گفتار بيستم
مقام اول
بسم الله الرحمن الرحيم
)و اذ قلنا للملائكة اسجدو الآ دم فسجدوا الا ابليس(بقره 34
وقتي به فرشتگان گفتيم براي آدم سجده ببريد. آنها سجده بردند جز ابليس.
)ان الله يا مركم آن تذبحوا( بقرة67
خدا به شما امر ميكند گاوي را سر ببريد.
)ثم قست قلوبكم من بعد دلك فهي كالحجارة او اشد قسوه(بقره 74
آنگاه قلبتان سخت شد مانند سنگ و يا سخت تر شد.
روزي مشغول خواندن اين آيات كريم بودم، از فيض نور قرآن الهامي در سه نكتة (به قلبم) وارد شد تا از فريبهاي القايي از جانب ابليس جلوگيري كند. و صورت شبهات وارد شده چنين است:
گفت: شما ميگوييد: قرآن معجزه است و در آخرين نقطه قله بلاغت قرار دارد. و براي عالميان در هر وقت و هر آن هدايت است، اما يادآوري حوادثي جزيي و نقل آن به صورت نقلي تاريخي و تأكيد بر آن و تكرار آن چه معني دارد؟ و انگيزه ذكر حادثه جزيي مانند ذبح گاوي در ضمن هاله اي از اوصاف چيست؟ تا جايي كه سوره به نام «بقره» گاو موسوم شود؟ و قرآن عموماً صاحبان عقول را ارشاد ميكند و در بسي مواضعش «افلا يعقلون» را ذكر ميكند، يعني امر را به عقل حواله ميدهد. در حاليكه مسئله سجده بردن فرشتگان براي آدم امري غيبي محض است و عقل در آن راهي ندارد. مگر بهطريق تسليم يا اذعان بعد از ايمان استوار و راسخ.
آنگاه وجه هدايت حالات طبيعي كه بهصورت تصادفي براي سنگها و صخرهها عارض ميشود كجا مقرر است كه قرآن آن را يادآور و به آن اهميت فوق العاده داده است؟ و صورت نكتة هاي الهام شده چنين است:
نكتة اول: در قرآن كريم حوادثي جزيي آمده است اما در پشت هر حادثه دستورهاي كلي مكنون است و از اين جهت چنان حوادثي ذكر مي شوند كه قسمتي از قانوني عام و كلي و شامل و بخشي از آن است.
پس آيه (وعلم آدم الاسماء كلها) نشان ميدهد كه تعليم اسماء يكي از معجزµ&ت حضرت آدم است در مقابل فرشتگان تا استعداد او را براي جانشيني نشان دهد، اين امر هر چند حادثه جزيي است اما طرفي است از دستوري كلي كه عبارت است از:
هر آينه ياددادن علومي بي حد و فراوان و فنوني بيش از شمار به انسان ـ صاحب استعداد جامع ـ تا حدي كه انواع كائنات را فرا گرفته است به علاوه ياددادن مصارفي بسيار و شامل صفات خالق سبحان و امور با حكمتش، چنين تعليمي است كه انسان را شايسته نايل امدن به برتري نه تنها بر فرشتگان فرار داده است، بلكه او را از آسمانها و زمين و كوهها نيز در حمل امانات، برتر قرار داده است.
وقتي قرآن خلافت و جانشيني معنوي انسان را بر زمين يادآور ميشود، همچنين مبين مي سازد كه سجده بردن فرشتگان و سجده نبردن شيطان براي آدم ـ كه حادثه جزيي است ـ طرفي است از يك دستور كلي مشهود و بسيار وسيع و در همان حال حقيقتي بسيار عظيم را مبين مي سازد كه عبارت است از: قرآن كريم با يادآوري طاعت و تسليم شدن ملائك براي شخص آدمu و تكبر كردن و امتناع شيطان از سجده بردن. نشان ميدهد كه اغلب انواع مادي كائنات و نمايندگان روحاني و مراقبين بر آن. تماماً براي به كارگيري كامل جميع حواس انسان مسخر و آماده و تسليم است. و آنچه استعداد فطري انسان را فاسد ميكند و آن را به سوي تباهي و گمراهي سوق ميدهد همانا عبارت است از مواد پليد و نمايندگان و ريشههاي ناپاك آن، كه آنها را در راه صعود انسان به كمالات دشمنان خطرناك و موانع بسيار عظيم قرار ميدهد.
وقتي قرآن اين محاوره و گفتگو را با آدم، كه يك فرد است، در ضمن حادثه جزيي، اداره م 0;كند، در حقيقت محاوره و گفتگوي والا را با تمام كائنات و قاطبه نوع انسان اداره ميكند.
نكتة دوم: معلوم است اراضي مصر خشك و بيابان است چون قسمتي از صحراي بزرگ است، اما به بركت رود نيل محصولاتي فراوان دارد. حتي بصورت كشتزار و انبار و سيلوي محصولات درآمده است. پس وجود چنين بهشتي سرسبز در كنار همان صحرا كه شرارة آتش آن زبانه ميكشد، زراعت و كشاورزي را مورد علاقه مردم مصر قرار داده است و حتي در طبيعت آنها رسوخ كرده است. بلكه همان علاقه شديد به كشاورزي نوعي والايي و تقديس را اضافه كرده است همانطور هم والايي و تقديس را به وسايل كشاورزي، از قبيل گاو و گاوميش اضافه كرده است، حتي كار به جايي رسيد كه مردم مصر ـ در آن زمان ـ تقدس گاو را به حد پرستش رساندند، و جماعت بني اسراييل در اين محيط و منطقه و جوبار آمده و پرورش يافتند. و از طبايع خود، همانطور كه از ماجراي «گوساله» درك ميشود نصيبي برگرفتند.
بدين ترتيب قرآن با ذبح يك گاو به ما ميآموزد كه حضرت موسي u با ذبح گاو مفهوم پرستش گاو را سر بريده است. مفهومي كه در رگهاي ملت ريشه دوانده و در استعدادهاي آنان رشد كرده بود. قرآن كريم با بيان همين حادثه جزيي به شيوة اعجاب انگيز، دستوري كلي و درسي ضروري را در حكمت بيان كرده است كه هر فرد در هر وقت به آن محتاج است.
پس قياس بر اين مطالب را درياب.
حوادث جزيي مذكور در قرآن كريم، به صورت حوادث تاريخي، جزيي از دستورهاي كلي فراگير خبر ميدهد. حتي هر جمله جزيي از جملههاي هفتگانه داستان موسيu كه در قرآن به تكرار آمده است. متضمن دستوري كلي عظيم است. در كتاب «لوامع» آن را بيان كردهايم به آن مراجعه كنيد.
نكتة سوم: فرموده خدا (ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره او اشد قسوه و ان من الحجاره لما ينفجر منه الانهار و آن منها لما يشقق فيخرج منه الماء و آن منها لما يهيط من خشيه الله و ما الله بغافل عما تعملون) بقره 74-76، سپس قلبتان از قبول حق سخت شد. و بسان سنگ پا شديدتر از سنگ سخت شد، از بعضي از سنگها، رودخانههايي ميجوشد، و بعضي مي شكافد و آب از آن بيرون ميآيد و بعضي از خوف خدا سقوط ميكند. و خدا از اعمال شما غافل نيست.
در موقع خواندن اين آيات وسوسهگر گفت، بيان و ذكر حالات طبيعي و فطري سنگهاي معمولي چه معني دارد كه انگار مسئله مهم است معانه براي مردم معلوم است؟ و وجه علاقه و مناسبت و سبب آن چيست؟ و آيا علت و سببي يا احتياجي آن را اقتضا ميكند؟
براي جلوگيري از اين شبهه، از فيض قرآن الهام آتي به قلبم الهام شد:
آري علاقه و سبب و انگيزه و نياز موجود است. بلكه علاقه شديد موجود است، و معني جليل. و حقيقت ضروري و عظيم است به طوري كه جز براي اعجاز و ايجاز و لطف و ارشاد قرآن ميسر نميشود آنرا آسان كند و آن را براي فهم ميسر سازد.
ايجاز كه يكي از بنيانها اعجاز است، و همچنين لطف ارشاد و حسن افهام كه نوري است از هدايت قرآن اقتضا ميكنند كه حقايق كلي و دستورهاي غامض عمومي در شكلهاي جزيي بيان شوند كه براي عموم يعني اكثريت مخاطبان قرآن مألوف است. و براي آنها كه فكر و انديشه ساده دارند، نبايد جز قسمتي از آن حقايق با عظمت و شكلي ساده از آن بيان شود.
علاوه بر اين بايد تدابير الهي زير زميني كه عبارت است از خوارق عادات كه زير پرده عادت و الفت مستور است به صورت مجمل بيان شود.
بنابراين قرآن كريم در اين آيات ميگويد: اي بني اسرائيل، اي بني آدم، خود را چه ميپنداري كه قلبتان به سان سنگ سخت گشته است و حتي از سنگ سختتر شده است، مگر نميداني كه سختترين و سفتترين صخره ها كه طبقه عظيم از سنگهاي سخت زير خاك را تشكيل ميدهند. به طور كامل مطيع اوامر الهي ميباشند. و كاملاً تسليم اقدامات رباني هستند و همانطور اوامر الهي در بهوجود آمدن درختان و نباتات در هوا به آساني مطلق جريان دارد، همانطور هم به آساني در مورد آن صخره هاي سخت و نفوذ ناپذير نيز با انتظام كامل جريان دارد*.جدولها و رگههاي آب تحت الارضي با انتظام كامل و حكمتي تام، بدون برخورد با مانع و عايقي قابل ذكر جريان دارد.
آنگاه ريشه هاي نازك به فرمان رباني در غايت انتظام رسته و در دل همان صخرههاي تحت الارضي بدون اينكه حايل و مانعي در برابر آنها قد علم كند، فرورفته و بسان شاخهي درختان و نباتات در هوا به آساني و سهولت گسترش مييابند.
قرآن كريم به وسيلة اين آيه به حقيقتي بسيار وسيع اشاره كرده و با مخاطب قرار دادن قلوب قاسي به آن ارشاد و راهنمايي كرده و به طريق آتي آن را به رمز بيان ميكند:
اي بني اسراييل اي بني آدم اين چه قلوبي است كه شما داريد در حاليكه در بي نوايي و ناتواني فرور رفتهايد، آنها با غلظت و شدت و قساوت با امر مولي جليل و با عظمت به مقاومت برخاستهاند در حاليكه طبقات صخرههاي سنگ سخت عظيم به فرمان او تسليم است. و از امرش سرپيچي نميكند، بلكه هر يك از آنها وظيفه والاي خود را در اطاعات كامل و تسليم تام انجام ميدهد. در حاليكه در تاريكي زمين فرورفت اند. بلكه همان صخرهها براي تأمين احتياجات حيات جانداران كه بر خاك زمين ميجنبند، وظيفه انبار و مخزن و منبع را انجام ميدهند. حتي در دست قدرت خداي حكيم و جليل نرم و ترد و مومسان ميباشند. و به صورت وسايل تقسيمات عادلانه و ابزار توزيعات كاملًا حكيمانه درميآيند، بلكه بسان هواي نسيم رفيق ميشوند آري آنها در مقابل عظمت قدرت خداي عزوجل در سجده دائمي مي باشند.
پس اين مصنوعات منظم و استوار كه روي زمين در برابر ما قرار دارند، و اين تدابير الهي با حكمت و عنايت جاري بر آن، عيناً در زير زمين نيز جريان دارد، بلكه در آن حكمت الهي و عنايت رباني به شيوه عجيب تر از آن و حكمتي غريبتر از آن و منظمتر از آن متجلي ميشود.
خوب بينديشيد، سختترين و ضخيمترين صخرهها در مقابل اوامر تكويني مانند موم نرم مي شوند. و در مقابل مأموران الهي هيچگونه مقاومت و قساوتي قابل ذكر از خود نشان نميدهند. يعني در مقابل آب رقيق و ريشههاي نازك و عروق حرير مانند مقاومتي نشان نميدهند، حتي انگار عاشقي است لمس سر انگشتان همان لطيفان زيبا قلبش را مي شكافد. و در راه آنها به خاك تبديل ميشود.
و همچنين فرموده: (و ان منها لما يهبط من خشيه الله) بخشي از حقيقتي بسيار عظيم را بيان ميكند كه عبارت است از:
كوههاي روي زمين كه بعد از اينكه در حالت مايع و سيلان بودند خشك و منجمد شدند و به صورت توده ضخيم صخره سخت درآمدند با تجليات شكوهمند به صورت زلزله و انقلابات زمين متلاشي و به صورت گرد و خاك در مي آيند، آنها شكافته و خورد مي شوند همانند آن كوه كه به درخواست موسي در معرض تجلي خداي سبحان قرار گرفت و متلاشي شد.
آن صخره ها از قلة همان كوهها از ترس ظهور تجليات بر هيبت خداي ذوالجلال فرو مي افتند. و اجزاي آنها خورد ميشود. قسمتي از آن به خاك تبديل ميشود و از آن نباتات ميرويند، و قسمتي ديگر به صورتي صخره باقي مي مانند و به درهها ميغلتند و زمينهاي هموار را مي پوشانند. آنگاه ساكنان زمين آنها را در بسي امور مفيد به كار ميگيرند ـ مانند ساختن خانه ها ـ علاوه بر آن امور و حكمتهاي مخفي و منافعي متفاوت در آنها مقرر است. پس در سجده و طاعت قدرت الهي و تسليم كامل دستورهاي حكمت رباني ميباشند. شكي نيست اينكه صخره ها از ترس خدا جاهاي بلند خود را ترك ميكنند، و با كمال فروتني اماكن پست را اختيار ميكنند، و سبب منافعي متفاوت ميشوند، شكي نيست اين امر بيهوده و بيخود اتفاق نمي افتد و تصادفي كور هم نيست، بلكه تدبير پروردگاري مقتدر و حكيم آنرا با انتظام و حكمت ايجاد ميكند، ولو به ظاهر امر نامنتظم به نظر ميآيد.
دليل بر اين فوايد و منافع كه از متلاشي شدن اين صخره به دست ميآيد، و بدون شك بر آن گواهي ميدهد، همانا كمال انتظام و حسن صنعت زيورهايي است كه بر قله كوههاي محل غلت خوردن صخرهها مي نشيند، و به گلهاي لطيف و ميوه هاي زيبا و نقوش بديع آراسته مي گردند.
بدين ترتيب ديديد چگونه اين سه آيه از ناحيه حكمت الهي داراي اهميتي عظيم است.
حال در لطايف بيان قرآن عظيم و اعجار بلاغت والايش دقت كنيد و بينديشيد كه چگونه جزء و قسمتي از اين حقايق سه گانه مذكور را بيان ميكند. آنها عبارتند از حقيقتي جليل و بسيار وسيع آن را در سه فقره و در سه حادثه مشهور و مشهود بيان كرده است. و به سه حادثه ديگر اشاره ميكند تا براي خردمندان مدار عبرت بشود و آنها را به صورتي غير قابل مقاومت باز دارد.
براي مثال در فقره دوم: (و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء) به صخرهاي اشاره ميكند كه با كمال شوق زير ضربت عصاي حضرت موسي بشكافت و از آن دوازده چشمه آب جوشيد و در همان وقت كه اين معني را در ذهن وارد ميكند ميگويد:
اي بني اسراييل هر آينه صخره ضخيم متلاشي و شكافته ميشود و در مقابل فقط يك معجزه از معجزات حضرت موسي نرم شده و مانند سيل از ترس او يا از سرور اشك از آن مي ريزد پس چرا شما در مقابل تمام معجزات حضرت موسي تمرد كرده و اشك از چشمانتان سرازير نميشود، بلكه اشك خشكيده و قلبتان سفت و سخت ميشود!
و در فقره سوم: (و ان منها لما يهبط من خشيه الله) همان حالت جليل را ذكر ميكند كه در طور سينا در موقع مناجات حضرت موسيu اتفاق افتاد و عبارت بود از تجلي الهي اعظم به كوه و آن را با خاك يكسان كرد. حتي مثلاً شئ و از ترس خدا در اطراف پراكنده شد و در همان وقت به چنين مفهومي اشاره ميكند:
اي قوم موسيu چگونه از خدا نميترسيد و از او پرهيز نميكنيد در حالي كه كوههاي سر به فلك كشيده و تشكيل شده از صخرههاي سخت از ترس خدا ميشكافند و پراكنده مي شوند. و در همان وقت ميدانيد از شما پيمان گرفته است كه كوه را بالاي سر شما بلند كند و ميدانيد و مشاهده ميكنيد در حادثه رؤيت نور خداي جليل شكاف برداشت، پس شما چگونه به خود جرأت ميدهيد و قلبتان از ترس خداي سبحان نمي لرزد. بلكه قلبتان سخت و سفت ميشود؟
در فقره اول(و ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار) يادآور ميشود و به رودخانه هايي مانند نيل و دجله و فرات اشاره ميكند كه از كوهها ميجوشند و در عين وقت. ميزان نايل آمدن آن سنگها را به طاعت اعجاز انگيز و تسليم خارق العاده در مقابل اوامر تكويني و ميزان مسخر بودن آن در مقابل اوامر را ميآموزد و به وسيله همين تعليم در قلوب بيدار همين معني به جا مينهد.
قطعاً امكان ندارد اين كوهها منابع حقيقي اين رودهاي با عظمت باشند. چون اگر اين كوهها با حجم كامل پر از آب باشند، يعني اگر به صورت حوضهاي مخروطي براي آن رودها دربيايند، بيش از چند ماه كفايت آن جريان تند را نميكنند. چون حركت سريع و جريان دائمي دارند. علاوه بر اين آب باران كه بيش از يك متر در خاك نفوذ نميكند، واردات آن نيز براي آنهمه مصرف فراوان كفايت نميكند.
يعني فوران و جوشيدن اين رودها امري معمولي و طبيعي و يا از قبيل تصادف نيست بلكه ايجاد كننده جليل سيلان آن را از خزانه غيب ترتيب ميدهد و بس. و آن را از همان خزانه به صورتي خارق جاري ميكند. و حديث به اين معني اشاره دارد كه آمده است:
در حقيقت هر آن از بهشت قطرههايي بر هر يك از اين سه رودخانه ميچكد از اين رو مبارك شدهاند و در روايتي آمده است هر آينه منابع اين سه رود از بهشت* است و حقيقت اين روايت عبارت است از:
اسباب مادي براي جوشيدن اين رودها به اين فراواني كافي نيست پس بايد منابع آنها در عالم غيب باشد، و از خزانه رحمت غيبي وارد ميشود و در آنجا واردات و خروجي موازنه ميشود و ادامه دارد. به اين ترتيب قرآن درسي بليغ ميآموزد و به اين معني اشاره ميكند:
اي بني اسراييل اي بني آدم شما با قساوت قلب خود از امر پروردگار جليل نافرماني ميكنيد. و با غفلت خود چشمان خود را از نور معرفت مي بنديد. معرفت همان نور مصور كه زمين مصر را به بهشتي سايه گستر و با طراوت تبديل كرد و نيل عظيم مبارك و رودهاي ديگر را از دهانه سنگهاي سخت جاري كرده و معجزات قدرت خود و شواهد قوي يگانگي خود را نشان داده با نيروي همان رودهاي عظيم و درخشان و با شدت ظهور و جريان آنها شواهد قدرت خود را ابراز داشته است آنگاه همان شواهد را در قلب كائنات قرار ميدهد و آنرا به مغز زمين تسليم ميكند و آن را در قلوب و عقول جن و انس سيل آسا به جريان در مي آورد.
آنگاه خداي سبحان صخره هاي جامد را كه اصلاً داراي شعور نيستند** پذيراي معجزات قدرت خود قرار ميدهد. حتماً مانند دلالت روشن آفتاب بر وجود خالق جليل دلالت دارد. پس شما چگونه نميبينييد و خود را از ديدن نور معرفتش به كوري مي زنيد؟ ببين چگونه اين سه حقيقت زيور زيبا را در بر كرده، و در بلاغت ارشاد به دقت بنگر تا ميزان قساوت و غلظت قلوب را دريابي كه در مقابل چنان ارشادي از ترس و هراس نرم نميشود اگر از اول تا آخر اين گفتار را فهميدهاي فروغ اعجاز اسلوب ارشاد قرآن را ببين و خدايت را سپاسگزار باش (پاك و منزه تويي جز آنچه به ما آموختهاي چيزي نمي دانيم تو دانا و حكيمي.
خدايا اسرار قرآن را آنطور كه خود دوست داري و راضي هستي بما بفهمان و ما را در خدمت به آن موفق بدار آمين برحمتك يا ارحم الراحمين و اللهم صل و سلم علي من انزل عليه القرآن الحكيم و علي آله و صحبه اجمعين.
مقام دوم از گفتار بيستم
فروغ اعجاز قرآني بر چهره معجزات مي درخشد
در مورد دو جواب در خاتمه به دقت بينديش
بسم الله الرحمن الرحيم
)و لا رطب ولا يس الا في كتاب مبين( آنعام59
هر تر و خشكي در قرآن كريم ثبت است
چهارده سال قبل در تفسير موسوم به«اشارات الاعجاز في مظان الايجاز» كه آن را به عربي نوشته ام درباره يكي از اسرار اين آيه كريم بحثي مخصوص نوشتم. و حالا بنابه درخواست دو برادر بزرگوار و عزير درباره همان بحث توضيحي به زبان تركي مي نويسم و از خداي علي و قدير توفيق ميجويم و از فيض قرآن كريم الهام گرفته ميگويم:
بنا به قولي «كتاب مبين» عبارت است از قرآن پس اين آيه شريف معلوم ميدارد كه هر تر و خشكي در قرآن كريم موجود است.
آيا تو هم چنان گمان ميكني؟
آري در قرآن همه چيز هست. اما همه كس نميتواند همه چيز را در آن ببيند. چون در قرآن كريم صورت اشياء بهدرجات متفاوت نمايان ميشود: گاهي بذر يا هسته شئ پيدا ميشود، و گاهي مجمل يا خلاصه آن، و گاهي دستورهاي آن و بعضي اوقات علامتي بر آن موجود است و هر يك از درجات به صراحت يا به اشاره يا به رمز يا به ايهام و يا به يادآوري ميآيد. قرآن كريم اغراض خود را در ضمن بلاغتش و به حسب احتياج و به اقتضاي مقام و مناسبت بيان ميكند.
مثلاً هواپيما و قطار و بيسيم و برق و ساير دستآوردهاي علم و صنعت تكنولوژي نوين كه محصول پيشرفت و ترقي انسان در ميدان صنعت و علم به حساب ميآيد اين اختراع مورد توجه انسان قرار گرفته است و در حيات مادي انسان جايگاهي مخصوص يافته است.
از اين رو قرآن كريم كه تمام بشريت را مخاطب قرار ميدهد اين جنبه از حيات بشر را ناديده نگرفته است، بلكه از دو جهت به آن خوارق علمي اشاره كرده است:
جهت اول: در موقع اشاره به معجزات پيامبرانu به آن اشاره كرده است.
جهت دوم: در موقع بازگفتن بعضي حوادث تاريخي به آن اشاره كرده است.
به عنوان مثال در آيات آتي به قطار اشاره كرده است:
(قتل اصحاب الاخدود النار دات الوقود. اذهم عليها قعود و هم علي ما يفعلون بالمؤمنين شهود و ما نقمو امنهم الان يومنوا بالله العزير الحميد*) بروج8، اثر نابودي نفرين از آن ياران اخدود است. آنانكه آتش زبانه كشيده را بر پا داشته و در كنار آن نشستهاند و عذابي را تماشا ميكنند كه به مؤمنان ميدهند و جز به خاطر ايمانشان به خداي مقتدر و ستوده از آنها انتقام نمي گيرند.
و نيز در: (في الفلك المشحون و خلقنا لهم من مثله ما يركبون) يس41-42، در كشتي از بار پرشده و امثال آن چيزي را براي آنان خلق كردهايم كه بر آن سوار مي شوند. آيه شريف علاوه بر اشاره به بسي از انوار و اسرار به برق نيز به رمز اشاره ميكند.
(الله نور السموات و الارض مثل نوره كمثكوة فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجه كانها كوكب دري يوقد من شجره مباركه زيتونه لاشرقيه و لاغربيه يكاد زيتها يضئ و لولم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء*) نور35، خدا نور آسمانها و زمين است مثال نورش مانند طاقچهاي است كه در آن چراغي باشد و چراغ در حبابي شيشه و شيشه بسان ستاره درخشان باشد از درخت مبارك زيتون كه نه شرقي است و نه غربي مي سوزد، روغنش نزديك است خود بدون تماس با آتش نور بدهد، نوري بالاي نور خدا هر كس را كه بخواهد، به نور خود هدايت ميكند.
و چون بسي از افراد فاضل به اين قسم رو آوردهاند، و در توضيح آن تلاشي فراوان مبذول داشتهاند، با علم به اينكه بحث دربارة آن مستلزم وقتي بينهايت است و مقتضي گسترش موضوع پيش از اين است و توضيحي وافي را مستلزم است. علاوه براين مثالهاي فراوان در دسترس است. لذا اين باب را نميگشاييم و به همان آيات مذكور اكتفا ميكنيم.
اما قسم اول كه به آن اختراعات كه شبيه به خوارق است اشاره ميكند و در ضمن اشارات قرآن به معجزات پيامبران آمده است، چند نمونه آن را ذكر خواهيم كرد.
مقدمه: بر مبناي بيان قرآن كريم پيامبران گرامي به ميان اجتماعات بشري مبعوث شدهاند، تا براي آنان پيشوايان هدايت شوند و به آنها اقتدا شود و در ترقي معنوي آنان را راهبر باشند. و در همان وقت معلوم ميدارد كه خدا به دست هر يك از آنان معجزه اي مادي قرار داده است و آنها را پيش قراولان بشريت و استادان پيشرفت مادي نير قرار داده است. يعني خدا به انسان دستور ميدهد در امور مادي و معنوي كاملاً از آنها پيروي كند. چون همانطور كه در موقع بحث كمالات پيامبران، قرآن كريم انسان را تشويق و تحريك ميكند كه از نور خصال ستوده كه پيامبران به آن آراسته ميشوند هر چه بيشتر كسب كند، در موقع بحث درباره معجزات مادي آنها نيز به برانگيختن شوق انسان اشاره ميكند تا به تقليد معجزات ارائه شده به دست آنها بپردازند. و انسان را تشويق و تحريك ميكند كه به نظاير آن برسد، بلكه درست است گفته شود: واقعاً دست معجزه بود كه براي بار اول كمال مادي و خوارق آن را به بشريت هديه كرده همانطور كه كمال معنوي را نيز به او هديه كرد. كشتي نوح را در نظر بگيريد كه يكي از معجزات او ميباشد و ساعت يوسف را داشته باش كه يكي از معجزاتش ميباشد مسلم است دست معجزه براي بار اول آن دو را به عنوان هديه با ارزش به بشريت تقديم كرده است. در اينجا اشاره لطيف به اين حقيقت آمده است و آن اينكه اغلب پيشهوران يكي از پيامبران را راهبر و قطب صنعت خود قرار دادهاند. مثلاً دريانوردان حضرت نوح را و ساعت سازان حضرت يوسف را و دوزندگان حضرت ادريس را پيشوا و مرشد خود قرار دادهاند.
و چون دانشمندان محقق و اهل بلاغت عموماً اتفاق نظر دارند كه هر آيه از آيات شريف وجوهي متعدد براي ارشاد و بسي جهات براي هدايت را دارد بنابراين ممكن نيست درخشانترين آيات يعني آيات معجزات عبارت باشند از نقل تاريخي محض، بلكه بايد براي ارشاد و هدايت متضمن معاني بليغ و فراوان هم باشند.
آري قرآن كريم با آوردن معجزات پيامبران در زمينه علوم و صناعات آخرين حد را رسم ميكند كه ممكن است انسان به آن برسد. و به دورترين انتهاي آن اشاره ميكند، آخرين اهداف را رسم ميكند كه ممكن است انسان آن را محقق سازد و به اين ترتيب دورترين هدف نهايي را معين و مشخص ميكند. و بعد از آن بشريت را تحريك و تشويق ميكند كه به آن مقصد برسند و آنها را به سويش سوق ميدهد. چون همانطور كه گذشته محل نگهداري بذرهاي آينده و آينه منعكس كننده امور آن ميباشد، آينده نيز محصول بذرهاي گذشته و آينه آمال آن ميباشد.
نمونه چندي به عنوان مثال از آن سرچشمه فياض و وسيع بيان خواهيم كرد:
(و لسليمان الريح غدوها شهرو رواحا شهر) سباء12. سليمان باد را مسخر دارد و فاصلة يك ماه ميرود و فاصله يك ماه بر ميگردد. اين آيه معجزه حضرت سليمان را بيان ميكند. كه عبارت است از مسخر شدن باد براي او، يعني در يك روز در هوا فاصله دو ماه را طي ميكند.
ايه اشاره ميكند كه براي طي كردن اين مسافه در هوا راه براي بشر باز است.
پس اي انسان تلاش كن به اين مرتبه برسي مادام راه در مقابلت باز و هموار است بكوش كه به اين منزلت نزديك شوي.
انگار خدا در معني اين آيه ميگويد: يكي از بندگانم هواي نفس خود را ترك نمود، آنگاه او را بر پشت هوا سوار كردم و تو هم اي انسان اگر تنبلي نفس را كنار بگذاري و آن را ترك نمايي و خوب از قوانين جاري سنت من استفاده كني ممكن است تو هم بر پشت اسب هوا سوار شوي.
و مثلا ً(فقلنا اضرب بعصاك الحجر قانفجرت منه اثنتا عشره عينا) بقره6، ترجمه شده. اين آيه شريف يكي از معجزات حضرت موسيu را بيان ميكند و به اين امر اشاره ميكند كه ميتوان به وسيله ابزارهاي ساده از گنجينههاي رحمت مدفون در دل زمين استفاده كرد. بلكه ميتوان آب را كه منبع حيات است از زمين سفت و مرده و سنگ مانند بهوسيلة عصا بالا آورد.
پس اين آيه با اين معني بشريت را مورد خطاب قرار ميدهد:
ميتوانيد به واسطه عصا اب را به دست آوريد كه لطيفترين فيض از فيوضات رحمت الهي است، سعي و كوشش جدي بهكار ببريد، تا آن را بيابي و كشف كنيد.
پس خدا انسان را به معني رمزي اين آيه خطاب قرار ميدهد:
مادام عصا را به دست بندهاي ميدهم كه به من تكيه و اطمينان دارد كه ميتواند بوسيله آن هر جا كه بخواهد، آب را بيرون بياورد. تو هم اي انسان اگر بر قوانين رحمت من اعتماد كني، ميتواني ابزاري شبيه به آن عصا اختراع كني يا نظير آن را اختراع كني پس يا الله آن ابزار را بياب.
شما ميبينيي چگونه اين آيه براي ايجاد ابزاري كه انسان به وسيلة آن ميتواند آب را در اغلب اماكن استخراج كند، ميدان مسابقه ميباشد. ابزاري كه يكي از وسايل پيشرفت بشريت است بلكه آيه شريف به نقطه نهايي حدود بكارگيري آن ابزار را و مقصد نهائي را طوري قرار داده است كه آيه اولي دورترين نقاط نهائي و آخرين حدي را معين كرده است كه ممكن است هواپيمايي كنوني به آن برسد.
و مثلاً (و ابرئ الا كمه و الابرص واحي الموتي باذن الله) آل عمران، كور مادرزاد و مرض برص را خوب ميكنم و مرده را به ياري خدا زنده ميكنم.
قرآن كريم وقتي به صراحت بشريت را تشويق ميكند كه از اخلاق والاي نبوي پيروي كند كه حضرت عيسي را به آن آراسته بود، به صورت رمز بشريت را تشويق و ترغيب ميكند كه به حرفه مقدس و طب رباني با عظمت كه در برابرش قرار دارد بهدقت بنگرد.
پس اين آيه شريف اشاره ميكند به اينكه:
«ممكن است دارويي به دست آيد كه بيماريهاي مزمن و علتهاي صعب العلاج را بهبود بخشد و شفا دهد، پس اي انسان نوميد مشو. و اي مبتلي به بيماري مأيوس مشو چون هر دردي هر چه كه باشد، دوايي دارد. و علاج آن ممكن است، پس آن را جستجو و تحقيق كن و آن را كشف نما، بلكه حتي ممكن است بگونهاي از انواع حيات موقت خود مرگ معالجه شود».
خداي سبحان به اشاره در معني اين آيه ميگويد:
«به يكي از بندگانم كه به خاطر من اين دنيا را ترك نموده بود و در راه من آنرا معاف و رها كرده بود، دو هديه بخشيدم، يكي از آندو عبارت است از داروي بيماريهاي معنوي، و ديگري عبارت است از علاج مادي كه قلوب مرده به نور هدايت زنده ميشود، و تو اي انسان ميتواني در داروخانه حكمت من داروي هر بيماري را بيابي پس در اين راه سعي كن و آن دارو را كشف نما كه حتماً آن را مييابي و به آن دسترسي پيدا ميكني.
به دين ترتيب ميبينيم چگونه اين آيه شريف بالاترين ميزان و دورترين اهداف را ترسيم ميكند كه طب بشري در پيشرفت به آن ميرسد.
پس آيه به آن هدف اشاره ميكند و انسان را تشويق ميكند در راه دستيابي به آن تلاش كند. و مثلاً (والنا له الحديد) سبا10، آهن را برايش نرم كرديم.
(و آتيناه الحكمه و فصل الخطاب) ص 30، و حكمت و كمال دانش را به او داديم.
اين دو آيه به معجزات داودu اختصاص دارند. (واسلنا له عين القطر) سبا12، به معجزه حضرت سليمان اختصاص دارد. اين آيه اشاره ميكند به:
نرم شدن آهن نعمتي بس بزرگ است چون خدا بوسيلة آن فضل پيامبري را بيانميكند نرم كردن آهن بسان خمير و ذوبكردن مس و ايجاد و كشف معادن اساس و بنيان تمام صنايع بشري استاز اين جهت مادر و معدن پيشرفت تمدناست.
اين آيه در زمينه نرم كردن آهن مانند خمير و تبديل آن به سيمهاي بلند و ذوب كردن مس، به نعمتي عظيم اشاره ميكند كهاندو محور اغلب صنايع عمومي ميباشند كه خداي جليل آن را به صورت نعمتي به پيامبري بزرگ و جانشين زمين بخشيد. پس مادام خدا قدر و احترام انساني را رعايت كرد كه هم پيامبر و هم جانشين بود، و حكمت دانش فيصله دادن مشكلات را بهزبانش بخشيد، صنعت جالب را به دستش داد و همو بشريت را به صراحت تشويق ميكند در مورد آنچه به زبانش بخشيده است از او پيروي ميكنند. پس بايد اشاره ترغيب و تشويق كردن به كسب صنعت و مهارتي كه در اختيار دارد در آن مقرر باشد.
پس خداي سبحان در معني اين آيه به صورت اشاره مي گويد:
اي بني آدم به يكي از بندگانم كه اوامرم را اطاعت و به تكليفاتم تسليم شده است به زبانش فصل خطاب دادم و قلبش را از حكمت لبريز كردم تا همه چيز را بر اساس دليل روشن فيصله بدهد.
و حقيقتي جالب را در دستش قرار دادم كه ميتواند آهن را مانند موم نرم كند و شكل آن را هر طور كه بخواهد تغيير دهد. و براي استقرار اركان خلاقت و ادامه دولت و حكمش، از آن نيروي عظيم به دست آورد پس مادام چنين امري ممكن و عملاً تحقق يافته است. و در حيات اجتماعي شما داراي اهميتي شايان است، شما اي بني آدم اگر اوامر تكويني مرا اطاعت كنيد، همان حكمت و صنعت نيز به شما داده ميشود، و به شما امكان ميدهد با گذشت زمان به آن نزديك شده و به آن برسيد.
و اينكه بشريت در زمينه صنعت به آخرين آرزوهايش رسيده و در زمينه نيروي ماده قدرت فوق العاده را كسب كرده است. به اين سبب است كه آهن نرم و مس ذوب شده است. از اين رو اين آيات شريف انظار عموم بشريت را به اين حقيقت متوجه مي سازد. و نظر گذشتگان و سهل انگاران حاضر را به آن معطوف ميدارد. و افرادي را يادآور ميشود كه قدر حقيقي آنرا نمي دانند.
و مثلاً: (قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل آن يرتد اليك طرقك فلما راه مستقرا عند) نحل4، آنكه از علم كتاب آگاه بود گفت قبل از اينكه چشم را بهم بزني آنرا برايت مي آورم همينكه ديد در كنارش قرار دارد.
اين آيه به امكان احضار عين يا شكل اشياء از فاصله دور اشاره دارد. چون آيه بر حدوث چنان امري خارق العاده در ديوان حضرت سليمان دلالت دارد. وقتي يكي از وزيرانش كه از «علم حاضر كردن» با خبر بود گفت: من تخت بلقيس را برايت ميآورم. خداي سبحان ملك و نبوت را با هم به حضرت سليمان عطا كرده و كرم خود را با اعطاي معجزه به او تكميل كرده بود كه ميتوانست مستقيماً و بدون تكلف و زحمت از احوال رعاياي خود و مشاهده اوضاع آنان و شنيدن دادخواهي آنان با خبر شود و همين معجزه سبب و مدار حفظ صيانت او از افراط و تفريط در امور رعيت بود. و براي گسترش پرچم عدالت در گوشه و كنار مملكتش وسيله استوار بود.
بنابراين هر كس به خداي سبحان تكيه كند و به او اعتماد نمايد، و به زبان استعدادها و تواناييهاي فطري خود از او بخواهد و در زندگي مطابق سنن الهي و عنايت رباني حركت كند، ممكن است در مقابلش دنياي وسيع به صورت شهري با نظم و ترتيب درآيد. همانطور براي سليمان پيش آمد، او به زبان با عصمت نبوت درخواست كرد و تخت سلطنت بلقيس را ـ عيناً يا به شكل ـ از يمن به شام حاضر و در مقابلش نمايان گشت. شك و ترديدي نيست سر و صداي افراديكه در اطراف تخت بودند شنيده و تصوير آنها مشاهده ميشد.
پس اين آيه به صورتي جالب به احضار تصوير و اصوات از فاصله دور اشاره ميكند و چنين خطاب ميكند: اي حاكمان اي آنانكه امور مملكت را در دست داريد: اگر ميخواهيد در مملكت شما عدالت برقرار باشد به حضرت سليمان u اقتدا كنيد و مانند او در مورد مشاهده آنچه در كل سرزمين جريان دارد. و در مورد آگاهي از آنچه در تمام نقاط اتفاق ميافتد تلاش كنيد. حاكم عادل كه در انديشه گسترش پرچم عدالت است در تمام زواياي كشور ـ سلطاني كه امور فرزندان مملكت را زير نظر دارد و آن را رعايت ميكند و محبت آنها را در دل دارد به مقصد خود نمي رسد ـ مگر وقتي ـ اگر بخواهد ـ كه بتواند از نقاط مملكت خود با خبر باشد، و در چنين موقعيتي عدالت حقيقي برقرار ميشود، و خود را از محاسبه و كيفر معنوي نجات بدهد.
خداي سبحان به معني رمزي اين آيه انسان را مخاطب قرار ميدهد:
«اي گروه بني آدم به يكي از بندگانم حكومت مملكتي وسيع و گسترده دادم. و اطلاع مستقيم بر احوال و حوادث و جريانهاي زمين را به او بخشيدم تا عدالت را به صورتي كامل اجرا و تطبيق نمايد. و از آنجايي كه به هر انسان توانايي و استعداد فطري دادهام تا بتواند جانشين زمين باشد شكي نيست ـ به اقتضاي حكمتم ـ به او چيزي داديم كه با آن قابليت فطري و استعدادهاي وهبي مناسب باشد و بتواند بوسيلة آن تمام نقاط زمين را زير نظر داشته باشد و امور قابل درك و فهم را درك نمايد. با وجود اينكه انسان نميتواند شخصاً به اين منزلت و مقام برسد اما ميتواند به صورت نوع به آن برسد. و اگر نتواند به صورت مادي به آن نايل آيد، ميتواند به صورت معنوي به آن برسد. همانطور كه براي اولياء فراهم ميشود پس ميتوانيد از اين نعمت موهوب استفاده كنيد. بنابراين زود باشيد و بشتابيد و جداً و مدام تلاش كنيد تا زمين را به صورت باغچه خودكفا و بي نياز درآوريد. در آن به گردش بپردازيد و تمام جهاتش را ببينيد، و جريانها و اخبارش را از هر جهت بشنويد. و وظيفه عبوديت خود را فراموش نكنيد به آيه شريف بينديشيد: (هو الذي جعل لكم الارض ذلولا فامشوا في مناكبها و كلوا من ورزقه و اليه النشور) ملك15، خدا همان است كه زمين را براي شما رام كرده است پس در اكناف آن بگرديد و روزيش را بخوريد و نزد او حشر و نشر مي شويد و اين چنين ميبينييم كه چگونه ايهاي كه اين مثال را در صدر قرار داده، به تحريك و برانگيختن همت انسان اشاره ميكند. و همت او را براي اكتشاف وسيلهاي بيدار ميكند كه بتوان با آن صورت و اصوات را از دورترين نقطه در ضمن دقيقترين صفتهاي بشري احضار كرد.
و مثلاً (و آخرين مقرنين في الاصفاء) 38 ص، و بعضي ديگر كه به زنجير كشيده شدهاند.
(ومن الشياطين من يغوصون له و يعملون عملادون ذالك و كنالهم حافظين) انبياء 82، و از شياطين بعضي براي او به غواصي ميپردازند و به كارهاي ديگر ميپردازند. ما حافظ آنها بوديم.
اين آيات شريف نشان ميدهند كه جن و شياطين و ارواح ناپاك براي حضرت سليمان مسخر بوده و از شر آنها جلوگيري ميكرد و آنها را در كارهاي مفيد بهكار ميگرفت پس آيات ميگويند:
جن كه ازميان شعورداران ساكن زمين از لحاظ اهميت بعد از انسان قرار دارند ممكن است براي انسان به صورت خدمتكار درآيند، و ميتوان با آنها رابطه و ملاقات برقرار كرد. بلكه ممكن است شياطين عداوت خود را با انسان كنار بنهند و همانطور كه خدا آنها را براي يكي از بندگان مطيع اوامرش مسخر كرد، به ناچاري به انسان خدمت ميكنند.
خداي سبحان به معني رمزي اين آيات انسان را مورد خطاب قرار داده است: «اي انسان من جن و شياطين و اشرار آنها را براي بندهاي مسخر ميكنم كه از من اطاعت كرد و آنها را تسليم شده و مسخر او قرار ميدهم، پس اگر تو خودت را مسخر و تسليم امر من قرار دهي و از من اطاعت كني، يقين بدان موجودات بسياري برايت مسخر مي شوند، بلكه حتي جن و شياطين نيز مسخرت مي شوند».
پس آيه شريف بالاترين و دورترين مرز نهايي را رسم ميكند و بهترين راههاي استوار را براي بهره گيري معين ميكند، بلكه حتي راه را براي احضار ارواح و گفتگو با جن باز ميكند كه تراوشي است از امتزاج فنون و علوم انسان و نموداري است از نيروها و مشاعر فوق العاده مادي و معنوي مكنون در آن اما نه آنطور كه امروزه اجرا ميشود، چون افرادي كه به اين امور ميپردازند مورد ريشخند و استهزاء قرار گرفتهاند بلكه بازيچة دست جن شده كه گاهي اسماء مردهگان را برميگزينند. و مسخر شياطين و ارواح ناپاك شدهاند، و چنين امري صورت پذير نيست مگر اينكه به وسيله اسرار قرآن كريم، آنها را مسخر كرد تا از شرشان آسوده شد.
آنگاه آيه شريف: (فارسلنها اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا)مريم17، جبرييل را نزد او فرستاديم و به صورت انساني كامل در آمد.
اين آيه و امثال آن كه به تجسم ارواح اشاره ميكند و همچنين آياتي كه نشان ميدهند كه حضرت سليمان عفريتها را به زير بار كشيده و آنها را رام و مسخر كرد. اين آيات در ضمن اينكه به تجسم روحانيات اشاره ميكنند. به احضار ارواح نيز اشاره دارد جز اينكه احضار ارواح پاك كه در ايات به آن اشاره شده است به آن شيوه نيست كه معاصران امروزي به احضار ارواح به محلهاي لهو و اماكن لعب ميپردازند و چنين احضاري عبارت است از شوخي سبكسرانه و تحقيري ناشايسته به آن ارواح محترم و نيك كه دنيا را كلاً از جديت بدون شوخي آباد ميكنند. بلكه ممكن است احضار ارواح به شيوهاي صورت گيرد كه اولياء صالح به منظور امري جدي و به قصد نايل آمدن به هدفي آن را انجام ميدادند ـ مانند محي الدين بن عربي ـ كه هر وقت ميخواستند با ارواح پاك مواجه ميشدند. در نتيجه به آنها جذب شده و آنها را به خود جلب ميكردند و با آنها ارتباط برقرار كرده و از آنجا به محلهاي آنها رفته و به عالم آنها تقرب ميجستند، و از روحانيتهاي آنها بهره ميگرفتند. و همين است كه آيات شريف به آنها اشاره ميكنند. و در اشارات خود تحريك و تشويق انسان را اشعار ميدارند، و آخرين حد نهايي را براي امثال اين علوم و مهارتهاي نهاني. رقم ميزنند و زيباترين و بهترين اشكال آن را عرضه ميدارند.
و مثلاً: (انا سخرنا الجبال معه يسبحن بالعشي و الاشراق) ص18، كوهها را با او مسخر كرديم و با او در شب و بامدادان تسبيح خوان بودند (يا جبال او بي معه و الطير و النا له الحديد) اي كوه برگرد با او تسبيح خوان باش و پرنده را مسخر كردم و براي او آهن را نرم كرديم (علمنا منطق الطير) زبان پرنده را يادگرفتيم.
اين آيات شريف كه معجزات حضرت داوودu را يادآور ميباشند نشان ميدهند به تسبيحات داود و اذكارش نيروي عظيم عطا شده بود و صداي نرم و نازك و دلنشين و اداي زيبا به او بخشيده بود كه كوهها را به وجد و شور و شوق مي آورد. و انگار بازگو كنندة عظيم تسبيحات و اذكار او را تكرار ميكند. و يا انگار انساني بزرگ در حلقه ذكر پيرامون سر حلقه تسبيح خوان است.
آيا اين را حقيقت مي پنداري؟ و آيا ممكن است چنين حادثه اي عملاً رخ بدهد؟
آري حقيقتي قطعي است. مگر نه اينكه هر كوهي كه داراي غار است صداي هر انسان را بازگو ميكند؟ و مانند طوطي كلمات او را تكرار ميكند؟ و اگر تو بگويي: «الحمدالله» آن هم ميگويد «الحمدلله» و صدا را منعكس و باز مي گرداند... پس مادام خدا اين استعداد را به كوه داده است امكان دارد اين شايستگي نمايان و بيش از اين گسترش پيدا كند. و چون خداي سبحان علاوه بر رسالت جانشيني زمين را به حضرت داودu داده بود. بذر همان شايستگي نزدش نمايان شد و رشد كرد و به صورت معجزه نزد او گسترش و اختصاص پيدا كرد. به طوري كه با شؤون رسالت وسيع و حاكميت عظيم سازگار باشد. تا جايي كه كوههاي بلند و سر به فلك كشيده مانند هر سربازي مطيع امر، به سويش كشيده و تسليم شدند. و مانند هر اميني نزد او و مانند هر مريدي در مقابل ذكرش فروتن گشتند، طوري شد كه آن كوهها تسبيحات خالق عظيم و عزوجل را به فرمان و بهزبان او ميخواندند. و حضرت داود هيچ ذكر و تسبيحي را به زبان نميآورد مگر اينكه كوهها ذكرش را تكرار ميكردند.
آري فرمانده ارتش ميتواند سربازان پراكنده خود را بر روي كوهها، با وسايل مخابراتي موجود كه در اختيار دارد به تكرار «الله اكبر» وادارد تا حدي كه خود كوه به تهليل و تكبير زبان ميگشايد. اگر فرمانده از انس باشد ميتواند كوهها را به صورت «مجاز» بهزبان ساكنان آنها به سخن بياورد: پس در مورد فرمانده و رهبري از خدا ترس چه فكر ميكني؟ علاوه بر اين در ” گفتارهاي“ پيشين گفتيم: هر كوه شخصيت معنوي خاص خود را دارد و ذكر و تسبيحي مخصوص و مناسب خود را دارد. و عبارتي مخصوص و شايسته خود را دارد. همانطور هر كوه با برگشت و انعكاس صداي انسان به ذكر و تسبيح ميپردازد و به زبان مخصوص خود نيز به تسبيحات براي خالق جليل ميپردازد. همچنين (والطير محشوره) 19 پرنده در كنار جمع شده.
و (علمنا منطق الطير) نمل 16 اين آيات معلوم ميدارد كه خداي سبحان به حضرت داود و حضرت سليمان زبان انواع پرندگان را آموخته بود. و زبان قابليت و استعدادي آنها را به آنها آموخته بود و از اعمال مناسب كيفيت بهكارگيري آنها آگاه بودند؟
آري اين حقيقت, حقيقتي بسيار ارزشمند است. زيرا مادام زمين سفره و خواني رحماني است و به منظور احترام به انسان آن را گسترده و لبريز قرار داشته است. پس امكان دارد بيشتر حيوانات و پرندگاني كه از اين خوان استفاده ميبرند براي انسان در ضمن تصرفش مسخر و تحت خدمت او درآيند. انسان كه زنبور عسل و كرم ابريشم را ـ همان دو خدمتگزار كوچك ـ بهكار گرفته و از الهام الهي موجود در نزد آنها سود برگرفته است. و انسان كه كبوتر نامه بر را در بعضي از امور و اعمال خود بكار گرفته است و طوطي را بهزبان آورده است و از چنگ پرندگان نيز استفاده كرده است. و به تمدن انسان كارهاي نيكوي جديد منضم كرده است. چنين انساني اگر زبان استعداد فطري پرندگان و قابليات ديگر حيوانات را بداند كه طوايف و گروههاي بسيار زياد و متنوع مي باشند, ميتواند مانند حيوانات مأنوس و اهلي از آنها نيز استفاده كند. مثلاً اگر انسان استعداد هاي سار را بداند كه از ملخ تغذيه ميكند و از رشد و تكثير آنها جلوگيري ميكند و اگر كارهاي آنها را مرتب كند. ميتواند در دفع آفات ملخ از آنها استفاده كند و در چنين صورتي ازآن بهره گرفته و آن را در كارهاي مهم به رايگان بكار گيرد.
مانند اين گونه بهرهگيري از قابليات پرندگان و به زبان آوردن جمادات به طريق صدا و انعكاس آيه مذكور بالاترين ميزان و هدف را رقم زده است.
آنگاه
خدا به معني
رمزي اين آيه
ميگويد:
اي بني انسان من براي يكي از بندگانم از جنس شما كه بندهاي خالص و مخلص بود مخلوقاتي عظيم را در ملك خودم رام و مسخر كردم و آنها را برايش به زبان آوردم و آنها را به صورت خدمتكاران و سربازان امين و مطيع برايش درآوردم، تا پيامبري خود را حفظ و مصون و عدالتش را در ملك و دولتش مصون و اجرا بدارد. و به هر يك از شما استعداد و مواهب دادم تا جانشين سرزمين شويد. و در وجود شما امانت مهم خود را به وديعه نهادم، كه آسمانها و زمين و كوهها از قبول آن امتناع ورزديدند. پس لازم است مطيع و تسليم اوامر فرمانروايي بشويد كه اختيار و زمام اين مخلوقات را در اختيار دارد. تا مخلوقات پخش گشته خود را در ملكش براي شما رام و مطيع نمايد، پس راه هموار است اگر بتوانيد به نام خالق توانا زمام همان حيوانات را به دست بگيريد و وقتي به درجه و مقام شايسته استعدادها و مواهب خود بالا برويد، ميتوانيد از آنها بهره بگيريد.
پس مادام حقيقت چنين است تو هم اي انسان به لهو و امور بيهوده خود را مشغول مكن و كار و وظيفه كبوتر بغبغو و طوطي را به عهده مگير. بلكه به دنبال لطيفترين سرگرمي برو، و با لذيذترين نوع تسلي خود را تسلي بده. كوهها را مانند حضرت داود بازگو كننده اذكار خود قرار بده، به نغمه هاي ذكر و تسبيح درختان و نباتات گوش كن كه با وزيدن نسيم بهسان تارهاي آلات موسيقي اصوات لطيف و رقيق و دلنشين را سر ميدهند. با اين ذكر آسماني كوهها هزاران زبان ذكرگو و تسبيح خوان را برايت نمايان ميسازند. و در مقابل تو در ماهيتي عجيب از عجايبات مخلوقات نمايان ميشوند. و در چنين موقعيتي اغلب پرندگان ـ انگار هدهد سليمان مي باشند ـ به لباس صديق و دوستي گرامي و انيس و با محبت خود را مي آرايند، آنگاه خدمتكاران مطيع تو خواهند شد. و بسي نيكو ترا تسلي خواهند داد. و چه زيبا ترا دور از شايبه سرگرم و مشغول ميكنند. علاوه بر اين همين ذكر والا ترا به سوي گسترش قابليات و مواهبي كه در ماهيت تو مكنون بود سوق ميدهد. و از سقوط تو از ماهيتي انساني والا و مقامي رفيع جلوگيري ميكند. و بعد از آن گونههاي بي محتواي لهو ترا به قعر دره هاويه جذب نميكند.
و مثلاً: (فلنا يا ناركوني بردا و سلاما علي ابراهيم) آنبياء 69، گفتيم اي آتش براي ابراهيم سرد و سالم باش. اين آيه شريف معجزه حضرت ابراهيمu را بيان ميكند كه شامل سه اشاره لطيف ميباشد.
اول: آتش ـ مانند ديگر اسباب ـ اختيار خود را ندارد و نميتواند هر طور كه بخواهد و مطابق هوي و هوس خود و بدون بصيرت كاري را انجام بدهد. بلكه مطابق فرمان دريافتي عمل ميكند. از اين رو حضرت ابراهيم u را نسوزاند. كه دستور نسوزاندن او را دريافت كرده بود.
دوم: آتش همانطور كه با احتراق ميسوزاند. در سردي و برودت نيز ميسوزاند. يعني مانند احتراق اثر مينهد. از اين رو خدا آن را به لفظ «سلاماً» مخاطب قرار داد. يعني همانطور كه به حرارت او را نمي سوزاني به سرما نيز او را مسوزان يعني آتش در آن درجه سردي مانند حرارت اثر ميگذارد، در همان حال كه آتش است سرد نيز ميباشد.
آري همانطور كه در علوم طبيعي معلوم است آتش داراي درجاتي متفاوت است. يكي از درجات آن همان آتش سفيد است كه حرارت خود را پخش نميكند. بلكه حرارت اطراف را به دست مي آورد و كسب ميكند. و با اين سردي مايعات اطراف را منجمد ميكند. كه انگار با برودت خود مي سوازند و زمهرير نوعي از نواع آتش است كه بابرودتش، ميسوزاند. از اين جهت وجودش در جهنم ضروري است كه تمام درجات آتش و تمام انواع آن را جمع و در بر دارد.
سوم: همانطور ايمان كه (ماده معنوي) ست از تأثير آتش جلوگيري ميكند. و در مقابل آن مانند ذره ميباشد. چون خداي متعال اقدامات خود را در اين دنيا ـ كه دار الحكمه است ـ به مقتضي اسم (حكيم) زير پرده اسباب قرار ميدهد. از اين رو آتش جسم و لباس حضرت ابراهيم را هم نسوازند و آيه به اين امر رمز دارد:
«اي ملت ابراهيم به ابراهيم اقتدا كنيد تا لباس شما مانند لباس ابراهيم لباس پرهيزكاري بشود و در آخرت در مقابل دشمن اكبرتان يعني آتش دژي مستحكم و زرهي محافظ باشد خداي سبحان در زمين موادي را نهان كرده است كه شما را از شر آتش حفظ ميكند. پس بشتابيد اين مواد مانع حرارت را كشف و آن را از اعماق زمين استخراج و آن را به خود بپوشانيد».
و اين چنين در انسان نتيجه تحقيقات و اكتشافات خود مادهاي را يافته است كه آتش آترا نمي سوزاند بلكه در مقابل آن مقاومت ميكند. پس امكان دارد از آن لباس تهيه كند.
اين آيه و ميزان والايي و بلندي پايه آن را با اكتشاف ماده نسوز توسط انسان موازنه و مقايسه كنيد. و بدانيد چگونه بر زيوري نوين بافته شده در كارخانه (حنيفاً مسلما) دلالت دارد كه هرگز پاره و كهنه نميشود و تا ابد روشني و جمال خود را حفظ خواهد كرد.
و مثلاً: (و علم آدم الاسماء كلها) بقره31، نام هر چيز را به آدم آموخت.
اين آيه شريف معجزه كبراي حضرت آدم را در ادعاي جانشيني كبري ـ كه عبارت است از ياددان اسامي ـ بيان ميكند.
همانطور كه معجزات ساير پيامبران به امري خارق العاده بشري مخصوص به هر يك از آنها اشاره ميكند، معجزه پدر پيامبران و گشاينده دفتر نبوت آدم u نيز اشارهاي قريب به صراحت به انتها درجه كمال بشري و بالاترين نقطه ترقي و آخرين اهدافش را دارد كه انگار خداي متعال به معني اشاري اين آيه ميگويد:
اي بني آدم برتري پدر شما آدم در ادعاي خلافت بر فرشتگان به اين سبب بود كه من تمام اسامي را به او آموختم و شما فرزندان او هستيد. و وارث استعدادها و مواهبش مي باشيد. پس بر شما واجب است اسامي را عموماً ياد بگيريد تا در مقابل مخلوقات شايستگي خود را در مورد اداي امانت بزرگ ثابت كنيد. براي رسيدن به والاترين مقام و مراتب عالي در عالم هستي راه برايتان هموار است و زمين همين مخلوق بزرگ برايتان مسخر است. پس بشتابيد و پيش برويد راه باز است و با تمام نامهاي من دست آويز بشويد و به آنها تمسك بجوييد تا به مقام والا و پايه رفيع بالا برويد. برحذر باشيد، شيطان پدر شما را يكبار فريب داد و در نتيجه از بهشت ـ همان منزلت عالي ـ پايين آمد و به صورت موقت در زمين جا گرفت.
پس زينهار در ترقي و پيشرفت خود از شيطان پيروي نكنيد تا سبب فروافتادن شما از آسمان حكمت الهي به گمراهي مادي طبيعي نشود. سر خود را بالا بگيريد و با ديد و نظري عميق در نامهاي نيك من بينديشيد. و علوم پيشرفت خود را نردبان بالا رفتن به آن آسمانها قرار بدهيد تا به حقايق و كمال خود راهياب شويد و به سرچشمه هاي اصلي دسترسي پيدا كنيد و بدان نايل آييد، نامهاي نيكوي من همانها ميباشند. و با دوربين و ذرهبين آن اسماء با بصيرت قلب خود به پروردگار خود بنگريد.
در اينجا بيان يك نكتة مهم و توضيح يك راز مهم لازم آمد:
هر آينه تمام آنچه انسان ـ از لحاظ جامعيت آنچه خدا در وجود او از قبيل استعدادها به وديعه نهاده است ـ از لحاظ كمال علمي و پيشرفت فني و رسيدنش به خوارق صناعات و اكتشافات كه بدان نايل آمده است آيه كريم با تعليم اسامي: (و علم آدم الاسماء كلها) از آن تعبير كرده است. و اين تعبير رمزي رفيع و دقيق را در برميگيرد كه عبارت است از:
هر كمال، و هر علم، و هر پيشرفت و هر فن و هنري ـ هر چه باشد ـ داراي حقيقتي رفيع و والا ميباشد و همان حقيقت به يكي از نامهاي جليل خدا مستند و منسوب است. و با استناد به آن اسم ـ كه نهانيهاي مختلف و تجليات گوناگون، و دايره هاي ظهور متفاوت دارد ـ هر يك از همان هنر و همان كمال و همان صنعت كمال خود را مييابد و به صورت حقيقتي عملي درميآيد. و گرنه به صورت سايه ناقص و بريده و نارسا و مشوش در ميآيد.
هندسه ـ مثلاً ـ يكي از علوم است. و حقيقت و هدف آن عبارت است از وصول به اسم (عدل و مقدر) از اسماء نيك خدا و عبارت است از رسيدن به مشاهده تجليات همان اسم با تمام عظمت و هيبتش در آينه علم (هندسه).
و طب پزشكي، مثلاً علم است و در عين وقت مهارت و حرفه است. و غايت و حقيقت آن نيز يه يكي اسامي نيك خدا يعني (شافي) مستند است. پس پزشكي به كمال آن ميرسد و با مشاهده تجليات پر مهر اسم (شافي) كه در داروهاي منتشر شده در داروخانه عظيم زمين، عملاً به صورت حقيقت درميآيد.
و علومي كه از حقيقت موجودات بحث ميكنند، از قبل فيزيك و شيمي و گياهشناسي و جانوري، همين علوم عبارتند از (حكمت اشياء) با مشاهده تجليات اسم الله (حكيم) در اشياء امكان دارد حكمتي حقيقي بشود. و همان تجليات عبارتند از تجليات تدبير، و تربيت، و رعايت. و با رؤيت اين تجليات در منافع و مصالح اشياء همان حكمت به صورت حكمتي حق درميآيد. وگرنه يا به خرافات بيهوده و بيفايده تبديل ميشود. و يا اينكه راه براي گمراهي باز ميكند. همانطور كه در فلسفه طبيعي مادي مقرر است...
همانطور كه گذشت اين سه مثال را برگير و بقيه علوم و فنون و كمالات را بر آن قياس كن...
قرآن كريم به اين ترتيب دست تشويق را به پشت بشريت ميزند. و به والاترين نقاط و دورترين حدود آخرين مراتب اشاره ميكند كه در پيشرفت امروزه از وصول به آن از خود بسي قصور نشان داده است و انگار به آن ميگويد يا الله زودباش راه پيشرفت را پيش گير!
با اين گوهر گرانبها از گنجينه عظيم اين آيه شريف بسنده ميكنيم و اين در را مي بنديم.
و مثلاً پايان بخش دفتر نبوت و سرور پيامبران كه معجزات جميع پيامبران براي تصديق رسالتش يك معجزه به شمار ميآيد. او كه فخر عالميان است و آيه واضح و مفصل جميع مراتب اسماء نيكو ميباشد كه خدا تمام آن را به صورتي مجمل به آدمu آموخته بود. همان پيامبر محبوب محمدr كه انگشت خود را به جلال خدا بلند كرد و ماه دو نيم شد و همان انگشت را به جمال خدا به طرف زمين فرود آورد كه آب مانند كوثر جوشيد... و ساير معجزات درخشان كه تعدادشان از هزار گذشت. همين پيامبرr قرآن كريم را به عنوان بزرگترين معجزه ظاهر نمود و جن و انس را به مبارزه طلبيد: ( قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي آن يأتو بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا) اسراء88، بگو اگر انس و جن براي اينكه مانند اين قرآن را بياورند كنار هم قرار گيرند نميتوانند مانند آن را بياورند ولو به يكريگر هم كمك نمايند. اين آيه و آيه هاي ديگر مانند آن نظر انس و جن را به بارزترين و درخشانترين وجوه مكنون در اين معجزه پاينده جلب مينمايد و آن را به بزرگي حق و حقيقت مكنون در آن و بلاغت فوق العاده در تعابير آن متوجه ميسازد و توجه را به جامعيت و شمول نهانيش معطوف ميدارد. و به والايي و رفعت و عذوبت گوناگوني اساليبش متوجه مينمايد. بنابراين تحدي قرآن اعجاز انگيز هنوز همچنان قاطبه انس و جن را به مبارزه مي طلبد. شوق دوستدارانش را بر مي انگيزد و دشمني و لجبازي دشمنانش را آرام مي سازد. و عموم را به تقليد از آن وادار ميكند. و آنان را به شوق و رغبتي شديد وا ميدارد كه نظير آنان را بياورند. بلكه خداي سبحان همين معجزة بزرگ را در موقعيتي رفيع در مقابل انظار بشريت قرار ميدهد. كه انگار يگانه هدف از آمدن انسان به اين دنيا چيزي نيست جز اينكه همان معجزه بزرگ را به عنوان دستور حيات و مقصود و آرزوي خود بر گيرد.
خلاصه آنچه كه گذشت هر يك از معجزات پيامبران به يكي از خوارق صناعت بشري اشاره دارد اما معجزه حضرت آدمu به فهرستي از خوارق علوم و فنون و كمالات اشاره دارد. و عموم را با اشاره به بنيان صنعت به طور مجمل و مختصر، به آن تشويق ميكند.
ولي معجزه بزرگ پيامبرr كه عبارت است از قرآن كريم با بيان اعجازانگيز چون حقيقت تعليم اسماء بهروشني كامل، و با تفصيلي هر چه تمامتر در آن متجلي ميشود، اهداف درست علوم حق و فنون حقيقي را بيان كرده است و بطوري روشن كمالات دنيا و آخرت و سعادت آندو را نمايان مي سازد. و بشريت را به سوي آن سوق ميدهد و متوجه مي سازد و در آن رغبتي شديد برميانگيزد. حتي به شيوه تشويق بيان ميدارد كه: «اي انسان مقصود والاي خلق اين عالم همانا اين است كه تو در مقابل پروردگارت به عبادت كلي برخيزي و آخرين هدف از خلق تو اين است كه به وسيله علوم و كمالات به آن عبوديت و بندگي برسي». پس با تعبيرات متنوع و جالب و اعجابانگيز به آن اشاره ميكند كه: هر آينه بشريت در اواخر ايام بقايش بر سر زمين به علوم روميآورد و به طرف فنون كشيده ميشود و تمام نيروهاي خود را از علوم و فنون ميجويد. آنگاه علم زمام حكم و نيرو را به دست مي گيرد و از آنجايي كه قرآن كريم از پيش فصاحت بيان و بلاغت و رسايي كلامي را سوق ميدهد، و بسيار آنها را تكرار ميكند، كه انگار به رمز ابراز ميدارد كه بلاغت و فصاحت در كلام ـ كه از روشنترين علوم و فنون به شمار ميآيند ـ زيباترين زيور و جالبترين شكل را در آخر زمان به خود مي پوشانند، تا جايي كه مردم برندهترين سلاح خود را از بلاغت بيان و اداء دريافت ميدارند. و اين شيوه را در موقع بيان افكار خود و قانع كردن ديگران به كار مي برند. يا در موقع اجرا كردن نظرات و قرارات خود از آن استفاده ميكنند.
ماحصل آنچه گذشت: اكثر آيات شريف كليد گنجينههاي كمال تفوق يافته ميباشند، و كليدهاي علمي بزرگ ميباشند. پس اگر ميخواهي به آسمانهاي قرآن و ستارگان آيات برسي «گفتار بيستم قبلي» را بيست پاياب نردبان وصول به آن قرار بده*. و به وسيلة آن ميزان فروغ آفتاب قرآن عظيم را مشاهده كن. و يا دقت كن و ببين قرآن كريم چگونه نورش را درخشان بر حقيقت پروردگاري و حقايق موجودات مخلوقات پخش ميكند. و چگونه نور درخشان را بر تمام موجودات منتشر ميسازد.
نتيجه: مادام آيات مخصوص به معجزات پيامبرانu حاوي نوعي اشاره به خوارق پيشرفت علمي و صنعتي كنوني ميباشند. و تعبير به گونهاي ميدارند كه انگار دورترين حد نهايي آن را رقم ميزند. و چون به طور قطعي ثابت است كه هر آيه بر معاني متعدد دلالت دارد، بلكه اين امر مورد توافق علماء ميباشد... و مادام در مورد پيروي از پيامبران و اقتداء به آنها، اوامري مطلق آمده است، پس درست است گفته شود: در كنار دلالت آيات مذكور قبلي بر معاني صريح خود، علايم تشويق كننده بهروش اشاره نيز آمده است كه به مهمترين علوم و صنايع بشري اشاره ميكنند.
دو جواب مهم به دو سؤال مهم
اول: اگر بگويي: وقتي قرآن به خاطر انسان نازل شده است، پس چرا به صراحت خوارق تمدن حاضر را كه برايش مهم است بيان نكرده است؟ بلكه به رمز و ايماء و اشاره نهان و پوشيده اكتفا ميكند و فقط بهاشارهاي خفيف و يادآوري ضعيف بسنده ميكند؟
جواب: مسلماً خوارق تمدن بشريت بيش از اين اندازه استحقاق ندارد، چون وظيفه اصلي قرآن عبارت است از ياد دادن امور مربوط بهدايره پروردگاري و كمالات آن و وظايف مربوط به دايرة بندگي(عبوديت) و احوال آن، از اين رو سهم و نصيب همان خوارق بشري از آن دو دايره فقط عبارت است از رمزي ضعيف و اشارهاي خفيف و بس. پس اگر از دايره ربوبيت (پروردگاري) ادعاي حق خود را بكند به جز حقي بسيار ناچيز و اندك چيزي به دست نميآورد.
مثلاً اگر هواپيماي بشري از قرآن مطالبه كند و بگويد* «حق گفتن را به من بده و در بين آيات خودت جا و موقعيتي به من بده» هواپيماهاي دايره پروردگاري يعني ستارگان سيار و زمين و ماه بهزبان قرآن كريم خواهند گفت:
«تو ميتواني بهاندازه حجم خود در اينجا مكان اشغال كني نه بيشتر».
و اگر غواصهاي بشري براي خود در بين آيات شريف مكان و موقعيتي درخواست كند. غواصان همان دايره، يعني زمين شناور در محيط هوا و ستارگان شناور در درياي اثير در جوابش خواهند گفت:
«در بين ما جاي شما بسيار ناچيز است و تقريباً به ديد نميآيد».
و اگر برق بخواهد وارد حرم آيات چراغهاي پرنور ستارگان بشود، چراغهاي همان دايره كه عبارتند از خورشيدها و شهابها و ستارگان تزيين كننده چهره آسمان در رد آن خواهند گفت:
«تو بهاندازه نوري كه داري ميتواني در مباحث و بيان قرآن در كنار ما وارد شوي».
و اگر خوارق مربوط به تمدن ـ به زبان صنايع دقيق خود ـ حقوق خود را درخواست كند و بخواهد در بين آيات مكاني داشته باشد، فقط يك مگس به رويش داد ميكشد و ميگويد:
ساكت باشيد، شما حق نداريد، ولو بهاندازه يكي از اين دو بال من هم باشد! و اگر تمام مصنوعات و اختراعات شما ـ كه انسان با اراده جزيي آن را كشف كرده است ـ با تمام آلات و ابزار دقيق خود جمع شوند، بهاندازه شگفتي موجود در جسم بسيار ريز و كوچك من، و بهاندازه لطايف دستگاهها و دقايق صنعت وجود من عجيب و شگفتانگيز نخواهد بود. و اين آيه شريف شما را مات و مبهوت ميسازد:
«ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لواجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئاً لا يستنقدوه منه، ضعف الطالب و المطلوب»حج73، بتهاي مورد پرستش شما هرگز مگسي را خلق نميكنند ولو همه به كار بپردازند. و اگر مگس چيزي را از آنها بربايد نميتوانند آن را از آن بازگيرند، طالب و مطلوب، عابد و معبود هر دو ضعيف مي باشند.
و اگر همان خوارق به دايره عبوديت بروند و حق خود را درخواست كنند، چنين جوابي دريافت خواهند كرد:
ارتباط شما با ما واهي و بسيار اندك است. امكان ندارد شما به دايره ما وارد شويد چون برنامه ما عبارت است از: دنيا مهمانخانه پذيرايي است و انسان مدتي كوتاه در آنجا مهمان ميباشد و اقامت دارد و وظايفي مهم به عهده دارد، مكلف است در اين عمر كوتاه براي حيات ابدي خود مايحتاج و تجهيزات را فراهم آورد. از اين رو بر او واجب است مهمتر و لازمتر را از پيش بفرستد.
اما ـ با توجه به اغلب ـ علايم محبت و علاقمندي به اين دنياي ناپايدار در زير پرده غفلت و لهو، از سيماي شما خوانده ميشود كه انگار اين دنيا دار بقا و پايداري و قرارگاه ابدي است، از اين جهت نصيب شما از بندگي كه بر مبناي هدايت به حق و انديشه در آثار آخرت مبتني است، بسيار اندك است.
اما اگر در بين شما ـ يا پشت سر شما ـ صنعتگران ماهر و كارا و مخترعان الهام گرفته ـ كه عدهاي قليل هستند ـ باشند و كارهاي خود را مخلصانه به خاطر سود بندگان خدا انجام بدهند ـ كه عبادتي گرانقدر است ـ و به منظور مصلحت عامه و راحت آنها و پيشرفت حيات اجتماعي و كمال آن سعي خود را مبذول دارند بايد بدانند كه همين رموز و اشارات قرآني بدون شك براي همان ذاتهاي باريكبين و نازك انديشان و دقيق، احساسان كافي است و براي ارج نهادن به كارآئي و مهارت و تشويق آنان به سعي و تلاش، وافي است.
سؤال دوم:
و اگر بگويي: «حالا و بعد از اين تحقيق شك و شبههاي برايم نمانده است. و بطور يقين برايم ثابت شده و تصديق دارم كه تمام لوازم و سعادت دنيوي و اخروي، هر كدام به ميزان ارزش و اهميتش، در قرآن كريم آمده است. در آنجا رموز و اشاراتي به خوارق تمدن حاضر به چشم مي خورد بلكه اشاراتي به حقايقي ديگر علاوه بر حقايق جليل مقرر در آن آمده است. اما چرا قرآن آن خوارق را به صراحت كامل ذكر نكرده است تا كفار معاند را به تصديق و ايمان مجبور و قلوب ما را مطمئن و آسوده سازد؟
جواب: دين امتحان است. و تكاليف الهي تجربه و آزمايش است تا ارواح والا و ارواح پست به مسابقه بپردازند و در ميدان مسابقه از هم جدا و متمايز شوند.
همانطور كه مواد معدني به وسيله آتش در بوته آزمايش قرار ميگيرند تا الماس و زغال و طلا و خاك از هم جدا و متمايز گردند. تكاليف الهي در اين منزلگاه، امتحان نيز چنين است. پس آنهم آزمايش و تجربه و سوق دادن به ميدان مسابقه ميباشد. تا جواهر ارزشمند معدن قابليات و استعدادهاي بشري از معادن پست متمايز گردد.
پس مادام قرآن ـ در اين خانه آزمايش ـ براي امتحان انسان نازل شده است، تا در ميدان مسابقه تكاملش را به اتمام برساند. حتماً به اين امور دنيوي غيبي اشاره ـ فقط اشاره ـ خواهد كرد كه در آينده براي عموم روشن خواهد شد و به اين ترتيب براي عقل بابي را به ميزان اقامة دليلش ميگشايد. و اگر قرآن آن را به صراحت ذكر ميكرد، حكمت تكليف مختل ميشد. چون مانند نوشتن (لا اله الا الله) بديهي و مانند ستارگان سينه آسمان واضح ميشد، كه در چنين حالتي انسان ـ خواهي نخواهي ـ به تصديق مجبور ميشد، و در چنين صورتي مسابقه و آزمايش و تميزي در كار نمي بود. و در چنين حالتي ارواح پست زغال مانند با ارواح والاي الماس مانند يكسان ميشدند.
خلاصه: قرآن عظيم، حكيم است به همه چيز بهاندازه قدرش مقام و منزلت ميدهد. و قبل از هزار و سيصد سال قرآن ثمرات پيشرفت تمدن بشري مستور در تاريكيهاي آينده را بهتر و روشنتر از آنچه ميبينييم و خواهيم ديد، ميبينيد. پس قرآن كلام خدايي است كه در يك آن به تمام زمانها و امور جاري در آن و اشياء مستقر در آن مي نگرد.
اين پرتوي از فروغ اعجاز قرآن است كه در سيماي معجزات پيامبران ميدرخشد.
بارخدايا ما را به فهم اسرار قرآن موفق فرما. ما را در هر آن و زمان موفق فرما ما به آن خدمت كنيم.
و پاك و بي آلايش تويي جز آنچه به ما آموختهاي چيزي نمي دانيم فقط تو دانا و حكيمي.
اللهم صل و سلم و بارك و كرم علي سيدنا و مولانا محمد عبدك و نبيك و رسولك النبي الا مي و علي آله و اصحابه و ازواجه و ذرياته و علي النبيين و المرسلين و الملائكة المقربين والا نبياء و الصالحين افضل صلاة و ازكي سلام و انمي بركات بعدد سور القرآن و آياته و حروف و كلماته و معانيه و اشاراته و رموزه و دلالاته و اغفر لنا و ارحمنا والطف بنا يا خالقنا بكل صلاة منها برحمتك يا ارحم الراحمين و الحمدالله رب العالمين. آمين
آري سنگ زاويه قصر زمين عبارت است از طبقه صخره خالق جليل سه وظيفه مهم را به آن داده است. و تنها قرآن اين وظايف را بيان ميكند و بس. وظيفه اول عبارت است از وظيفه مربي گري خاك در آغوش خود خاك هم به نوبه خود وظيفه مادري را به قدرت الهي براي نباتات انجام ميدهد. وظيفه دوم: عبارت است از جريان منظم آب در جسم زمين، كه مانند جريان خون است در بدن انسان. وظيفه فطري سوم: عبارت است از انبار كردن رودخانه ها و چشمه ها منابع اعم از ظهور يا استمرار آنها مطابق برنامه دقيق و منظم. آري صخره ها با تمام قوت و پر به دهان آب موجب حيات مي ريزند و اين هم بر يگانگي و تسلط بر زمين دليل است. مؤلف
* از ابوهريره روايت است كه پيامبرr فرموده سيحان و جيحان و فرات و نيل همه از بهشت مي باشند و مسلم كتاب الجنه26 و در خطيب بغدادي امده است جز سه چيز از بهشت بر روي زمين نيست كاشت خرما و حجرالاسود و اواق كه روزانه از بركت بهشت وارد فرات ميشود. به القدير مراجعه شود 38. مترجم
** نيل از كوهي بهنام قمر سرچشمه دارد. و قسمت اعظم دجله از صخره اي در ناحيه « مكس» منطقة وان ميجوشد. و بخش اعظم فرات از كوه «ديادمن» ميجوشد و چون در حقيقت كوه از ماده مايع و جامد ميباشد و دانش نوين اين را ثابت كرده است و فرموده پيامبر r پاك و منزه آن است زمين را بر(دنباله پاورقي در صفحه بعد) (ادامه پاورقي از صفحه قبل) ماده منجمد قرار داده است و دلالت قاطع دارد كه اصل خلق زمين به طريق زير بوده است. ماده اي آب مانند به فرمان الهي منجمد و به صورت سنگ درآمده است و سنك هم به فرمان خدا به صورت خاك درآمد. چون لفظ زمين يعني خاك آب بسيار نرم و لطيف است بطوريكه نميشود چيزي بر آن قرار داد و سنگ ذاتاً سخت و غير قابل استفاده ميباشد. از اين رو خدا خاك را روي سنگ پخش كرد تا قرارگاه جانداران گردد. مؤلف
* اين جمله به اين اشاره دارد كه قطار عالم اسلامي را در بند كرده است و آن را اسير كفار نموده است. مؤلف
* جمله (يكاد زيته يضي و لولم تمسه و نار نور علي نور) همان رمز را روشن و منور مي سازد. مؤلف
* بلكه سي و سه گفته و سي و سه مكتوب و سي و يك مكتوب و سي لمعه و سيزده شعاع نردباني است به يكصد و بيست پاياب براي صعود.
* قلم بدون اختيار من به اين گفتگوي جدي و لطيف پرداخت. و منهم آنرا آزاد گذاشتم به اين اميد كه لطافت اسلوب به جديت موضوع خللي وارد نسازد. مؤلف