از دايره قدرتشان خارج است، كه هر زندهاي، به زبان نيازمندي فطري خود، از خداي با سخاوت مطلق در خواست عناصر استمرار وجود خود را ميكند كه بمنزله روزياش ميباشد.
و يا از طريق زبان ناچاري و اضطرار صورت پذير است، مانند دعاي مضطري كه با كمال تضرع و زاري به خدايش رو ميآورد، بلكه جز به پروردگار مهربانش به احدي متوجه نميشود كه همه نيازش را برآورده كرده و پناهندگيش را قبول ميكند.
اين سه نوع دعا، اگر سبب عدم قبول بر آن عارض نشود، قبول ميشوند.
نوع چهارم دعا عبارت است از دعاي معروف و معمولي ما آن هم دو نوع است. دعاي عملي و حالي و دعاي قلبي و قولي:
مثلاً برگرفتن اسباب عبارت است از دعاي عملي با علم به اينكه منظور از اجتماع اسباب ايجاد مسبب نيست بلكه عبارت است از اتخاذ وضعي مناسب و موجب رضاي خداي سبحان براي طلب مسبب از او به زبان حال، تا جايي كه كشت زمين بهمنزله كوبيدن در گنجينه رحمت الهي است. اكثر اوقات قبول ميشود و رد نميشود.
اما قسم دوم: عبارت است از دعا به زبان و قلب يعني طلب حصول مطالب غير قابل تحقيق و نيازمنديهايي كه دست به آنها نميرسد. پس مهمترين جهت اين دعا و لطيفترين مقاصد آن و لذيذترين ميوه آن عبارت است از اينكه دعاگو ميداند خدايي هست كه خطورات قلب او را ميشنود و دستش به همه چيز ميرسد. و قدرت انجام دادن خواسته ها و آمال او را دارد و به ناتواني او رحم و به فقرش كمك ميكند.
پس اي انسان ناتوان و بي نوا! زينهار از كليد گنجينه رحمت وسيع و منبع نيروي استوار، يعني دعا دست برمدار. پس براي اين كه به اعلي عليين انسانيت ترقي كني به آن دست آويز باش. و دعاي كائنات را جزئي از دعاي خود قرار بده و با گفتن: (اياك نستعين) از خودت بندهاي كلي و وكيلي عام بساز و بهترين قامت اين عالم بشو.
مبحث دوم
(و عبارت است از پنج نكتة كه پيرامون سعادت و شقاوت انسان دور مي زند.)
انسان نظر به اينكه مخلوقي است با نيكوترين قامت و شكل و كاملترين و جامعترين استعدادي كه دارد ميتواند وارد ميدان امتحان بشود همين امتحاني كه در ضمن مقامات و مراتب درجات و پرتگاههاي رديف شده از زندان «اسفل سافلين» تا باغهاي « اعلي عليين» از او به عمل آمده است. آنگاه يا بالا مي رود و يا سقوط مي كند و يا ترقي ميكند، يا در ضمن درجاتي از زمين به عرش اعلي ميرود. و از اتم به كهكشان ميرود چون در مقابلش ميدان باز است تا راه بينهايت خير و شر را براي صعود يا سقوط پيش گيرد. و بهدين ترتيب اين انسان به صورت معجزه قدرت و ثمر خلقت و اعجوبه و شگفتي صنعت فرستاده شده است.
و در اينجا اسرار اين ترقي و عروج جالب و يا اين پستي و سقوط رعب انگيز را در پنج نكتة بيان خواهيم كرد.
نكتة اول
انسان به اكثر انواع موجودات نيازمند است و با آن رابطه صميمانه دارد. نيازمنديهايش درهر طرف عالم پخش و منتشر گشته است. وخواسته ها و آمالش تا بينهايت امتداد يافته است. پس همانطور يك گل بابونه را ميخواهد، بهاري خرم وبا صفا و باز و وسيع را نيز ميخواهد و همانطور كه چمنزاري نشاط انگيز را آرزو ميكند خواهان بهشت ابدي نيز هست وهمانطور كه شوق ديدار محبوبي را دارد، اشتياق رؤيت خداي جميل و ذي الجلال را در بهشت نيز دارد. وهمان اندازه به گشودن دري نيازمند است تا دوست صميمي محبوس خود را در آن ببيند. به همان اندازه به زيارت عالم برزخ نيازمند است كه نود و نه درصد از دوستان و همگنانش در آنجا محبوسند. همانطور نيازمند پناه بردن به درگاه خداي توانمند مطلق مي باشد كه دروازه عالم وسيعتر را ميبندد و دروازه آخرت مملو و محشور به شگفتيها را ميگشايد، خدائي كه دنيا را برخواهد داشت تا براي نجات دادن همين انسان بي نوا از درد فراق ابدي، آخرت را در جاي آن قرار دهد.
از اين رو همين انسان با همين وضعي كه دارد، معبودي ندارد جز آنكه كليد و سرنخ تمام امور را در دست دارد. و جز آنكه خزانه همه چيز را در اختيار دارد، و مراقب و ناظر همه چيز است و در هر جا حاضر و از هر مكان منزه است. و از ناتواني بري است و از قصور مقدس و دور است. و از هر نقصي منزه است. و همو قادر و ذو الجلال و با مهر و ذوالجمال، و حكيم و با كمال است. چون هيچكس نميتواند نيازمنديهاي غير محدود انسان را به اميال و خواسته هايش برآورد كند، مگر اينكه داراي قدرتي بينهايت است و علمي محيط و فراگير بينهايت و نامحدود دارد، چون جز او هيچكس استحقاق پرستش را ندارد.
پس اي انسان وقتي تنها به خدا ايمان آوردي و به صورت بنده تنها او درآمدي، به مقامي بالاتر از جميع مخلوقات نايل آمدهاي. اما اگر از بندگي استنكاف بنمايي و آن را ناديده بنگري در مقابل مخلوقات ناتوان بنده ذليل خواهي شد و اگر به نيروي خود و خودپرستي خود مباهات كني و دست از دعا و توكل برداري و تكبر كني و از طريق حق و درستي منحرف شوي از لحاظ خير و ايجاد ناتوانتر و ضعيفتر از مورچه و زنبور خواهي بود. بلكه حتي از مگس و عنكبوت ضعيفتر خواهي بود و از لحاظ شر و تخريب از كوه سنگينتر و از طاعون زيان آورتر خواهي بود.
آري اي انسان در وجود شما دو جهت مقرر است.
اول: جهت ايجاد و وجود و خير و ايجابيت و عمل.
ديگري: جهت تخريب و عدم و شر و سلب و نفي و انفعال.
به اعتبار جهت اول يعني « جهت ايجاد» تو شأن و مقامي كمتر از زنبور و گنجشك داري و از مگس و عنكبوت ضعيفتري. اما به اعتبار جهت دوم «جهت تخريب» ميتواني از زمين و كوهها و آسمانها تجاوز كني. و ميتواني امانتي را به دوش حمل كني، كه آنها از آن ابا و امتناع ورزيدند در نتيجه دايرهاي وسيعتر و مجالي فراختر كسب ميكني. چون وقتي به خير و ايجاد ميپردازي تو به گنجايش و وسعت توان خود و بهاندازه سعي و تلاشت و به ميزان نيروي خود كار ميكني اما وقتي به بدي و خرابكاري ميپردازي فساد خرابكاري تو پخش و گسترش مييابد و تخريبت فراگير و منتشر ميشود.
مثلاً كفر فساد و تخريب و تكذيب است. اما همين يك فساد و بدي به تحقير و تقبيح و خفيف دانستن تمام كائنات ميانجامد، و نيز متضمن تحقير و انكار جميع اسماء نيك الهي ميباشد و همچنين موجب اهانت و رذيل دانستن انسانيت ميشود. چون اين موجودات داراي منزلتي عالي و پايدار و وظيفه پرمعني ميباشند، آنها عبارتند از مكاتيب رباني در آينههاي سبحاني و كارمندان و مأموران الهي، پس كفر علاوه بر اسقاط آن موجودات از مرتبه و درجه استخدام و منزلت تسخير و وظيفه عبوديت آنها را نيز به سراشيبي بيهودگي و تصادفي بودن خلقت پرتاب ميكند، و براي آنها ارزش وزني نميبيند چون زوال و فراقي كه آنها را فرا ميگيرد و تخريب و زيان ناشي از آن دو «زوال و فراق» فرصتي فراهم ميسازند كه موجودات به موادي فنا پذير عظيم و بياهميت و بيسود تبديل شوند. و در همين حال كفر منكر اسماء الهي ميشود و آنها را ناديده ميگيرد. همان اسمائي كه نقوش تجليات و جمالشان در آينههاي تمام كائنات ديده و حتي آنچه اسم «انسانيت» بر آن اطلاق ميشود كه عبارت است از قصيده حكيم منظوم و به صورتي لطيف تمام تجليات اسماء قدس الهي را جار ميدهد: و عبارت است از معجزه قدرتي درخشان جامع مانند هسته براي دستگاههاي شجره دائمي و پايداري و كفر همين «انسانيت» را از حالت و صورت زندهاش پرت ميكند كه به وسيله آن بر زمين و كوهها و آسمانها فايق آمد و چون امانت كبري را تقبل كرد و بر فرشتگان برتري يافت تا به مقام جانشيني زمين نائل آمد. از اوج اين قله والايي و عالي به درك خوارتر و پايينتر از هر مخلوقي ذليل و ناتوان و ضعيف و بينوا او را پرت ميكند بلكه او را به سرعت به ناچيزترين شكل زشت زوال پذير پايين ميآورد.
و خلاصه كلام: نفس اماره از لحاظ شر و تخريب ميتواند مرتكب جنايت بينهايت بشود، ولي از لحاظ خير و ايجاد تواناييش محدود و جزئي ميباشد. چون انسان ميتواند در يك روز خانهاي را خراب كند، در صورتي كه نميتواند آن را در يكصد روز بسازد. اما اگر انسان از خودخواهي دست بكشد وخير و وجود را از توفيق الهي بجويد و كار را به او ارجاع دهد و از شر تخريب دوري بجويد و پيروي از هواي نفس را ترك نمايد و به صورت بنده تواب خدا در آيد وهميشه از او بخشودگي بجويد و قلبش به ياد او بتپد آنگاه به صورت مظهر آيه شريف درخواهدآمد كه ميفرمايد: «يبدل الله سيئاتهم حسنات» فرقان آيه 70ـ خدا گناهان آنان را به حسنات تبديل ميكند). آنگاه قابليتش براي شر به قابليتي عظيم براي خير تبديل شده و ارزش «احسن تقويم » را كسب و به اعلي عليين پرواز ميكند.
اي انسان غافل! فضل و كرم خدا را بنگر، در همان وقت كه عدالت اقتضاء ميكند يك گناه را صد گناه بنويسد و يك نيكي را يك نيكي بنويسد يا اصلاً آن را ننويسد، چون خير و مصلحت آن به انسان برميگردند، خداي جليل و با قدرت گناه را يك گناه مينويسد و نيكي را به ده برابر يا هفتاد برابر يا هفتصد برابر يا هفت هزار برابر ارزيابي ميكند.
از اين نكتة درياب كه وارد شدن به جهنم كيفر عملي و عين عدالت است. ولي رفتن به بهشت عبارت است از فضل الهي محض، و كرمي است خالص و مرحمتي تمام است.
نكتة دوم
در انسان دو جنبه و جهت مقرراست:
اول: عبارت است از خودپرستي كه به حيات دنيا منحصر است.
دوم: عبارت است از جنبه بندگي ممتد تا حيات ابدي.
پس انسان به اعتبار جنبه اول مخلوقي بينوا ميباشد. چون سرمايه اراده جزئيش بسيار ناچيز و صورت يك تار مو را دارد. و توان كسبش ضعيف است و از حيات يك شعله نصيب دارد كه طولي نميكشد خاموش ميگردد. و از عمر مدتي كوتاه و زود گذر دارد. و از وجود جسمي دارد كه به سرعت پوسيده ميشود، و يا وجود اين انسان در بين افرادي غير محدود و انواعي بيشمار و منسجم در طبقات كائنات، موجودي لطيف و نازك و ضعيف است. اما به اعتبار جنبه دوم و مخصوصاً از لحاظ ناتواني و ضعف كه به بندگي متوجه ميباشند. از وسعتي فراوان و فرصتي فراغ برخوردار است. و داراي اهميتي بسيار عظيم است چون خالق حكيم در ماهيت معنويش ناتواني عظيم بينهايت، و بينوايي بزرگ و بيحد را به وديعه نهاده است. تا به صورت آينه بسيار وسيع براي تجليات غير محدود « قدير رحيم» درآيد، كه قدرت و رحمتش نهايت ندارد، و تجليات «غني كريم» را نمايان سازد كه بينيازي و كرمش انتها ندارد.
آري انسان مانند بذر ميباشد. از جانب «قدرت» (خدا) به بذر دستگاهها و تجهيزاتي معنوي عطا شده است. و از جانب « قدر» طرح و نقشه دقيق و بسيار مهم در آن درج شده است. تا بتواند در دل خاك به عمل بپردازد، و رشد و نمو خود را ادامه داده و انتقال از آن عالم تيره و تنگ به عالم هواي آزاد و دنياي فراخ را پذيرا شود. و بالاخره به زاري و تضرع به خالق خود توسل جويد و به زبان استعداد و قابليات لابه كند تا به صورت درخت در آيد و به كمال شايسته آن نايل آيد. اگر همين بذر به جلب مواد زيان آور براي خود بپردازد و به سبب بدي مزاج و فساد ذوقش تجهيزات معنوي را كه به آن عطا شده است به موادي تبديل كند كه هيچ نفع و اهميتي برايش ندارد، بدون شك سرانجام و عاقبت بسيار وخيم ميشود، زيرا طولي نميكشد گنديده و بدون فايده ميشود و در همان مكان پوسيده ميگردد. اما اگر تجهيزات معنوي خود را در امتثال امر خداي (فالق الحب و النوي) به كار گيرد و امر تكويني او را به جاي آورد و به كار گيرد، از آن دنياي تنگش سر برميآورد تا درختي با ثمر و تناور را كامل كند. و حقيقت جزئي و روح معنوي كوچكش شكل حقيقي كلي و بزرگ خود را برگيرد و انسان نيز مانند بذر است. چون در ماهيتش از جانب قدرت الهي دستگاههاي مهم به وديعه نهاده شده است. و از جانب قدر الهي برنامهاي دقيق و ارزشمند به او عطا شده است. پس اگر همين انسان تقدير و اختيار را به خطا به كار ببرد، و تجهيزات مصنوعي خود را زير خاك حيات دنيا و در عالم تنگ محدود به هواي نفس صرف كند. او هم مانند همان بذر به خاطر لذتي جزئي درضمن عمري كوتاه و در مكاني محصور و با وضعي بحراني و دردناك، متعفن و چركي و پوسيده خواهد شد. و روح بيچارهاش كيفر و پيامدهاي مسئوليت را تحمل خواهد كرد و نوميد و نيازمند از دنيا ميرود.
اما اگر انسان بذر استعداد خود را پرورش دهد و آن را به آب اسلام آبياري كند و با نور ايمان آن را غذا بدهد و در زير خاك بندگي دستگاههاي معنوي آن را با امتثال او امر قرآني به سوي مقاصد حقيقيش توجيه نمايد، حتماً برگها و جوانهها و شاخه ها از آن سر برميآورند. و فروعش گسترش يافته و گلهايش در عالم برزخ باز مي شوند و در عالم آخرت و بهشت نعمتها و كمالات بيحد ميدهد. آنگاه انسان به صورت بذري با ارزش حاوي اعضاي حقيقي و دائمي و درختي پايدار درميآيد، و وسيله و ابزاري نفيس و با رونق و جمال ميشود و ميوه پر بركت نوراني درخت هستي ميگردد.
آري هر آينه والايي و ترقي حقيقي تحقق پذير نيست مگر با توجه قلب و راز، و روح و عقل. و حتي خيال و ساير نيروهاي اعطا شده به انسان، به سوي حيات ابدي و اشتغال يكايك آنها به عمل مخصوص و وظايف بندگي مناسب خود. اما آنچه اهل گمراهي گمان ميكنند از قبيل غرق شدن در بيهودگيهاي حيات. و لذت بردن از لذايذ كم ارزش و روآوردن به لذتهاي جزئي آن بدون توجه به جمال كليات و لذايذ پايدارش و مسخر و رام كردن قلب و عقل و ديگر لطايف انساني، در زير فرمان نفس اماره بسوء و آماده كردن تمام آنها براي خدمت به آن (نفس اماره) يقيناً چنين امري هرگز به معني پيشرفت و ترقي نيست، بلكه عبارت است از عين سقوط و فرو افتادن و انحطاط.
همين حقيقت را در واقعه خيالي ديدم و دريافتم و آن را با اين مثال توضيح خواهم داد:
وارد شهري بزرگ شدم، در آن قصرهاي بزرگ و خانههاي وسيع و عظيم قرار داشت كه در جلو قصرها و خانه ها مجالس و جشنها و مهر جانها و مراسم شادي و سرور بر پا مي شد و جلب نظر مي كرد كه انگار نمايشنامهها و تئاتري داراي كشش و آرايش بودند. آنگاه دقت كردم ديدم صاحب قصر در جلو در ايستاده و با سگش بازي و شوخي ميكند. و زنان با جوانان بيگانه ميرقصند و دختران جوان بازيهاي بچگانه ترتيب ميدادند. و دربان قصر وظيفه مراقبت را ايفا ميكرد و اين جمع را راهبر بود. دريافتم كه اين قصر از ساكنانش خالي است، و كار و وظايف در آن تعطيل شده است و همان افراد لجام گسيخته و ولگرد فرورفته در گمراهي، اخلاقشان سقوط كرده و وجدانشان مرده و عقلشان ته كشيده و قلوبشان خالي گشته است، و مانند حيوان سرگردان و واله به هرجا رو مينهند و ميلولند سپس از آنجا كمي دور شدم، كه باقصري ديگر مواجه شدم. در جلو در قصر ديدم سگي خوابيده است. و در كنار آن درباني با شهامت موقر و آرام قرار داشت، و در جلو قصر چيزي جلب توجه نميكرد. از اين آرامش و سكوت تعجب كردم و به نظرم عجيب آمد! به تحقيق سبب پرداختم. وارد قصر شدم. آن را آباد يافتم ساكنانش در آنجا سكونت داشتند، در آنجا وظايف معلوم و روشن و تكاليف مهم و دقيق بود. متصديان و اهل قصر آنها را به دقت انجام ميدادند هر يك در طبقه مخصوص به خود در فضاي روشن و دلنشين و باصفا، به سرميبرد. به طوري كه شادي و سرور و سعادت را در دل ايجاد ميكرد. در طبقه اول مرداني به اداره قصر و تدبير آموزش ميپرداختند. و در طبقه دوم دختران و فرزندان به يادگيري و ياد دادن مشغول بودند و در طبقه سوم خانمها به كار خياطي و دوخت و دوز و گلدوزي و بافتن دستبندهاي ظريف و ملون و پر نقش و نگار و زيبا بر اغلب لباسها مشغول بودند و در طبقه آخر صاحب قصر قرار داشت و به وسيله تلفن درباره آسايش و راحت و سلامت و حيات آزاد و با عزت و مورد رضايت اهل قصر با پادشاه در تماس بود و گفتگو ميكرد. هركس مطابق تخصصش به كار خود ميپرداخت و وظايف شايسته موقعيت و منزلتش را انجام ميداد. چون من از ديد آنها پنهان بودم هيچكس مانع گشتن من در جوانب قصر نشد. از اين رو با آزادي كامل تحقيق و جستجو كردم، و سپس از قصر خارج شدم. و در شهر به گردش پرداختم. ديدم شهر به اين دو نوع قصر تقسيم شده است. از سبب آن نيز پرسيدم گفتند: «قصرهاي نوع اول كه از ساكنانش خالي اند و نماي آن آراسته است و سطوح و روكارش مزين گشتهاند مأوا و پناهگاه اهل كفر و گمراهان ميباشد. و قصرهاي نوع دوم محل سكونت بزرگان اهل ايمان است كه داراي غيرت و شهامت و فروتني ميباشند». آنگاه قصري را در گوشه شهر ديدم كه روي آن نام «سعيد» نوشته شده بود. و تعجب كردم وقتي به دقت نگاه كردم ديدم صورتم برايم نمايان شد و از وحشت فرياد برآوردم و داد كشيدم و به خود آمدم و از خيالم افاقه يافتم.
به ياري خدا ميخواهم اين واقعه خيالي را توضيح دهم و تفسير كنم:
آن شهر عبارت است از حيات اجتماعي بشر و تمدن انساني و هر يك از قصرها عبارت است از:
يك انسان و اهل قصر همانا اعضاي بدن انسان مي باشند. مانند چشم و گوش و لطايف آن مانند قلب و سر و روح و محركهايش مانند هوي و نيروي شهواني و غضبي. و هريك از آن لطايف آماده انجام دادن وظيفه مبين و معين بندگي ميباشد و لذايذ و آلام آن را دارد. ولي نفس و هوي و نيروي شهواني و غضبي، حكم دربان و صورت سگ نگهبان را دارند. پس تسليم شدن همان لطايف والا به او امر نفس و هوي و محو كردن وظايف اصلي آنها. بدون شك سقوط و انحطاط به شمار مي آيد نه پيشرفت و ترقي و صعود. شما ساير جهات را بر ان قياس كن.
پس انسان كه در « نيكوترين شكل» خلق شده است. اگر فكرش را در حيات دنيا به تنهايي منحصر كند، فرو خواهد افتاد و پست و محقر ميشود و صد درجه از حيواني مانند گنجشك مقامش پايينتر ميشود، در صورتي كه از لحاظ سرمايهاش صد درجه كاملتر و والاتر است. اين حقيقت را با آوردن مثلي در جاي ديگر توضيح دادهايم و در اينجا به مناسبت آن را باز خواهيم گفت:
يكنفر ده ليره طلا به خدمتكارش ميدهد و ميگويد لباسي از بهترين پارچه ها براي خود تهيه كن. و به خدمتكار ديگرش هزار ليره طلا و ليستي كوچك از مايحتاج ميدهد. و پول و ليست را در جيب ميگذارد و هر دو را به بازار ميفرستد. خدمتكار اول لباسي كامل و قشنگ از بهترين پارچه، با ده ليره ميخرد. و دومي از او تقليد كرده و مانند او عمل ميكند. و از بس كه احمق و سبك مغز بود ليست را نگاه نكرد. و هزار ليره را به صاحب محل داد و درخواست لباسي مردانه كامل كرد. اما فروشنده بي انصاف لباسي از بدترين و نامرغوب ترين پارچه برايش انتخاب كرد. وقتي اين خدمتكار بدبخت نزد آقايش بازآمد و در مقابلش ايستاد آقا او را به شدت سرزنش و ادب كرد و او را سخت شكنجه نمود. هر كس ذرهاي شعور داشته باشد و عقلش كار كند فوراً مي فهمد خدمتكار دوم كه هزار ليره به او داده شده بود، براي خريدن لباس به بازار اعزام نشده بود. بلكه براي تجارتي بسيار مهم گماشته شده بود.
همچنان انسان كه اين دستگاهها و اعضاي معنوي و لطايف انساني به او داده شده است كه اگر هر يك از آنها با اعضاي حيوان مقايسه شود، معلوم ميشود كه صد برابر گستردهتر و والاتر است. مثلاً چشم انسان كجا كه جميع مراتب حسن و جمال را تشخيص ميدهد؟ حس چشايي انسان كجا كه تفاوت تمام خوردني ها و لذايذ مخصوص به آنها را تميز دهد؟ و عقل انسان كجا كه در اعماق حقايق و تفاصيل آنها نفوذ كند؟ و قلب انسان كجا كه مشتاق و خواهان جميع انواع كمالات است و اين اعضا و ابزار و اعضاي مشابه آن در حيوانات كجا كه بسيار بسيط و ساده ميباشند!! اما در بعضي حيوانات مخصوص اعضاي مخصوصي قرار دارند كه حيوان ميتواند به وسيله آنها اعمالي را از انسان بهتر انجام بدهد كه چنين اعمالي جزو وظايف انسان نيستند.
راز اينكه اعضاء به فراواني و كامل به انسان داده شده است اين است: انسان چون داراي انديشه و عقل است، حواس و مشاعرش نيرو و نمو و ديد و گسترش بيشتري كسب كرده است. از اين رو ميزان محور حواسش با توجه به اختلاف و فراواني احتياجاتش، متفاوت و مختلف است. از اين رو احساسهايش متنوع و مشاعرش متعدد است. و چون داراي فطرتي جامع است، محور آمال و خواستههاي متعدد و مدار توجه به مقاصدي مختلف شده است. و با توجه به افزوني وظايف فطريش اعضايش بازو گسترده شده است و به سبب فطرت بديع و آماده او براي انواع مختلف عبادت استعدادي جامع براي بذرهاي كمال به او داده شده است. از اين رو امكان ندارد اين همه اعضاي انبوه را فقط براي تحصيل اين حيات دنيوي موقت و فناپذير به او داده شوند. بلكه بايد هدف نهايي براي اين انسان عبارت باشد از وظايفش كه به مقاصدي بينهايت متوجه و با پرستش خداي توانا، ناتواني و بينوايي خود را در پيشگاه خدا ابراز دارد و با ديد وسيع خودتسبيحات موجودات را ببيند و بر آن گواه باشد و از نعمتهايي سر درآورد و آگاه شود كه رحمت الهي آن را برايش فراهم آورده است و در مقابل آنها خدا را سپاسگزار باشد، و معجزات قدرت رباني را در اين مصنوعات مشاهده و بررسي كند و در آنها بينديشد و تأمل كند. و با ديدي عبرتبين و شگفت انگيز آن را بنگرد. پس اي دنياپرست و شيداي حيات ناپايدار و فاني و غافل از راز (احسن تقويم) به اين واقعه خيالي گوش كن كه حقيقت حيات دنيا را نشان ميدهد. همان واقعه نمايشي است كه «سعيد قديم» آن را ديد و او را به «سعيد جديد» تبديل كرد و آن عبارت است از:
خود را ديدم كه انگار در مسيري طولاني سفر ميكنم، يعني به محلي دور اعزام شده ام و مولايم مبلغ شصت ليره طلا را به من اختصاص داده و هر روز اندكي از آن را به من ميدهد. تا اينكه وارد هتلي شدم كه در آن جاي لهو و سرگرمي قرار داشت. ولخرجي را با خرج دهها ليره در يك شب بر سر ميز قمار شروع كردم و در راه كسب شهرت و شگفتي تا صبح بيدار ماندم. فرداي آن شب وقتي بيدار شدم ديدم دستم خالي است و چيزي نخريدهام واز اشيايي كه در مقصد به آن نيازمند خواهم بود چيزي را تهيه نكردهام. و براي خودم جز آلام و خطايايي كه از لذات نامشروع رسوب كرده بود، و جز زخمها و آه و افسوسهايي كه از آن سفاهت و پستي ترشح كرده، چيزي فراهم نكرده بودم، در همان وقت كه در چنين حالتي اسفبار و پراندوه و نوميدي بودم ناگهان يك نفر در برابرم سبز شد و گفت:
«تمام سرمايه ات را بيهوده خرج كردي و شايسته عقاب و كيفر گشتي، و با دست خالي به شهر مورد نظرخواهي رفت. اگر داراي عقل و بصيرت هستي يقين بدان در توبه باز است و هنوز بسته نشده است. ميتواني از پانزده ليره باقيمانده هرچه را بدست آوردي نصف آن را ذخيره و صرفه جويي كني تا بتواني بعضي از مايحتاج آنجا را كه ميروي بخري» با نفس خودم مشاوره كردم ديدم راضي نيست. آن مرد گفت:
«پس يك سوم را ذخيره كن» اما ديدم نفسم باز با اين هم راضي نيست. مرد گفت:
يك چهارم را نگه دار، ديدم نفسم نميخواهد دست از عادتي بكشد كه به آن مبتلي شده است. مرد سرش را تكان داد و با كين و شدت راهش را گرفت و رفت. آنگاه ديدم انگار كارها تغيير پيدا كرده است. خود را در قطاري يافتم كه انگار در سرازيري در داخل تونل زيرزميني به سرعت حركت ميكند، از ترس آشفته شدم. اما چاره اي نداشتم چون نميتوانستم به چپ و راست حركت كنم. و عجيب اين است كه در دو طرف قطار گلهاي زيبا و جذاب و ميوههاي لذيذ متنوع قرار داشت ـ به مانند ابلهان ـ دست كشيدم و خواستم از گلها بچينم و ميوهاي بدست آورم. اما دور از دسترس بودند خارها به محض تماس دستم با آنها در دستم خليدند و آن را خونين و زخمي كردند. قطار به سرعتي سر سام آور حركت ميكرد. بدون فايده خود را اذيت كردم. يكي از كاركنان قطار بمن گفت: «پنج قروش به من بده تا مقداري مناسب گل و ميوه كه ميخواهي برايت بچينم، چون تو با اين زحمت چندين برابر آنچه با اين پنج قروش به دست ميآوري ضرر ميبيني علاوه بر آن كيفر عملت را هم ميبيني چون بدون اجازه ميخواستي آن را بچيني در آن حالت كه سخت گرفتار شده بودم از پنجره جلو را نگاه ميكردم كه آخر تونل را بدانم. ديدم در آخر تونل دريچهها و چالههاي متعدد قرار دارد و مسافران قطار را بيرون به داخل آن چالهها و حفرهها ميانداختند. چالهاي را مقابل خود ديدم كه در دو طرفش سنگي مانند سنگهاي قبر قرار داشت و به دقت آن را بررسي كردم ديدم با حروف درشت اسم «سعيد» بر آن نوشته شده است از ترس و اضطراب و حيرت تا قدرت داشتم فرياد كشيدم واويلا !! در آن موقع صداي آن مرد اندرزگو را شنيذم كه بر در محل بازي مرا بسيار نصيحت كرده بود كه ميگفت:
پسرم عقلت را جمع كردي و از سرمستي به خود آمدي؟ گفتم:
آري اما بعد از فرصت و فوت وقت بعد از اينكه نيروهايم به تحليل رفت و تاب و تواني برايم نماند.
گفت:
توبه كن و توكل داشته باش.
گفتم:
چنان كردم وقتي به خود آمدم سعيد قديم ناپديد شده و خود را سعيد جديد يافتم.
از خدا مسألت داريم كه اين واقعه خيالي را به خير گرداند و قسمتي از آن را توضيح ميدهم و توضيح باقي به عهدة تو ميباشد كه عبارت است از:
هر آينه آن سفر عبارت است از سفري كه از عالم ارواح ميگذرد، از تحول و تغييرات عالم رحم و دوران جواني و پيري و قبر و برزخ به سوي حشر و صراط و ابد و خلود ميگذرد.
و آن شصت ليره طلايي عبارت است از شصت سال عمر و وقتي آن واقعه خيالي را ديدم گمان ميكنم در سن چهل و پنج سالگي بودم. و دليلي نداشتم كه تا سن شصت سالگي زنده بمانم. اما يكي از شاگردان مخلص قرآن مرا هدايت كرد كه بيشتر مابقي عمرم را كه پانزده سال است در راه آخرت صرف كنم.
و آن هتل عبارت است از شهر استانبول به نسبت من.
و آن قطار عبارت است از زمان و هر ساله به منزلة يك واگن است. و آن تونل عبارت است از حيات دنيا. و آن گلها و ميوههاي خاردار عبارت است از لذات نامشروع و سرگرميهاي ممنوع، چون الم ناشي از تصور زوال آنها قلب را خونين و نفس را زخمي ميكند. و انسان از انتظار فراق آن تلخي عذاب ميكشد. و آنچه خدمتكار قطار گفت: (پنج قروش به من بده بهترين نيازت را برايت فراهم ميكنم) عبارت است از لذات و اذواق كه انسان از طريق تلاش در ضمن دايره مشروع آن را به دست ميآورد. و براي سعادت و گوارايي راحتش كافي است، و فرصت نميدهد به انسان كه مرتكب حرام بشود و خودت ميتواني مابقي را تفسير كني و توضيح بدهي.
نكتة چهارم:
محققاً انسان در اين عالم بيشتر به طفلي ضعيف و محبوب شبيه است كه در ضمن ضعفش نيروي بزرگ با خود دارد. و در ضمن ناتوانياش قدرتي عظيم مكنون است، چون به سبب نيروي آن ضعف و قدرت آن ناتواني اين موجودات برايش مسخر و رام شدهاند. پس اگر انسان ضعف خود را درك نمايد و به گفته و به زبان حال و وضع از خدايش طلب كند. و اگر ناتواني خود را درك نمايد و ياري و كمك پروردگارش را بجويد و در مقابل آن تسخير سپاس و ستايش را به جا بياورد توفيق دستيابي به مطلوب خود را خواهد يافت. و مقاصدش برايش فراهم و آمالش تحقق مييابد و با اينكه نميتواند به قدرت ذاتي و جزيي و محدود خود به يكدهم آن نايل آيد و حتي برايش فراهم نميشود. معهذا آرزوهايش مطيعانه و تسليم شده نزد او ميآيند گاهي به اشتباه آرزوهايي را به قدرت ذاتي خود نسبت ميدهد كه به سبب دعاي زبان حال به آن نايل آمده است. و بر سبيل مثال: ناتواني مكنون در وجود جوجه مرغ را وادار ميكند كه با نيروي خود شير را از جوجه دور كند. و نيروي ضعف مقرر در وجود بچه شير مادرش را مسخر ميسازد. بهطوري كه شير درنده و حمله ور خود گرسنه ميماند تا بچه كوچك و ضعيفش سير شود. و شايسته توجه است و بلكه قابل مشاهده هم هست كه نيروي مقرر در ضعف، عبارت است از تجلي رحمت در همان ضعف.
و همانطور كه طفل محبوب و لطيف به وسيلة ضعف خود مهر و محبت ديگران را به دست ميآورد، و با گريه خواستههايش را تأمين ميكند بهطوري كه بزرگان قدرتمند و شاهان تسليم او ميشوند، و به خواستههايي نايل ميآيد كه نميتواند با ضعف و نيروي ناچيز خود به يكهزارم آن نايل آيد. پس ضعف و ناتواني او محرك برانگيختن شفقت و حمايت از او ميباشد و حتي او با انگشتان كوچكش بزرگان را به تسليم و شاهان و اميران را فرمانبر خود ميكند، پس اگر آن طفل آن شفقت را انكار كند و با حماقت و غرور آن حمايت را متهم نمايد و بگويد (من خود با نيروي خودم و ارادة خودم آن نيرومندان را مسخر خود كردم). بدون شك شايسته است با سيلي و كشيده روبرو شود و همچنين اگر انسان رحمت خالق خود را انكار كند و حكمتش را متهم كند و مانند قاورن بگويد: (انما اوتيته علي علم عندي) قصص78- فقط به علم خودم آن را به دست آوردهام. بدون شك خود را در معرض عذاب قرار ميدهد. پس اين منزلت و سلطنت كه انسان از آن برخوردار است و اين ترقيات و پيشرفتها و آفاق تمدنها از برتري و نيروي جدال و تسلط و غلبه او ناشي نيست و انسان آن را كسب نكرده است. بلكه به خاطر ضعف به انسان داده شده است و به سبب ناتوانيش دست ياري به سويش دراز شده است. و به خاطر فقرش به او احسان شده است. و به سبب احتياجش به او اكرام شده است. و سبب آن تسلط از نيروي او سرچشمه ندارد، از قدرت علم او ناشي نيست بلكه از شفقت و رأفت رباني و رحمت و حكمت الهي است كه اسباب آن را براي او مسخر و به او تسليم كرده است، آري انساني كه مغلوب عقرب بدون چشم و مار بدون پا ميباشد، قدرتش نيست كه لباس ابريشمي را از كرمي كوچك به تن او كرده است و عسل را از حشره سمي به خورد او داده است، بلكه آن امر ثمر ضعفي است كه از تسخير رباني و اكرام رحماني ناشي ميشود.
پس اي انسان مادام حقيقت اين است، غرور و خودخواهي را از خود دور كن. و در پيشگاه الوهيت به زبان استمداد ناتواني و ضعف خود را ابراز بدار و به زبان تضرع و دعا نيازمندي خود را بيان كن. و ابراز بدار كه تو بندة خالص خدا هستي و بگو: (حسبنا الله و نعم الوكيل) آنگاه در درجات نردبان والا بالا برو.
و مگو: «من چيزي نيستم و اهميتي ندارم تا اين عالم از جانب خداي حكيم و عليم به قصد و عنايت، برايم مسخر گردد و از من سپاسگزاري كلي بخواهد».
چون اگر چه به اعتبار نفس و شكل ظاهريت حكم عدم را داري، اما به اعتبار وظيفه و منزلتت تماشاگري باهوش و زيرك و تفريحگر و نظارهگري با ذكاوت كائنات عظيم هستي. و توزبان گوياي بليغ هستي كه به نام اين موجودات حكيم سخن ميگويد و تو خواننده با هوش و مطالعهگر بيدار كتاب اين عالم هستي... و در ميان اين مخلوقات تسبيحگو تو مراقب انديشمند هستي... و تو صورت استاد خبير و با تجربه و معمار باكرامت اين مصنوعات عابد و در سجده را داري.
آري اي انسان! تو از لحاظ جسم نباتي و نفس حيوانيت جزيي كوچك و جزيي حقير و مخلوقي بينوا و حيواني ضعيف هستي كه به امواج خروشان و نابود كننده اين موجودات انبوه و حيرتانگيز ميزني. اما از لحاظ انسانيت تكامل يافته تربيت اسلامي منور به نور ايمان متضمن نور محبت الهي، در اين بندگي سلطان هستي... و در همان حال كه جزيي هستي كلي ميباشي... و تو در ضمن كوچكيت دنياي گسترده ميباشي. و با وجود حقارتت مقام و منزلتي والا داري. پس تو ناظري با بصيرتي درخشان بر اين دايره وسيع قابل رويت ميباشي حتي ميتواني بگويي: «پروردگار رحيم من دنيا را برايم مأوا و مسكن قرار داده است و خورشيد و ماه را برايم چراغ و نور قرار داده و بهار را برايم دسته گلي زيبا و تابستان را برايم سفره نعمت و حيوان را برايم خدمتكاري دايم و بالاخره رستني را زينت و اثاث خانه و منزلم قرار داده است».
و خلاصه گفتار:
تو اگر به نفس و شيطان گوش فرادهي به اسفل سافلين سقوط خواهي كرد. و اگر به قرآن و حق گوش كني به اعلي عليين ترقي كرده و در اين عالم «احسن تقويم» ميشوي.
نكتة پنجم
انسان به عنوان مهمان و موظف و مأمور به اين دنيا اعزام شده است. و عطايا و استعدادهاي بسيار مهم به او داده شده است. و بر اين اساس وظايفي بزرگ و گرانقدر به او محول شده است. و براي اينكه انسان به اعمال خود بپردازد و براي تحقق همان مقاصد و وظايف عظيم سعي و تلاش كند. ترغيب و ترهيب شده است تا كار خود را انجام دهد.
در اينجا وظايف انساني و بنيادهاي بندگي را كه در جاي ديگر توضيح داده ايم، به اجمال بيان خواهيم كرد تا راز «احسن تقويم» فهم و درك شود و ميگوييم:
انسان بعد از اينكه به اين عالم آمد بايد بندگي را از دو جهت به جا بياورد:
جهت اول: عبارت است از عبوديت و تفكر به صورت غيابي.
جهت دوم: عبارت است از بندگي و مناجات به صورت خطاب و حضور.
جهت اول عبارت است از:
تصديق به طاعت پروردگاري سلطان نمايان در عالم، و توجه و نظر به كمال و محاسنش با شگفتي و تعظيم آنگاه استنباط عبرت و دروس از بدايع نقوش اسماء نيك و مقدس و ابراز و نشر و اشاعة آنها.
سپس ارزيابي جواهر اسماء رباني و مرواريدهايش ـ كه هر يك از آنها گنجينة معنوي مخفي ميباشد ـ به ترازوي فهم و تيزبيني و ارزيابي آن با انورا تقدير و عظمت و رحمت جوشيده از قلب.
سپس عبارت است از انديشيدن شگفتانگيزانه در موقع مطالعه اوراق زمين و آسمانها و صحيفههاي موجودات كه به منزلة نوشته هاي قلم قدرت ميباشند.
سپس عبارت است از نگاه تحسين آميز به زيور موجودات و صنايع زيبا و لطيف كه در آنها مقرر است و دوست داشتن و علاقمندي به معرفت و شناخت ايجاد كننده ذي جمال، و تلاش براي صعود به مقام حضور در محضر خداي ذي كمال و نايل آمدن به التفات رباني.
جهت دوم عبارت است از:
مقام حضور و خطاب كه در اثر به مؤثر نفوذ ميكند. آنگاه ميبينيد كه صانعي جليل ميخواهد به وسيلة معجزات صنعت خود را به او معرفي كند آنگاه او با ايمان و معرفت به مقابله ميپردازد.
سپس ميبيني كه پروردگاري با مهر ميخواهد خود را به وسيلة ميوههاي شيرين و لذيذ رحمتش نزد او محبوب نمايد و در مقابل او با محبت خالص و پرستش خالص براي او خود را نزد او (خدا) محبوب قراردهد.
سپس ميبيند صاحب نعمتي كريم او را در لذايذ نعمتهاي مادي و معنويش غرق ميكند. و در مقابل او با عمل و حال و گفتهاش با تمام حواس اعضايش ـ اگر بتواند ـ به سپاسگزاري و ستايش و ثناي خدا ميپردازد.
سپس ميبيند: كه خداي جليل و جميل كبريا و عظمت و كمال خود را در آينه همين موجودات نشان ميدهد و جلال و جمال خود را در آن ابراز ميدارد به طوري كه انظار را به آن جلب ميكند و انسان در مقابل تمام آنها عبارت: «الله اكبر... سبحان الله» را تكرار ميكند. و با تمام شيفتگي و اعجاب سجده انساني خسته نشده از سجده را ميبرد. و محبت ذوب شده در فنا را نشان ميدهد.
سپس ميبيند كه خداي بينياز مطلق گنجينهها و ثروت بينهايت و تمام نشدني خود را در كمال سخاوتمندي مطلق عرضه ميدارد. در مقابل (انسان) در ضمن تعظيم و ستايش به سؤال و درخواست و ابراز كمال بينوايي ميپردازد.
سپس ميبيندكه خداي يكتا مهر توحيد و سكه غير قابل تقليد و امضاي مخصوص به خود را بر تمام موجودات نهاده است و آيات توحيد را بر آنها نقاشي ميكند و پرچم توحيد را در آفاق عالم برافراشته و پروردگاري خود را اعلام ميدارد. در مقابل (انسان) به تصديق و ايمان و توحيد و تسليم گواهي و بندگي ميپردازد.
پس انسان با انجام دادن چنين عباداتي و با داشتن چنين تفكري به صورت انسان حقيقي درميآيد و خود را «احسن تقويم» نشان ميدهد. آنگاه از يمن و بركت ايمان شايسته امانت كبري و جانشين امين بر سرزمين ميشود.
پس اي انسان غافل و خلق شده در «احسن تقويم» و اي آنكه به سبب سوء اختيار و سبك مغزي و بيپروايي به اسفل سافلين درميغلتي، خوب گوش كن و به دو تابلوي نوشته شده در مقام دوم «گفتار هفدهم» بنگر تا ببيني كه من هم مانند تو در دوران جواني و سرمستي، دنيا را شيرين و خرم و سرسبز ميديدم، اما وقتي از سرمستي جواني به خود آمدم با فرا رسيدن بامدادان پيري از آن پاك شدم و رستم. ديدم دنيا رو به آخرت ندارد، و آنچه را كه زيبا ميپنداشتم ديدم صورتي زشت دارد، وجه دنيا كه به آخرت رو دارد و متوجه است نيكو و زيباست.
تابلوي اول: دنياي اهل غفلت را نشان ميدهد. من بدون اينكه مست آن بشوم آن را شبيه به دنياي اهل گمراهي ديدم كه پرده غفلت آنها را فراگرفته است.
تابلوي دوم: به حقيقت اهل هدايت و دارندگان قلبهاي مطمئن اشاره ميكند.
چيزي از آن دو تابلو را تغيير ندادم، بلكه همانطور كه قبلاً بودند آنها را رها كردم. آنها هر چند به شعر شباهت داشتند اما شعر نيست.
(سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم) (رب اشرح لي صدري ويسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي) خدايا سينه ام را بگشاي و كارم را آسان فرما، و گره زبانم را باز كن تا گفتهام را بفهمند.
اللهم صل علي الذات المحمدية اللطيفة الا حدية شمس سماء الاسرار و مظهر الانوار و مركز مدار الجلال و قطب فلك الجمال.
اللهم بسره لديك و بسيره اليك آمن خوفي و اقل عثرتي و اذهب حزني و حرصي و كن لي و خذني اليك مني و ارزقني الفناء عني و لا تجعلني مفتونا بنفسي محجوبا بحسي و اكشف لي عن كل سرمكتوم
يا حي يا قيوم، يا حي يا قيوم، يا حي يا قيوم
و ارحمني و ارحم رفقايي و ارحم اهل الايمان و القرآن
آمين آمين يا ارحم الراحمين و يا اكرم الاكرمين
(وآخر دعوا هم ان الحمد لله رب العالمين)