گفتار سيزدهم
(و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين)
اسراء82-از آيات قرآن شفا و رحمت براي مؤمنان نازل ميكنيم.
(و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له)
شعر را به او نياموختيم و برايش لازم نيست.
اگر ميخواهي در بين حكمت قرآن حكيم و علوم فلسفي موازنه و مقايسهاي برقرار سازي و بخواهي از دروس و عبرتي كه از هر يك از آن دو استنباط و خلاصه مي شود سر در بياوري و قصد كني از علوم مكنون در آنها چيزي بداني بدقت در موارد آتي بنگر و بينديش.
قرآن كريم با بيانات استوار و نافذش پرده پوشش الفت و عادت را كه بر تمام موجودات عالم افتاده است پاره ميكند. همان پرده كه با وجود اينكه خوارق و معجزات عظيم قدرت بديع مي باشد اما آنها را مألوف و معمولي يادآور مي شود. قرآن كريم با پاره كردن همان پوشش براي دارندگان شعور حقايقي عجيب را مكشوف و نمايان مي دارد و نظر آنها را به دروس بليغ براي عبرت و پند متوجه ميسازد. و در گنجهاي پايان ناپذير را در مقابل عقول باز ميكند.
اما حكمت فلسفه: تمام معجزات قدرت الهي را مخفي كرده و آنرا زير پوشش الفت و عادت مستور مي دارد. بدون دادن اهميت به آن از آن مي گذرد بلكه بدون مبالات به آن، آن را تجاهل ميكند. و در انظار شعور داران چيزي را عرضه نميكند، جز افرادي نادر و ناباب و از تربيت خلقت در رفته و از كمال فطرت سالم خارج گشته و ادعا ميكند اينها الگو هاي حكمت داراي عبرت مي باشند.
مثلاً: حكمت فلسفه انسان راست قامت را كه داراي بهترين قامت است و جامع معجزات قدرت الهي مي باشد به عنوان امري عادي و مالوف مي نگرد در حاليكه انظار را بطرف انساني متوجه مي سازد كه ناقص الخلقه و شاذ و نادر مثلاً سه پا و دو سر دارد. و پيرامون آن تعجب بر مي انگيزد.
و مثلاً اداره كردن زندگي جميع صغار از خزانه غيب با انتظامي بي نهايت كه نمايانگر لطيفترين و عام ترين معجزه رحمت خدا در موجودات است حكمت فلسفه آنرا به صورت امري مألوف و عادي مي نگرد. و آنرا زير پرده نا سپاسي مستور ميدارد. در حاليكه انظار را به زندگي حشره اي معطوف مي دارد از نظم شاذ و از قانون در رفته و از همنوعان خود دور و در غربت تك افتاده و در اعماق دريا تنها مانده و در آنجا از برگ گياهي سبز تغذيه ميكند. حتي اندوه صيادان را برانگيخته و لطف و كرم آنها را به گريه و اندوه وادار ميكند*.
در روشنايي اين مثالها ثروت فراوان و غناي وسيع قرآن را در زمينه شناخت خدا و در ميدان علم و حكمت را مشاهده ميكني و افلاس و فقر شديد فلسفه را در دروس عبرت و آگاهي به شناخت صانع جليل را نيز ميبيني.
به خاطر همين راز قرآن كريم كه حقايق روشن و درخشان بي نهايت را جمع كرده است از خيالات شعر بي نياز است. و براي تنزه قرآن از شعر دليلي ديگر مقرر است و آن اينكه هر آينه قرآن با اينكه در كاملترين نظام خارق العاده و كاملترين انتظام اعجاز انگيز و با اساليب منتظمش همگوني و تربيت صنعت الهي را در عالم تفسير و بيان ميكند اما مي بينيم غير منظوم است پس هر آيه از ستارگان آياتش بهنظام و وزن مقيد نيست از اين رو انگار به صورت مركز اكثر آيات و خواهرانش در مي آيد. زيرا تارهاي رابطه در بين آيات به هم مربوط در معني دايره وسيع را نمايانگرند. كه انگار هر آيه آزاد است. يعني به نظام وزن بستگي ندارد. و داراي چشمهاي ناظر به اكثر آيات است و داراي چهره هاي متوجه به آنها ميباشد. از اين تعبير در مييابيم كه قرآن متضمن هزاران قرآن است و حتي به هر صاحب ذوقي قرآني مي بخشد. مثلاً سوره اخلاص شامل گنجينه عظيم علم توحيد است متضمن سي و شش سوره اخلاص است كه از تركيب جملههاي ششگانه آن تشكيل مي شود كه با يكديگر مرتبط مي باشند. در گفتار بيست و پنجم توضيح اين آمده است. آري عدم انتظام ظاهري در ستارگان آسمان هر ستاره را غير مقيد قرار ميدهد و انگار مركزي براي اكثر ستارگان موجود در ضمن دايره محيط آنها مي باشد. پس تارهاي روابط و خطوط همبستگي با تمام آنها به علاقه خفيف در بين تمام موجودات اشاره دارد و انگار هر ستاره - مانند ستارگان آيات شريف - داراي چشمهاي نگران به تمام ستارگان و داراي چهره هاي متوجه به آنها ميباشد.
پس كمال انتظام را در عدم انتظام بنگر و عبرت بگير و از اين امر رازي از اسرار آيه شريفه را درياب كه ميگويد: (و ما علمناه الشعره و ما ينبغي له) يس 69 ترجمه شد.
و نيز حكمتي ديگر را از ( ما ينبغي له) از مطلب زير بياموز:
كار شعر عبارت است از زيبا آراستن حقايقي كوچك خاموش و تزيين آن به وسيله خيال درخشان و براق و بار آوردن آن به طوري كه مقبول و شگفت انگيز باشد. در حاليكه حقايق قرآن به حدي از عظمت و والايي جاذبيت برخوردار است كه بزرگترين و درخشانترين خيالات در مقابل آن كوتاه و خاموش است.
مثلاً فرموده خداي متعال (يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب) و (يغشي اليل النهار يطلبه حثيثاً) و (ان كانت الا صيحه واحده فاذا هم جميع لدنيا محضرون)ترجمه شدند. و امثال آنها كه حقايقي بي حد مي باشند و در قرآن آمدهاند, بر آن گواهند.
و اگر ميخواهي ببيني و به ذوق دريابي كه چگونه هر آيه از قرآن كريم نور و فروغ و اعجاز و هدايت خود را منتشر ميكند. و مانند ستاره سوزان تاريكي كفر را تار و مار ميكند. خود را در آن عصر، عصر جاهليت و در بيايان بدويت و جهل تصور كن در حاليكه مي بيني پرده غفلت و پوشش تاريكي جهل بر همه چيز كشيده و با غلاف جمود و طبيعت پيچيده شده است. در همان حال مي بيني حيات در آن موجودات سرد يا مرده در اذهان شنوندگان دميده شده است. و تسبيح گويان بلند مي شوند و با بانك (يسبح لله ما السموات و ما في الارض الملك القدوس العزيز الحكيم) جمعه1- و آيات مشابه ديگر خدا به ذكر مي پردازند.
آنگاه سيماي تاريك آسمان كه نور ستارگان جامد در آن زبانه مي كشد، در نظر شنوندگان با صداي فرموده(تسبح له السموات السبع و الارض) به دهاني گوياي ذكر خدا تبديل مي شود و هر ستاره پرتو حقيقت را مي فرستد و حكمتي حكيمانه و بليغ را پخش ميكند.
و نيز روي زمين كه مخلوقاتي ضعيف و ناتوان را در بر ميگيرد: به وسيله همان نداي آسماني به سري بزرگ تبديل مي شود و خشكي ودريا به دو زبان تبديل ميشوند و تسبيح و تقديس را زمزمه ميكنند. و تمام حيوانات و گياهان به كلمات ذكر و تسبيح تبديل مي شوند تا جايي كه انگار تمام زمين از حيات مي جنبد.
و همچنين با انتقال خيالي خودت به آن عصر دقايق اعجاز را در آيه شريف ميچشي و بعكس آن (يعني عدم انتقال خودت به آن عصر) از ذوق و لذت همان دقايق لطيف در آيه شريف محروم مي شوي.
آري اگر از لابلاي وضع كنوني خودت بنگري كه از آن زمان به نور قرآن روشن گشته و حتي معروف شده است و به فروغ ساير علوم اسلامي درخشان گشته است حتي به آفتاب قرآن روشن شده است يعني اگر از خلال پرده الفت آن را بنگري بدون شك به صورت درست و حقيقي ميزان جمال معجز را در هر آيه نمي بيني و نمي داني چگونه آنها با نور درخشان خود ظلمت شديد را تار و مار ميكنند و بعد از آن لذت وجه اعجاز قرآن را در بين جهتهاي بي شمارش را نمي چشي.
و اگر ميخواهي بزرگترين درجه اعجاز بي شمار قرآن را مشاهده كني به اين مثال گوش كن و در آن به دقت بينديش: فرض كنيم درختي عجيب و بسيار بلند و غريب و بي نهايت گسترده وسيع (موجود است) اما پوششي غيبي آن را پوشانده و در لاي طبقات غيب پنهان شده است.
مسلم است شاخه و برگ و ثمر گلهاي درخت با هم توازن و تناسب دارند و در بين آنها رابطه برقرار است - وضعي كه در بين اعضاي انسان موجود است- و بر اساس ماهيت آن درخت هر جزء از اجزاي آن شكل و صورتي معين دارد.
اگر يكنفر - آن درخت را كه هرگز ديده نشده و نمي شود- نقاشي كند و شكل هر عضو از اعضاي آن را روي پرده بكشد و حد آن را مشخص كند به اين معني خطوطي قرار بدهد كه رابطه بين اعضاء و ثمر و اوراق آن را نمايش ميدهد و فاصله بين اول و آخرش را - كه از يكديگر بي حد دورند - با خطوطي پر كند كه نشان دهنده اشكال تمام اعضايش باشد و شكل آن را كاملاً نشان دهد... كوچكترين شكي نيست كه چنان نقاشي آن درخت غيبي را با چشم خود ديده است و از غيب مطلع و از لحاظ علمي به آن احاطه دارد و بعد از آن ميتواند آنرا نقاشي كند.
قرآن مبين نيز مانند اين مثال است. بيانات اعجاب انگيزش كه به حقيقت موجودات اختصاص دارد (حقيقتي كه به درخت خلق ممتد از اول دنيا تا آخر دنيا بر مي گردد) و از عرش تا فرش را حفظ كرده است. و به هر يك از اعضاء و به هر ثمر از ثمراتش شكلي شايستة آن را داده است بطوريكه دانشمندان محقق - در خلال تحقيقات و بررسي هاي خود - به شگفتي و تمجيد رسيده مي گفتند:
ما شاء الله، بارك الله، هر آنكه طلسم هستي را حل ميكند و معماي خلق را برملا مي سازد تنها تو هستي و بس اي قرآن حكيم.
اجازه بدهيد مثلي بياورم- مثل اعلي از آن خدا مي باشد- اسماء الهي و صفات جليلش و امور رباني و افعال حكيمش، انگار درخت طوبي از نور هستند دايره عظمتش از ازل تا ابد امتداد دارد. و حدود كبرياييش گنجايش فضاي مطلق بيحدود را دارد و به آن احاطه داردو ميزان فعاليتش از (فالق الحب و النوي) و (يحول بين المرء و قلبه) و (وهو الذي يصوركم في الارحام كيف يشاء) تا (خلق السموات والارض في سنه ايام) و (والسموات مطويات بيمينه) و (و سخر الشمس و القمر) گسترده است. ميبيني قرآن حكيم آن حقيقت نوراني را با جميع فروغ و شاخه هايش و با جميع ثمرات و اهدافش را در انتها درجه توافق و انسجام بيان كرده است بطوري كه هيچ حقيقتي، حقيقتي ديگر را مانع نمي شود و حكم حقيقتي حكم ديگري را خراب نميكند و هيچ حقيقتي از ديگري بيگانه و متوحش نمي شود. و بر اين شيوه متجانس و مرتب قرآن حكيم اسماء الهي و صفات والا و امور رباني و افعال حكيم را به صورتي معجز آسا بيان كرده است بطوري كه جميع اهل كشف و حقيقت و تمام دارندگان معرفت و حكمت كه در عالم ملكوت ميگردند آن را تصديق كرده مي گويند: چه بسيار است انسجامش و چه بسيار است توافق و مطابقتش با حقيقت و چه زيباست و چه قدر لايق است.
پس اگر مثلا اركان شش گانه ايمان را در نظر بگيريم كه متوجه جميع دايره موجودات مختلف و دايره وجوب الهي است و شاخهاي از آن دو درخت بزرگ به حساب مي آيد مي بينيم قرآن آن را با جميع فروع و شاخه و ثمرات و گلهايش مصور مي سازد و در تصوير آن انسجامي بديع در بين ثمرات و گلهايش را رعايت كرده است. و تناسب را در منتهاي توازن و ترتيب معرفي كرده است بطوريكه در مقابل حسن جمالش عقل انسان را از درك ابعادش ناتوان و مبهوت مي سازد.
آنگاه اسلام كه فرعي از شاخه ايمان است قرآن را ابداع كرده و در تصوير دقيقترين فروع اركان پنج گانهاش تصويري جالب و شگفت انگيز را آورده است. و جمال تناسب و كمال توازن را در بين آنها حفظ كرده است. بلكه ساده ترين آداب و منتهاي غايات و مقاصد و عميق ترين حكمتها و كوچكترين فوايد و ثمراتش را رعايت و حفظ كرده است. و روشن ترين دليل بر آن عبارت است از كمال انتظام شريعت عظيم جوشيده از نصوص همان قرآن جامع و جوشيده از اشارات و رموزش.
همانطور كه انتظام اين شريعت وزين و جمال هم آهنگي دقيق آن و تناسب نيكوي احكامش و استواري آن هر يك از آنها گواه عدل غير قابل نقض ميباشد و برهاني قاطع و درخشان است كه هرگز مجال به شك و ترديد در مورد حقيقت قرآن نميدهد. يعني امكان ندارد بيانات قران كريم به علم جزيي بشر مستند باشد. علي الخصوص انساني ناخوانده كتاب بلكه بايد به علمي وسيع و فراگير همه چيز توام با بصير بودن به همه چيز مستندباشد.
پس كلام ذات جليل خداي بصير به ازل و ابد و در آن واحد ناظر به جميع حقايق مي باشد. و آيه شريف به اين حقيقت اشاره ميكند (الحمدلله الذي انزل علي عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا) الكهف 1- ستايش لايق خداست كه كتاب بدون كجي و انحراف را بر بنده خود نازل كرد.
بارخدايا اي نازل كنندة قرآن، به حق قرآن و به حق آنكه قرآن بر او نازل شده است قلب و قبر ما را به نور ايمان و قرآن روشن و منور فرما و آمين يا مستعان.
«چگونه آخرت خود را نجات دهيم»
گفتگو با جمعي از جوانان كه تحت تاثير جاذبه فريبندگي و شور و هوس قرار گرفته، اما هنوز شعور خود را از دست نداده اند:
گروهي از جوانان از « رسائل نور درخواست نموده اند كه دست امداد و ياري به سويشان دراز كنند، و پرسيده اند: در مقابل فتنه و فريبندگي و كشش و جاذبه تجملات و هوي و هوس و نيرنگ و فريب لهو و لعب كه در حال حاضر محيط آنها را فرا گرفته است چگونه آخرت خود را نجات دهند و رستگارشوند؟
به نام شخصيت معنوي «رسائل نور» در جواب آنها چنين گفتم:
قبر پيش پاي عموم قرار دارد، و هيچكس نميتواند منكر آن شود. به ناچار و خواهي نخواهي همه داخل آن خواهيم شد. سفر به قبر تنها از سه طريق امكان پذير است. يعني تنها سه حالت براي آن متصور است:
طريق اول: براي افراد با ايمان، قبر، درب ورود به باغات زيبا و دنياي پهناور و با صفا و بهتر و زيبا تر از جهان كنوني است.
طريق دوم: براي افراديكه در گمراهي و انحراف فرو رفته اند قبر عبارت است از: درب ورودي به يك زندان دايم كه در آنجا مطابق ديد خودشان، از زندگي و حيات با آنها برخورد و معامله مي شود. در اين زندان انفرادي، به سبب عملي نكردن مباني عقيده خود، از تمام دوست داشتنيها و دوستان جدا مي شوند.
طريق سوم: افرادي كه به آخرت ايمان ندارند و در گمراهي عمر را طي كرده به سوي قبر رانده مي شوند. قبريكه دريچه ورود به عالم فنا و عدم محض است. براي چنين افرادي قبر يعني: چوبه دار فنا و با ورود به آن خود او و تمام دوست داشتنيهايش نابود مي شود. و كيفر بي ايماني به آخرت بايد چنين باشد.
تا اينجا و اين دو قسمت روشن و بديهي است و نيازي به اقامه دليل ندارد. چون مي توان آن را به چشم خود ديد. از آنجاييكه مي دانيم اجل و فرا رسيدن مرگ در پشت پرده غيب نهان است و هر آن ممكن است مهمان شود، و برايش پير و جوان و زشت و زيبا تفاوتي ندارد. در اين صورت شكي نيست انسان كه موجود ضعيفي است و هميشه اين مساله هراس انگيز را در برابر خود مي بيند، به جستجوي راه نجات از اين فناي ابدي خواهد افتاد. سعي و تلاش ميكند قبر را از زندان و تاريكي مطلق به بهشت و نوري درخشان تبديل نمايد و به دنيا و ديار بقاي ابدي و جنات نعيم در عالم نور و روشنايي پاي نهد و وارد شود. شكي نيست اين مسأله براي نوع انسان بغرنجترين و با اهميتترين مسأله و بلكه از تمام مسايل دنيا مهمتر و عظيم تر است.
تحقق و وقوع اين حقيقت، يعني حقيقت عظيم مرگ و قبر به سه طريق مذكور، به وسيله يكصد و بيست و چهار هزار نفر صادق، يعني پيامبرانu اعلام شده است. پيامبرانيكه، پرچم صداقت خود را با معجزات انكار ناپذير برافراشته اند. و يكصد و بيست و چهار ميليون از صلحاء و اولياء صدق اخبار و اعلام پيامبران را تأييد، و با كشف و ذوق و سليقه و ديد خود به درستي اخبار آنها گواهي مي دهند. و جمع بي شماري از دانشمندان و محققان نيز با دلايل عقلي و نقلي قاطع و يقيني گفته پيامبران را تصديق ميكنند*. به طوريكه نود و نه درصد به اثبات رسيده است... و عموم اعتراف ميكنند كه:
رهايي از ورطه عدم و فناي ابدي و زندان انفرادي و تبديل مرگ به سعادت و نيكبختي، فقط و فقط از طريق ايمان به خدا و اطاعات اوامر او ميسر است و بس.
آري، اگر يكي از آنها به راهي برود، و يكنفر او را از خطري مهلك، ولو به احتمال يك درصد، آگاه سازد، اما به خبرش اهميت ندهد. آيا دلهره و اضطراب و تشويشي كه در مورد وقوع خطر او را فرا مي گيرد، براي از بين بردن اشتهاي غذا خوردنش كافي نيست؟... پس در اين حالت آيا خبر صدها هزار انسان صادق و راستگو و درستكردار كه گفتارشان صددرصد درست است و عموماً بالاتفاق ميگويند: گمراهي و انكار انسان را به سوي زندان و چوبه دار سوق ميدهد- و در برابر چشمان ما هم مجسم است- و مي گويند: ايمان وعبادت انسان را به طرف برداشتن چوبه دار و گشودن زندان هدايت ميكند و صددرصد درست هم ميگويند، و با چشم خود آن را مشاهده ميكنيم. آيا اين اخبار و آگاهي دادن كافي نيست كه انسان بكوشد چوبه اعدام را بردارد و در زندان را ببندد، قبر را به راه عبور و در ورودي به كاخهاي مجلل و هميشه آراسته و آباد، و پر سعادت ابدي و گنجينههاي فنا ناپذير مبدل نمايد؟... با علم به اينكه همان خبردهندگان علاوه بر اخبار خود انسان را به مشاهده و درك علايم و آثار هدايت ميكنند و نشانه هاي آن را آشكار مي سازند.
حال از شما مي پرسم:
آيا موقف انسان مأيوس و نااميد، بويژه مسلمان، در قبال اين مسأله مهم و بزرگ چگونه ميتواند باشد؟ آيا حكومت و سلطنت تمام جهان و لذايذ آن ميتواند دلهره و اضطراب انتظار فرا رسيدن نوبت حركت به سوي قبر را از انسان فاقد ايمان و عبادت بزدايد؟
كهولت و مرض و فلاكت و مصايب و مرگ و مير، در پيرامون انسان تلخكامي دايم و رنج را در روح انسان مي چكاند و هر آن به او اخطار ميكند كه سرنوشت و عاقبت محتومش فرا رسيده است. بدون شك آتش سوزان معنوي در ضمير و روح چنين افراد گمراه و منحرف و سفيه و ابلهي مشتعل است، و با شراره و زبانه خود او را عذاب ميدهد، حتي با اينكه از تمام لذايد دنيا بهره مند هم باشد، فقط غفلت و از خودبيخودي است كه او را از اين عذاب اليم مشغول كرده و آن را فراموش ميكند.
از آنجاييكه اهل ايمان و عبادت مي دانند، از پرتوايمان خود، از جانب خداوند ذوالجلال به گنجي پايان ناپذير دست خواهند يافت، قبر را در برابر خود قرار داده و آن را مدخل و در ورودي به بهشت پر سعادت و نعمت پايان ناپذير ميدانند. بنابراين هر يك از آنان لذتي عميق و حقيقي و جاويداني و شور و سرمستي روحي را احساس خواهند نمود. و در كمال نشاط و خوشحالي - هر آن - منتظر است او را بخوانند و بگويند: بليط آسايش خود را بگير، اگر چنين شور و حال و روحي را بتوان تجسم نمود، بايد آن را به صورت بهشتي معنوي مختص به آن مؤمن ترسيم نمود، همان گونه تغييرات بذر كه درختي را تجسم ميكند.
وقتي واقعيت چنين باشد، هر آنكس به انگيزه شور و نيروي جواني و سفاهت و سرمستي، چنان لذت پاك و خالص و بي آلايش روحي و معنوي را، به خاطر لذتي آني و نامشروع و آميخته به درد و رنج - مانند عسل مسموم- رها كند به سطحي پايينتر از سطح حيواني تنزل ميكند، بلكه حتي به درجه پستتر از بيدينان و ملحدان ديگر اديان نيز نزول خواهد نمود چون اگر، ملحد خارجي، پيامبر ما را انكار ميكند، به پيامبري ديگر اعتقاد دارد، و اگر به تمام پيامبران ايمان ندارد، به وجود ذات خدا معتقد است، و اگر حتي به وجود خدا ايمان نداشته باشد، داراي صفاتي پسنديده و نيكو مي باشد. حال اينكه مسلمان، جز از طريق اعتقاد به پيامبر اكرمr نميتواند پيامبري ديگر را قبول كند، بلكه حتي منكر ذات خدا نيز هست و اگر دستورات او (پيامبر اكرم) را نپذيرد، نميتواند صفات و كمال انساني و حميده را در ضمير و نفس خود ايجاد كند. زيرا اصول دين و اساس تربيت و آيين محمدي به حدي كامل و راسخ است كه هر كس آن را ترك نمايد امكان ندارد بتواند كمالي كسب نمايد و خصلتي پسنديده در خود ايجاد كند. بلكه چنين فردي محكوم به سقوطي قطعي است زيرا حضرت محمد خاتم و آخر پيامبران و سيد المرسلين و امام و راهنماي قاطبه بشريت است، بلكه حتي محور و مدار افتخار و مباهات و اعزاز بشريت است. و اين امر در طول چهارده قرن به اثبات رسيده است.
پس اي آنانكه بهزيور و گلبرگ و متاع دنيا فريب خوردهايد و اي آنانكه تمام كوشش و هم خود را براي تضمين حيات دنيوي و آينده آن به كار ميگيريد، و باز از آن نگراني و دلهره داريد. اي بيچارگان و بي نوايان.
اگر ميخواهيد از لذت نعمتهاي دنيا به صورتي سعادتمندانه بهره گيريد. لذتهاي مشروع و مباح براي شما كافي است و شما را بي نياز ميكند. براي ارضاء و پاسخگويي آرزوها و اميال شما كافي و وافي است و خواسته و هوسهاي مشروع شما را كاملاً ارضا ميكند. و از مطالب مذكور و مشروح فوق دريافتيد كه هر لذت و تمتعي خارج از دايره مشروعيت باشد، حتماً با هزاران رنج و درد همراه است: زيرا اگر ممكن مي شد حوادث و جريانات پنجاه سال آينده را، مانند حوادث و جريانات پنجاه سال گذشته، تجسم و ترسيم كنيم و مي توانستيم آن را بر پرده نمايشگاه نمايش دهيم، آنانكه امروز مي خندند، قطعاً گريه ميكنند. آري تصور و ترسيم حال و وضع آن سفيهان و بيخردان و ابلهان، در پنجاه سال آينده اسفناك و گريه آور است.
پس هر كس ميخواهد به شادماني بي غل و غش و خالص و هميشگي و سعادت دنيا و آخرت دست يابد و نايل آيد، بايد به طور مطلق از دستورات تربيت حضرت محمدr پيروي كند.
گفتگو با جمعي از جوانان
روزي گروهي از جوانان كه ذكاوت و طراوت و شور از سيمايشان موج ميزد نزدم آمدند. و از من خواستند براي مصون ماندن از شر مقتضيات و شور زندگي و دوران جواني و ناروائيهاي اطرافشان اندرزهاي بنيادي و اساسي و راهنماييهاي استوار و محكم، برايشان بيان كنم.
همانطور به افرادي كه از «رسائل نور» امداد خواسته بودند گفتم، به اينها نيز گفتم:
بايد بدانيد دوران عنفوان جواني و طراوت و شور زندگي كه هم اكنون از آن برخوردار هستيد، حتماً سپري مي شود، پس اگر خود را مقيد و ملزم نكنيد كه در محدوده شريعت بمانيد، همان جواني ضايع و بر باد خواهد شد... و در دنيا و قبر و آخرت براي شما موجب بدبختي و مصيبت و رنجهايي خواهد شد كه به مراتب از لذت و ذوقي كه در اين جهان برده ايد، بالاتر است... اما اگر دوران جواني خود را در عفت نفس و حفظ شرف و آبرو و اطاعت از فرمان خدا مطابق دستورات اسلام، صرف نماييد، و خدا را در مقابل نعمت جواني سپاسگزار باشيد، چنان دوران و عهدي باقي و پايدار خواهد بود، و بدرك فيض ملاقات و ديدن جوانان بهشت سرمدي، نايل خواهيد شد.
اگر زندگي از ايمان خالي باشد، يا - بر اثر فراواني و كثرت معصيت و گناه - ايمان تاثيرش را از دست بدهد، هزار برابر لذت و متاع كوتاه مدت آن، رنج و الم و اندوه، در بر خواهد داشت. چون انسان - به خاطر دارا بودن عقل- علاوه بر زمان حال، ارتباط و علاقه فطري محكمي با گذشته و آينده دارد. به طوريكه ممكن است درد و رنج آنها را درك نمايد و عذاب و الم آن را حس كند و اما حيوان بر عكس است، ل