گفتار سيزدهم
(و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين)
اسراء82-از آيات قرآن شفا و رحمت براي مؤمنان نازل ميكنيم.
(و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له)
شعر را به او نياموختيم و برايش لازم نيست.
اگر ميخواهي در بين حكمت قرآن حكيم و علوم فلسفي موازنه و مقايسهاي برقرار سازي و بخواهي از دروس و عبرتي كه از هر يك از آن دو استنباط و خلاصه مي شود سر در بياوري و قصد كني از علوم مكنون در آنها چيزي بداني بدقت در موارد آتي بنگر و بينديش.
قرآن كريم با بيانات استوار و نافذش پرده پوشش الفت و عادت را كه بر تمام موجودات عالم افتاده است پاره ميكند. همان پرده كه با وجود اينكه خوارق و معجزات عظيم قدرت بديع مي باشد اما آنها را مألوف و معمولي يادآور مي شود. قرآن كريم با پاره كردن همان پوشش براي دارندگان شعور حقايقي عجيب را مكشوف و نمايان مي دارد و نظر آنها را به دروس بليغ براي عبرت و پند متوجه ميسازد. و در گنجهاي پايان ناپذير را در مقابل عقول باز ميكند.
اما حكمت فلسفه: تمام معجزات قدرت الهي را مخفي كرده و آنرا زير پوشش الفت و عادت مستور مي دارد. بدون دادن اهميت به آن از آن مي گذرد بلكه بدون مبالات به آن، آن را تجاهل ميكند. و در انظار شعور داران چيزي را عرضه نميكند، جز افرادي نادر و ناباب و از تربيت خلقت در رفته و از كمال فطرت سالم خارج گشته و ادعا ميكند اينها الگو هاي حكمت داراي عبرت مي باشند.
مثلاً: حكمت فلسفه انسان راست قامت را كه داراي بهترين قامت است و جامع معجزات قدرت الهي مي باشد به عنوان امري عادي و مالوف مي نگرد در حاليكه انظار را بطرف انساني متوجه مي سازد كه ناقص الخلقه و شاذ و نادر مثلاً سه پا و دو سر دارد. و پيرامون آن تعجب بر مي انگيزد.
و مثلاً اداره كردن زندگي جميع صغار از خزانه غيب با انتظامي بي نهايت كه نمايانگر لطيفترين و عام ترين معجزه رحمت خدا در موجودات است حكمت فلسفه آنرا به صورت امري مألوف و عادي مي نگرد. و آنرا زير پرده نا سپاسي مستور ميدارد. در حاليكه انظار را به زندگي حشره اي معطوف مي دارد از نظم شاذ و از قانون در رفته و از همنوعان خود دور و در غربت تك افتاده و در اعماق دريا تنها مانده و در آنجا از برگ گياهي سبز تغذيه ميكند. حتي اندوه صيادان را برانگيخته و لطف و كرم آنها را به گريه و اندوه وادار ميكند*.
در روشنايي اين مثالها ثروت فراوان و غناي وسيع قرآن را در زمينه شناخت خدا و در ميدان علم و حكمت را مشاهده ميكني و افلاس و فقر شديد فلسفه را در دروس عبرت و آگاهي به شناخت صانع جليل را نيز ميبيني.
به خاطر همين راز قرآن كريم كه حقايق روشن و درخشان بي نهايت را جمع كرده است از خيالات شعر بي نياز است. و براي تنزه قرآن از شعر دليلي ديگر مقرر است و آن اينكه هر آينه قرآن با اينكه در كاملترين نظام خارق العاده و كاملترين انتظام اعجاز انگيز و با اساليب منتظمش همگوني و تربيت صنعت الهي را در عالم تفسير و بيان ميكند اما مي بينيم غير منظوم است پس هر آيه از ستارگان آياتش بهنظام و وزن مقيد نيست از اين رو انگار به صورت مركز اكثر آيات و خواهرانش در مي آيد. زيرا تارهاي رابطه در بين آيات به هم مربوط در معني دايره وسيع را نمايانگرند. كه انگار هر آيه آزاد است. يعني به نظام وزن بستگي ندارد. و داراي چشمهاي ناظر به اكثر آيات است و داراي چهره هاي متوجه به آنها ميباشد. از اين تعبير در مييابيم كه قرآن متضمن هزاران قرآن است و حتي به هر صاحب ذوقي قرآني مي بخشد. مثلاً سوره اخلاص شامل گنجينه عظيم علم توحيد است متضمن سي و شش سوره اخلاص است كه از تركيب جملههاي ششگانه آن تشكيل مي شود كه با يكديگر مرتبط مي باشند. در گفتار بيست و پنجم توضيح اين آمده است. آري عدم انتظام ظاهري در ستارگان آسمان هر ستاره را غير مقيد قرار ميدهد و انگار مركزي براي اكثر ستارگان موجود در ضمن دايره محيط آنها مي باشد. پس تارهاي روابط و خطوط همبستگي با تمام آنها به علاقه خفيف در بين تمام موجودات اشاره دارد و انگار هر ستاره - مانند ستارگان آيات شريف - داراي چشمهاي نگران به تمام ستارگان و داراي چهره هاي متوجه به آنها ميباشد.
پس كمال انتظام را در عدم انتظام بنگر و عبرت بگير و از اين امر رازي از اسرار آيه شريفه را درياب كه ميگويد: (و ما علمناه الشعره و ما ينبغي له) يس 69 ترجمه شد.
و نيز حكمتي ديگر را از ( ما ينبغي له) از مطلب زير بياموز:
كار شعر عبارت است از زيبا آراستن حقايقي كوچك خاموش و تزيين آن به وسيله خيال درخشان و براق و بار آوردن آن به طوري كه مقبول و شگفت انگيز باشد. در حاليكه حقايق قرآن به حدي از عظمت و والايي جاذبيت برخوردار است كه بزرگترين و درخشانترين خيالات در مقابل آن كوتاه و خاموش است.
مثلاً فرموده خداي متعال (يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب) و (يغشي اليل النهار يطلبه حثيثاً) و (ان كانت الا صيحه واحده فاذا هم جميع لدنيا محضرون)ترجمه شدند. و امثال آنها كه حقايقي بي حد مي باشند و در قرآن آمدهاند, بر آن گواهند.
و اگر ميخواهي ببيني و به ذوق دريابي كه چگونه هر آيه از قرآن كريم نور و فروغ و اعجاز و هدايت خود را منتشر ميكند. و مانند ستاره سوزان تاريكي كفر را تار و مار ميكند. خود را در آن عصر، عصر جاهليت و در بيايان بدويت و جهل تصور كن در حاليكه مي بيني پرده غفلت و پوشش تاريكي جهل بر همه چيز كشيده و با غلاف جمود و طبيعت پيچيده شده است. در همان حال مي بيني حيات در آن موجودات سرد يا مرده در اذهان شنوندگان دميده شده است. و تسبيح گويان بلند مي شوند و با بانك (يسبح لله ما السموات و ما في الارض الملك القدوس العزيز الحكيم) جمعه1- و آيات مشابه ديگر خدا به ذكر مي پردازند.
آنگاه سيماي تاريك آسمان كه نور ستارگان جامد در آن زبانه مي كشد، در نظر شنوندگان با صداي فرموده(تسبح له السموات السبع و الارض) به دهاني گوياي ذكر خدا تبديل مي شود و هر ستاره پرتو حقيقت را مي فرستد و حكمتي حكيمانه و بليغ را پخش ميكند.
و نيز روي زمين كه مخلوقاتي ضعيف و ناتوان را در بر ميگيرد: به وسيله همان نداي آسماني به سري بزرگ تبديل مي شود و خشكي ودريا به دو زبان تبديل ميشوند و تسبيح و تقديس را زمزمه ميكنند. و تمام حيوانات و گياهان به كلمات ذكر و تسبيح تبديل مي شوند تا جايي كه انگار تمام زمين از حيات مي جنبد.
و همچنين با انتقال خيالي خودت به آن عصر دقايق اعجاز را در آيه شريف ميچشي و بعكس آن (يعني عدم انتقال خودت به آن عصر) از ذوق و لذت همان دقايق لطيف در آيه شريف محروم مي شوي.
آري اگر از لابلاي وضع كنوني خودت بنگري كه از آن زمان به نور قرآن روشن گشته و حتي معروف شده است و به فروغ ساير علوم اسلامي درخشان گشته است حتي به آفتاب قرآن روشن شده است يعني اگر از خلال پرده الفت آن را بنگري بدون شك به صورت درست و حقيقي ميزان جمال معجز را در هر آيه نمي بيني و نمي داني چگونه آنها با نور درخشان خود ظلمت شديد را تار و مار ميكنند و بعد از آن لذت وجه اعجاز قرآن را در بين جهتهاي بي شمارش را نمي چشي.
و اگر ميخواهي بزرگترين درجه اعجاز بي شمار قرآن را مشاهده كني به اين مثال گوش كن و در آن به دقت بينديش: فرض كنيم درختي عجيب و بسيار بلند و غريب و بي نهايت گسترده وسيع (موجود است) اما پوششي غيبي آن را پوشانده و در لاي طبقات غيب پنهان شده است.
مسلم است شاخه و برگ و ثمر گلهاي درخت با هم توازن و تناسب دارند و در بين آنها رابطه برقرار است - وضعي كه در بين اعضاي انسان موجود است- و بر اساس ماهيت آن درخت هر جزء از اجزاي آن شكل و صورتي معين دارد.
اگر يكنفر - آن درخت را كه هرگز ديده نشده و نمي شود- نقاشي كند و شكل هر عضو از اعضاي آن را روي پرده بكشد و حد آن را مشخص كند به اين معني خطوطي قرار بدهد كه رابطه بين اعضاء و ثمر و اوراق آن را نمايش ميدهد و فاصله بين اول و آخرش را - كه از يكديگر بي حد دورند - با خطوطي پر كند كه نشان دهنده اشكال تمام اعضايش باشد و شكل آن را كاملاً نشان دهد... كوچكترين شكي نيست كه چنان نقاشي آن درخت غيبي را با چشم خود ديده است و از غيب مطلع و از لحاظ علمي به آن احاطه دارد و بعد از آن ميتواند آنرا نقاشي كند.
قرآن مبين نيز مانند اين مثال است. بيانات اعجاب انگيزش كه به حقيقت موجودات اختصاص دارد (حقيقتي كه به درخت خلق ممتد از اول دنيا تا آخر دنيا بر مي گردد) و از عرش تا فرش را حفظ كرده است. و به هر يك از اعضاء و به هر ثمر از ثمراتش شكلي شايستة آن را داده است بطوريكه دانشمندان محقق - در خلال تحقيقات و بررسي هاي خود - به شگفتي و تمجيد رسيده مي گفتند:
ما شاء الله، بارك الله، هر آنكه طلسم هستي را حل ميكند و معماي خلق را برملا مي سازد تنها تو هستي و بس اي قرآن حكيم.
اجازه بدهيد مثلي بياورم- مثل اعلي از آن خدا مي باشد- اسماء الهي و صفات جليلش و امور رباني و افعال حكيمش، انگار درخت طوبي از نور هستند دايره عظمتش از ازل تا ابد امتداد دارد. و حدود كبرياييش گنجايش فضاي مطلق بيحدود را دارد و به آن احاطه داردو ميزان فعاليتش از (فالق الحب و النوي) و (يحول بين المرء و قلبه) و (وهو الذي يصوركم في الارحام كيف يشاء) تا (خلق السموات والارض في سنه ايام) و (والسموات مطويات بيمينه) و (و سخر الشمس و القمر) گسترده است. ميبيني قرآن حكيم آن حقيقت نوراني را با جميع فروغ و شاخه هايش و با جميع ثمرات و اهدافش را در انتها درجه توافق و انسجام بيان كرده است بطوري كه هيچ حقيقتي، حقيقتي ديگر را مانع نمي شود و حكم حقيقتي حكم ديگري را خراب نميكند و هيچ حقيقتي از ديگري بيگانه و متوحش نمي شود. و بر اين شيوه متجانس و مرتب قرآن حكيم اسماء الهي و صفات والا و امور رباني و افعال حكيم را به صورتي معجز آسا بيان كرده است بطوري كه جميع اهل كشف و حقيقت و تمام دارندگان معرفت و حكمت كه در عالم ملكوت ميگردند آن را تصديق كرده مي گويند: چه بسيار است انسجامش و چه بسيار است توافق و مطابقتش با حقيقت و چه زيباست و چه قدر لايق است.
پس اگر مثلا اركان شش گانه ايمان را در نظر بگيريم كه متوجه جميع دايره موجودات مختلف و دايره وجوب الهي است و شاخهاي از آن دو درخت بزرگ به حساب مي آيد مي بينيم قرآن آن را با جميع فروع و شاخه و ثمرات و گلهايش مصور مي سازد و در تصوير آن انسجامي بديع در بين ثمرات و گلهايش را رعايت كرده است. و تناسب را در منتهاي توازن و ترتيب معرفي كرده است بطوريكه در مقابل حسن جمالش عقل انسان را از درك ابعادش ناتوان و مبهوت مي سازد.
آنگاه اسلام كه فرعي از شاخه ايمان است قرآن را ابداع كرده و در تصوير دقيقترين فروع اركان پنج گانهاش تصويري جالب و شگفت انگيز را آورده است. و جمال تناسب و كمال توازن را در بين آنها حفظ كرده است. بلكه ساده ترين آداب و منتهاي غايات و مقاصد و عميق ترين حكمتها و كوچكترين فوايد و ثمراتش را رعايت و حفظ كرده است. و روشن ترين دليل بر آن عبارت است از كمال انتظام شريعت عظيم جوشيده از نصوص همان قرآن جامع و جوشيده از اشارات و رموزش.
همانطور كه انتظام اين شريعت وزين و جمال هم آهنگي دقيق آن و تناسب نيكوي احكامش و استواري آن هر يك از آنها گواه عدل غير قابل نقض ميباشد و برهاني قاطع و درخشان است كه هرگز مجال به شك و ترديد در مورد حقيقت قرآن نميدهد. يعني امكان ندارد بيانات قران كريم به علم جزيي بشر مستند باشد. علي الخصوص انساني ناخوانده كتاب بلكه بايد به علمي وسيع و فراگير همه چيز توام با بصير بودن به همه چيز مستندباشد.
پس كلام ذات جليل خداي بصير به ازل و ابد و در آن واحد ناظر به جميع حقايق مي باشد. و آيه شريف به اين حقيقت اشاره ميكند (الحمدلله الذي انزل علي عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا) الكهف 1- ستايش لايق خداست كه كتاب بدون كجي و انحراف را بر بنده خود نازل كرد.
بارخدايا اي نازل كنندة قرآن، به حق قرآن و به حق آنكه قرآن بر او نازل شده است قلب و قبر ما را به نور ايمان و قرآن روشن و منور فرما و آمين يا مستعان.
«چگونه آخرت خود را نجات دهيم»
گفتگو با جمعي از جوانان كه تحت تاثير جاذبه فريبندگي و شور و هوس قرار گرفته، اما هنوز شعور خود را از دست نداده اند:
گروهي از جوانان از « رسائل نور درخواست نموده اند كه دست امداد و ياري به سويشان دراز كنند، و پرسيده اند: در مقابل فتنه و فريبندگي و كشش و جاذبه تجملات و هوي و هوس و نيرنگ و فريب لهو و لعب كه در حال حاضر محيط آنها را فرا گرفته است چگونه آخرت خود را نجات دهند و رستگارشوند؟
به نام شخصيت معنوي «رسائل نور» در جواب آنها چنين گفتم:
قبر پيش پاي عموم قرار دارد، و هيچكس نميتواند منكر آن شود. به ناچار و خواهي نخواهي همه داخل آن خواهيم شد. سفر به قبر تنها از سه طريق امكان پذير است. يعني تنها سه حالت براي آن متصور است:
طريق اول: براي افراد با ايمان، قبر، درب ورود به باغات زيبا و دنياي پهناور و با صفا و بهتر و زيبا تر از جهان كنوني است.
طريق دوم: براي افراديكه در گمراهي و انحراف فرو رفته اند قبر عبارت است از: درب ورودي به يك زندان دايم كه در آنجا مطابق ديد خودشان، از زندگي و حيات با آنها برخورد و معامله مي شود. در اين زندان انفرادي، به سبب عملي نكردن مباني عقيده خود، از تمام دوست داشتنيها و دوستان جدا مي شوند.
طريق سوم: افرادي كه به آخرت ايمان ندارند و در گمراهي عمر را طي كرده به سوي قبر رانده مي شوند. قبريكه دريچه ورود به عالم فنا و عدم محض است. براي چنين افرادي قبر يعني: چوبه دار فنا و با ورود به آن خود او و تمام دوست داشتنيهايش نابود مي شود. و كيفر بي ايماني به آخرت بايد چنين باشد.
تا اينجا و اين دو قسمت روشن و بديهي است و نيازي به اقامه دليل ندارد. چون مي توان آن را به چشم خود ديد. از آنجاييكه مي دانيم اجل و فرا رسيدن مرگ در پشت پرده غيب نهان است و هر آن ممكن است مهمان شود، و برايش پير و جوان و زشت و زيبا تفاوتي ندارد. در اين صورت شكي نيست انسان كه موجود ضعيفي است و هميشه اين مساله هراس انگيز را در برابر خود مي بيند، به جستجوي راه نجات از اين فناي ابدي خواهد افتاد. سعي و تلاش ميكند قبر را از زندان و تاريكي مطلق به بهشت و نوري درخشان تبديل نمايد و به دنيا و ديار بقاي ابدي و جنات نعيم در عالم نور و روشنايي پاي نهد و وارد شود. شكي نيست اين مسأله براي نوع انسان بغرنجترين و با اهميتترين مسأله و بلكه از تمام مسايل دنيا مهمتر و عظيم تر است.
تحقق و وقوع اين حقيقت، يعني حقيقت عظيم مرگ و قبر به سه طريق مذكور، به وسيله يكصد و بيست و چهار هزار نفر صادق، يعني پيامبرانu اعلام شده است. پيامبرانيكه، پرچم صداقت خود را با معجزات انكار ناپذير برافراشته اند. و يكصد و بيست و چهار ميليون از صلحاء و اولياء صدق اخبار و اعلام پيامبران را تأييد، و با كشف و ذوق و سليقه و ديد خود به درستي اخبار آنها گواهي مي دهند. و جمع بي شماري از دانشمندان و محققان نيز با دلايل عقلي و نقلي قاطع و يقيني گفته پيامبران را تصديق ميكنند*. به طوريكه نود و نه درصد به اثبات رسيده است... و عموم اعتراف ميكنند كه:
رهايي از ورطه عدم و فناي ابدي و زندان انفرادي و تبديل مرگ به سعادت و نيكبختي، فقط و فقط از طريق ايمان به خدا و اطاعات اوامر او ميسر است و بس.
آري، اگر يكي از آنها به راهي برود، و يكنفر او را از خطري مهلك، ولو به احتمال يك درصد، آگاه سازد، اما به خبرش اهميت ندهد. آيا دلهره و اضطراب و تشويشي كه در مورد وقوع خطر او را فرا مي گيرد، براي از بين بردن اشتهاي غذا خوردنش كافي نيست؟... پس در اين حالت آيا خبر صدها هزار انسان صادق و راستگو و درستكردار كه گفتارشان صددرصد درست است و عموماً بالاتفاق ميگويند: گمراهي و انكار انسان را به سوي زندان و چوبه دار سوق ميدهد- و در برابر چشمان ما هم مجسم است- و مي گويند: ايمان وعبادت انسان را به طرف برداشتن چوبه دار و گشودن زندان هدايت ميكند و صددرصد درست هم ميگويند، و با چشم خود آن را مشاهده ميكنيم. آيا اين اخبار و آگاهي دادن كافي نيست كه انسان بكوشد چوبه اعدام را بردارد و در زندان را ببندد، قبر را به راه عبور و در ورودي به كاخهاي مجلل و هميشه آراسته و آباد، و پر سعادت ابدي و گنجينههاي فنا ناپذير مبدل نمايد؟... با علم به اينكه همان خبردهندگان علاوه بر اخبار خود انسان را به مشاهده و درك علايم و آثار هدايت ميكنند و نشانه هاي آن را آشكار مي سازند.
حال از شما مي پرسم:
آيا موقف انسان مأيوس و نااميد، بويژه مسلمان، در قبال اين مسأله مهم و بزرگ چگونه ميتواند باشد؟ آيا حكومت و سلطنت تمام جهان و لذايذ آن ميتواند دلهره و اضطراب انتظار فرا رسيدن نوبت حركت به سوي قبر را از انسان فاقد ايمان و عبادت بزدايد؟
كهولت و مرض و فلاكت و مصايب و مرگ و مير، در پيرامون انسان تلخكامي دايم و رنج را در روح انسان مي چكاند و هر آن به او اخطار ميكند كه سرنوشت و عاقبت محتومش فرا رسيده است. بدون شك آتش سوزان معنوي در ضمير و روح چنين افراد گمراه و منحرف و سفيه و ابلهي مشتعل است، و با شراره و زبانه خود او را عذاب ميدهد، حتي با اينكه از تمام لذايد دنيا بهره مند هم باشد، فقط غفلت و از خودبيخودي است كه او را از اين عذاب اليم مشغول كرده و آن را فراموش ميكند.
از آنجاييكه اهل ايمان و عبادت مي دانند، از پرتوايمان خود، از جانب خداوند ذوالجلال به گنجي پايان ناپذير دست خواهند يافت، قبر را در برابر خود قرار داده و آن را مدخل و در ورودي به بهشت پر سعادت و نعمت پايان ناپذير ميدانند. بنابراين هر يك از آنان لذتي عميق و حقيقي و جاويداني و شور و سرمستي روحي را احساس خواهند نمود. و در كمال نشاط و خوشحالي - هر آن - منتظر است او را بخوانند و بگويند: بليط آسايش خود را بگير، اگر چنين شور و حال و روحي را بتوان تجسم نمود، بايد آن را به صورت بهشتي معنوي مختص به آن مؤمن ترسيم نمود، همان گونه تغييرات بذر كه درختي را تجسم ميكند.
وقتي واقعيت چنين باشد، هر آنكس به انگيزه شور و نيروي جواني و سفاهت و سرمستي، چنان لذت پاك و خالص و بي آلايش روحي و معنوي را، به خاطر لذتي آني و نامشروع و آميخته به درد و رنج - مانند عسل مسموم- رها كند به سطحي پايينتر از سطح حيواني تنزل ميكند، بلكه حتي به درجه پستتر از بيدينان و ملحدان ديگر اديان نيز نزول خواهد نمود چون اگر، ملحد خارجي، پيامبر ما را انكار ميكند، به پيامبري ديگر اعتقاد دارد، و اگر به تمام پيامبران ايمان ندارد، به وجود ذات خدا معتقد است، و اگر حتي به وجود خدا ايمان نداشته باشد، داراي صفاتي پسنديده و نيكو مي باشد. حال اينكه مسلمان، جز از طريق اعتقاد به پيامبر اكرمr نميتواند پيامبري ديگر را قبول كند، بلكه حتي منكر ذات خدا نيز هست و اگر دستورات او (پيامبر اكرم) را نپذيرد، نميتواند صفات و كمال انساني و حميده را در ضمير و نفس خود ايجاد كند. زيرا اصول دين و اساس تربيت و آيين محمدي به حدي كامل و راسخ است كه هر كس آن را ترك نمايد امكان ندارد بتواند كمالي كسب نمايد و خصلتي پسنديده در خود ايجاد كند. بلكه چنين فردي محكوم به سقوطي قطعي است زيرا حضرت محمد خاتم و آخر پيامبران و سيد المرسلين و امام و راهنماي قاطبه بشريت است، بلكه حتي محور و مدار افتخار و مباهات و اعزاز بشريت است. و اين امر در طول چهارده قرن به اثبات رسيده است.
پس اي آنانكه بهزيور و گلبرگ و متاع دنيا فريب خوردهايد و اي آنانكه تمام كوشش و هم خود را براي تضمين حيات دنيوي و آينده آن به كار ميگيريد، و باز از آن نگراني و دلهره داريد. اي بيچارگان و بي نوايان.
اگر ميخواهيد از لذت نعمتهاي دنيا به صورتي سعادتمندانه بهره گيريد. لذتهاي مشروع و مباح براي شما كافي است و شما را بي نياز ميكند. براي ارضاء و پاسخگويي آرزوها و اميال شما كافي و وافي است و خواسته و هوسهاي مشروع شما را كاملاً ارضا ميكند. و از مطالب مذكور و مشروح فوق دريافتيد كه هر لذت و تمتعي خارج از دايره مشروعيت باشد، حتماً با هزاران رنج و درد همراه است: زيرا اگر ممكن مي شد حوادث و جريانات پنجاه سال آينده را، مانند حوادث و جريانات پنجاه سال گذشته، تجسم و ترسيم كنيم و مي توانستيم آن را بر پرده نمايشگاه نمايش دهيم، آنانكه امروز مي خندند، قطعاً گريه ميكنند. آري تصور و ترسيم حال و وضع آن سفيهان و بيخردان و ابلهان، در پنجاه سال آينده اسفناك و گريه آور است.
پس هر كس ميخواهد به شادماني بي غل و غش و خالص و هميشگي و سعادت دنيا و آخرت دست يابد و نايل آيد، بايد به طور مطلق از دستورات تربيت حضرت محمدr پيروي كند.
گفتگو با جمعي از جوانان
روزي گروهي از جوانان كه ذكاوت و طراوت و شور از سيمايشان موج ميزد نزدم آمدند. و از من خواستند براي مصون ماندن از شر مقتضيات و شور زندگي و دوران جواني و ناروائيهاي اطرافشان اندرزهاي بنيادي و اساسي و راهنماييهاي استوار و محكم، برايشان بيان كنم.
همانطور به افرادي كه از «رسائل نور» امداد خواسته بودند گفتم، به اينها نيز گفتم:
بايد بدانيد دوران عنفوان جواني و طراوت و شور زندگي كه هم اكنون از آن برخوردار هستيد، حتماً سپري مي شود، پس اگر خود را مقيد و ملزم نكنيد كه در محدوده شريعت بمانيد، همان جواني ضايع و بر باد خواهد شد... و در دنيا و قبر و آخرت براي شما موجب بدبختي و مصيبت و رنجهايي خواهد شد كه به مراتب از لذت و ذوقي كه در اين جهان برده ايد، بالاتر است... اما اگر دوران جواني خود را در عفت نفس و حفظ شرف و آبرو و اطاعت از فرمان خدا مطابق دستورات اسلام، صرف نماييد، و خدا را در مقابل نعمت جواني سپاسگزار باشيد، چنان دوران و عهدي باقي و پايدار خواهد بود، و بدرك فيض ملاقات و ديدن جوانان بهشت سرمدي، نايل خواهيد شد.
اگر زندگي از ايمان خالي باشد، يا - بر اثر فراواني و كثرت معصيت و گناه - ايمان تاثيرش را از دست بدهد، هزار برابر لذت و متاع كوتاه مدت آن، رنج و الم و اندوه، در بر خواهد داشت. چون انسان - به خاطر دارا بودن عقل- علاوه بر زمان حال، ارتباط و علاقه فطري محكمي با گذشته و آينده دارد. به طوريكه ممكن است درد و رنج آنها را درك نمايد و عذاب و الم آن را حس كند و اما حيوان بر عكس است، لذت و صفاي زمان حالش به خاطر رنج و ملالتهاي گذشته و بيم و هراس از آينده مكدر نخواهد شد، زيرا فكر و انديشه و تجربه اي ندارد.
بدين ترتيب مشخص و هويدا مي شود انسانيكه در حال حاضر در غفلت و گمراهي فرو رفته است، اندوه و رنج گذشته و اضطراب و تشويش از آينده لذت حال او را خراب و ضايع ميكند. و زندگي كنونيش با رنج و واهمه توأم و مكدر ميشود، علي الخصوص لذايذ نامشروع مانند عسل آلوده به سم است.
باين معني چنين انساني از لحاظ بهره گيري از لذايذ، صدها هزار درجه از حيوان پست تر است. چرا كه نه زندگي گمراهان و منحرفان و غافلان و حتي وجود خود آنان جز همين زمان حال چيزي ديگر نيست. زيرا به سبب گمراهيشان زمان گذشته و تمام كائناتش نابود و مرده است. و از همين زاويه است كه ظلمات وتيره روزي بر آنان سايه گسترده است... !
و براي آنان زماني به نام آينده نيز وجود و مفهومي ندارد، چون به غيب و نهان ايمان ندارند. و از آنجاييكه داراي عقل و منكر حشر و رستاخيزند، زندگيشان از تيره بختي شديد، جدائيهاي مستمر و بدون انقطاع، مملو و لبريز مي شود.
اما اگر ايمان منفرداً چاشني زندگي باشد، و نور ايمان آن را روشن و مشعشع نمايد، گذشته و آينده نيز مانند زمان حال پايدار و ابدي خواهد بود. و از - بركت ايمان- روح انسان مؤمن از لذايذ و نور وجودي پايدار سرشار خواهد بود.
توضيح و تفسير كامل وكافي اين مطلب «در رجاي هشتم» از رساله « شيوخ » آمده است. در صورت لزوم ميتوان به آن مراجعه كرد.
چنين است زندگي... پس اگر ميخواهيد از زندگي بهره بگيريد و از آن لذت ببريد وكامياب شويد، زندگي خود را از - پرتو ايمان- زنده بداريد، و با انجام دادن فرايض و پرهيز از گناهان و معاصي آن را بياراييد.
اما در مورد مرگ محقق كه روزانه چندين فقره آن را به چشم خود مي بينيم. همانطور كه براي ديگر جوانان توضيح داده ام، با آوردن يك مثال آن را بيان خواهم كرد.
مجسم كنيد و به نظر بياوريد- مثلاً- چند چوبه دار براي اعدام در محلي نصب شده و در اطراف آن، باجه هايي براي توزيع كارت جوايزي با ارزش براي نيك بختان نيز داير است... ما هم ده نفر هستيم و خواهي نخواهي ما را خواهند خواند. و از آنجاييكه موعد فرا خواندن مجهول است، هر يك از ما منتظر است هر آن او را بخوانند و بگويند بيا... حكم اعدامت را بگير و بالاي چوبه اعدام برو... و يا اينكه بگويند! بيا بليط جايزه خود را بگير و از ميليونها ليره طلا برخوردار باش.
در حاليكه در اتتظار نشسته ايم، ناگهان دو نفر از در وارد مي شوند. يكي از آنها زني است بسيار زيبا و جذاب و دلفريب ونيمه لخت و تكه اي شيريني به ظاهر لذيذ، و در واقع مسموم را در دست دارد.
ديگري مردي است با وقار و عاقل و متين - نه سرمست و نه مغرور- پشت سر آن زن وارد مي شود. و با وقار و متانت ميگويد! براي شما يك طلسم و يك درس و نصيحت بليغ با خود آوردهام. اگر اين درس را بخوانيد و از آن شيريني نخوريد نجات خواهيد يافت و بر چوبه دار اعدام نخواهيد رفت و با اين طلسم نيز بليط آن جايزه مهم و بزرگ را دريافت خواهيد نمود... حالا شما به چشم خود مي بيني هر كس از آن شيريني بخورد تا از چوبه اعدام بالا مي رود، از درد شكم نيز عذاب ميكشد و به خود مي پيچد. اما برندگان بليط جايزه... با اينكه از ديد ما پنهان شده و ظاهراً چنان به نظر مي رسد كه بر چوبه دار رفته اند، ولي بيش از ميليونها نفر خبر و گواهي مي دهند كه اعدام نشده اند، بلكه از چوبه دار به عنوان نردبان استفاده كرده و به آساني خود را به محل جوايز رسانده اند.
پس بياييد و از روزنه نگاه كنيد تا ببينيد چگونه مسئولين بزرگ ناظر بر توزيع چنان جوايزي با تمام قدرت صدا مي زنند و بانك بر مي آورند كه:
دارندگان و صاحبان آن طلسمهاي شگفت انگيز به بليط جوايز نايل شده اند... اين مطلب را همانطور يقين بدانيد، كه به چشم خود ديدهايد آنها(يعني گروه ديگر) به طرف چوبة دار رفتند... پس نبايد در اين مورد به خود ترديد و شك راه بدهيد، چون مثل روز روشن است و همچنين بدين منوال:
بهرهگيري جوانان از لذايذيكه صرفاً ممنوع است مانند، استفاده از عسل مسموم است... مرگ براي فردي كه بليط ايمان ندارد - بليطي كه جايزه اش سعادت ابدي است- بسان چوبه دار است، به انتظار جلاد اجل مي نشيند كه هر آن ممكن است پيدا شود - زيرا زمان اجل مجهول است - اجلي كه بدون فرق و تفاوت بين پير و جوان گردن مي زند... آنگاه او را به چاله گور پرتاب ميكند. گوريكه به ظاهر دريچه است به ظلمات و تاريكي.
اما اگر جوان از آن لذايذ ممنوع - عسل مسموم مانند - صرفنظر كند و آن را از خود براند و به طرف همان طلسم قرآني –-يعني ايمان و اداي فرايض - بشتابد، يقين بداند يكصد و بيست و چهار هزار پيامبرr و ميليونها نفر نيكوكار، صالح و عامل، يكصدا و بالاتفاق خبر و مژده مي دهند: فرد با ايمان به بليطي نايل ميآيد كه گنجهاي نيكبختي ابدي را جايزه دارد.
حاصل كلام: دوران جواني به طور يقين سپري خواهد شد. و اگر در لذايذ و شور و مستي سپري شود، در دنيا و آخرت بلا و آفت، نكبت و بدبختي و مصيبت دردناك، در پي خواهد داشت. اگر ميخواهيد بفهميد چنين جواناني بر اثر اعمال و رفتار نادرست و به سبب ناراحتي روحي به بيمارستان و يا به خاطر هوسها و غرورشان به زندان و اماكن توهين و تحقير راه مي يابند... يا بر اثر فشار روحي و درد و اضطراب معنوي، به ميخانهها و قمارخانه ها و اماكن فساد و لهو و لعب راهي مي شوند... آري، اگر ميخواهيد از اين مسير و سرنوشت و سر انجامها يقين پيدا كنيد، از بيمارستانها و زندانها و گورستانها، بپرسيد... بدون ترديد شكوه و نالهها و فريادها، و حسرتهاي ناشي شده از امراض ناشي از هوسها و زياده روي در لهويات را از زبان حال بيمارستانها خواهيد شنيد... و نيز صداي فرياد و تأسف و پشيماني چنان جوانان بدبختي را كه به دنبال هوي و هوس رفته اند و سيلي محكم تنبيه و تأديب را در چهره خود احساس كرده اند، از در و ديوار زندانها خواهيد شنيد، چون از جاده شرع منحرف شده اند. و خواهيد دانست عذابي را كه انسان در قبر - عالم برزخي كه درهايش بر اثر كثرت واردين، هرگز بسته نمي شود - با آن مواجه ميشود جز كيفر اعمال زشت خود در سنين جواني نيست. همانطور كه با مشاهدات اهل كشف قبور و گواهي و تصديق جميع اهل تحقيق و علم، ثابت شده است.
اگر بخواهيد، ميتوانيد از سالمندان و بيماران كه اكثريت جامعه بشري را تشكيل ميدهند، سؤال كنيد، و خواهيد شنيد كه اكثريت قريب به اتفاق آنها ميگويند!
ما بر گذشته خود افسوس مي خوريم بهار و دوران شور و عنفوان جواني را در كارهاي بيهوده و ناچيز... و حتي زيان آور صرف كرديم. زينهار! شما كار ما را تكرار نكنيد و بر حذر باشيد مبادا مانند ما بشويد! از اينرو فرديكه به خاطر لذايذيكه شرعاً ممنوع است و بيش از پنج يا ده سال دوام ندارد، در دنيا سالهاي متوالي عذاب و شكنجه مي بيند و غم و غصه مي خورد و عذاب عالم برزخ و آتش سفر آخرت را ميچشد - هر چند در شديدترين حالت شفقت و ترحم قرار دارد - اما لايق ترحم و دلسوزي و شفقت نيست. زيرا هر آنكه به ضرر راضي و به اختيار خود به طرفش مي رود، طبق قاعده استوار كه ميگويد: «آنكه به ضرر راضي است نبايد او را به ديده ترحم نگريست» مستحق ترحم نيست و نبايد به چشم دلسوزي به او نظر كرد.
خداوند ما را از فتنه اين زمان فريبنده مصون بدارد، و ما را از شر آن نجات دهد. آمين.
نامه هايي به زندانيان
حاشيه مقام دوم از گفتار سيزدهم
به نام خداي سبحان
زندانيان احتياج مبرمي به تسلي و دلنوازيهاي« رسايل نور » دارند - بويژه جوانانيكه سيلي تأديب و مشت تنبيه را، به خاطر هوا و هوس خود خورده اند، و در نتيجه دوران شكوفايي عمر خود را در زندان به سر برده اند. پس احتياج آنها به «نور» مثل احتياجشان به غذا است.
نبض رگ و عروق جواني، بهر هوي و هوس و احساسات مي زند. بيش از اينكه نداي عقل را اجابت كند، به ارضاي هوس مي پردازد- همانطور كه معلوم است- شور و خروش كور است و عاقبتي را نمي بيند. و كاميابي موجود و گذرا را بر لذت و كاميابي آينده ترجيح ميدهد، به انگيزه ارضاي چند دقيقه لذت انتقام، دستش را به قتل انساني بي گناه آلوده به خون ميكند. آنگاه به كيفر آن هزاران ساعت رنج و آلام مي كشد. براي كاميابي تنها يك ساعت بيهوده - در مسأله ناموسي- اندوه و غم و شكنجه هزاران روز زندان و بيم و هراس و خوف و اضطراب از دشمن كمين كرده را به خود هموار مي سازد... بدين ترتيب نيكبختي عمرش در پريشاني و آشفتگي و درد و رنج به هدر مي رود و ضايع مي گردد.
بدين منوال، جوان بيچاره به گرداب مشكلات بغرنج و پيچيده فراوان در ميافتد. تا جاييكه زيباترين و شيرين ترين ايام عمرش، به تلخ ترين و سختترين و ترحم انگيزترين روزگارش مبدل مي شود. بهويژه بعد از اينكه طوفان بنيان كن و هولناك از شمال، برخاسته و با خود فتنه خانمان برانداز عصر حاضر را به ارمغان آورده است. كه علاوه بر مباح كردن اموال ثروتمندان براي فقيران ابله و تهي مغز، ناموس و شرف زنان عفيف و پاكدامن را براي جوانان، كه آخرتي نمي بينند، مباح ميكند؛ و آنها را به طرف پرتگاه آميزش شرم آور سوق ميدهد.
ضمير زنده تمام بشريت در مقابل اين فاجعه اين جرايم هولناك و شرم آور به لرزه درآمده است. از اين رو در اين عصر پر آشوب و مخاطره بر جوانان مسلمان واجب است كه آستين غيرت را بالا زده و خود را از اين موقعيت نجات دهند، و شمشير بران خود را از غلاف كشيده و با دلايل و براهين قاطع و روشن « رسائل نور» در رساله «ثمره و مرشد شباب» توصل جسته از خود دفاع كنند و جلو اين يورش طوفانسا را بگيرند كه از هر طرف بر آنان حمله ور است... در غير اين صورت، آينده جوانان ضايع و تباه مي گردد. و زندگي سعادتمند آنها بر باد مي رود. و كاميابي از نعمتهاي اخرويشان نابود ميشود. و تمام آنها به رنج ودرد مبدل ميگردد... و چه بسا به سبب اعمال زشت و افراط و اسراف و سفاهت.... سر از بيمارستانها در بياورند. و بر اثر انحراف و جرايمشان... زاويه نشين گوشه زندانها بشوند. و در روزگار پيري گريه تلخ و سوزان حسرت و رنجشان گوش آسمان را كر كند.
اما اگر جوان با توسل به تربيت قرآن كريم نفس خود را حفظ كند و با دست آويختن به حقايق بيان شده در رسايل نور خود را مصون بدارد، جواني خواهد شد، به حقيقت پيش قدم و انساني كامل و مسلماني صادق و سعادتمند و سلطان ساير موجودات و اشراف ساير مخلوقات خواهد شد.
بله اگر جوان، در زندان يك ساعت از شبانه روز خود را صرف اداي فرايض و توبه از گناه و معصيتي كند، كه او را به زندان كشانده است. و از خطا و گناه پرهيز كند. همانطور كه زندان او را از ارتكاب گناه دور كرده است... در زندگي حال و آينده خود و كشور و مملكت و دوستان و خويشاوندانش فوايد سرشار و بسياري به دست خواهد آورد. علاوه بر اين به عوض جواني كنونيش كه بيش از پانزده سال دوام ندارد، به شباب و جواني بهرهمند از نعمت ابدي دست خواهد يافت. تمام كتب آسماني و در مقدمه همه قرآن كريم، به طور قطع و جزم و يقين مژده نيل به اين حقيقت را مي دهند.
آري اگر جوان، با پايداري بر صراط مستقيم و اداي عبادت شكر نعمت جواني را - همان دوران پر شور و دل انگيز - به جاي آورد، همان نعمت هديه شده افزون گردد، نه كم، و بدون زوال باقي خواهد ماند. و بيشتر فرح بخش و دلپذير مي گردد... در غير اين صورت، به جاي سعادت و خوشبختي، دردناك و مملو از غم و اندوه و فشار هراس انگيز و بيهوده خواهد بود. و به اين ترتيب دوران جواني براي خود او و نزديكان و كشور و ملتش ننگ و وبال خواهد شد.
در حقيقت هر ساعت عمر محبوسي كه به ناحق محكوم شده است، حكم يك روز كامل عبادت را دارد، اما به شرط اينكه فرايض و واجبات را به جا آورد. و براي او زندان مانند گوشه انزوا و زهد و تقوي است، همانطور كه زاهدان و پارسايان از مردم كنار و گوشه گير و براي عبادت و تزكيه نفس به غارها پناه مي برند و فارغالبال به عبادت مي پردازند. به اين معني زنداني حكم همان پارسايان و مردان خدا را دارد.
و اگر زنداني بي نوا پير و سالمند باشد، در صورتيكه ايمان در قلبش رسوخ يافته و در پيشگاه خدا توبه كرده باشد و فرايض را اداء نمايد، هر ساعت زندانش حكم بيست ساعت عبادت را دارد، و زندان برايش به مدرسه تربيت و ارشاد و محل دوستيابي و مهرباني مبدل مي شود، به طوريكه روزگارش را علاوه بر آسودگي خودش، با همبندانش در آسايش و امنيت به سر مي برد؛ و مورد توجه و عنايت و ترحم قرار مي گيرد، چه بسا ماندن در زندان را بر آزادي كه از هر جهت برايش گناه و خطا به ارمغان مي آورد، ترجيح ميدهد، و با فراگيري دروس خود ساختن، با تزكيه همدم و انيس مي شود، هر گاه از زندان آزاد شود، آن را به عنوان قاتل و جاني و انتقامجو ترك نميكند، بلكه به عنوان مردي صالح و توبهكار و از گناه برگشته آنرا ترك ميكند و از تجارب زندگي بهره مند شده و به صورت عضوي مفيد براي كشور و بندگان خدا در مي آيد. جمعي كه در زندان «دنيزلي» با ما بودند. بعد از اينكه درس اخلاق ستوده از رسايل نور را فرا گرفتند بر آن شدند كه بگويند:
اگر به مدت پنج هفته دروس ايمان را از رسايل نور فرا گرفته بودند، بيش از پانزده سال زندان اصلاح مي شدند.
از آنجاييكه مرگ از صحنه هستي پاك و نابود نمي شود و فرا رسيدن آن در پشت پرده غيب نهان است و هر لحظه ممكن است گريبان ما را بگيرد، و از آنجاييكه دروازه هاي قبر هميشه باز است... و قافله و كاروان بشريت، گروه گروه از ديد ناپديد مي شوند - و خود مرگ - براي مؤمنان - جز رستن از عدم و آزاد شدن از قيد و زنجير، چيزي نيست، و همانطور كه در قرآن كريم بيان شده است - مرگ براي گمراهان و ابلهان نابودي و عدم محض ابدي است. و همانطور كه به چشم خود مشاهده ميكنند، مرگ، عبارت است از فراق و جدايي ابدي از دوستان و نزديكان و حتي جميع موجودات مورد علاقه مادام كه چنين است، بيترديد سعادتمند ترين انسان كسي است كه در زندان خدا را سپاسگزار و ثناگو و شكيبا و بردبار باشد. و از آن (زندان) به صورت و شيوه نيكو بهره گيرد، و از پرتو هدايت «رسايل نور» در زير لواي قرآن از وقت خود كاملا استفاده كند، تلاش و سعي خود را در خدمت قرآن و ايمان مبذول نمايد.
اي انسان گرفتار لذايذ و كاميابيها:
در مدت هفتادو پنج سال عمر خود، از تجربيات فراوان شخصي از حوادثي كه بر من گذشت و هزاران تجربه كه به دست آورده ام به يقين فهميدم كه:
ذوق حقيقي و لذتيكه درد و رنج آن را مختل نميكند، و شادي و فرحي كه غم و اندوه آن را به هم نمي زند. و سعادت كامل در زندگي فقط در ايمان و حقايق مربوط به آن نهفته است. و لذت دنيوي درد و رنج فراوان با خود دارد. اگر دنيا به اندازه يكدانه انگور لذت به شما بدهد، در مقابل دهها سيلي دردناك به صورتت مينوازد كه لذت و كاميابي زندگي را تباه ميكند.
اي بيچارگان گرفتار نكبت و مصيبت و زندانها:
وقتي مي بينيد در دنيا جز غم و اشك نصيبي نداريد، و مه و گردباد مصايب و رنج زندگي شما را غبار آلود كرده است. سعي كنيد در آخرت اشك نريزيد، سعي كنيد زندگي ابدي شما از فرح و نيكبختي مملو باشد. برادران! اين فرصت را غنيمت بشماريد، همانطور كه ممكن است مدت ايستادگي در جلو دشمن و اعمال مشقت بار را به يك سال عبادت تبديل كنيد، اگر فرايض را به جا آوريد، هر ساعت از عمريكه در مشقت زندان به سر مي بريد به ساعتهاي بي شمار عبادت تبديل مي شود، و مشقات و سختيهايشان، به رحمت و غفران مبدل مي شود.
به نام خداوند پاك و منزه
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته دائماً و ابداً
برادران عزيز و با وفا!
سه نقطه تسلي و آرام بخش برايم روشن شد و آنرا فهميدم. اينك آنها را براي زندانيان و مأموران مراقبت و نظارت زندانيان و افراديكه مسئول خوار و بار زندانيان هستند و هر كسي كه آنها را ياري ميدهد بيان ميكنم:
نكته اول: انسان ميتواند در هر روز كه در زندان به سر مي برد ثواب و پاداش عبادت ده روز را به دست آورد، و ميتواند زمان ناپايدار آن را از لحاظ نتيجه به زماني پايان ناپذير و ابدي مبدل نمايد. نه تنها اين بلكه ميتواند به سر بردن چند سال را در زندان وسيله رهايي از زندان ابدي، به ميليونها سال، مبدل نمايد.
اين منفعت بزرگ مشروط به اين است كه زنداني اهل ايمان باشد و فرايض را انجام دهد، و در پيشگاه خدا از گناهان و اعماليكه او را به زندان كشانده است توبه كند. و با صبر و شكيبايي به درگاه خدا روآورد. و بفهمد كه زندان باعث شده است از ارتكاب گناهان بي شمار مصون بماند.
نكته دوم: همچنانكه نابودي لذت، رنج است، نابودي و زوال رنج نيز لذت است. هركس درباره روزگاري بينديشد كه در خوشي وشادي آن را گذرانده است، در اعماق روح خود احساس حسرت و تأسف ميكند، حتي كلمات سوزناك... افسوس... از زبانش جاري مي شود... در حاليكه اگر روزگار سختي و مصيبت گذشته را به ياد بياورد، در ضمير خود احساس شادي و شعف ميكند كه روزگار مصيبت بار سختي برطرف شده است... و عبارت خدا را شكر و الحمدلله كه دوران مصيبت سپري شد و ثوابش باقي مانده است از دهانش بيرون مي آيد و روح و ضميرش شاد و آسوده مي شوند، اما چه شادي!
يعني درد و رنج گذرا و موقت لذت معنوي روحي را به جا مي گذارد... در حاليكه بالعكس لذت موقت نيز درد و رنج معنوي را در ضمير و وجود انسان ايجاد ميكند.
وقتي حقيقت را چنان مي بينيم و مي دانيم روزگار سختي و مصيبت با درد و رنج سپري گشت و به صف نابود شدگان پيوسته و روزگار سختي آينده هنوز فرا نرسيده است و آن هم جزو عدم است، و بدون علت و سبب دردي وجود ندارد و الم و رنجي از عدم سر نمي زند... لذا بيم و هراس و ناشكيبايي كنوني و شكوه و ناله از درد و رنج گذشته و از آزار و الم نيامده، ناداني و سفاهت محض است وانگهي به خوبي مي داند كه تمام اينها صورت عدم را دارند و كمال ابلهي و ناداني است در پيشگاه خداوند به گله و شكايت پرداخته و نفس اماره و مقصر را بدون محاسبه رها كرده، و بعد از آن وقت خود را در آه و افسوس و حسرت صرف كند، و گرنه آيا رفتار چنين شخصي از رفتار انساني بدتر نيست كه براي اينكه بعداً گرسنه و تشنه نماند در طول روز به خوردن و آشاميدن مشغول شود؟
آري اگر افكارش مشوش و پراكنده نشود و به چپ و راست، گذشته و آينده متوجه نگردد و فقط زمان حال را دريابد و از آن درست استفاده كند اين كار براي حل مشكلاتش كافي خواهد بود. به ياد مي آورم - شكوه ندارم- در خلال چند روزيكه در اين مدرسه يوسفيه بودم* - فشار و تضيقات مادي و معنوي سختي را ديدم، كه در طول عمرم چنان فشاري را نديده بودم – مخصوصا ًاينكه از وظيفه خدمت در «نور» محروم شده بودم و ناخوشي و كسالت نيز داشتم، در حاليكه قلب و روحم از نااميدي و تنگنا فشرده مي شد. در اين هنگام لطف و عنايت پروردگار شامل حالم شد، و همان حقيقت قبلي نصيبم شد، و شادي و سعه صدر، به وجه نيكويي به من روي آورد و تمام دوران آن مشكلات و تضيقات سپري شد. و با صبر و بردباري به درد ورنج زندان و آلام مرض راضي شدم و تن در دادم، چون براي پيرمردي مثل من كه پايم لب گور است نعمت و نفع و سودي بزرگ است كه بتوانم يك ساعت عمرم را به جاي اينكه در غفلت بگذرد، در عبادت به سر برم وپاداش ده ساعت عبادت را نصيب خود كنم... از اين رو خدا را سپاس بي پايان گفتم.
نكته سوم: كمك به زندانيان و محبت و دلسوزي به حال آنها، و دادن غذاهاي مورد احتياج و پانسمان زخمهاي معنوي آنان با پماد و مرهم تسلي و دلداري دادن، هر چند كاري است ساده و آسان، اما اجري فراوان و ثوابي بس عظيم در زواياي خود دارد. چون دادن غذاهاييكه از خارج برايشان فرستاده شده است، به آنها حكم صدقه و احسان را دارد، و هر كس چنين عملي را انجام دهد به اجر و ثواب حسناتش نايل مي آيد. اعم از صاحب آنها، و زندانبانان و مراقبانيكه در اين مورد كمك و ياري نموده اند. مخصوصاً اگر زنداني پير و سالمند و يا مريض و غريب و دور از شهر و ديار خود؛ و يا فقير و بي نوا باشد، ثواب چنان احسان و صدقه معنوي به مراتب بيشتر است.
اين نفع سرشار منوط به انجام دادن فرايض است، از جمله نماز شب... و براي اينكه چنين نيكو عملي خالص و به خاطر رضاي خدا باشد، بايد، با مهرباني و شفقت و محبت همراه باشد و اثري از منت در آن نباشد.
باسمه سبحانه
همه چيز او را ثناگوست
السلام عليكم و رحه الله و بركاته د ائماً و ابداً
برادران ديني و هم بندان زندانم:
به قلبم الهام شده است، با آوردن يك مثال حقيقتي را برايتان توضيح دهم كه بياري خدا شما را از رنج و عذاب دنيا و آخرت نجات ميدهد:
يكنفر، برادر، يا خويش شخصي را به قتل مي رساند. اين قتل از لذت غرور و انتقام سرچشمه مي گيرد، لذتيكه بيش از يك دقيقه دوام ندارد، و اين يكدقيقه لذت باعث مي شود ميليونها دقيقه را در قريحه تنگي و آزار و شكنجه روحي و رنج زندان به سربرد. در همان حال بستگان و نزديكان مقتول نيز در پريشاني و آشفتگي دايمي و فرصت جويي انتقام مي گذرانند، و هر وقت به نظرشان بيايد و يا نزديكان او را ببينند، ناراحت شده و لذت عمر و كاميابي از زندگي از آنها سلب ميشود، زيرا در قلب و وجدان خود احساس بيم و هراس و آزار و كينه و غضب ميكنند بدين ترتيب هر دو طرف عذاب اليم مي كشند.
چنين مرضي جز صلح و آشتي، دوا و علاجي ندارد. همان صلح و آشتي كه قرآن دستور آن را آورده است و حقيقت و عدالت نيز آن را اقتضا ميكند، و منافع و مصلحت طرفين نيز در آن نهفته است، و انسانيت آن را اقتضا ميكند و اسلام بر آن اصرار مي ورزند.
آري مصلحت و عدالت در صلح و آشتي است «والصلح خير» چون اجل يكبار ميآيد و تغيير ناپذير هم هست. و از آنجاييكه اجل مقتول رسيده است زنده نمي ماند، قاتل وسيله انجام شدن قضا و قدر الهي شده است. لذا اگر در بين آنها آشتي برقرار نشود. مدتهاي مديد در ترس و عذاب انتقام خواهند ماند، از اين رو اسلام به مسلمانان دستور ميدهد كه نبايد بيش از سه روز از برادر خود قهر كنند، پس اگر قتل ناشي از عداوت و كينه عميق و ريشه دار و نهاني نباشد بلكه يكنفر سخن چين و فتنه انگيز عامل اشتعال آتش فتنه شده باشد، بايد فوراً و بدون فوت وقت صلح و آشتي در آن ميان برقرار گردد، زيرا اگر آشتي برقرار نشود همان مصيبت جزيي، بزرگ شده و ادامه مي يابد. در صورتيكه اگر دو طرف آشتي كنند و قاتل از گناهش توبه كند و هميشه از دعاي خير براي مقتول غافل نباشد. براي طرفين بسيار مفيد است، كه محبت و دوستي و انس و الفت بين آنها برقرار شود. طرفي دشمن را مي بخشد و عفو ميكند، در نتيجه به جاي برادري از دست رفته. برادراني پرهيزكار و نيكو به دست مي آورد، و به قضا و قدر رضايت و تن در ميدهند در اينجا از افراديكه با دروس رسايل نور سر و كار دارند و آنرا مي شنوند، درخواست مي شود، در انگيزه و سبب افساد در ميان مردم دوري جويند ، زيرا از پرتو «نور» برادري برقرار گرديده و اشتي و مصلحت عمومي و اسودگي خاطر و سلامت نفس و انديشه ، كه از ايمان تراوش ميكند فراهم مي شود... همه اين مطالب اقتضا ميكند كه اختلافات را كنار بگذارند و پاك نهادي و توافق و اتحاد و يگانگي را جانشين آن كنند، در زندان «دنيزلي» اين حالت ميان زندانيانيكه با هم عداوت و دشمني و كشمكش داشتند، فراهم شد، و از لطف و كرم خداوند بعد از اينكه از رسايل نور راهنمايي و توجيهاتي دريافت كردند، به صورت برادراني با مهر و محبت درآمدند، همين امر باعث تبرئه ما شد، تا جاييكه بيدينان و جاهلان در مقابل اين برادري چاره اي جز تسليم نديدند. به ناچار مي گفتند... ماشاءالله... الله اكبر... آفرين!! بدين ترتيب سينه زندانيان از كدورت پاك و صيقلي گشت، و از لطف خدا نفسي راحت كشيدند. مي بينيم آنجا، در زندان، زندانيان چگونه ظلم و ستم مي بينند، گاهي با تحريك يكنفر عرصه را بر صد نفر تنگ ميكنند، و حتي حاضر نمي شوند در ساعت استراحت براي هواخوري با او به فضاي زندان بروند... زينهار انسان مؤمن هرگز شهامت و غيرتش اجازه نميدهد مؤمني را اذيت كند، تا چه رسد به اينكه به خاطر نفع شخصي و جزيي سبب و باعث آزار و اذيتش بشود، لذا به محض اينكه به خطاي خود پي برد بايد فوراً در پيشگاه خداوند توبه و انابت كند كه آزارش به مسلماني رسيده است.
باسمه سبحانه
چيزي نيست او را ثناگو نباشد
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته دائماً و ابداً
برادران عزيز
يقين ميدانم لطف و كرم الهي به خاطر شما ما را به اينجا آورده است. يعني آمدن ما به اينجا به منظور نشر تسلي و دلنوازي رسايل نور براي شما، صورت گرفته است... ما آمده ايم حقايق ايمان را برايتان روشن كرده و از سنگيني بار و ناراحتيها و فشارهاي زندگي شما بكاهيم...
آمدهايم شما را از مشكلات و مصايب دنيا مصون بداريم... آمدهايم زندگي پراندوه و ملال شما را از بيهودگي نجات بدهيم... آمدهايم آخرت شما را نجات دهيم و فرصت ندهيم آخرت شما مثل دنياي كنونيتان از اندوه و ناله و گريه انباشته شود.
پس مادام كه حقيقت چنين است، بايد مانند طلاب نور و زندانيانيكه در زندان «دنيزلي» با ما بودند. برادراني با مهر و محبت باشيد، شما مي بينيد نگهبانان كه در خدمتگزاري شما حريصند، متحمل زحمت و مشقت فراوان مي شوند. تا جاييكه حتي غذاي شما را بازرسي ميكنند كه مبادا آلتي برنده در آن پنهان باشد، اين عمل را براي جلوگيري از تعدي و تجاوز ما به يكديگر ميكنند، گو اينكه شما جانوراني وحشي و درنده هستيد، كه يكديگر را به قتل مي رسانيد، علاوه بر اين شما نمي توانيد و جرأت نداريد از فرصت استراحت و تفريح خود استفاده كنيد و از راحتي و آرامش برخوردار شويد، زيرا مي ترسيد در بين شما نزاع و دعوا در گيرد.
اما بياييد با زندانيانيكه تازه وارد شده و مثل شما از شهامت و غيرت فطري برخوردارند در برابر مسئولين، حاكم بر زندان با كمال قهرماني و عظمت معنوي بگوييد:
نه تنها ابزار برنده و ساده بلكه حتي اگر اسلحه نوين هم در اختيار ما قرار دهيد، حاضر نيستم به دوستان عزيزيكه شريك بدبختي و فلاكت ما هستند، تعدي و تجاوز كنيم، ولو در ميان ما عداوت و كينه قديمي و ريشه دار هم باشد. ما از همه صرفنظر كرده و آنها را بخشيدهايم. و تا قدرت داشته باشيم سعي و كوشش خواهيم كرد احساس آنها را جريحه دار نكنيم و دل آنها را نشكنيم، ما با درك راهنمايي قرآن كريم و فرمان برادري اسلامي و بنا به مصلحت خود چنين پيماني را بستهايم، كه مصلحت عموم ما در آن است.
و بدين ترتيب اين زندان را به مدرسه طيبه بزرگ تبديل نمائيد.
خاطره شب قدر
در ليلة القدر اين حقيقت بسيار وسيع و در عين حال طولاني به قلبم خطور كرد سعي خواهم كرد به طور بسيار مختصر و به طريقه زير به آن اشاره كنم:
بشريت از بدبختيها و فلاكتها و فجايع اين جنگ جهاني اخير چه مصيبتهايي را متحمل شد! هر گونه ظلم و ستم و استبداد و قلدري و ويرانگري رعب و هراس را در تمام كرة خاكي شاهد بود. صدها انسان بي گناه، به خواست و تحريك يك نفر به هلاكت رسيدند. و ميليونها انسان در درياي بيچارگي و شقاوت فرو رفتند. و فاتحان در عذاب و شكنجه وجداني گرفتارند كه قادر نيستند خرابكاريها و ويرانگريهاي خود را اصلاح و مرمت كنند و مي ترسند و بيمناكند كه نتوانند آقائي و سروري خود را خفظ كنند، براي مردم كاملاً روشن شده است، زندگي اين جهان پايان پذير و نابود شدني است. زيور و زرق و برق تمدن فريب است و نيرنگ و بدون فايده مي باشد، پيكر و روح و نفس بشريت و استعدادهاي فطري و عاليش با ضربات سخت و كاري خنجر ظلم به خون آغشته شده است... و در زير ضربات شمشير بران قرآن كريم كيان و كاخ غفلت و گمراهي و طبيعت جامد و كور و كر فرو ريخته و خورد گشت... و چهره و سيماي حقيقي سياست زشت ستمكارانه بينالمللي بر ملا و آشكار شده و نقاب از چهره آن برداشته شده. چهره و سيمايي كه وسيعترين و ضخيمترين و انبوهترين پرده اغفال و فريب و گمراه كردن و اختناق روح آنها بود.
بدون ترديد - بعد از روشن شدن اين امور- بشريت به جستجوي معشوق حقيقي خود خواهد پرداخت. كه همانا زندگي جاويدان است، و با تمام نيرو برايش خواهد كوشيد و هم اكنون علايم و نشانه آن در شمال و غرب جهان، و در آمريكا به چشم ميخورد و هويداست و به خوبي خواهد فهميد كه معشوقة مجازيش-يعني دنيا- پير زال بد ريخت و زشت پيكر، ناپايدار و فاني و رفتني است.
بدون شك «بشريت» به تفحص و جستجوي قرآن كريم رو خواهد آورد قرآني كه در مدت هزار و سيصد سال بيش از سيصد ميليون كارگردان و شاگرد داشته...قرآني كه ميليونها نفر از اهل تحقيق و حقيقتجو تمام احكام و ادعاهايش را تصديق دارند و گواهي ميكنند، قرآنيكه با كمال، فدسيت- هر دقيقه - در سينه ميليونها حافظ جا ميگيرد و حفظ مي شود. قرآني كه بشريت را به زبان خودشان هدايت ميكند و به شيوه معجزه آسا مژده زندگاني جاويدان و نيكبختي را به بشريت ميدهد، قرآنيكه هر آن زخمهاي عميق و دردناك آنها را درمان و پانسمان ميكند. و در لاي كلمات رساي هزاران آيات استوار و محكم و مكرر مژده آن را ميدهد، بلكه با صراحت و يا اشاره، صدها هزار بار از آن خبر ميدهد قرآني كه دلايل و براهين قطعي و روشن و ثابت بي شماري را بر آن آورده است.
اگر بشريت عقل خود را تمام از دست ندهد، و قيامت و محشري - مادي يا معنوي- برايش پيش نيايد، حتماً از قرآن كريم و بيان اعجاز انگيزش، پيروي و تبعيت خواهد كرد، همانطور كه در تمام قارهها و اكناف زمين و در كشورهاي بزرگ صورت گرفته است، و فعلاً در كشورهاي سوئد و نروژ و فنلاند تحقق يافته است... و همانطور كه گويندگان و سخن سرايان نامي در انگلستان، براي قبول آن تلاش ميكنند، و جمعيت تحقيق درباره دين بر حق كه داراي نام و مقام و منزلت و ارزش است، در آمريكا به تحقيق درباره آن مشغول است... و قطعاً بعد از اينكه حقايق و حقانيت آن را درك نمودند، قلباً و روحاً به آن خواهند گرويد، و در پيرامون دستوراتش جمع خواهند شد، زيرا براي اصلاح و سر و سامان دادن به اين حقيقت، هيچ طرح و نقشه و برنامه اي مانند قرآن نبوده و نيست و قطعاً هيچ چيز جلوي اين معجزه كبري را نخواهد گرفت و نميتواند جانشين آن بشود.
دوم:
رسايل نور با از نيام كشيدن و به دست گرفتن اين شمشير الماسين و بران و معجزهگر بزرگ، خدمات خود را به نحو شايسته نشان داده است، تا جاييكه دلايل پر قوت و استوارش دشمنان سرسختش را قانع و آنها را به تسليم ناگزير كرده است، وظايف مقدس خود را با در دست گرفتن اين گنجينه پايان ناپذير قرآني به انجام مي رساند - از آن رو كه معاني و مفاهيم قرآني شگفت انگيز و معجزه آساست- آن را به شيوه اي به كار مي برد كه بتواند، قلب و روح ومشاعر را روشن نمايد و آنها را صيقلي دهد، و اصلاح و درمان و سر و سامان دادن موفقيت آميز آن را ادامه ميدهد، پس تعجب آور نيست كه مردم را به طرف قرآن مجيد ميخواند و تنها از منبع و سرچشمه زلال آن ياري مي جويد و بهره مي گيرد.
رسايل نور، در حاليكه وظايف خود را به نحو نيكو انجام ميدهد، در همان حال بر تبليغات مغرضانه و ظالمانه دشمنانش فايق آمده است. و سرسخت ترين ملحدان و بيدينان را از ميدان رانده و از ميان برداشته و محكمترين پايگاه و دژ و پناهگاه آنها را كه طبيعت بي زبان است با انتشار رساله «طبيعت» فرو ريخته است، همانطور كه با انتشار «مسئله ششم» در «ثمره» و با ارائه دلايل اول و دوم و سوم وهشتم، در رساله عصاي موسي بساط غفلت غافلان را در هم پيچيده و در وسيعترن قلمرو و ميدانهاي علوم جديد و تاريكترين پايگاه غافلان نور توحيد و يكتا پرستي را به تلألو در آورده است.
براي ما مشخص و ضروري است - و براي ملت بيشتر ضرورت دارد - كه طلاب نور - در حدود توانايي و فرصت مجاز - بعد از اينكه دولت اجازه داد - در حال حاضر - در هر جا كه ممكن است به تأسيس مدارس كوچك نور، مخصوص تدريس علوم ديني اقدام بنمايد.
درست است خواننده ميتواند براي خود از رسايل استفاده كند، اما نميتواند تمام مسايل را دريابد و بفهمد، زيرا آن مطالب، تفسير وتوضيح حقايق ايمان است و دروسي است علمي درباره معرفت الهي و آرام بخش قلب و روح است و در عين حال عبادت خداي سبحان است.
نتايجي كه ممكن است در ظرف پنج يا ده سال در مدارس ديني به دست آيد، مي توان آن را در ظرف پنج يا ده هفته، در مدارس نور به دست آورد... نه تنها اين بلكه الحمدله ، درخلال بيست سال گذشته، اين نتايج به دست آمده است، فوايد دعوت به سوي قرآن كريم از طرف رسايل نور كه پرتوي از فروغ درخشان قرآن است، براي حيات امت مسلم و ثابت است، و حتي علاوه بر حيات اخروي براي حيات سياسي نيز مفيد و پر ثمر است، بنابراين روا نيست دولت در مورد آن ممانعت و اشكال تراشي نمايد، بلكه بايد بكوشد و مردم را به خواندن مطالب آن تشجيع نمايد. تا بدينوسيله كفارة خطاهاي فاحش گذشتهاش را داده باشد و در برابر مشكلات و مصايب و هرج و مرج و بي بند وباري و وحشت، در آينده به صورت سدي محكم درآيد.
مساله ششم از «ثمره»
اين مساله يك اشاره مختصر به يكي از هزاران دليل و برهان كلي دربارة «ايمان» است كه در چند محل از رسايل نور آن را با دلايل و حجت ها آورده ايم.
در «قسطموني» گروهي از دانش آموزان دبيرستاني به من مراجعه كردند و گفتند ما را با خدا آشنا كنيد، كه معلمين ما در مدارس در مورد خدا چيزي به ما نمي گويند.
در جواب آنها چنين گفتم:
هر يك از علومي كه مي خوانيد، هميشه درباره خدواند بحث و گفتگو ميكند و به زبان مخصوص خودش خدا را معرفي ميكند، بنابراين مي توانيد بدون معلمين به اين علوم گوش فرا دهيد.
مثلاً: براي شما دانشجويان علوم پزشكي! اگر يك داروخانه بسيار بزرگ داير باشد، و در هر قسمت ورقه و جعبه داروها و فراوردههاي حيات بخش طبق دستورات و ضوابطي دقيق و منظم و حساس به اندازه هاي دقيق مخلوط شده و مرتب چيده شده باشد. چنين داروخانهاي با چنان نظمي به ما نشان ميدهد و ميفهماند كه مديرش داروگري ماهر و شيميداني استاد وكارآ ميباشد، حال داروخانه كره زمين را در نظر بگيريد كه شامل چهارصد هزار گونه، از جانداران، حيوانات ونباتات است و هر يك از آنها در حقيقت به منزله شيشه محتويات مواد شيميايي دقيق تهيه شده و جعبه داروهاي مخلوط و متنوع حيات بخش شگفتآور است. اين داروخانه بزرگ، حتي به افراد نابينا مي فهماند كه مدير و داروگري دانا و با قدرت آن را اداره ميكند، و پروردگار كريمش را با منتهي درجه كمال و نظم و عظمت معرفي ميكند. پس شما دانشجويان پزشكي بياييد داروخانه خيابان را مطابق مقياسهاي پزشكي، با داروخانه كره زمين مقايسه كنيد.
و مثلاً كارخانة خارق العاده و عجيبي را در نظر بگيريد كه از يك ماده بسيار ساده، هزاران نوع بافتني و قماش گوناگون مي بافد، چنين كارخانهاي نشان ميدهد كه زير نظر يك مهندس مكانيك بسيار ماهر قرار دارد، و اداره مي شود، و مهندسش را معرفي ميكند، - مطابق مقياسهاي علم ماشين آلات - بدون ترديد اين كارخانه سازنده و مدير و مالك خود را در غايت كمال و عظمت معرفي ميكند.
و مثلاً: انبار و سيلوي بزرگ را در نظر بگيريد كه در آن مواد غذايي ذخيره ميشود - كه در هر غرفه آن - هزاران نوع و بسته مواد غذايي انباشته شده است بهطوري كه هر نوع از ديگري جدا و در محل خود و رديفهاي مخصوص چيده و مرتب شده است. چنين انباري مالك و مديري با هوش را معرفي ميكند. همچنين اين انبار عظيم رباني براي اعاشه و مواد غذايي، كه هر ساله با نظم و ترتيبي دقيق به مساحت بيست و چهار هزار سال به سير و سياحت مي پردازد و در بطن خود صدها هزار گونه مخلوق را جا داده است و هر يك از آنها به نوعي غذاي مخصوص احتياج دارد، انباريكه به دور چهار فصل ميگردد، بهار را مي آورد كه مانند يك كشتي حامل هزاران نوع خوراكي است و آن را به مخلوقاتي بي نوا هديه ميكند، كه در طول زمستان قوت و آذوقه و غذايشان ته كشيده است. حال كشتي خدايي يعني كره زمين را در نظر بگيريد كه هزاران نوع كالا و دستگاههاي مجهز و جعبههاي غذا را با خود حمل ميكند، مطابق علم تغذيه و تجارت اين انبار و مخزن رباني صاحب و مالك خود را بس مدير و مدبر و عظيم معرفي ميكند، و او را در اعماق قلب ما جايگزين ميكند.
و باز مثلاً: ارتشي را در نظر مجسم كنيد كه چهارصد هزار ملت و امت و طايفه را زير پرچم خود جمع كرده و هر يك از آنها غذاي مخصوص و سلاح و لباس مخصوص و جداگانه و تمرينات و تعليمات جداگانه و مخصوص به خود را دارد، و زمان ترخيص هر يك از آنها با ديگري تفاوت دارد فرمانده چنين ارتشي كه بهتنهايي غذاهاي متفاوت و سلاحهاي گوناگون و لباسهاي حتي متمايز را بدون اشتباه و فراموشي و حيرت، تامين و توزيع ميكند...
واقعاً و بدون ترديد فرمانده اي است فوق العاده، و وجود چنين پادگاني عجيب نبوغ و داهيگري فرمانده را نشان ميدهد، بلكه حتي او را براي ما محبوب و دوست داشتني جلوه ميدهد و ما از تيز هوشي او متعجب مي شويم و او را با ديده تمجيد و تحسين مي نگريم، حال پادگان وسيعتر زمين را بنگريد كه در هر بهار ارتشي سبحاني و رباني متشكل از چهارصد هزار گونه ملت و نبات و حيوان را زير پرچم مي خواند و اعزام ميكند، و هر نوع داراي لباس و اسلحه و تمرين و خدمت و ترخيص مشخص و متمايز است و از جانب فرمانده يكتا و صمد جلوعلا، بدون اشتباه و التباس و فراموشي و اختلاط و آشفتگي با كمال نظم و انضباط اداره مي شود... به مقياس و موازين علم نظامي اين پادگان وسيع و گسترده بر كرة خاكي - براي اهل بصيرت- فرمانده و حاكم زمين را معرفي ميكند، به موازات نظم اين پادگان شگفت انگيز ميزان قدرت و عظمت فرمانده را نيز معرفي ميكند... و با مقايسه پادگان مذكور و دقت در نظم آن او را شايسته سپاسگزاري و تقديس و تنزيه معرفي ميكند.
و باز مثلاً: فرض كنيد ميليونها چراغ برقي در شهري عجيب بدون سوخت و بدون خاموشي روشن است. آيا ـ با شگفتي و تقدير ـ تصور نميكني مهندسي برق كارا و ماهر در صنعت برق و چراغهاي برق را اداره مي كند؟ ببين چراغهاي آويزان ستارگان بر سقف همين قصر زمين كه مطابق علم ستارهشناسي هزاران بار از خود زمين بزرگترند. و بدون خلل در نظامشان يا برخورد با يكديگر و بدون خاموشي و مطابق آنچه در علم ستارهشناسي مي خوانيد بدون مصرف سوخت، سريعتر از موشك در حركتند. اين چراغها با انگشتاني از نور به قدرت نامحدود خالق خود اشاره مي كنند. آفتاب كه يك ميليون بار از كرة زمين بزرگتر و يك ميليون سال از آن قديمي تر است، جز فقط يك چراغ دايمي و گرمابخش مهمانخانة رحمن است. براي ادامة فروزندگي و اشتعال و تسخيرش روزانه به اندازة درياهاي زمين و به اندازة كوههايش زغال و چندين برابر حجم زمين هيزم لازم است. اما آنچه آفتاب و تمام ستارگان ديگر مانند آن را بدون سوخت و نفت و زغال و بدون خاموشي آنها را با سرعتي عجيب با هم و بدون برخورد با يكديگر بگردش در ميآورد، همانا قدرتي بي نهايت و سلطنتي عظيم بي حد است.
پس اين عالم عظيم و چراغهاي پرفروغ در آن، و قنديلهاي آويزان بروشني ـ مطابق علم برق كه خواندهايد يا خواهيد خواند ـ سلطان اين نمايشگاه عظيم و مهرجان بزرگ را معرفي مي كند. و روشن كننده و تدبيركنندة بديع و صانع جليل آن را معرفي ميكند. و همين ستارگان درخشان بر آن گواهند و او را نزد عموم محبوب قرارداده و عموماً به حمد و سپاس و ثناگويي و تقديس او ميپردازند، بلكه عموماً بعبادت او رو ميآورند.
و مثلاً اگر كتابي باشد كه در هر خط آن به خطي دقيق كتابي نوشته شود، و در هر يك از كلماتش سورة قرآني نگاشته شود، و تمام مسائلش داراي معني و مفهوم م محتواي عميق باشد، و تماماً يكديگر را تأييد كنند، بدون شك چنين كتابي مهارت و قدرت فوقالعادة نويسنده و مؤلف خود را كاملاً بيان ميكند، يعني امثال اين نويسنده و مصنف خود را مانند روز روشن معرفي ميكند. و كمال و قدرت او را نشان ميدهد و اعجاب و شگفتي ناظران را طوري برميانگيزد كه بدون ترديد ميگويند: تبارك الله، سبحان الله، ماشاءالله و آن را تمجيد و تحسين ميكنند.
كتاب بزرگ عالم نيز چنين كه در صحيفة آن يعني زمين و در يك پند آن يعني فصل بهار سيصدهزار نوع از كتابهاي گوناگون يعني طوايف حيوانات و اجناس نباتات نگاشته ميشود. كه هر يك از آنها به منزلة كتابي است. تمام آن با هم و متداخل و بدون اختلاط و اشتباه و فراموشي در منتها درجة انتظام و كمال نگاشته ميشود، بلكه در هر كلمة آن مانند شجرهاي قصيده مباحث كامل نوشته ميشود، و در هر نقطة آن مانند يك بذره فهرست كتابي كامل رقم ميخورد.
پس همانطور كه اين در مقابل ديد ما قراردارد، و بطور مؤكد بما نشان ميدهد كه در وراي آن حكمي سيال دارد مينويسد، بنابراين حال شما ميتوانيد ميزان دلالت كتاب بزرگ عالم را كه هر كلمة آن معاني و حكمتهاي بسيار را در خود جاداده است، و ميتوانيد ميزان دلالت اين قرآن كبير مجسم كه خود عالم است، بر ايجاد كننده و نويسندة منزه خود را ارزيابي كنيد. و آن را بر كتاب ذكر شده در مثال قياس و مطابق علم حكمت اشياء يا هنر قرائت كه ميخوانيد آن را ارزيابي كنيد و با ديدي وسيعتر و به مقياسي گسترده تر به اين گيتي بزرگ بنگريد، بلكه در مييابيد چگونه با گفتن: «الله اكبر» خالق را معرفي مي كند؟ و با گفتن « سبحان الله» چگونه تقديس را ياد مي دهد. و با «الحمدالله» محبت خدا را در قلب ما القاء مي كند.
بدين ترتيب هر يك از علوم متعدد و مختلف و به طور جدي و آشكار بر خالق ذوالجلال عالم هستي دلالت دارد. و خداوند را با اسماء حسني، او به ما معرفي ميكند و صفات و كمالش را به ما يادآور مي شود - علوم - با مقياسهاي بسيار وسيع و آيينه هاي مخصوص و چشماني دقيقبين و بينا و نگاههاي پندآميز، اين شناسايي ظريف و مهم و باارزش را در اختيا رما قرار ميدهند.
خطاب به همان دانش آموزان گفتم: حكمت اينكه قرآن كريم مكرراً ميگويد«خلق السموات و الارض»* و «رب السموات و الارض»** اين است، كه ما را به حقايق مذكور هدايت نمايد، و دليل روشن توحيد و يكتا پرستي را به ما تلقين فرمايد و ما را با خالق تواناي خود آشنا سازد گفتند: خدا را بياندازه و بينهايت سپاسگزاريم، كه ما را موفق كرد بدين درس باارزش نايل شديم، درسي كه عبارت است از حقيقت والا. خداوند از طرف ما پاداش نيكت را عطا فرمايد، و از شما خشنود شود.
گفتم انسان ماشيني زنده است، به هزاران نوع درد و رنج متألم مي شود، و از هزاران نوع لذت كامياب مي شود، و با اينكه بسيار ناتوان است دشمنان مادي و معنوي بي شمار دارد، و با اينكه در غايت فقر و بي نوائي است، آروزهاي ظاهري و باطني بي حد و حصر دارد. انسان مخلوقي است بيچاره، مدام درد و رنج سيليهاي دردناك فراق و زوال را مي چشد... معهذا - انسان – بهوسيله ايمان و بندگي به سلطان ذوالجلال انتساب و پيوند مي يابد، و پايگاه و تكيه گاهي محكم و استوار به دست مي آورد. و براي رفع خطر تمام دشمنان به آن پناه برده و برآن تكيه ميكند. و در آن تكيه گاه وسيله فرياد رسي نيز مي يابد كه براي به انجام رسيدن تمام احتياجات و آمال و ارزوهايش از آن استفاده ميكند، همانطور كه انسان از انتساب و وابستگي به سرور و آقاي خود افتخار و مباهات ميكند، و از قرب و مكانت و منزلت خود نزد آقايش احساس سرافرازي ميكند، همچنين انتساب انسان به وسيله ايمان، به قادر توانا كه قدرتش حد و مرز ندارد، وابستگي انسان به خداوند رحيم كه دايره رحمتش بي اندازه وسيع است، و پيوستن به صف بندگان مخلص با اداي اطاعت شكرگزاري در مقابل اينها, مرگ و اجل را از عدم ابدي، به جواز عبور و ويزا به سوي عالم بقا تبديل ميكند، تصور كنيد- اين انسان - تا چه اندازه از بندگي در پيشگاه خداي خود، شيريني لذت انس را مي چشد، و تا چه اندازه از نعمت ايمان قلبي خود بهرهمند مي شود و تا چه حد به نور اسلام نيكبخت خواهد شد. و تا چه اندازه به مولايش افتخار و مباهات ميكند، و از او سپاسگزار است كه قلب او را به نور ايمان و اسلام منور و روشن فرموده است. همين مطالب را براي برادران زنداني نيز بيان ميكنم:
هر كس خدا را بشناسد، و از فرمانش پيروي كند، نيكبخت است. ولو اينكه در قعر زندان تاريك هم باشد. هر كس از خدا غافل باشد و او را فراموش كند، بدبخت است ولو در كاخهاي با شكوه هم زندگي كند. روزي يكنفر مظلوم محكوم به اعدام هنگام بالا رفتن از چوبه دار بر سر ظالمان و ستمكاران فرياد شادي و شعف برآورد و گفت: «من به سوي فنا نمي روم و من اعدام و نابود نمي شوم، بلكه از زندان تنگ اين دنيا آزاد مي شوم و به طرف نيكبختي ابدي پرواز ميكنم، اما مي بينم شما به اعدام و نابودي ابدي محكوميد، كه مرگ را فنا و نابودي مي دانيد پس بدانيد من از شما انتقام گرفتم ». در حاليكه با چشماني پر نور مي گفت: «لا اله الا الله» روحش را تسليم كرد (بار خدايا جز آنچه به ما ياد داده اي چيزي نمي دانيم).
نكته توحيدي نهفته در لفظ هو(او)
باسمه سبحانه
همه چيز او را ثنا گوست
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته دائماً و ابداً
برادر عزير و با وفا و شايسته!
در خلال سياحت و گردشي فكري و خيالي، تنها در مطالعه جنبه مادي هوا - ناگهان - نكته توحيدي دقيق و ظريف را مشاهده كردم كه از لفظ (هو) - او - « در لا اله الا هو» و «قل هو الله احد» الهام و سرچشمه مي گيرد، با دقت كردن در آن نكته دريافتم كه راه ايمان بسيار هموار و صاف و آسان است، و طريق كفر و گمراهي تا حد محالات و مشكلات ممتنع و سخت است.
در زير به طوري بسيار مختصر به آن نكته ژرف و ظريف و طولاني اشاره خواهم كرد!
آري مشتي خاك ممكن است محل رشد صدها گياه پر گل باشد، در صورتيكه به طور متعاقب در آن كاشته شوند، اگر اين امر به طبيعت و اسباب نسبت دادهشود لازم مي آيد كه: يا در آن مشت خاك صدها كارخانه و كارگاه معنوي به تعداد گلها، مكنون و نهفته است... و يا اينكه هر يك از ذرات آن خاك بهساختن و ساختمان گلهاي متنوع و تركيب و خصوصيات مختلف و دستگاههاي حياتي آن واقف و عالم است باين معني علمي همه جانبه و قدرتي مطلق مانند علم و قدرت الهي را درخود دارد!!
و همچنين هوا كه يكي از اركان كاخ و قصر با شكوه عرش اوامر و اراده الهي است هر جزء آن از نسيم باد گرفته تا مقدار ناچيريكه در نفس انسان هنگام تلفظ كلمه «هو» موجود است، وظايفي بي شمار را به عهده دارد.
اگر اين وظايف را به طبيعت و تصادف و اسباب نسبت دهيم مي بينيم يا اينكه هوا به مقياس كوچك، مركز پخش تمام اصوات مكالمه و تلگراف و تلفن و راديو را در قلب خود جا داده است و قدرت و توانايي كليه آنهمه وظايف را در آن واحد دارد... و يا همان جزء كه در كلمه هو موجود است هر ذرة آن داراي شخصيتي معنوي است و به تعداد گويندگان تلفن و راديو تلگراف و اصوات مختلف قدرت و توانايي و استعداد دارد كه زبان و لهجه هاي عموم آنها را بداند، و در همان زمان آن را به ذرات ديگر درس و ياد بدهد و آن را پخش و منتشر نمايد، زيرا قسمتي از اين را به چشم خود ميبينيم و هوا به طور كلي چنان استعدادي را در بر دارد... پس اگر چنين است ديگر ماده گرايان براي در پيش گرفتن راه كفر و ضلال، تنها با يك محال مواجه نيستند بلكه به تعداد ذرات هوا با محالات و معضلات و مشكلات روشن و آشكار مواجهند.
ولي اگر كار را به صانع و پروردگار جليل نسبت بدهيم معلوم و مشخص مي شود كه هوا و تمام ذرات آن صورت سربازي را دارد كه آماده دريافت فرمان و اطاعت امر است. و در چنين حالتي تمام ذرات آن وظايف مختلف و متنوع خود را انجام مي دهند وظايفيكه به اذن و قدرت خالق توانا، حد و حصر ندارد، و توانايي پروردگارش را به سرعت برق برملا و متجلي مي نمايد، و به ميزان و موازات سهولت قيام به انجام وظيفه خود و به ميزان آساني تلفظ كردن لفظ در هوا و به ميزان ارتعاش هوا بر اثر گفتن «هو» قدرت صانع و پروردگارش جلوه گر و نمايان ميشود.
يعني هوا صورت يك صفحه از كتاب بديع و مرتب پيدا ميكند، كه قلم قضا و قدر الهي آنرا نگاشته و ذرات عبارتند از ترشحات آن قلم و وظايف ذرات به صورت نقطه هاي قلم قدر در مي آيند لذا كار مانند حركت يك ذره سهل و آسان ميشود.
موقعي كه داشتم هوا را مطالعه مي كردم و به مطالعه و مشاهده صفحهاي از سير و سياحت فكر و تأمل در «لا اله الا الله» و «قل هو الله احد» مشغول بودم حقيقت فوق الذكر را به وضوح تمام و تفصيل كامل و عين اليقين دريافتم و در هواي موجود در لفظ هو دليلي قاطع بر وحدانيت خدا يافتم، همانطور در معني و مفهومش يكتايي به شيوه درخشان تجلي ميكند دلايل توحيدي نيز در منتهاي قدرت جلوهگر است. چون اشاره مطلق به مرجع ضمير «هو» يعني مرجع آن كيست؟ نهفته است و بدين ترتيب فهميدم كه چرا قرآن كريم و اهل ذكر در مقام توحيد كلمه«هو» يا «ياهو» را تكرار ميكنند.
آري مسلم است اگر شخصي بخواهد يك نقطه را در جاي معين روي يك صفحه كاغذ بگذارد، كار سهل و آسان است، اما اگر از او خواسته شود چند نقطه را در يك زمان در جاهاي متعدد بگذارد كار بر او مشكل و در هم خواهد شد و همچنين است موجودي كوچك زير بار چندين وظيفه در آن واحد پشت خم خواهدكرد، همچنين اگر كلماتي متعدد در يك زمان از زبان خارج شوند و در همان زمان به گوش هم برسد، كلمات مخلوط و آميخته مي شوند و نظم آنها مختل مي گردد.
اما از پرتو دلالت لفظ «هو» كه به صورت كليد رمز در آمده است به عين اليقين مشاهده كردم كه هزاران نقطه و كلمه و حرف بر هر جزء از هوا- كه فكرم در آن شناور بود – گذاشته يا امكان دارد گذاشته شود بلكه ميتوان تمام اين وظايف را به عهده يك ذره گذاشت بدون اينكه اختلاف و اشتباه و اختلالي در نظم رخ دهد با علم به اينكه همان ذره در همان حال وظايف متعدد و شايد هزاران وظيفه ديگر انجام دهد- و اختلاف و اشتباهي رخ نميدهد –-و بدون اينكه ضعف و ناتواني و تنبلي از خود نشان بدهد بار سنگيني را به دوش مي كشد و قصوري در ايفاي وظايف گوناگون و حفظ نظم از آن مشاهده نمي شود. چون هزاران هزار كلمه متفاوت را با شيوه هاي مختلف و اصوات متنوع به آن ذرات مي رساند و در غايت نظم و ترتيب همانطور كه وارد شده خارج مي شوند بدون اينكه آميختگي و آشفتگي و اختلالي رخ دهد و بدون اينكه يكديگر را خراب و تباه كنند، انگار ذرات به نسبت خود گوشهاي كوچك شنوا و زبانهاي دقيق و متناسب دارند، و كلمات وارد گوشها شده و از زبانهاي كوچك خارج مي شوند، تمام اين كارهاي عجيب و شگفت آور در هر ذره - و هر قسمت هوا - با كمال آزادي در سير و سياحت است و به زبان حال و با شور و جذبة خالق خود را ياد كرده و مي گويد(لا اله الاهو) و (قل هو الله احد).
هنگامي كه طوفانهاي شديد برميخيزد و غرش رعد گوش را كر ميكند و تشعشع برق چشم را خيره مي سازد هوا به امواجي سنگين و متلاطم تبديل ميشود... اما ذرات نظم خود را از دست نميدهد و در ايفاي وظايف خود باز نميايستد و هيچ امري مانع كار و انجام وظيفهاش نميشود. اين حقيقت را اينچنين به رأي العين ديدم:
در اين صورت يا هر ذره - و هر جزء از هوا - داراي علم و حكمت و اراده و نيرو و قدرت مطلق است، و بر تمام ذرات تسلط كامل دارد تا بتواند وظايف گوناگونش را به خوبي انجام دهد... و اين هم محال و ممتنع و به طور كلي باطل است، بلكه حتي هيچ شيطاني چنين سخني را نميگويد، پس با بداهت و عين اليقين و علم كامل نشان ميدهد كه هوا فقط يك ورق متغير است و خالق توانا به علم بي پايان و قدرت بي انتهايش هر چه را كه بخواهد در آن مي نويسد و ثبت ميكند، و در عالم تغيير و تبديل امور در لوح المحفوظ، به منزلة حك و اصلاح و ثبت و ابطال است.
هوا همانطور كه به وسيله امور عجيب و غريب مذكور بر تجلي و وحدانيت دلالت دارد، و يكي از وظايف خود را - يعني انتقال اصوات را - انجام ميدهد و در همانحال بوضوح و آشكار محال بودن طرق بيشمار گمراهي را نيز بيان ميكند، وظايف ديگر را در غايت درجه اهميت و نظم و بدون اشتباه و سردرگمي و تصادم انجام ميدهد، و مواد فوق العاده لطيف را از قبيل برق و جاذبه و نور انتقال ميدهد، و در همان زمان، بر اثر تنفس وارد ساختمان نباتات و حيوانات شده و وظيفه حياتي خود را به دقت ايفاء ميكند، و در عين وقت هسته و بذر باروري را نيز انتقال ميدهد، يعني وظيفه تلقيح و باروري گياهان را انجام ميدهد، و چنان وظيفهاي براي بقاء و ادامه حيات ضروري و اساسي است. و به طور يقين ثابت ميكند كه هوا زير فرمان و اراده الهي انجام وظيفه ميكند و به طور قطع ثابت مبكند كه براي دخالت تصادف كور و اسباب بي اراده و سرگردان و مواد جامد و ناتوان و نادان مجالي نخواهد بود كه خطي در اين كتاب بديع هوايي و در مورد وظايف دقيقش رقم بزنند، و وظيفهاي ايفا كنند، و به اين ترتيب قانع شدم و يقين پيدا كردم كه هر ذره و هر جزء هوا به زبان حال خود مي خواند (لااله الا هو) و (قل هو الله احد).
همانطور كه به وسيلة اين كليد رمز يعني كليد (هو)، از نقطه نظر مادي اين امور عجيب را مشاهده كردم همچنين عنصر هوا به طور كلي مانند لفظ (هو) به صورت كليد رمز عالم مثال و عالم معني درآمد*. چون دريافتم كه مانند دستگاه عكاسي بسيار بزرگ در آن واحد تصويرهاي متعدد بي شماري را از جريانات دنيا، بدون اختلاف و اشتباه بر مي دارد، تا جاييكه اين عالم و جهان هستي، مناظر بزرگ اخروي وسيع را در بر ميگيرد كه گنجايش هزاران دنيا چه را دارد و حالات و اوضاع فناپذيري موجودات فناپذير را به نمايش مي گذارد و ثمر و ميوه حيات گذشته آنها را در تابلو و لوحههاي ابدي نشان ميدهد، كه آن را براي اهل بهشت و نيكبختي جاويدان، ادامه ميدهد... و خاطرات زيبا و شيرين گذشته را يادآور ميشود.
پس دليل قاطع وجود لوح المحفوظ و عالم مثال و نمونه كوچك شده آن نيروي حافظه و قوه تخيل است كه در سر و مغز انسان جا دارند، اين دو نيرو با اينكه حجمشان كوچك و فضاي كم حجمي را اشغال ميكنند، معهذا وظايف خود را به نحو احسن و بدون اشتباه و آميختگي در كمال نظم و دقت انجام مي دهند تا حديكه انگار كتابخانه بزرگ از معلومات و اسناد و مدارك را در اختيار دارند و به روشني به ما ثابت ميكنند كه آندو نمونه لوح المحفوظ و عام مثال مي باشند.
بدين سان به طور قطع و يقين فهميدم كه هوا و آب – مخصوصا مايع نطفه – كه بيشتر از خاك مورد مثال اول بحث بر وجود ذات خداي متعال دلالت دارند، عبارتند از دو صفحه بسيار وسيع كه قلم قضا و قدر و حكمت، مطالب پر حكمت و بليغ را در آنها مي نويسد و اراده و قلم قدر و قدرت در آنها جاري است، و دخالت تصادف كور و بي شعور و نيروي كور و نابينا و طبيعت لال و بي زبان و اسباب و علت سرگردان و خشك در چنان كتابي محال و ممتنع و غير ممكن است.
در حال حاضر بقيه بحث نوشته نشده است هزاران هزار سلام براي عموم.(سعيد نورسي)
* چنين حادثه عملا در آمريكا اتفاق افتاد. مؤلف
* و يكي از آنها همانطور كه همه مي دانند رسايل نور است(نورسي)
* منظورش زندان ( افيون) كه در سال 1948 خود و دانشجويانش در آنجا زنداني بودند.
* آسمانها و زمين را خلق كرد
** پروردگار اسمانها و زمين
* اما چون شرايط اجازه نداد موضوع را با دلايل قطعي توضيح دهم، لذا آن را به اختصار آوردهام.(نورسي)