گفتار بيست و يكم

عبارت است از دو مقام

مقام اول

 بسم الله الرحمن الرحيم

)ان الصلاة كانت علي المؤمنين كتابا موقوتا( نساء3-1

نماز بر مؤمنان فرض است و زمان آن معين است

يكي از آنها كه از لحاظ سن و جسم و مقام بزرگ بود. روزي به من گفت: نماز كاري خوب و قشنگ است اما تكرار آن هر روز پنج وقت بسي زياد است و آن را ملال انگيز مي‌كند.

بعد از اينكه مدتي مديد از اين سخن گذشت، به نفس خود گوش فرا دادم، ديدم آن هم همان گفته را تكرار مي‌كند. عميقاً در آن انديشيدم. ديدم نفسم به طريق تنبلي از شيطاني درسي دريافت كرده است. دريافتم كه آن مرد وقتي آن كلمات را به زبان آورد انگار همان كلمات را از زبان تمام نفسهاي اماره بسوء به‌زبان رانده است، يا چنان به زبان آمده بود. گفتم: مادام نفسم در وجودم جا دارد فرمان بد را مي‌دهد. بايد اول از آن شروع كنم، چون هر كسي از اصلاح خود ناتوان باشد از اصلاح ديگران ناتوان تر است لذا آن را مخاطب قرار دادم: اي نفس از من بشنو، در مقابل آنچه به زبان آوردي از من «پنج يادآوري» بشنو. تو در درياي جهل مركب فرورفته‌اي در خواب غفلت و بر فرش تنبلي غلت مي‌خوري.

يادآوري اول

اي نفس شقاوتمند آيا عمرت ابدي است؟ و آيا تضميني قطعي داري تا سال آينده بلكه تا فردا خواهي ماند؟ آنچه ترا از تكرار نماز ملول و خسته كرده است همانا تو هم بقا و ابديت است كه داري. در نتيجه ناز را نشان مي‌دهي و به سبب برخورداريت از نعمت انگار در اين دنيا براي ابدخواهي ماند.

اگر مي‌داني عمرت كوتاه است و بدون فايده به هدر مي‌رود، پس شكي نيست صرف قسمتي از بيست و چهار جزء آن در اداي خدمتي زيبا و وظيفه‌اي راحتي بخش لطيف كه برايت رحمت است و وسيله اي براي حياتي سعيد و ابدي مي‌باشد، هرگز موجب ملال و اندوه نمي‌شود. بلكه وسيله‌اي براي برانگيختن شوقي خالص و ذوقي جالب و رفيع مي‌باشد.

يادآوري دوم

اي نفس آزمند، تو هر روز نان مي‌خوري، آب مي نوشي، هوا تنفس مي‌كني، آيا اين تكرار ملال و ناراحتي ايجاد نمي‌كند؟ نه هرگز، بدون شك، چون تكرار نيازمند موجت ملال نمي‌شود بلكه لذت را تجديد مي‌كند. بنابراين نماز كه براي قلبم غذا مي‌آورد و براي روحم آب حيات است و نسيم هوا براي لطيفه رباني مكنون در جسم من است. پس بايد ترا ملول نكند و ترا هرگز به ستوه نياورد.

آري: قلب كه در معرض اندوه و الام بي حد قرار دارد، و شيفته اميدها و آمال و لذايذ بي نهايت است نمي‌تواند نيرو غذايي به دست آورد جز از طريق كوبيدن در خداي رحيم و كريم و قادر به همه چيز، به تضرع و التماس و توسل.

و روح متعلق به اغلب موجوداتي كه به سرعت مي آيند و از اين دنياي فاني مي‌روند آب حيات را نمي‌نوشد مگر با توجه و روآوردن به نماز به درگاه منبع رحمت معبود پاينده و محبوب ابدي.

و راز انساني شاعر دقيق و لطيف كه عبارت است از لطيفه رباني نوراني و مخلوق براي خلود كه از لحاظ فطرت مشتاق آن است، و آينه منعكس كننده تجليات ذات جليل مي‌باشد. حتماً به شدت احتياج به تنفس در زحمت و قساوت و فشار اين احوال نابود كننده و خفقان‌آور دنيوي رفتني و تاريك را دارد، و چنين امري برايش مسير نيست جز از طريق دريچه نماز.

يادآوري سوم

اي نفس آشفته!... تو امروز از به يادآوردن زحمت عبادت كه در گذشته آنرا انجام داده‌اي مضطرب مي‌شوي و از صعوبات نماز و زحمت مصايب قبلي آشفته مي‌شوي سپس در مورد واجبات عبادت در روزگار آتي و خدمات اداي نماز، و آلام مصايب مي‌انديشي آنگاه بي پروايي و اندكي شكيبايي و عدم صبر را ابراز ميداري، آيا چنين امري از انساني كه يك ذره عقل در سر دارد سر مي زند؟

حال تو در اين بي صبري مانند حال همان فرمانده احمق است كه نيروي عظيم از ارتش خود را به جناح راست و دشمن متوجه كرد در حاليكه افراد دشمن در آن جناح و جبهه به صف سربازان او پيوسته بودند و به كمك او درآمدند. و باقي نيرويش را به جناح و جبهه چپ دشمن متوجه نمود، در صورتي‌كه در آنجا احدي از سربازآن دشمن نبود، پس دشمن به نقطه ضعف او پي برد و هجوم خود را به قلب متوجه كرد و او و ارتش او را به كلي تار و مار كرد.

آري تو به اين فرمانده كله پوك شباهت داري، چون سختي و خستگي ايام گذشته سپري شد و رنجهايش رفت و لذتش باقي و مشقت آن به ثواب تبديل شد از اين رو ملال ايجاد نمي‌كند بلكه موجب شوقي جديد و ذوقي با طراوت و تلاشي جدي و دائمي براي عمل و اقدام مي‌شود. ايام آتي هنوز نيامده است پس انديشيدن در مورد آن نوعي احمقي و ابلهي به شمار مي‌آيد، شبيه داد و فغايي مي‌باشد كه براي گرسنگي و تشنگي در آينده پيش مي‌آيد.

مادام كار بدين قرار است، اگر ذره عقل در سر داري در مورد عبادت همين امروز فكر كن. بگو يك ساعت آن را در وظيفه مهم و لذيذ و زيبا صرف مي‌كنم. آن را در خدمتي والا و رفيع و داراي اجري عظيم و با زحمتي اندك صرف مي‌كنم. و در چنان موقعي احساس مي‌كني سستي دردآورت به همتي شيرين و نشاطي لذيذ تبديل مي‌شود.

پس اي نفس خالي از شكيبايي، تو به سه نوع صبر مكلف هستي:

اول صبر بر طاعت، دوم صبر از معصيت (دوري از معصيت)، سوم صبر در موقع بلا.

اگر ذهن و ذكاوتي داري حقيقت روشن را در مثال فرمانده ـ در اين يادآوري ـ درياب و آن را به عنوان عبرت و دليل برگير. و با كمال همت و مردانگي بگو: يا صبور، آنگاه مسئوليت هر سه نوع شكيبايي را به گردن بگير، و به نيروي صبر مكنون در خودت تكيه كن و خود را بدان بياراي، اگر آن را در امور جنبي پراكنده نكني در تمام مشكلات و جميع مصايب ترا كفايت مي‌كند و بس است.

يادآوري چهارم

اي نفس سبك سر... چه فكر مي‌كني آيا اداي اين بندگي را بدون نتيجه و بيهوده مي پنداري؟ و آيا اجرت آن اندك و ناچيز است تا ترا نوميد كند؟ در صورتي‌كه مي‌بيني در مقابل رغبتي مالي يا ترسي هر يك از ما از صبح تا شام كار مي‌كند و زحمت مي كشد.

هر آينه نماز است كه در اين مهمانخانه موقت دنيا براي قلب ناتوان تو قوت و آرامش است. و براي منزلي كه حتماً به آنجا مي‌روي و قبر نام دارد، غذا و روشنايي است و در دادگاهي كه حتماً در آن حاضر مي شوي سند و پيمان برائت است و نماز است كه براق سان با نورش ترا بر روي پل ـ كه بايد از روي آن عبور كني ـ عبور مي‌دهد... پس نمازي كه نتايجش چنين است، آيا بدون نتيجه و فايده مي‌باشد؟ يا پاداش و اجرت آن ناچيز است؟

اگر يك نفر وعده يكصد ليره را به تو بدهد كه در مقابل آن يكصد روز ترا به كار بگمارد با اعتماد به وعده او، بدون سستي و ملال و كوتاهي تلاش و كار مي‌كني. با وجود اينكه امكان دارد وعده خلاف بشود، اما تو تلاش مي‌كني. پس در مقابل خدا كه هرگز خلاف وعده نمي‌كند چه فكر مي‌كني؟ خدايي كه خلاف وعده از جانب او محال است وعده اجرت و بهايي به نام بهشت به تو داده است: و در مقابل اداي فرمان و وظيفه لطيف و آرام بخش و در مدتي بسيار كوتاه نويد هديه اي بزرگ يعني سعادت ابدي را به تو داده است. آيا فكر نمي‌كني اگر آن وظيفه و خدمت ناچيز را انجام ندهي، يا با بي ميلي آن را انجام بدهي، يا به صورتي متقاطع به آن بپردازي، در چنين صورتي هديه او را مسخره كرده و او را در وعده متهم كرده‌اي؟  آيا در چنين حالتي شايسته و مستحق تنبيه و عذابي شديد نيستي؟ آيا بيم زندان ابدي يعني جهنم، همت و تصميم ترا بر نمي انگيزد كه همان وظيفه بسيار آسان و لطيف را انجام بدهي؟ در صورتي‌كه نيك مي‌داني از ترس زندان دنيا، بدون كوتاهي به اعمالي بسيار سخت و طاقت فرسا مي‌پردازي، اما اين زندان كجا و جهنم ابدي كجا؟!

يادآوري پنجم

اي نفس واله دنيا!... آيا كوتاهي و تقصيرت در نماز و عبادت از كثرت اشتغالت به امور دنيوي، ناشي مي‌شود. يا بر اثر هجوم مسايل مهم حيات و زندگي فرصت نمي يابي؟!

چه عجب مگر تو فقط براي دنيا خلق شده‌اي تا تمام توان و تمام وقت خود را صرف آن كني؟ خوب فكر كن! با اينكه تو از لحاظ فطرت از تمام حيوانات مترقي‌تر و بالاتري، اما از لحاظ قدرت تدارك لوازم حيات به پاي كوچكترين گنجشك نمي‌رسي پس چرا از اين امر درنمي‌يابي كه وظيفه اصلي تو غرق شدن در حيات دنيا نيست و نبايد مانند حيوانات به آن اهميت بدهي، بلكه وظيفه و كار تو، به عنوان انسان حقيقي همانا تلاش است براي حياتي ابدي. معهذا اغلب مشاغل دنيا كه آن را يادآور مي‌شوي مشاغلي هستند كه به تو ربطي ندارند و برايت مهم نيستند. و تو به فضولي در آنها دخالت مي‌كني، در نتيجه وقت بسيار گرانبهاي خود را در اموري غير ضروري و بي ارزش و فايده به هدر مي‌دهي. مانند آموزش تعداد مرغ در آمريكا، يا نوع دايره‌هاي اطراف زحل است كه بخواهي بدينوسيله مقداري علم فلك را كسب ‌كني و يا آمآري به دست آوري، و امور ضروري‌تر و مهمتر و لازمتر را رها ‌كني كه انگار هزاران سال زندگي مي‌كني؟

اگر بگويي امثال اين امور بي ارزش و ناچيز و كوچك مرا از نماز و عبادت باز نمي دارد و سست نمي‌كند، بلكه اموري ضروري براي مايحتاج حيات مرا باز مي‌دارند. پس اين مثل را از من بشنو:

اگر مزد روزانه يكنفر يكصد قرش باشد، و يكنفر بيايد و بگويد ده دقيقه همين محل را حفر كن سنگي قيمتي مانند زمرد را مي يابي كه يكصد ليره ارزش دارد. اگر آن را رد كند و بگويد نه چنين كاري نمي‌كنم، چون مزد روزانه‌ام ناقص مي‌شود، چقدر عذرش بي معني و ديوانگي مي‌باشد.

و اگر تو هم نماز فرض را ترك نمايي چنان حالي خواهد داشت. هر آينه تمام ثمر سعي و عملت در اين باغ بدون اينكه از آن فايده و بركتي بچيني در نفقه و هزينه ناچيز دنيوي منحصر مي‌شود. در حالي كه اگر وقت راحت خود را در خلال نوبتهاي كار صرف اداي نماز كني كه وسيلة راحت روح و تنفس قلب است. و در اين حالت به نفقه اخروي و توشه آخرت و نفقه دنيوي مباركت چيزي اضافه مي‌شود كه آن را از منبع عظيم دو گنج معنوي دائمي مي‌يابي و عبارتند از:

گنج اول: حظ و نصيب خود را از (تسبيحات) گلها و ميوه‌ها و نباتات باغ خود را با تمام آنچه به نيتي خالص آماده كرده‌اي، مي‌يابي.

گنج دوم: هركس هرچه از محصولات باغت مي‌خورد ـ اعم از اينكه حيوان باشد يا انسان، خريدار باشد يا دزد ـ حكم «صدقه جاريه» را برايت دارد. اگر خود را وكيل و مأمور توزيع مال خدا را بر مخلوقاتش قرار دهي، يعني اگر به نام روزي دهنده حقيقي و ضمن رضايت او به دخل و تصرف بپردازي، برايت صدقه جاري محسوب است حال دربارة آن انسان بينديش كه نماز را ترك نموده است و ببين چه زيان و خسارتي عظيم نصيبش گشته است؟ و تا چه حد از آن ثروت فراوان بي‌بهره مي‌باشد؟ و چگونه از آن دو گنج دايمي محروم و مفلس خواهد ماند كه با نيروي معنوي انسان را در عمل ياري مي‌دهند و او را به تلاش و نشاط تشويق مي‌كنند؟ و حتي وقتي به ارذل العمر و پست ترين دوران پيري برسد ملول و افسرده خواهد شد و به خود مي‌گويد: چيزي بر من نيست؟ من چه كار كنم، چرا خود را خسته كنم؟ به خاطر چه كسي كار مي‌كنم؟ من فردا از اين دنيا مي‌روم، آنگاه خود را در آغوش تنبلي مي اندازد.

در حاليكه شخص اول مي‌گويد: در كنار عبادتم در عمل حلال تلاش خواهم كرد، تا نور روشنايي بيشتر به قبر بفرستم و ذخيره اي بيشتر بياندوزم.

خلاصه، اي نفس نيك بدان! ديروز گذشت و آنرا از دست دادي و فردا هنوز نيامده است و تضميني نداري كه آن را درمي‌يابي، بنابراين عمر حقيقي خود را در همين امروز بدان... و حداقل عمل آن است كه يك ساعت آن را در صندوق ذخيره اخروي، يعني مسجد يا سجاده بياندازي تا آينده حقيقي و ابدي خود را تضمين نمايي.

بدان كه هر روز تازه دري است كه به سوي عالمي تازه باز مي‌شود ـ براي تو و غير تو ـ اگر در آن روز نماز را ادا نكني، عالم آن روز به تاريكي و با شكايت و اندوه به عالم غيب مي‌رود، و بر عليه تو گواهي خواهد داد.

و هر يك از ما عالم مخصوص به آن روز را داريم، و نوعيت آن تابع عمل و قلب ما مي‌باشد. مانند آينه مي‌باشد كه تصوير به رنگ و نوعيتش در آن ظاهر و منعكس مي‌گردد. اگر سياه باشد تصوير سياه ظاهر مي‌شود و پاك و بدون لكه باشد تصوير واضح و روشن ظاهر مي‌شود. و گرنه آشفته ظاهر مي‌شود. كوچكترين و ناچيزترين جزء در آن بزرگ نمايان مي‌گردد. و تو نيز چنان هستي به قلب و عقل و عملت مي‌تواني شكل عام خود را تغيير بدهي، و با اختيار و ميل و اراده خود مي‌تواني همان عالم را گواه بر خود يا عليه خود قرار دهي.

و اينچنين، اگر زكات ادا كني، و در نماز رويت به سوي خالق همان عالم باشد، و همان عالم كه به تو رو آورده است فوراً منور خواهد شد، و انگار با نيت نماز كليد نور را گشوده‌اي و چراغ نمازت روشن و تاريكي نابود مي‌شود. و در آن موقع تمام آشفتگي‌ها و احزان پيرامونت در دنيا دگرگون و تبديل مي‌شود. و آنرا نظامي پر حكمت و نوشته با معني مي‌بينيي كه قلم قدرت رباني آن را رقم زده است، و نوري از انوار ‌ الله نور السموات و الارض) به قلبت مي‌تابد و عالم آن روز را منور مي‌سازد و با نورانيتش در محضر خدا برايت گواهي مي‌دهد.

پس اي برادر هرگز نگويي نماز من كجا و حقيقت آن نماز كجا، چون همان‌طور كه هسته خرما تمام صفات نخل را در خود حمل مي‌كند فرق در تفاصيل و اجمال است  نماز عوام نيز چنان است  افرادي مانند من و تو و مانند نماز يكي از اولياء الله صالح، سهم و نصيبي از آن نور و رازي از اسرار آن حقيقت را دارا مي‌باشد، ولو شعورش با آن مربوط و متعلق نباشد. اما روشني آن به درجات متفاوت است. مانند تفاوت فراواني كه بين هسته و نخل مقرر است و با وجود اينكه در نماز مراتبي بيشتر مقرر است. اما تمام مراتب مقرر در آن بنياني است از آن حقيقت نوراني.

اللهم صل و سلم علي من قال ( ان الصلاة عماد الدين)* و علي اله و صحبه اجمعين

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقام دوم از گفتار بيست و يكم

(متضمن پنج مرهم براي پنج زخم است)

بسم الله الرحمن الرحيم

)و قل رب اعوذبك من همزات الشياطين و اعوذبك ان يحضرون (مؤمنون-97-98

بگو خدايا از وسوسه هاي شياطين به تو پناه مي آورم  كه در من اثر نهند.

اي برادر مبتلي به بيماري وسوسه، اي كاش مي‌دانستي وسوسه شما به چه چيزي شبيه است؟ به مصيبت بيشتر شباهت دارد: كه در آغاز كوچك است و به ميزان اهميت دادن به آن اندك اندك بزرگ مي‌شود. و به ميزان ناديده گرفتن آن زايل و نابود مي‌شود. پس وقتي آن را بزرگ بگيري بزرگ مي‌شود. و اگر آن را كوچك بگيري كوچك مي‌شود: و اگر از آن بترسي ترا لگدمال مي‌كند و با ايجاد علتها ترا خوار و ذليل مي‌كند و مايه دردسرت مي‌شود. و اگر از آن نترسي دور و ناپديد مي‌شود، و اگر حقيقت آن را نداني، دوام و استقرار مي‌يابد. در حاليكه اگر حقيقت آن را بشناسي و عمق آن را بررسي و علاج كني متلاشي و مضمحل مي‌شود. مادام امر بر اين منوال است، پنج وجه آن را كه بيشتر اتفاق مي افتد برايت شرح خواهم داد كه شايد بيان آن ـ به ياري خدا ـ شفاي سينه ما، هر دو بشود. چون جهل و ناداني وسوسه را جلب مي‌كند. در صورتي‌كه آگاهي و علم به عكس شر آن را بر طرف مي‌كند، پس اگر به آن ناآگاه باشي رومي‌آورد و نزديك مي‌شود، و اگر آن را بشناسي پشت كرده پا به فرار مي‌نهد.

 

وجه اول = زخم اول

شيطان اول شبهه خود را در قلب القاء مي‌كند آنگاه مراقب صداي آن در اعماق مي‌شود، واگر قلب آن را نپذيرفت، از شبهه به فحش و ناسزا رومي‌آورد و خاطرات زشت و بد و خطورات ذهني منافي آداب را كه به فحش و شتم شباهت دارد، در مقابل خيال مصور و مجسم مي‌سازد و همان امر قلب را زير بار نوميدي نالان مي‌كند و فرياد بر مي‌دارد. واي چه حسرتي، واي چه مصيبتي، آنگاه وسوسه شده گمان مي برد كه قلبش گناهكار است و در مقابل خداي كريم مرتكب گناهان شده است. و احساس آشفتگي و انقعال و دلهره مي‌كند. و از قيد آرامش و اطمينان بيرون مي رود و تلاش مي‌كند در اعماق غفلت غوطه ور شود.

اما پانسمان اين زخم عبارت است از: اي مبتلاي بي نوا نترس و آشفته مشو، چون آنچه از مقابل آينه ذهنت گذشت فحش و ناسزا نيست بلكه فقط شبح و تصوير خيالات است كه از مقابل آينه ذهنت مي‌گذرد. و چون تصور كفر، كفر نيست پس تصور فحش نيز، فحش نيست. چون از بديهيات منطق است كه تخيل حكم نيست در صورتي كه فحش حكم است. علاوه بر اين همان كلمات نالايق از اعماق قلبت بر نخاسته است، چون قلب از آن محزون و درمند مي‌باشد. شايد از لغزش شيطاني نزديك به قلب باشد، از اين رو زيان و ضرر وسوسه فقط در تو هم ضرر است: يعني ضرر آن براي قلب همان ضرري است كه ما توهم آن را داريم. چون انسان خيالاتي بي اساس را به صورت حقيقت تصور و گمان مي‌كند سپس اعمالي از شيطان را به آن نسبت مي‌دهد كه از آن بري مي‌باشد و گمان مي‌كند خطورات قلبش همان همزات شيطان است، و زيان آن را تصور مي‌كند و در آن مي‌افتد و اين همان چيزي است كه شيطان عيناً آن را مي‌خواهد.

وجه دوم

وقتي معاني از قلب مي‌خيزد بدون شكل و صورت در خيال نفوذ مي‌كند، و در آنجا لباس شكل و صورت به تن مي‌كند و خيال به خاطر اسبابي معين هميشه نوعي صورت مي‌بافد، و صورتهاي مورد نظر خود را سر راه قرار مي‌دهد: پس هر معني وارد خيال مي‌شود. يا خيال آن بافت را به آن مي پوشاند يا آن را بر آن مي‌آويزد، يا آن را به آن مي‌آلايد و يا آن را به وسيلة آن مستور مي‌دارد. آنگاه اگر معآني منزه و بي آلايش باشند و صورت و بافتها آلوده و پست باشند پوشش و لباس به تن كردن صورت نمي‌گيرد. بلكه فقط تماس محض صورت مي‌گيرد در اينجا امر التماس بر انسان وسواس اشتباه مي‌شود و آن را پوشش و اشتباه و حيله گمان مي‌كند و در دل خود مي‌گويد «واي بر من» قلبم در پرتگاه سقوط كرد. و همين پستي و خست نفسي و رواني مرا به زمره رانده شدگان از رحمت خدا درمي‌آورد. شيطان همين يگانه وهم حساس را به صورتي بس زشت به كار مي‌گيرد.

و مرهم اين زخم عميق عبارت است از:

همان‌طور كه وجود نجاست و ناپاكي در داخل بدن نماز را باطل نمي‌كند و اثري ندارد: بلكه پاكي بدني حسي كافي است همين طور هم مجاورت شكل‌ها و صورتهاي آلوده كننده براي معاني منزه و پاك و مقدس، ضرري ندارد.

مثال اين امر:

گاهي در يكي از آيات خدا مي‌انديشي كه ناگهان محركي از قبيل بيماري و يا دفع ادرار و مدفوع به شدت بر خيالت فشار مي‌آورد، شكي نيست خيالت به سوي دوا يا قضاي حاجت كشيده مي‌شود، و عمل پست مقتضي را انجام مي‌دهد. آنگاه از ميان شكلهاي خيالي پست مفاهيمي از ذهنت مي‌گذرد، بگذار بگذرد، چون ضرر و ناپاكي و خطورتي در كار نيست. خطورت فقط عبارت است از تمركز فكر در آن و توهم ضرر و بس.

وجه سوم

در بين اشياء بعضي روابط نهاني شايع است، و چه بسا تارهاي ارتباط در بين اشيايي موجود است كه حتي انتظارش را نداري، اين تارها يا قائم به ذات خود هستند. يعني وجود حقيقي دارند، يا از ثمرهاي خيالت مي باشند كه اين تارها را ساخته است ـ بر مبناي عملي كه به آن سرگرم مي‌شود ـ و راز اينكه گاهي در موقع توجه به چيزي كه مخصوص امور مقدس است، خيالات بد هجوم مياآورند، همين است: چون همان‌طور كه در علم بيان آمده است: «تناقضي كه سبب دوري جستن در خارج است، در تصور و خيال انگيزه و باعث قرب و همجواري مي‌باشد» يعني جز خيال هيچ چيز دو صورت دو چيز متناقض را كنار هم قرار نمي‌دهد. و نام تداعي افكار بر اين خطورات اطلاق مي‌شود كه از اين وسيله ناشي مي‌شوند. مثال آن:

در حالي‌كه در نماز به خشوع و فروتني و تضرع و حضور قلب و رو به سوي كعبه معظم با پروردگار خود مناجات و راز و نياز مي‌كني، ناگهان تداعي افكار ترا به طرف اموري شرم آور و پست كه اصلاً به تو ربطي ندارد، سوق مي‌دهد، پس اگر اي برادر به تداعي افكار مبتلا هستي، زينهار، باز زينهار  آشفته و ناراحت مشو، بلكه به محض اينكه به خود آمدي به حالت فطري و طبيعي خود برگرد و خود را مشغول مكن و مگو تقصير بزرگي مرتكب شدم. و سپس به جستجوي سبب بروي، بلكه با مهرباني و بزرگي از كنار آن بگذر. تا به سبب متمركز كردن فكرت بر آن، همان روابط واهي و گذرا تقويت نشود. چون هر اندازه‌اندوه و افسوس ابراز بداري و به آن اهميت بدهي همان خطوره به عادت تبديل مي‌شود و به تدريج ريشه مي‌دواند تا به بيماري خيالي تبديل مي‌شود. اما هرگز نترسي چون بيماري قلبي نيست زيرا چنين خطورات ذهني و خيالي در اغلب اوقات، بدون اراده انسان شكل مي‌گيرند و بيشتر در وجود افرادي شكل مي‌گيرند كه داراي احساسي نازك و مزاجي تند مي باشند. و شيطان با اين وسوسه ها عميقاً نفوذ مي‌كند.

علاج اين بيماري:

يقين بدان در تداعي افكار مسئوليتي مقرر نيست، چون غالباً غير ارادي مي‌باشند. زيرا در آن اختلاط و تماسي مقرر نيست. و فقط مجاورت محض مي‌باشد و ديگر هيچ پس طبيعت افكار به يكديگر سرايت نمي‌كند. از اين رو به يكديگر زيان نمي رسانند. چون همان‌طور كه مجاورت فرشته هاي الهام در اطراف قلب با شيطان ضرري ندارد، و همجواري رادمردان با بدان و قرابت با آنها و وجودشان در يك مكان ضرري ندارد، همان‌طور هم تداخل خطورات بد و غير عمدي در بين افكار پاك و منزه هيچ ضرري ندارد. مگر اينكه عمدي و مقصود باشد يا اينكه نفس زياد به آن مشغول گردد و گمان برد زيانمند است. گاهي قلب خسته و به چيزي بي فايده مشغول مي‌شود ـ هر طور اتفاق بيافتد ـ در چنين موقعيتي شيطان فرصت را غنيمت مي شمارد و خيالهاي ناپاك مي‌آورد و در اينجا و آنجا آن را پخش مي‌كند.

وجه چهارم

عبارت است از نوعي از وسوسه كه از سخت‌گيري بيش از حد در مورد جستجوي كامل‌تر و بهتر انجام دادن اعمال ناشي مي‌شود. هر اندازه اين سختگيري را افزايش دهد ـ به نام پرهيزگاري ـ كار بدتر و پيچيده‌تر مي‌شود، حتي امكان دارد در همان وقت كه صورت بهتر و كاملتر اعمال صالح را مي‌جويد، مرتكب عمل حرام بشود و گاهي به سبب جستجوي (سخت) واجبي را ترك مي‌كند. به طوري كه دايم در مورد درستي و قبول عملش از خود مي پرسد و آنرا بعيد مي‌بيند و تكرار مي‌كند و مي‌گويد: «آيا عمل من درست بود؟» تا جايي كه كار طول پيدا كرده و او نوميد مي‌گردد و شيطان از اين وضع او استفاده كرده و او را هدف تيرهايش قرار داده و از اعماق او را زخمي مي‌كند.

و اين دو زخم دو دارو دارند:

داروي اول: بدان كه چنين وسوسه‌هايي جز شايسته معتزله نيست كه مي‌گويند: «اعمال مكلفين از نقطه نظر جزاي اخروي در ذات خود نيك يا بد مي‌باشند» آنگاه شرع اين نيكي و اين بدي را مقرر مي‌دارد. يعني نيكي و بدي دو امر ذاتي و در طبيعت اشياء‌ موجود مي‌باشند ـ بر مبناي جزاي اخروي ـ و اوامر و نواهي تابع آن مي‌باشند و آن را مقرر مي‌دارند. طبيعت اين مذهب انسان را وادار مي‌كند كه هميشه دربارة اعمال خود بپرسد: «آيا عمل به صورت اكمل و همان‌طور كه در واقع مقرر و مورد رضايت است انجام شده است يا نه؟...» اما اصحاب حق يعني اهل سنت و جماعت مي‌گويند: « خداي متعال به چيزي امر مي‌كند و نيكو مي‌شود و از چيزي نهي مي‌كند بد مي‌شود. بنابراين نيك و بد به وسيلة امر و نهي محقق مي‌شود. يعني حسن و قبح از نقطه نظر شخص مكلف مقرر مي شوند. و به سرانجام آنها در آخرت بستگي دارند، بدون در نظر گرفتن سرانجام دنيوي آنها. مثال آن:

اگر تو وضو بردآري يا بدون آگاهي از امري باطل كننده نماز يا وضو، نماز را بخواني در چنين حالتي نماز و وضويت درست مي باشند. و در همان وقت نيكو نيز مي باشند از تو پذيرفته مي شوند، چون اگاهي نداري و جهل عذر محسوب است.

به اين ترتيب، برادر بر مبناي مذهب اهل سنت و جماعت عمل تو درست و بدون نقص است. چون با ظاهر شرع موافق است. و زينهار در مورد درستي عملت دچار وسوسه نشوي، اما مواظب باش مغرور هم نشوي چون به طور يقين نمي‌داني در پيشگاه خدا مقبول است يا خير؟

دواي دوم: بدان كه اسلام دين حق خداي متعال است. دين آساني و راحت است و در آن فشاري مقرر نيست. و مذاهب چهارگانه همه بر حق مي باشند. پس اگر انسان به تقصير خود پي ببرد توبه و استغفار كه از ميزان غرور ناشي از شگفت‌زدگي و غرور به اعمال صالح سنگين‌تر است، آن را جبران و تلافي مي‌كند. بنابراين اگر همين انسان وسواس خود را مقصر بداند و در مورد عملش از خدا بخشودگي بجويد، هزار بار بهتر از آن است كه خودخواه و به عمل خود مغرور باشد. پس مادام امر از اين قرار است وسوسه ها را رها كن و به روي شيطان داد بكش: كه چنين حالتي سخت است و آگاهي به حقيقت احوال جداكاري مشكل است، بلكه با سهولت دين منافات دارد و با قاعده «در دين سختگيري مقرر نيست» و «دين عبارت است از آساني» مخالف است. و حتماً اين عمل من با يكي از مذاهب حق اسلامي توافق دارد و همين امر مرا بس است، چون وسيله مي‌شود سجده كنان و با تضرع خود را به پيشگاه خداي خالقم خم كنم، و بخشودگي را طلبيده و از تقصير خود در عمل معترف باشم، همو شنوا و اجابت كنندة دعا مي‌باشد.

وجه پنجم

عبارت است از وسوسه هايي كه در انواع شبهات در مسايل ايماني لباس آن را به تن مي‌پوشد. چه بسا حركات خيال بر انسان وسواس اشتباه مي‌شود و گمان مي‌كند ثمره عقلش مي‌باشد، يعني چنان مي‌پندارد شبهاتي كه گاهي به خيالش وارد مي‌شود، انگار مورد قبول عقل است، يعني مي پندارد از شبهات عقلش مي‌باشد. و تصور مي‌كند كه خللي در اعتقادش وارد شده است. و در اوقات ديگر گمان مي‌كند شبهه‌اي كه آن را خيال كرده است، شكلي است كه براي ايمانش ضرر دارد. و گاهي گمان مي برد عقلش رؤياي شبهات را تصديق مي‌كند... و چه بسا گمان مي‌كند انديشيدن درباره مسايل كفر، كفر است. يعني گمان مي‌كند هر تحقيق و مطالعه و بررسي و هر گونه ادامه دادن به تفكر و محاكمه عقلي بي طرفانه براي شناسايي اسباب گمراهي با ايمان مخالف است. و در مقابل اين تلقينهاي حيله‌گرانه شيطان مي لرزد مي‌گويد: «واي بر من قلبم خراب و اعتقادم ضايع و مختل شد». و چون نمي‌تواند به ياري اراده جزيي خود، همان احوال را كه اغلب غير ارادي هستند، اصلاح كند، به سراشيبي نوميدي كشنده سقوط مي‌كند.

و علاج اين زخم عبارت است از: همان‌طور كه توهم كفر، كفر نيست تخيل كفر هم كفر نيست و تصور گمراهي نيز گمراهي نيست و تفكر درباره گمراهي، گمراهي نيست. چون تخيل و توهم و تصور و تفكر اموري نسبتاً آزاد هستند از اين رو با جزء اختياري برخاسته از اراده انسان سازگار نمي‌شود و