گفتار بيست و دوم

( اين گفتار عبارت است از دو مقام)

مقام اول

بسم الله الرحمن الرحيم

)و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون( ابراهيم-25

خدا براي انسانها ضرب المثل مي آورد كه باشد به خود آيند.

)و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون( حشر-21

همان امثال را براي انسان ميزنيم كه باشد بينديشند

روزي دو نفر در استخري بزرگ به آب تني پرداختند، آب اندو را فرا گرفت و آنها قدرت مقاومت نداشتند و بيهوش گشتند. و همين‌كه به هوش آمدند ديدند آنها را به عالمي ديگر غير از عالم خود برده‌اند. عالمي عجيب و شگفت‌انگيز، همه چيز در آن عجيب بود. از بس كه نظمش دقيق بود به صورت مملكتي مرتب در آمده و همه جا نظم و ترتيب برقرار بود. و از لحاظ شگفت‌انگيزي جمالش مانند شهري آباد، و از شدت ترتيب و تناسب اركانش، حكم قصري بديع را داشت. آنها با اشتياق به اطراف خود نگاه مي‌كردند و قلبشان از حيرت و شگفتي لبريز شد. چون  در مقابل خود عالمي واقعاً عظيم را ديدند و اگر گوشة آن را نگاه مي‌كردند، آن را مملكتي منتظم مي‌ديدند. و اگر جهتي ديگر را مورد توجه قرار مي‌دادند، آن را به صورت شهري كامل مي‌يافتند. در صورتي كه آنرا از جهتي ديگر ملاحظه مي‌كردند، مي‌ديدند قصري بزرگ و بلند است كه در بر گيرندة جهاني شگفت‌انگيز است. و داشتند با هم در گوشه و كنار اين جهان عجيب گردش مي‌كردند. مخلوقاتي را مشاهده كردند كه سخناني معين به زبان مي‌آوردند كه براي آنها نامفهوم بود. اما از حركات و اشارات و تلويحات آنها دريافتند كه آنها اعمالي عظيم انجام مي‌دهند و به وظايف و واجباتي جليل مي‌پردازند.

يكي از آن دو به ديگري گفت:

«شكي نيست، اين عالم عجيب مديري دارد كه امور آن را اداره مي‌كند و اين مملكت پادشاهي دارد كه آن را تحت رعايت خود دارد، و اين شهر بديع سرور و مالكي دارد كه كار آن را انجام مي‌دهد. و اين قصر جالب و بزرگ سازنده بديع دارد كه آن را ابداع كرده است مي‌بينيم لازم است ما براي شناختن او تلاش كنيم، چون به نظر مي‌رسد، او ما را به اينجا آورده است. و جز او هيچكس نيست. پس اگر او را نشناسيم غير او چه كسي درد ما را دوا مي‌كند و به داد ما مي‌رسد، و نيازمنديهاي ما را برآورده مي‌كند؟ ما كه در اين جهان غريب هستيم آيا كوچكترين اميدي از آن ناتوانهاي ضعيف مشاهده مي‌كني كه ما زبان آنها را نمي‌فهميم و آنها به سخنان ما گوش نمي‌دهند؟ علاوه بر اين هر آنكه اين عالم عظيم را به صورت مملكتي مرتب و شهري جالب و قصري با شكوه درآورده است، و آن را مخزن خوارق اشياء قرار داده است و با بهترين زيورآلات و جالب‌ترين حسن آراسته و نواحي و اطراف آن را تماماً با معجزات گوياي حكمت تزيين كرده است... مي‌گويم سازنده و صانع تمام اين عظمت و هيبت و ما و اطرافيان ما را به اينجا آورده است. بدون شك در اين كار هدف و قصدي دارد. بنابراين قبل از هر چيز ما بايد او را به خوبي بشناسيم و بدانيم از ما چه مي‌خواهد و هدفش چيست؟

رفيقش به او گفت: اين سخنان را از مغزت دور كن من از هيچكس نمي‌پذيرم يكنفر اين عالم غريب و عجيب را اداره مي‌كند.

در جوابش گفت: رفيق كمي خوددار باش! كمي به سخنانم گوش كن! اگر ما شناختن او را ناديده بگيريم هرگز چيزي به دست نمي‌آوريم، و اگر از اهمال خود ضرري عايد شود، ضررش بسيار شديد و سنگين مي‌شود، در صورتي‌كه اگر براي شناختن او تلاش كنيم، زحمت ما متضمن مشقت نيست و به خاطر آن با زياني مواجه نمي‌شويم بلكه منافع و سودي سرشار و بزرگ خواهيم برد. بنابراين شايسته نيست اينچنين از شناختن او روبرتابيم.

اما رفيق غافلش گفت: من با تو موافق نيستم و اين سخنان را قبول ندارم. من آسايش و سرور خود را در اين مي‌يابم كه به اين كارها نينديشم، و وقت خود را صرف شناختن اين صانع بديع نكنم كه تو ادعا مي‌كني. موجبي نمي‌بينيم خود را در كاري خسته كنم كه برايم مهم نيست و عقلم به آن قد نمي‌دهد. بلكه مي‌بينيم تمام اين اعمال جز تصادف چيزي نيست، و تمام آنها اموري متداخل و درهم هستند كه خود جوش و خودكار جريان دارند؟ پس مرا با اين امور چه كار!

رفيق عاقل در رد سخنانش اظهار داشت: مي‌ترسم اين عناد و لجبازي تو براي ما و ديگران موجب مصيبتها و بلايا بشود. مگر شهرهاي آباد بر اثر سفاهت بدبختي يا اعمال فردي نادرست ويران نشده‌اند؟

رفيق باري ديگر به مخالفت برخاست و گفت:

قاطعآنه بايد موضوع را به طور نهايي حل و فصل كنيم و مورد بررسي قرار دهيم. يا بايد قاطعانه و بدون شك و ترديد ثابت كني كه اين مملكت بزرگ داراي يك پادشاه و يك صانع است و يا مرا به حال خودم بگذاري.

دوستش در جواب گفت: مادام بر عناد و لجاجت خود تا حد جنون و هذيان اصرار مي‌ورزي، و اين امر هم ما و هم مملكت را كاملاً به نابودي سوق مي‌دهد، دوازده دليل در پيش رويت قرار مي‌دهيم و به وسيلة آنها ثابت مي‌كنم كه اين عالم بديع كه مانند يك شهر جالب است، و اين مملكت كه مانند يك شهر منظم است، داراي صانعي ابداع گر و تنها و يگانه مي‌باشد و همو تمام امور آن را اداره و تدبير مي‌كند. به طوري كه در هيچ چيز خللي نمي‌يابي و در هيچ امري نقصي نمي‌بينيي. همان صانع كه ما او را نمي‌بينيم او ما و همه چيز را مي‌بينيد و گفته همه چيز را مي‌شنود. پس تمام اعمال او معجزه و دلايل و خوارق و شگفتي است. و اين مخلوقات كه ما زبان آنها را نمي فهميم، جز مأموران و مستخدمان مملكت چيزي نيستند.

برهان اول

رفيق با من بيا تا در مورد اشياء و امور پيرامون خود بينديشيم، مگر نمي‌بينيي چيزي كه اصلاً قدرت و تواني ندارد و نمي‌تواند خود را حمل كند، هزار كيلو بار سنگين را حمل مي‌كند*؟ مگر مشاهده نمي‌كني چيزي كه ادراك و شعور ندارد به كارهاي بسيار با حكمت مي‌پردازد**. پس اين اشياء خود به طور مستقل عمل نمي‌كنند. بلكه بايد سرپرستي دانا و صانعي توانا، از پشت پرده آنها را اداره كند. چون اگر مستقل باشند و هر يك كار خود را در دست داشته باشد، لازم مي‌آيد همه چيز داراي معجزه و خارق عاده باشد. و چنين امري جز سفسطه اي بي معني چيزي نيست.

برهان دوم

رفيق با ما بيا در اين اشياء بينديشيم كه اين ميدانها و فضاها را تزيين و آراسته كرده‌اند. و در هر زينت اموري مقرر است كه ما را از آن مالك با خبر و ما را به او راهنمايي مي‌كند، كه انگار سكه و مهر او مي‌باشد. همان‌طور كه مهر و طغراي سلطان ما را به وجودش راهنمايي مي‌كند، و سكه‌اش بر مسكوكاتش از عظمت و هيبتش به ما خبر مي‌دهد. اگر مايل هستي به اين جسم بسيار ريز بنگر كه انسان تقريباً برايش وزني نمي شناسد*** خدا از آن بافته‌هاي ملون با رنگهاي شاد و زربافت به زيورهاي درخشان را هستي داده و لذيذتر از هر شيريني و معجوني عسلي از آن بيرون مي‌آورند. اگر هزاران نفر از ما از آن منسوجات بپوشند و از آن خوردنيها بخورند، تمام نمي‌شوند.

پس بنگر با دست غيبي خود اين آهن و خاك و آب و زعال و مس و نقره و طلا را بر مي‌دارد و از تمام آنها پاره گوشتي مي سازد*.

پس اي غافل... اين اشياء و اعمال به فردي اختصاص دارند كه زمام امور اين مملكت را در دست دارند و هيچ چيز از او نهان نيست و همه چيز تسليم اراده او مي‌باشد.

برهان سوم

بيا به مصنوعات متحرك عجيبش بنگريم** هر يك از آنها را طوري درست كرده و ساخته است كه انگار نسخة كوچك شده اين قصر عظيم است، چون هر چه در تمام قصر موجود است در آن نيز وجود دارد. آيا ممكن است هيچ‌كس بتواند اين قصر كوچك شده را در ماشيني دقيق قرار بدهد، غير از صانع بديعش؟

يا آيا ممكن است بيهودگي يا تصادف را در عالمي مشاهده كرد كه در داخل اين ماشين كوچك قرار گرفته است؟

يعني هر ماشيني را مشاهده مي‌كني صورت برهان و دليلي دارد كه بر وجود همان صانع بديع دلالت دارد بلكه هر ماشين بر او دلالت دارد و هر ماشين اعلاني است كه عظمت او را بيان مي‌كند. و به زبان حال مي‌گويد:

«ما جزو ابداعات فردي هستيم كه اين عالم را به آساني مطلق ابداع كرده است و ما را نيز همان‌طور به آساني هستي داده است».

برهان چهارم

اي برادر لجوج و ستيزه جو بيا تا چيزي را به تو ارائه دهم كه بيشتر اعجاب انگيز است. ببين در اين مملكت امور دگرگون شد و همه چيز تغيير كرده است، و اينك با چشم خود اين تغيير و تبديل را مي‌بينيم، تمام چيزهايي را كه مي‌بينيم ثابت نيستند. بلكه همه چيز در تبديل و تجدد است.

اين اجسام جامد قابل مشاهده را ببين كه در آنها شعوري نمي‌بينيم، ببين انگار همه آنها صورت حاكمي مطلق به خود گرفته‌اند، و انگار ديگران محكوم سلطه و تحت قدرت آنها قرار دارند. و انگار هر يك از آنها بر تمام اشياء تسلط و قدرت دارند. اين ماشين را در نزديكي خودمان ببين* كه انگار فرمان مي‌دهد، و نيازمنديهايش از قبيل زيورآلات و لوازم كارش، دوان دوان به سويش مي‌آيند. به آن جسم را بنگر كه شعور ندارد** كه انگار با اشاره نهاني او بزرگترين جسم براي او در امور مخصوصش مسخر شده و به زير اشاره او در مي‌آيد و ساير امور را بر اين دو مثال قياس كن.

پس اگر امر اداره مملكت را به همان پادشاه محول نكني كه ما او را نمي‌بينيم، بايد شگفتي و استواري كمالات را به هر مصنوعي محول كني. و چاره اي نداري جز اينكه ميليونها صانع و مبدع بپذيري، بلكه به تعداد موجودات صانع و مبدع بپذيري! كه هر يك از آنها دشمن و مخالف و رقيب و مانند و بديل ديگري است و در امورش دخالت مي‌كند، در حاليكه نظام استوار و منظم و مقتضي عدم دخالت است پس اگر در هر امري از امور اين مملكت، دخالتي هر اندازه جزيي باشد و در مورد هر چيزي باشد، موجود مي‌بود، آثار آن به روشني نمايان مي‌گشت. اگر دو مالك در يك دهكده باشند يا دو فرماندار در شهري يا دو پادشاه در مملكتي باشند، كارها در هم آميخته و در هم و برهم مي‌شود. پس در مورد حاكمان بي حد و شمار در مملكتي مرتب و بديع چه مي‌توان گفت؟!

برهان پنجم

اي دوست متردد بيا تا در بارة نقش و نگار اين قصر با عظمت به دقت بنگريم و عميقاً در مورد تزيينات اين شهر آباد بينديشيم. حال ما مي‌بينييم اگر اين نقش و نگار نوشته قلم مالك بديع نباشد كه معجزات و ابداعش حد و مرز ندارد، و نوشتن آن را به اسباب بي شعور و تصادف كور و طبيعت كر نسبت بدهيم، لازم مي‌آيد در يكايك سنگهاي اين مملكت و گياهان آن تصويرگري اعجازگر و نويسنده بديع باشد كه مي‌تواند هزاران كتاب را در يك حرف بنويسد و قادر است ميليونها اعمال مستحكم و استوار و بديع را در يك نقش درج كند!! چون تو مي‌بينيي اين نقش كه در همين خشتهاي روبرويت* قرار دارد تمام نقوش قصر را در بر ميگيرد و شامل تمام قوانين و مقررات شهر مي‌باشد. و متضمن نقشهاي اعمال آن مي‌باشد. يعني ايجاد اين نقشهاي جالب مانند ايجاد خود مملكت، معجزه‌اي عظيم است. پس هر صنعتي بديع تابلوي اعلان است كه اوصاف همان صانع بديع را بيان مي‌كند، و هر نقشي زيبا مهري واضح از مهرهاي دال وجود او مي‌باشد.

پس همان‌طور كه ممكن نيست حرفي بر نويسنده خود دلالت نكند، و نقش و نگار هزاران نقش بر نقاش خود دلالت نكند؟ پس چگونه ممكن است حرفي بر نويسنده‌اش دلالت نكند كه در آن كتابي بي‌عظيم نگاشته شده و هر نقشي بر نقاش خود دلالت نكند كه هزاران نقش در آن جاگرفته و چگونه

دلالتش از دلالت آن برخود روشن تر و نمايان تر نباشد؟

 

برهان ششم: بيا دوست عزيز به گردش برويم و در اين دشت بيكران گسترده بگرديم* بيا روي آن كوه بلند برويم تا به آساني تمام اطراف را تماشا كنيم و با خود دوربينهاي بزرگ ببريم كه جاهاي دور را نزديك بياورند.

اين مملكت به حدي داراي اموري عجيب و حوادثي غريب است كه هيچ‌كس تصور آن را نمي‌كند. آن كوهها و دشتهاي گسترده و شهرهاي آباد را بنگر واقعاً امري شگفت‌انگيز است چون عموم آنها يكجا و يكباره تغيير مي‌كند كه انگار ميليونها طاقه منسوجات جالب و رنگ‌ وارنگ در مقابل ما در يك آن بافته مي‌شوند... واقعاً اين تبديلات و تغييرات بسيار عجيب است. همان گلها كه بر روي ما لبخند مي زدند و با آنها مأنوس بوديم، كجا رفتند؟... از ما ناپديد گشته و انواعي ديگر كه شكل مخالف و در ماهيت مشابه آنها، جاي آنها را گرفته‌اند. و انگار اين دشتهاي گسترده و اين كوههاي نصب شده صحيفه‌هاي كتابي هستند كه در هر يك از آنها كتابهاي مختلف در كمال استواري و بدون سهو و خطا، نگاشته مي‌شود، سپس همان كتابها پاك شده و به جاي آنها كتابهاي ديگر رقم مي خورند... پس دوست من آيا فكر مي‌كني اين تبديل احوال و تغيير اوضاع در كمال نظم و ترتيب خودبه خود اتفاق مي‌افتد؟ آيا چنان گماني از جمله شديدترين محالات نيست؟

هرگز امكان ندارد كمال اين اشياء را كه در برابر ما قرار دارند، و داراي نهايت استواري و ساخت مي‌باشند، به خود آنها محول كنيم. چون چنان امري محال اندر محال است. بلكه بيش از اينكه بر وجود خود دلالت كنند، بر وجود صانع بديع خود دليل مي باشند، چون نشان مي‌دهند كه صانع بديع آنها از هيچ چيز ناتوان نيست. و هيچ چيز او را خسته نمي‌كند. نوشتن هزار كتاب مانند نوشتن يك حرف براي او آسان است. آنگاه برادر تمام اطراف را به دقت بنگر. مي‌بيني سازنده بزرگ بر مبناي حكمتي كامل همه چيز را در جاي شايسته خود قرار داده است. و به لطف و فضل و كرم عام خود نعمتهايش را به همه چيز عطا كرده است. و همان‌طور كه دروازه‌هاي نعمت والاي عام خود را به روي همه چيز مي‌گشايد، همان‌طور هم خواسته همه چيز را انجام مي‌دهد و اسباب آرامش و اطمينان را براي آنها مي‌فرستد.

و در همان وقت سفره هاي عالي و پرنعمت را با سخاوت و عطا مي‌گستراند. بلكه به مخلوقات اين مملكت عموماً از حيوان و نبات نعمتهاي بي حد عطا مي‌كند، بلكه براي هر فرد به نام و نشانش نعمت شايسته‌اش را بدون اشتباه يا فراموشي مي‌فرستد.

آيا بزرگترين محال اين نيست كه گمان بري تصادف هر اندازه ناچيز هم باشد، در اين امور دخالت دارد؟ و يا گمان بري در اين امور بازيچه و بيهودگي مقرر است؟  يا تصور كني غير از او صانعي بديع ديگر در امور مملكت دخالت دارد؟ يا گمان بري كه همه چيز در ملكش زير فرمان او قرار ندارند؟ پس دوست عزيز آيا مي‌تواني دليلي براي انكار آنچه مي‌بينيي بياوري؟

برهان هفتم

رفيق بگذار جزييات را كنار بگذاريم و در مورد اين عالم شگفت‌انگيز بينديشيم. و اوضاع اجزاي متقابل يكديگرش را مشاهده كنيم. پس در اين عالم بديع نظم عمومي و انتظام كامل طوري مقرر است كه انگار هر چيز فاعل مختار و زنده مي‌باشد و بر نظام تمام مملكت نظارت و اشراف دارد. و هم آهنگ با آن نظام عمومي در حركت است، حتي اشياء دور از يكديگر را مي‌بينيي براي ياري رساندن و پشتگيري به سوي يكديگر مي‌روند و تلاش مي‌كنند.

نگاه كن كارواني از غيب به شتاب به طرف ما مي‌آيد. كارواني است بار ظروف مملو از روزي زنده ها را دارد. آنگاه به چراغ پرفروغ بنگر كه بر تارك مملكت آويزان است و همه چيز را روشن مي‌كند به رسيدن خوراكيهاي آويخته با تارهاي نازك كه به وسيله دستي غيبي در مقابلش عرضه شده است، ياري مي رساند. آيا با من به اين حيوانات ضعيف و ناتوان نگاه نمي‌كني تا ببيني چگونه غذايي لطيف و خالص از تلمبه هاي آويخته در بالاي سر به‌ دهنشان سيل آسا سرازير مي‌شود كافي است دهن به آن بچسپانند.

خلاصه اين مطلب: در اين عالم انگار هر چيز نسبت به سايرين كنجكاو است تا به ياري آنها بشتابد. يا ديگري را ببيند و پشت او را بگيرد و او را ياري بدهد. و يكي عمل ديگري را تكميل مي‌كند و پشت و پناه او مي‌شود و عموماً در راه زندگي به هم متوجه و در كنار هم قرار دارند. و بر اين قياس، تمام اين ظواهر قاطعانه و به يقين جازم بما نشان مي‌دهند كه در قصر عجيب چيزي نيست كه مسخر مالك توانمند و صانع بديع نباشد و به نام او و در راه او به كار نپردازد. بلكه همه چيز صورت سربازي مطيع را دارد كه آماده دريافت اوامر است. پس همه چيز به نيروي مالكش تكليف و وظيفه را انجام مي‌دهد و به فرمانش حركت مي‌كند و بر مبناي حكمتش منتظم مي‌شود و بر اساس كرم و فضلش به همياري مي‌پردازد، و بر مبناي رحمتش به فرياد ديگران مي رسد، پس اي برادر اگر مي‌تواني در مقابل اين برهان كوچكترين اعتراضي ابراز بداري، بفرما.

برهان هشتم

رفيق كه خود را عاقل مي پنداري، و مانند نفس اماره به سوء من كه خود را رشيد مي‌پندارد و به خود حسن ظن دارد. رفيق مي‌بينيم در مورد شناختن صاحب اين قصر بديع تمايل نداري در حالي‌كه همه چيز بر او دلالت دارد و همه چيز به او اشاره مي‌كند و همه چيز به وجودش گواهي مي‌دهد. پس چگونه جرأت داري تمام اين گواهي‌ها را تكذيب كني؟ و بايد خود قصر را انكار كني، بلكه بايد اعلان كني نه قصري وجود دارد و نه مملكتي و نه هيچ چيز، بلكه بايد نفس خود را انكار كني و آن را معدوم به حساب بياوري كه وجود ندارد... يا بايد به هوش بيايي و خوب به من گوش كني، اينك من اين ديدگاه را در برابرت قرار مي‌دهم:

در اين عناصر و معادن به دقت بينديش كه تمام اين مملكت را دربرگرفته، و در تمام زواياي اين قصر پيدا مي‌شوند، ومعلوم است هر چه در اين مملكت به دست مي‌آيد، از اين مواد درست مي‌شود، بنابراين هر آنكه مالك آن عناصر و مواد باشد، مالك تمام چيزهايي است كه در آن ساخته مي‌شود. چون هر كس مالك مزرعه باشد مالك محصولات نيز هست. و هر كس مالك دريا باشد مالك مواد داخل آن است.

پس رفيق به اين منسوجات و پارچه هاي رنگي آراسته به گلها بنگر كه از يك ماده ساخته مي شوند. و آنكه آن ماده را تهيه و رشته است حتماً يك نفر است چون آن صنعت شراكت را نمي‌پذيرد. پس منسوجات محكم به او اختصاص دارد. آنگاه به اين امر توجه كن: اجناس اين منسوجات در تمام اجزاء اين عالم عجيب موجود است و به مقياسي وسيع پخش و منشر شده است تا جايي كه در يك آن و زمان و بر يك نهج در همه جا، با هم و متداخل بافته مي‌شوند. يعني انجام دهنده يكي است و عموماً به امر او حركت مي‌كنند. و گرنه محال است در يك آن و به يك نهج و به يك نوع و يك شكل و در تمام نقاط، در عمل انسجام و توافق كامل و روشن به عمل آيد. بنابراين تمام آنچه داراي ساختي استوار است، به طور واضح بر آن انجام دهنده دلالت دارد كه ما او را نمي‌بينيم، بلكه به صراحت آن را اعلام مي‌دارد. و حتي انگار هر بافتي آراسته به گلها، و هر ماشيني بديع و هر خوراكي لذيذ، همه نشانه صانع اعجازگر و مهر و دليل و مارك او مي باشند. هر يك از آنها به زبان حال مي‌گويد: «من ساخته دست هر كس باشم، محلي كه در آن هستم، ملك اوست» و هر نقش مي‌گويد: « آنكه مرا كشيده است و مرا بافته است، اندازه اي كه در آن قرار دارم، بافت او مي‌باشد» و هر لقمه اي لذيذ مي‌گويد: « آنكه مرا مي‌سازد و مرا بار مي‌آورد ديگي كه مرا در آن مي پزد، ملك اوست» و هر ماشين مي‌گويد: «آنكه مرا ساخته است تمام امثال من در عالم ساخته دست او مي‌باشد و ملك اوست يعني هر آنكه مالك مملكت و قصر است، مي‌تواند مالك ما باشد» مانند اين است كه هر كس ادعاي تملك دكمه هاي لباس سربازي كند و علامت دولت را بر آن قرار دهد، بايد مالك تمام كارگاههاي آن باشد، تا مالك حقيقي بشود، وگرنه فقط ادعاي دروغين دارد و بس. بلكه در مقابل عمل و سخنانش تعقيب مي‌شود.

خلاصه: همان‌طور كه عناصر اين مملكت و مواد آن در تمام نقاط آن پخش و منتشر است، مالكش فقط يكي است. مالك تمام موجودات مملكت است، و همچنين مالك تمام مصنوعات تمام نقاط مملكت است. چون مشابه يكديگرند. و يك نشان و يك راز را نشان مي‌دهند. پس عموماً بر همان يگانه مسلط بر همه چيز دلالت دارند.

پس دوست من! نشانه وحدت و يگانگي در اين عالم نمايان است و دليل توحيد واضح و روشن است چون بعضي از اشياء با وجود اينكه يكي است، اما در تمام عالم موجود است، و بعضي با وجود تعدد اشكال و انواعش با همگنانش يك وحدت نوعي نشان مي‌دهند. زيرا به هم شباهت دارند و در همه جا منتشر مي‌شوند. و چون همان‌طور كه معلوم است وحدت بر يگانگي دلالت دارد لازم مي‌آيد كه سازندة اين اشياء و مالك آنها نيز يكي و يگانه باشند. علاوه بر اين مي‌بينيي از پشت پرده هاي غيب هداياي با ارزش را به ما تقديم مي‌كند* و از آن تارها وريسمانها بار گرانبهاتر از الماس و زمرد، از نعمتها و احسان فرو آويخته‌است.

پس خودت ميزان ناداني و ابلهي انسان را بسنج كه گردانندة اين امور عجيب را نمي شناسد كه اين هداياي جالب و ارزشمند را تقديم مي‌كند. و ميزان بدبختي انساني را بنگر كه سپاس اين نعمتها را به جا نمي‌آورد! چون نادانيش او را وادار مي‌كند چيزي را به زبان بياورد كه از قبيل هذيان است ـ مثلاً ـ مي‌گويد: آن مرواريدهاي مزين خود، خود را مي سازند! يعني جهلش او را ملزم مي‌كند قدرت را به هر يك از آن ريسمانها بدهد. در حاليكه ما مي‌بينيم دستي غيبي است كه به سوي آن ريسمانها كشيده مي‌شود و آنها را مي سازد و هدايا را به گردن آنها مي‌آويزد. يعني هر چه در اين قصر قرار دارد بر وجود صانع ابداعگر خود روشن‌تر از دلالتش بر خود دلالت دارد. پس ـ رفيق ـ اگر او را به طور شايسته نمي شناسي، به صورتي پست تر از حيوان به درة تباهي سقوط خواهي كرد چون ناچار مي شوي تمام اين اشياء را انكار كني.

برهان نهم

دوست من كه احكام را به ناروا صادر مي‌كني، تو مالك و صاحب اين قصر را نمي شناسي و مايل نيستي او را بشناسي از اين رو بعيد ميداني كه داراي مالك باشد. از اين جهت به سبب ناتواني عقلت از هضم و فراگيري اين معجزات درخشان و جالب و بديع، به انكار احوالش رو مي‌آوري. در صورتي كه بعيد دانستن حقيقي و معضلات بغرنج و سختيهاي بزرگ در منطق عقل، عبارت است از نشناختن مالك و شناختن آنكه ترا وادار مي‌كند وجود اين مواد ارزان و فراوان و عظيم را انكار كني كه به تو عطا شده است. در صورتي‌كه اگر او را بشناسيم پذيرفتن آنچه در اين قصر مقرر است و آنچه در اين عالم موجود است، آسان و قابل هضم و بسيار معقول مي‌شود. بلكه هيچيك از آنچه را كه به فراواني در مقابلت قرار دارد، نمي‌بينيي. اگر خواستي فقط تنها به جعبه مرباهاي آويخته از اين تارها* بنگر، كه اگر از محصولات آشپزخانه همان قدرت اعجاز انگيز نبودند، نمي‌توانستي آنها را به دست آوري ولو با پرداخت هزينه سنگيني هم باشد.

آري دور بودن و مشكلات و صعوبات و نابودي و محال عموماً از عدم معرفت وشناسايي او (مالك) سرچشمه دارد. چون ـ مثلاً ـ ايجاد يك ثمر مانند ايجاد خود درخت، سخت و مشكل است، در صورتي‌كه هر ثمر را به مركزي متعدد و قوانيني مختلف مربوط سازيم، در حالي‌كه اگر ايجاد ثمر به يك قانون از يك مركز مربوط شود، كار آسان و قابل پذيرش مي‌شود. پس ايجاد هزاران ثمر مانند ايجاد يك ثمر مي‌شود. و در اين مورد حالش مانند تجهيز ارتشي است به ساز و برگ كه اگر از يك منبع باشد و مطابق يك قانون و در يك كارگاه باشد، كار آن از لحاظ عقلي آسان و روان است در حالي‌كه اگر هر سرباز مطابق قانوني مخصوص و از منبعي مخصوص و كارگاهي مخصوص، مجهز شود كار بسيار سخت و مشكل مي‌شود. بلكه در چنين حالتي همان سرباز به كارخانه‌ها و مراكز تجهيزات و قوانيني متعدد به تعداد تمام افراد ارتش نيازمند خواهد بود.

پس بر اساس اين دو مثال اگر ايجاد اشياء اين قصر عظيم و شهر جالب و اين مملكت مترقي و اين عالم پرهيبت، به يك موجود يگانه منسوب باشد كار سهل و آسان مي‌شود و قابل پذيرش است. چون فراواني و تعدد و كثرت اشياء كه آن را مي‌بينيم روشن و واضح مي‌شود در حالي‌كه اگر به او مستند نباشد ايجاد هر چيزي بسيار سخت و مشكل مي‌شود بلكه اصلاً ايجاد آن ممكن نمي‌شود. حتي ولو تمام دنيا را در بهايش بپردازي.

برهان دهم

اي دوست كه‌اندك اندك داري به انصاف نزديك مي شوي... اينك مدت پانزده روز است* در اينجا به سر مي‌بريم. پس اگر ما با قوانين و مقررات و نظم اين مملكت آشنا نشده و پادشاهش را نشناخته باشيم، ماشايستة كيفر و عقاب هستيم زيرا ديگر فرصتي براي عذر و پوزش نداريم. آنها در طول اين مدت به ما فرصت دادند و متعرض ما نشدند. اما بدون شك مرخص و مهمل رها نشده ايم، چون ما در مملكتي قرار داريم كه بسيار جالب و بديع است، دقت و لطافت و عبرتي در مصنوعات محكم آن مقرر است كه از عظمت سلطان و پادشاه آن خبر مي‌دهد. پس كيفر و عقابش حتماً سخت است  و مي‌تواني از اين امر عظمت و قدرت مالك آن را بفهمي:

او بمانند تنظيم قصري با شكوه همين عالم بزرگ و پهناور را به آساني منظم مي‌سازد و اين عالم عجيب را به آساني ادارة خانه‌اي كوچك اداره مي‌كند. و اين شهر آباد را با انتظامي كامل و بدون نقص پر مي‌كند. و به آساني پر و خالي كردن ظرفي، آن را با حكمتي كامل از سكنه پر و خالي مي‌كند و سفره و خوانهاي متعدد و با عظمت و ** را برقرار مي‌دارد و با كمال كرم خود و با دستي غيبي خوراكهاي لذيذرا از كران تا كران عالم آماده مي‌سازد سپس به آساني نهادن و جمع كردن سفره خوراك آن را جمع مي‌كند و برمي‌دارد. پس اگر از هوش بهره‌اي داري خواهي فهميد كه اين عظمت و هيبت حتماً شامل و حاوي كرم و سخاوتي بي‌پايان است.

بنابراين بنگر همان‌طور كه اين اشياء بر عظمت مالك توانمند. باتسلطش و بر اينكه سلطاني يكتا و يگانه مي‌باشد، گواه صدق هستند. همچنين كاروانهاي پشت سر هم و تحولات و تغييرات دنبال هم بر دوام و بقاي همان سلطان دليل مي‌باشند. چون اشياء زوال پذير وقتي زايل شوند اسباب آنها نيز زايل مي‌شود. در حالي‌كه آنچه پشت سر آنها مي‌آيد تازه و آثاري مانند اشياء قبل از خود را دارند. بنابراين ساخته آن اسباب نمي‌شوند. بلكه ساخته فردي مي باشند كه زوال پذير نيست. همان‌طور كه بقاي پرتو و درخشندگي ـ بعد از زوال حبابهاي روي رودخانه جاري ـ در حباب بعدي به ما نشان مي‌دهد كه اين درخشش از حباب زايل شده نيست بلكه از منبعي دايمي نور است، همان‌طور هم تغيير و تبديل افعال با سرعتي خيره كننده و رنگ پذيري آنچه بعد از آن مي‌آيد و &