گفتار دهم
يادآوري: سبب آوردن تشبيه و مثال به صورت حكايات در اين رسايل عبارت از نزديك نمودن معاني به اذهان است از يك طرف و نشان دادن ميزان معقول بودن حقايق اسلامي و ميزان تناسب و استوار بودن آن از طرفي ديگر. بنابراين هسته و محتواي داستانها همانا حقايقي است كه به آن منتهي ميشوند و به صورت كنايه بر آن دلالت دارند. پس آنها حكايات خيالي نيستند. بلكه حقايقي صادق ميباشند.
)فانظر الي آثار رحمة الله كيف يحي الارض بعد موتها ان ذلك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير( سوره روم آيه 50
نشانه هاي رحمت خدا را بنگر كه چگونه زمين را بعد از خشك شدن دوباره زنده ميكند يقيناً بهمان صورت مرده ها را زنده ميكند و او بر انجام دادن هر چيز توانا ميباشد.
دو نفر با هم به كشوري جالب و زيبا و بهشت مانند رفتند (در اين جا تشبيه براي دنياست). ناگهان مشاهده ميكنندكه مردم آن ديار درِ خانه و دكان و محل و بازار خود را باز و بدون قفل رها كرده و به حفظ و نگهداري آن توجهي نشان نميدهند. اموال و پول نقد در دسترس عموم است بدون اينكه احدي از آن مواظبت كند. يكي از آن دو نفسش او را وسوسه ميكند. گاهي به دزدي ميپردازد و زماني ديگر مرتكب انواع ظلم و سفاهت ميشود و مردم زياد به او مبالات نشان نميدهند.
دوستش به او گفت: «خانه خراب چكار ميكني؟ شما به كيفر خود ميرسي و مرا هم با بلا و مصيبت مواجه ميسازي. اين اموال به دولت تعلق دارد و آن شهروندان ـ با خانواده و بچه هاي خود ـ به صورت سرباز و كارمندان دولت در آمده و با لباس شخصي در اين وظايف خدمت ميكنند؛ از اين رو زياد به تو مبالات نميكنند. بايد بداني نظم و مقررات سخت قاطع است. بنابراين چشم و گوش و مراقبان و خبر چينان سلطان در هر جا مراقبند. پس رفيق زود باش معذرتي بياور و وسيله اي را بجوي»
اما رفيق احمق انكار كرده و گفت: «رفيق مرا بگذار اين اموال به دولت تعلقي ندارد بلكه اموالي است مشاع و عمومي و بدون مالك و هر كس ميتواند به ميل خود در آن تصرف كند. براي اينكه از آن استفاده كنم مانعي نميبينم و يا مانعي نميبينم از اين اشياء زيبا كه در مقابلم پخش و پلا شده اند استفاده كنم و هر چه را كه به چشم خود نميبينم به آن باور ندارم». و فلسفه بافي و سفسطه را شروع كرد. در اين جا بحث جدي در گرفت و گفتگو شدت يافت و رفيق غافل پرسيد: «سلطان كيست؟ من او را نمي شناسم».
رفيقش در جواب گفت: «حتماً ميداني هيچ دهكده اي بدون دهبان و كدخدا نيست و هيچ سوزني بدون مالك و صانع نيست و هيچ حرفي بدون نويسنده نيست. پس چگونه ميتواني بگويي مملكتي به اين زيبايي و با اين نظم و ترتيب جالب و محكم حاكم و سلطان ندارد؟ و اين همه اموال و ثروت نفيس و گرانبها مالك ندارد؟ نگاه كن حتي انگار قطاري پر از ارزاق قيمتي در هر ساعت از غيب سر ميزند و بارش را خالي ميكند و ميرود* يا مگر در هر نقطه مملكت نميبيني اعلانات و بيانات و پرچم سلطان در اهتزاز است. و مهر و آرم و نامش بر تمام اموال به چشم ميخورد. پس چگونه چنين مملكتي بدون مالك ميباشد؟ به نظر ميآيد اندكي از زبان فرنگ را آموختهاي اما نمي تواني اين نوشته هاي اسلامي را بخواني و ميل نداري از يك نفر بخواهي آنرا بخواند و بفهماند. پس بيا تا من آن ابلاغها و احكام و اوامر صادره از جانب سلطان را برايت بخوانم».
دوست منكرش سخن او را قطع كرد و گفت: «بر فرض وجود سلطان را بپذيريم اما اين استفاده اندك من چه نقص و ضرري به خزانه هاي او ميرساند؟ علاوه بر اين من كيفري از قبيل زندان و امثال را در اينجا نميبينم»
رفيقش در جواب گفت: آي هالو، اين مملكت كه ميبيني جز ميدان امتحان و آزمايش چيزي نيست. و ميدان، مشق و تمرين و مانور است. و نمايشگاه صنايع بديع سلطان و مهمانسراي موقت است... مگر نميبيني هر روز كارواني ميآيد و كارواني ديگر كوچ ميكند و ناپديد ميگردد؟ حال و وضع اين مملكت آباد چنين است. مدام پر و خالي ميشود و بالاخره روزي كاملا خالي ميشود. و به مملكتي ديگر اما پايدار و ابدي تبديل ميشود و تمام بشريت به آنجا نقل مكان ميكنند يا پاداش ميبينند و يا كيفر و هر كس مطابق عملش محاسبه ميشود.
باري ديگر رفيق خائن و سرگشته اش نافرماني كرد و گفت: «من باور نميكنم و تصديق ندارم! آيا ممكن است اين مملكت آباد ويرانگردد و تمام ساكنانش به مملكتي ديگر كوچ كنند»؟
در اين موقع دوست اندرزگو و امينش گفت: رفيق مادام اين چنين انكار ميكني و ادامه ميدهي و اصرار ميورزي، بيا تا دلايل بي شمار مجمل را در «دوازده صورت» برايت بيان كنم كه به تاكيد ثابت ميكند دادگاهي برزگ حق و منزلگاهي براي ثواب و احسان و منزلگاهي ديگر براي كيفر و زندان مقرر است و همانطور كه اين مملكت روز به روز از ساكنانش خالي ميشود و بالاخره روزي خواهد آمد كه به طور كلي خالي و نابود ميشود.
صورت اول: آيا امكان دارد در سلطنتي ـ مخصوصاً مانند اين سلطنت با عظمت ـ ثوابي براي افراد مطيع و كيفري براي نافرماني مقرر نباشد؟ و مادام ثواب و عقاب در اين منزلگاه موجود نباشد بايد در منزلگاهي ديگر دادگاهي بزرگ برقرار باشد.
صورت دوم: در مورد جريان امور و حوادث در اين مملكت بيانديش. و ببين چگونه روزي به فراواني حتي بر ضعيفترين و بي نواترين موجود تقسيم ميشود. و ميبيني چگونه توجه كامل و رسيدگي در مورد بيماران بدون سرپرست ادامه دارد و خوراكيهاي عالي و ظروف زيبا و مدالهاي جواهر نشان و لباسهاي زر بافت را بنگر، در هر جا سفره پر خوان گسترده است. و ببين همه وظايف و تكاليف خود را به صورتي دقيق و محكم انجام ميدهند جز تو و ابلهان مانند تو، و هيچ كس به اندازه بند يك انگشت از حد خود تجاوز نميكند پس بزرگترين شخصيت با كمال فروتني و انتها درجه اطاعت وظايف مربوط به خود را در زير سايه شكوه و بيم انجام ميدهد.
پس مالك و پادشاه اين سلطنت كرمي عظيم و رحمتي وسيع و گسترده دارد. و داراي اقتداري بالا و غيرتي جليل و نمايان و شرفي بالا ميباشد. و مسلم است كرم مستلزم بخشش است و رحمت و مهر بدون احسان تحقق پذير نيست و عزت و اقتدار مقتضي غيرت است و شرف والا موجب تنبيه كردن سبك سران است، در حالي كه يك در هزار از آنچه شايسته اين رحمت و اين والايي ميباشد در اين عالم لباس تحقق به تن نميكند. و ستمگر با اقتدار و جبروتش كوچ ميكند و مظلوم با ذلت و خواريش بار سفر به عالم ديگر را مي بندد. بنابراين مسئله به محكمه بزرگ بتأخيز مي افتد.
صورت سوم: بنگر در اينجا چگونه بر اساس حكمتي والا و نظمي جالب اعمال اجرا ميشوند. و ببين چگونه با ذره بين عدالت حقيقي و ترازوي درست امور مورد بررسي قرار ميگيرند. و معلوم است حكمت و ذكاوت حكومت عبارت است از پناه دادن و احترام و قدرداني از افرادي كه به آن پناه مي برند. و عدالت خالص مقتضي رعايت حقوق رعايا ميباشد تا هيئت حكومت مصون بماند و عظمت دولت محفوظ بماند. اما در اينجا جز مقداري ناچيز از آنچه شايسته آن حكومت و آن عدالت است اجرا نميشود و غافلان امثال تو بدون اينكه اغلبشان كيفري ببينند اين مملكت را ترك ميكنند پس بدون شك مسئله به محكمه كبري بتأخير مي افتد.
صورت چهارم: جواهرات ناياب بي حد و حساب را بنگر كه در اين نمايشگاهها عرضه شده اند و مواد غذايي بي نظير و لذيذ را بنگر كه به وسيله آن سفرهها آراسته شدهاند و نشان ميدهند كه سلطان اين مملكت سخاوتي بدون حد و خزاين و انبارهاي هميشه پر و خالي نشدني دارد اما چنين سخاوتي دايمي و چنين انبارهاي تمام نشدني، حتماً مقتضي مهمانسراي ابدي و پايان ناپذير ميباشند كه در آن هر چه نفس آرزو كند حاضر و در دسترس باشد. و همچنين براي بهرهمندان كه از نعمتها لذت ميبرند، مقتضي ابدي بودن ميباشند. آنهم بدون اينكه درد فراق و زوال را بچشند. چون همانطور كه زوال درد و الم لذت است، زوال لذت نير الم است. به اين نمايشگاهها بنگر و در آن اعلانات دقت كن و به بانگ و فراخواني همان دعوتگران صاحب معجزات نيك گوش فراده كه مصنوعات سلطان را توصيف ميكنند و آن را به آگاهي مي رسانند. و كمال مرغوبيت آن را برملا ميسازند. و جمال معنوي بي نظيرش را توضيح ميدهند و لطايف حسن نهفته آن را خاطر نشان ميسازند.
پس معلوم ميشود اين سلطان داراي كمالي نمايان و روشن و جمالي معنوي شكوفا است كه موجب گسترش اعجاب و شگفتي ميشوند. شكي نيست كمال نهاني بدون نقص مقتضي است علناً براي شگفت زدگان و تحسين كنندگان برملا و اعلام گردد. مقتضي است در مقابل افرادي اعلام گردد كه ارزش آن را ميدانند. اما جمال نهاني بي نظير مستلزم رؤيت و ابراز يعني رؤيت جمال آن به دو وجه است:
اول: در تمام آينه هاي مختلف منعكس كننده چنين جمالي خود جمال رؤيت شود.
دوم: به نظر تماشاچيان مشتاق و واله شدگان تمجيد گو ديده و رؤيت شود، وچنين امري به اين معني است كه جمال ابدي در كنار مشاهده دائمي و شهود ابدي مقتضي رؤيت و ظهور است. و اين امر مقتضي ابدي بودن تماشاچيان مشتاق و قدرشناسان همان جمال است. چون جمال ابدي به مشتاق زوال پذير راضي نميشود. و تماشاچي زوال پذير همان تصور زوال محبتش را به دشمني مبدل ميسازد و شگفت آوريش را به سبك گرفتن تبديل ميكند و موقر دانستنش را به اهانت مبدل ميسازد. چون انسان دشمن نادانسته ميباشد و به چيزي دشمن است كه دستش بدان نمي رسد. و چون عموماً به سرعت همين مهمانسرا را ترك ميكنند بدون اينكه از مشاهده نور آن جمال و كمال سير بشوند، بلكه گاهي فقط سايه هاي گذراي آن را در لحظاتي زودگذر ميبينند بنابراين كوچكردن به ديدگاهي دايمي و پايدار در شتاب است.
صورت پنجم: دقتكن كه اين سلطان بينظير چه مهر و عطوفتي عظيم دارد كه در كوران اين جريانات و حوادث متجلي ميگردد. بهداد مظلوم بينوا ميرسد, درخواست پناهجوي سرگردان را اجابت ميكند و وقتي ناچيزترين نياز كوچكترين موجود را مشاهده كند, آنرا در كمال مهرباني و شفقت برآورده و برطرف ميكند. حتي دواي پاي بزي را ميفرستد و يا دامپزشكي برايش اعزام ميدارد.
پس اي رفيق بيا به آن جزيره برويم كه جمع كثيري از انسآنها در آنجا قراردارند. تمامي اشراف مملكتي در آنجا جمع ميباشند. آن شخص گرانقدر را ببين كه فرستادة سلطان است و بزرگترين و والاترين مدال را از او دارد. بياناتي را ميخواند كه در آن از پادشاه باسخاوت خود مطالبي را درخواست ميكند. تمام افرادي كه با او هستند همگي موافقند و او را تصديق ميكنند و درخواستهاي او را ميطلبند. گوش كن كه دوست و حبيب سلطان چه ميگويد, او مؤدبانه و با فروتني و التماس ميگويد:
«اي آنكه نعمتهاي ظاهري و باطني خود را بر ما ارزاني داشته اي, اي سلطان ما, اصول و منابع الگوها و سايه ها را كه به ما ارائه فرمودهاي براي ما نمايان فرما و دست ما را بگير و ما را به قصر سلطنت خود ببر، و در اين بيابان ما را نابود مفرما. ما را به ديوان حضورت متوجه و منزلت ما را رفيع بدار و به ما رحم كن، و در آنجا خوراكيهاي لذيذ به ما عطا فرما تا مزه آن را بچشيم. و ما را به درد دوري و دور كردن از خودت، عذاب و آزار مده، اينك آنها رعاياي مشتاق لقا و محضرت، همان سپاسگزاران فرمانبرت در پيشگاهت ايستاده اند آنها را سرگردان و تباه شده رها مفرما، و آنها را به مرگ بدون برگشت نابود مفرما».
رفيق شنيدي چه ميگويد؟ آيا گمان ميكني براي دارنده تمام اين قدرت والا، تمام اين همه مهر و رأفت فراگير، ممكن است خواسته و آرزوهاي فرستاده گرامي خود را برآورده نكند و بالاترين خواستهها و شريفترين و والاترين مقاصد او را اجابت نكند؟ در حاليكه كوچكترين خواستة كوچكترين فرد از رعاياي خود را برآورده ميكند؟ در حاليكه آنچه اين فرستاده گرامي ميطلبد عبارت است از تحقق خواست و مقاصد عموم، و از مقتضيات عدالت و رحمت و رضايتش نيز ميباشد و برآوردنش براي او سهل و آسان است. از نمونه هايي كه در نمايشگاههاي گردشگاههاي اين مملكت به نمايش گذاشته شدهاند، مشكلتر نيست. مادام هزينههاي گزاف را پرداخته است و اين مملكت را به منظور نشان دادن موقت نمونهها بنا نهاده است. پس حتماً در مقر سلطنت و انبارهاي حقيقي كمالات و عجايباتش، چيزي عرضه خواهد شد كه عقل را خيره ميكند. بنابراين آنهايي كه در اين منزلگاه امتحان قرار دارند بيهوده و بي فايده نيستند، بلكه قصرهاي سعادت ابدي و پايدار، يا تيره سلولهاي زندانهاي مخوف ابدي، در انتظار آنها ميباشند.
صورت ششم: بيا به اين واگنهاي بزرگ بنگر. بيا به اين هواپيماهاي بارگيري شده دقت كن. بيا به اين سيلوهاي باعظمت نگاه كن. بيا به اين نمايشگاههاي باشكوه و جذاب نگاه كن. در سير حوادث و امور بيانديش. عموم آنها بيانگر اين امر ميباشند كه در حقيقت در آنجا سلطنتي عظيم و برحق برقرار است* كه از پشت پرده حكومت ميكند. چنين سلطنتي حتماً مقتضي وجود رعاياي شايسته ميباشد. در حاليكه ديده ميشود آنها در اين مهمانسرا - مهمانسراي دنيا - جمع شده اند و مهمانسرا هر روز گروههايي از آنها را بدرقه و از گروهي ديگر استقبال ميكند، و عموماً در اين سالن امتحان و آزمايش گرد آمده اند. اما سالن هر ساعت تغيير پيدا ميكند، و آنها در اين رژه بزرگ اندك مدتي توقف ميكنند و گونه هاي گرانقدر نعمتها و صنايع بديع پادشاه را نظاره ميكنند، اما خود نمايشگاه هر دقيقه تغيير ميكند، رفته بر نمي گردد و آمده نيز كوچ ميكند. تمام اين امور به صورتي قطعي معلوم مي دارد كه در پشت اين مهمانپذير، و پشت اين ميدانهاي متغير و در وراي اين نمايشگاههاي متحول، قصرهاي پاينده و ابدي و منازلي نيكو و جاوداني و باغهاي لبريز از حقايق اين نمونه و انبارهاي پر از اصول اين الگوها قرار دارد.
بنابراين اعمال و افعال اينحا جز براي پاداشي كه در آنجا آماده شده است، نيست. پس پادشاه با اقتدار در اينحا تكليف ميكند. و در آنجا جزا ميدهد. پس هر فرد بر مبناي استعداد و انجام دادن اعمال نيك خود نوعي سعادت دارد.
صورت هفتم: بيا در ميان همشهريان كمي قدم بزنيم و احوال آنها را ملاحظه كنيم و از اموري كه در اطراف آنها در جريان است مطلع شويم. نگاه كن در هر گوشهاي وسايل عكسبرداري متعدد نصب شده و عكسبرداري ميكند. در هر جا نويسندگان زيادي قرار دارند و همه چيز را ثبت و يادداشت ميكنند, حتي كوچكترين امور را مينويسند. بيا آن كوه بلند را نگاه كن كه روي آن وسيلهاي بسيار بزرگ عكسبرداري نصب شده است كه به خود سلطان اختصاص دارد* عكس همه چيز را كه در اين مملكت جريان دارد برميدارد. سلطان فرمان عكسبرداري از همه چيز را صادر كرده و دستور ثبت تمام جريآنهاي مملكت را دادهاست. و اين امر يعني سلطان معظم حوادث را ديكته كرده و دستور عكسبرداري از آنرا ميدهد. بدون شك در پشت اين توجه زياد و اين محافظت دقيق امور, محاسبة دقيق نيز مقرر شده است. چون آيا امكان دارد حاكمي آگاه ـ كه كوچكترين جريان و سادهترين رعيت را ناديده نميگيرد ـ اعمال مهم و عظيم رعاياي بزرگ را ثبت نكند و آنها را محاسبه و مجازات نكند؛ در حالي كه اعمالي را انجام ميدهند كه به خود پادشاه مقتدر مربوط است و متعرض كبريائيش ميشود و رحمت وسيعش از آن ابا دارد؟ و در صورتيكه در آنجا كيفري نميبينند پس بايد به دادگاه كبري تاجيل شود.
صورت هشتم: بيا تا اين اوامر صادر شده از جانب سلطان را برايت بخوانم. ببين او وعده و وعيد خود را تكرار كرده ميگويد: شما را به مقر سلطنت خود خواهم آورد، و افراد مطيع شما را سعادتمند خواهم كرد، و نافرمانان شما را به زندان خواهم انداخت، و آن محل موقت را ويران خواهم كرد، و مملكتي ديگر بنا خواهم نهاد كه درآن قصرهاي ابدي و زندانهاي دائميخواهد بود، يقين ميدانيم كه هر وعدهاي را بر خود مقرر كرده است عملي نمودن آن برايش آسان است. همو توجه جدي به رعاياي خود دارد، و خلاف وعده كاملاً با عزت و قدرتش منافات دارد.
پس اي غافل بنگر تو دروغهاي ساخته شدة اوهام خود را تصديق ميكني و هذيان و ياوه هاي عقل خود و فريب و نيرنگ نفس خود را ميپذيري، و فردي را تصديق نميكني كه هرگز نيازمند خلاف وعده نيست. و فردي را نميپذيري كه مخالفت هرگز شايسته غيرت و عزت او نيست. و فردي را تصديق نميكني كه تمام امور بر صدقش گواهي ميدهند. بدون ترديد تو مستحق كيفري بزرگ هستي، چون حال تو مانند حال مسافري است كه چشمان خود را در نور آفتاب ميبندد، و از خيال خود راهنمايي ميجويد كه راه پر هراس خود را به وسيله نور عقل خود كه شبيه به نور كرم شب تاب است روشن نمايد. و چون او وعده داده است، حتماً به وعده خود وفا خواهد كرد. چون وفا به وعده براي او آسان است و وفا به عهد از مقتضيات سلطنتش ميباشد و براي ما و همه جداً ضروري است. پس بايد در آنجا محكمه و دادگاهي بزرگ و سعادتي عظيم مقرر باشد.
صورت نهم: بيا تا نظري به رؤساي اين ادارات* بيندازيم، بعضي از آنها ميتوانند به طور مستقيم با سلطان تماس داشته باشند بلكه بعضي ديگر به مقامي بالاتر نايل آمدهاند و تا ديوان قدسيش بالا رفته اند. بنگرببين آنها چه ميگويند؟ آنها عموماً به ما خبر ميدهند كه سلطان محلي عالي و جالب را براي پاداش نيكوكاران آمادهكرده و مكاني ديگر هولناك را براي كيفر بدكاران قرار داده است. و او وعده بزرگ و وعيد شديد ميدهد. و او والاتر و عزيز تر از آن است كه به ذلت خلاف وعده و وعيد خوار گردد. با علم به اينكه اخبار خبر دهندگان از لحاظ كثرت به حد تواتر و از لحاظ استحكام به درجه اتفاق و اجماع رسيده است. آنها عموماً به ما ابلاغ ميكنند كه مقر اين سلطنت با عظمت كه علايم و آثارش را ميبينيم در مملكتي ديگر و دور قرار دارد. و عمارات موجود در اين ميدان امتحان، ساختمانهاي موقتي ميباشند. و به قصرهاي دايمي مبدل خواهند شد.
آنگاه اين زمين به ديگري تبديل ميشود. چون اين سلطنت با عظمت ـ از آثارش معلوم است ـ ممكن نيست تسلطش در اقتدار بر امثال اين امور زوال پذير منحصر باشد كه نه بقايي دارد و نه دوامي، و نه كمالي دارد و نه قراري و نه ارزشي دارد و نه ثباتي. بلكه بر چيزي استقرار مي يابد كه لايق شأن و عظمتش باشد. از قبيل اموري كه نشانه دوام كمال و عظمت دارند. بنابراين در آنجا منزلي ديگر قرار دارد و بايد كوچ كردن به آنجا صورت پذيرد.
صورت دهم: رفيق بيا امروز روز عيد بزرگ شاهي است* تحولات و تغييراتي رخ خواهد داد، و اموري عجيب نمايان خواهد شد. بيا با هم به گردش برويم، در اين روز شاد بهاري به آن دشتهاي آراسته به گلهاي زيبا برويم... ببين مردم به آنجا رو نهاده اند، نگاه كن در آنجا امري عجيب و نا آشنا به چشم مي خورد، ساختمانها عموماً فرو مي ريزند و شكلي ديگر به خود ميگيرند. واقعاً امري معجزه انگيز است، زيرا ساختمانهايي كه خراب ميشوند فوراً تجديد ساختمان ميشوند، و اين دشت خالي به شهري آباد تبديل شده است. نگاه كن هر ساعت منظري جديد و شكلي غير از شكل سابق را به خود ميگيرد- به سان پرده سينما- اين امر را به دقت نگاه كن تا شگفتي اين نظام جديد و محكم را در پرده ببيني كه منظره هاي در هم آميخته فراوان را در خود جا داده و به سرعت تغيير پيدا ميكند. و آنها عبارتند از مناظري حقيقي و همه چيز در آن به دقت و هم آهنگي مكان حقيقي خود را ميگيرد. تا جايي كه حتي منظره هاي خيالي به اين اندازه منتظم و بديع و استوار به نظر نميآيند. بلكه حتي ميليونها ساحر زبر دست نمي توانند مانند چنين اعمالي بديع را ارائه دهند. پس سلطان عظيم كه از ما مستور است اموري خارق العاده و بي شمار دارد. پس اي غافل! تو ميگويي «چگونه ممكن است اين مملكت با اينهمه عظمت، خراب شود و در جاي ديگر بنا نهاده شود؟».
اينك در مقابل خود تغييرات و دگرگونيهاي بي شمار و حيرت آوري را ميبيني كه عقلت آن را نميپذيرد. پس اينهمه جمع و تفريق و اين همه ويران كردن وساختن؛ تماماً از قصد و هدفي خبر ميدهند و در آن بطن غايت و منظوري مقرر است. زيرا براي اجتماع در يك ساعت به اندازه ده سال صرف و هزينه ميشود. پس اين اوضاع خود مقصود بالذات نيستند بلكه مثال و الگوهايش براي نمايش در اينجا ميباشند.
بنابراين سلطان كار خود را به صورت اعجاز خاتمه ميدهد، تا عكس آن برداشته شود. و نتايج آن مانند تمام آنچه در ميدان مانور سربازي قرار دارد ثبت و ضبط و نگهداري شود. پس امور و اقدامات در اجتماع اكبر اجرا خواهد شد، و مطابق آنچه در اينجا قرار دارد، استمرار خواهد داشت. و در نمايشگاه بزرگتر به صورتي مستمر همان امور نشان داده ميشود. يعني اين اوضاع قابل زوال در آنجا ثمري پاينده و صورتي ابدي نتيجه ميدهد. پس منظور از جشنها رسيدن به سعادت والا و دادگاه كبري و اهداف عالي پوشيده از ما ميباشد.
صورت يازدهم: اي دوست منكر بيا سوار هواپيما يا قطار شويم و به مشرق يا مغرب برويم ـ يعني به گذشته يا آينده سري بزنيم ـ تا معجزات متنوع را تماشا كنيم كه سلطان آن را در ساير اماكن نشان داده است. امور عجيبي را كه در اينجا در نمايشگاه، يا در ميدان، يا در قصر مشاهده كرديم در همه جا نمونه دارد، جز اينكه در شكل و تركيب تفاوت دارند.
پس اي رفيق در اين امر به دقت بنگر، تا ميزان انتظام حكمت، و اندازه روشني اشارات عنايت و توجه را مشادهده كني... و حد ظهور علامات عدالت و درجه پيدايش ثمرات رحمت وسيع را در آن قصرهاي تبديل يافته و در آن ميدانهاي زايل شدني و در آن نمايشگاههاي فنا پذير ببيني. بنابراين هر كس بصيرتش را از دست نداده است به طور يقين مي فهمد كه حكمتي كاملتر از حكمت اين سلطان نيست و تصور آن نيز ممكن نيست. و عنايتي زيبا تر از عنايت او و رحمتي فراگيرتر از رحمت او و عدالتي والاتر از عدالت او وجود ندارد. اما از آنجايي كه اين مملكت ـ همانطور كه معلوم است ـ از نشان دادن اين حكمت و عنايت و رحمت و عدالت، قاصر است، اگر در مقر مملكتش ـ همانطور كه تو خيال كرده اي ـ قصرهاي دايمي و محلهاي چشمگير پا برجا و منازل نيكوي ابدي و شهرونداني مقيم و رعاياي سعادتمند موجود نباشند كه جامه تحقق به آن حكمت و عنايت و رحمت و عدالت بپوشانند انكار حكمتي لازم ميآيد كه آن را به چشم خود ميبينيم و عنايتي انكار ميشود كه آن را مشاهده ميكنيم. و رحمتي ناديده گرفته ميشودكه آن را درك ميكنيم. و انكار اين علايم و اشارات نمايان و روشن عدالت، انكار تمام آنها مانند انكار شخصي است كه نور خورشيد را ميبيند و خود خورشيد را در وسط روز، به صورتي احمقانه انكار ميكند. و نيز لازم ميآيد بگوييم آنكه به اقدامات حكمت نشان و افعال با هدف گرامي و حسنات پر از رحمت مي پردازد و ما آن را مشاهده ميكنيم، به بازيچه و لهو و غدر مي پردازد ـ از آن منزه و دور است ـ و اين امر جز واژگون كردن حقايق به ضدش چيزي نيست. و چنين امري به اتفاق عموم خردمندان بادرايت محال است، و جز سوفسطايي ابله كه وجود اشياء و حتي وجود خود را انكار ميكند احدي اين گفته را به زبان نمي آورد و نياورده است.
بنابراين ديار و مملكتي غير از اين مملكت و ديار موجود است، در آن محكمه كبري برقرار است و خانه داد و عدالت والا پايدار است و مقر كرم عظيم موجود است تا در آنجا اين رحمت و اين حكمت و اين عنايت و اين عدالت به صورتي واضح و جلي نمايان شود.
صورت دوازدهم: بيا برگرديم تا با افسران و رؤساي اين جماعت ملاقاتي داشته باشم. آذوقههاي آنان را ببين آيا آن را براي مدتي كوتاه در اين ميدان تمرين در اختيار آنان قرار داده اند يا اينكه آن را به آنها دادهاند تا حياتي طولاني را در مكاني ديگر به سر برند و چون نميتوانيم يكايك آنها را ملاقات كنيم و نميتوانيم از تمام لوازم و تجهيزات آنها با خبر شويم تلاش ميكنيم كه از هويت نامة اعمال يكي از آنها براي نمونه اطلاع حاصل كنيم.
در برگ شناسايي درجة افسر حقوق و وظايف و امتيازات و ميدان فعاليت و تمامي امور مربوط به احوال او را مييابيم. با ملاحظه اينكه اين درجه براي مدتي معدود نيست بلكه براي مدتي مديد است و در برگ شناسايي او قيد شده است كه حقوقش را از خزانه مخصوص در فلان تاريخ دريافت ميدارد. اما اين تاريخ بسيار دور است و تا بعد از ختم وظيفه تمرين در اين ميدان فرا نمي رسد. اما اين وظيفه با اين ميدان موقت توافق و انسجام ندارد بلكه براي نائل آمدن به سعادت دايمي در مكاني والا در نزد پادشاه مقتدر است. واجبات و تكاليف و وظايف نيز چنين است يعني ممكن نيست براي به سر بردن مدت و روزگاري معدود در اين مهمانسرا باشد؛ بلكه براي حياتي سعادتمندانه دايمي ديگر ميباشد. در شناسنامه به روشني مشخص ميشود كه صاحب آن براي مكاني ديگر آماده است بلكه به سوي عالمي ديگر در شتاب است.
اين احكام را نگاه كن كه كيفيت به كارگيري مهمات و مسئوليات ناشي از آن را چگونه معين كرده است اگر در آنجا مقام و منزلتي رفيع و ابدي غير از اين ميدان نباشد اين شناسنامه دقيق و محكم معني ندارد و اين دفتر و احكام منظم مفهومي ندارد و همان افسر محترم و فرمانده و راهبر گرامي و رئيس با وقار به درك سقوط خواهد كرد و با شقاوت و ذلت و توهين و نكبت و ضعف و بي نوايي مواجه خواهد شد. با قياس به اين به هر جا كه به دقت بنگريم نظر و تدبير تو را هدايت ميكند كه در آنجا بعد از اين فنا , بقا و جاودانگي مقرر است.
پس اي دوست بدان كه اين مملكت موقت صورت مزرعه و ميدان تعليم و بازار تجارت و كسب را دارد و بايد بعد از آن دادگاهي كبري و سعادتي عظيم مقرر باشد و وقتي آن را انكار كردي ناچار خواهي بود كه تمام مشخصات دفاتر و احكام متعلق به افسر را انكار كني و ناچار ميشوي تمام مقررات و نظم اين مملكت را انكار كني حتي ناچار ميشوي وجود خود دولت را هم انكار كني و در آن صورت مجبور ميشوي تمام اعمال و اتفاقات را تكذيب كني و در آن صورت ممكن نيست تو را انساني با شعور و خرد دانست بلكه در چنان حالتي حتي از سوفسطاييها ابلهتر و احمق تر خواهي بود.
زينهار گمان نبري دلايل اشارات تبديل مملكت در همان دوازده صورت منحصر است كه آن را يادآور شديم. زيرا دلايل و امارات و علائمي بي حد وحصر موجود است كه اين مملكت متغير و زوال پذير به مملكتي مستقر و پايدار ديگر تبديل ميشود و اشارات و علائمي فراوان موجود است كه همان انسانها از اين مهمانسراي موقت و زوال پذير به مقر سلطنت دائمي و ابدي نقل مكان خواهند كرد.
اي رفيق بيا تا برهاني را به تو ارائه دهم كه از دوازده برهان پيشين قوي تر و واضحتر باشد كه در صورتهاي گذشته شما را از آن با خبر كردم. فرستاده گرامي را بنگر كه داراي نشانهاي عالي است و آن را ـ قبلاً ـ در جزيره ديديم. فرستاده فرماني را به جمعي كثير ابلاغ ميكند كه از دور ديده ميشوند. پس زود باش برويم و به سخنانش گوش فرا دهيم، بياد داشته باش كه براي عموم فرمان والاي سلطان را تفسير ميكند و آنرا توضيح ميدهد و ميگويد:
«خود را آماده كنيد! به مملكتي ابدي ديگر كوچ خواهيد كرد. چه با عظمت و شكفت انگيز مملكتي است. اين مملكت با مقايسه آن زندان به شمار ميآيد. اگر به دقت به اين امر گوش فرا دهيد و آن را به درستي اجرا كنيد، شايسته رحمت و احسان سلطان خواهيد شد كه به سوي آن متوجه هستيد. و در غير اين صورت در كيفر عصيان و نافرماني و سر باز زدنتان از اوامر سلطان و بي اعتنائيتان به امر او، جاي شما سلولهاي زندان هول انگيز خواهد بود».
اين ابلاغ را به حاضران يادآور شد. و مهر غير قابل تقليد و جعل سلطان بر آن ابلاغ عظيم بود و همه به محض نگاه كردن و ديدن آن نشانها به طور يقين در مييابند ـ جز كور بينان امثال تو ـ كه همان فرستاده مزين به نشانهاي رفيع مبلغ امين اوامر سلطان است.
پس چه ميپنداري آيا امكان دارد به مسئله تبديل اين مملكت اعتراض شود كه همين فرستاده گرامي با تمام نيرو مردم را بدان مي خواند، و فرمان والاي سلطان متضمن آن است؟ البته كه نه؛ چنين امري هرگز امكان ندارد. مگر اينكه تمام امور و حوادث مشاهده شده را انكار كني. حالا دوست من ميتواني هر چه را كه ميخواهي بگويي.
من چه بايد بگويم؟ آيا در مقابل اين حقايق چيزي براي گفتن ميماند؟ و وقتي آفتاب در وسط آسمان است آيا ميتوان گفت كجاست؟ تمام چيزي را كه ميخواهم بگويم اين است كه بگويم خدا را ستايش لايق است و هزار مرتبه شكر كه از چنگال اوهام و هوس رسته ام و از اسارت نفس و زندان ابدي آزاد شدهام. و ايمان دارم كه در آنجا منزلگاه سعادت در نزد سلطان معظم مقرر است و ما خود را براي آن آماده ميسازيم كه بعد از اين منزل و دار فاني و آشفته به آنجا برويم.
بدين ترتيب حكايتي كه كنايه از حشر و قيامت بود به پايان رسيد. و حالا به توفيق خداي علي مقتدر به حقايق والا و عليا منتقل ميشويم و آن را بعد از مقدمهاي تمهيدي در «دوازده حقيقت» بيان خواهيم كرد، و در مقابل با دوازده صورت ارتباط و به آن تكيه و استناد دارد.
فقط به بعضي مسائل كه آنها را در جاي ديگر يعني در كلمات « بيست و دوم», « نوزده » و« بيست و شش» توضيح داده اشاراتي ميكنيم.
اشاره اول: براي شخص غافل و دوست اندرز گوي امينش كه در داستان ذكر شدند سه حقيقت مقرر است:
اول نفس اماره و قلبم،
دوم دانش آموزان فلسفه و شاگردان قرآن كريم،
سوم ملت كفر و امت اسلامي.
عدم شناسايي خداي سبحان دانش آموزان فلسفه و ملت كفر و نفس اماره را در گمراهي هولناك انداخته است. همانطور كه اندرز گوي امين در داستان گفت: امكان ندارد هيچ حرفي بدون نويسنده باشد و قانوني بدون حاكم باشد. همانطور هم ميگوييم: وجود كتابي بدون نويسنده محال است. مخصوصاً كتابي مانند اين كه هر كلمه از كلماتش متضمن كتابي است كه به قلمي دقيق نگاشته شده است. و زير هر حرف از حروفش قصيدهاي بقلمي رفيع نقاشي و ترسيم شده است. و همچنين از محالترين محالات اين است كه اين عالم هستي بدون ابداعگري باشد چون اين عالم كتابي است به نوعي عظيم، كه هر برگ آن متضمن كتابهاي بيشمار است، نه بلكه حتي هر كلمة آن كتابي است و هر حرف آن قصيدهاي ميباشد. پس سطح زمين برگي است و چقدر فراوان كتاب در بطن آن قرار دارد و درخت يك كلمه ميباشد و چقدر صحيفه هاي فراوان در آن قرار دارند. و ميوه يك حرف است و بذر نقطه ميباشد و در اين نقطه فهرست درخت تناور و ميدان عملش مقرر است. پس كتابي مانند اين جز از ابداع قلم صاحب قدرتي متصف به جمال و جلال و حكمت، منشأ ندارد؛ يعني نگاه محض به اين عالم و مشاهده آن مستلزم اين باور و ايمان است. مگر براي انساني كه گمراهي او را سرمست كرده است.
و همانطور كه خانه اي بدون بنا ممكن نيست مخصوصاً خانه اي مانند اين كه با بديعترين زينت آراسته شده است. و با جالبترين نقش و نگار و شگفت انگيز ترين نقوش آرايش يافته است و با ساختاري خارق العاده استحكام يافته است تا جايي كه هر سنگ آن نمايانگر و مجسم كنندة هنري است كه در تمام بناي آن قرار دارد. انسان عاقل نميپذيرد كه خانه اي مانند اين بدون بناي ماهر باشد ومخصوصاً در اين ديوان ـ در هر ساعت ـ مسكنهاي حقيقي در نهايت انتظام و ترتيب بالا مي رود و با نظم و سهولتي كامل ـ مانند آساني لباس عوض كردن ـ تغيير ميكند. بلكه در هر گوشه و هر ديدگاهي غرفه هاي كوچك متعدد ساخته ميشود.
پس بايد چنين عالمي با عظمت خالقي آگاه و با حكمت و قدرتي مطلق داشته باشد؛ چون اين عالم مانند قصري بديع است كه خورشيد و ماه چراغهاي آن و ستارگان شمع و قنديل هاي آن ميباشند. زمان عبارت است از نوار و بندي كه خالق ذوالجلال در هر سال عالمي ديگر را كه به وجود مي آورد به آن پيوند ميدهد و تصويرهاي منظم را در سيصد و شصت شكل و طرح مجدداً در آن نمايان مي سازد و با نظمي تمام و حكمتي كامل آن را تغيير ميدهد. سطح زمين را سفره پر نعمت قرار ميدهد در هر بهار آن را به سيصد هزار گونه از مخلوقات ميآرايد و آن را از نعمتهاي بي حد و حصر خود مملو مي سازد؛ در صورتيكه تمام آنها با اينكه در هم آميخته و به هم پيوسته اند كاملاً از هم متمايز و مشخص ميباشند. ساير امور را بر اين قياس كن. پس چگونه ميتوان از سازنده چنين قصري بلند و با عظمت غافل بود؟
بلاهت و ناآگاهي انساني چقدر بزرگ است كه آفتاب را در وسط روز و در آسماني صاف و در وقتي كه پرتوش مشاهده ميشود و نورش بر كف و حباب دريا و بر تمام مواد درخشان خشكي و بر بلورهاي برف روشن منعكس ميشود انكار ميكند. چون انكار يك آفتاب و رد كردن آن در چنين حالتي مستلزم قبول و پذيرفتن آفتابهاي كوچك حقيقي اصيل به ميزان تعداد قطرات دريا و تعداد كف و حباب و بلورهاي برف ميباشد و همانطور كه قبول آفتابي بزرگ در تمام جزئيات آن كه هر جزء گنجايش يك ذره را دارد ابلهانه و سفاهت است. زيرا با وجود مشاهدة اين كائنات منتظم كه بر مبناي حكمتي هر آن و پشت سر هم در تحول و تغييرات و با تناسب و نظم هميشه در تجدد است ـ عدم ايمان به خالق ذيالجلال و با شكوه و نپذيرفتن اوصاف كمالش -.
عدم ايمان به خالق ـ با وجود مشاهدة اين كائنات منتظم و متحول و به حكمت پشت سر هم آمده و هر آن به صورتي متناوب و منتظم ـ بدون شك گمراهي بزرگي است بلكه هذيان و ديوانگي است چون در اين حالت قبول الوهيت مطلق در هر شئ حتي در هر ذره لازم ميآيد.
زيرا هر ذره از ذرات هوا ـ مثلاً ـ ميتواند وارد هر گل و هر ثمر و هر برگ بشود. و ميتواند در آنجا وظيفة خود را انجام بدهد. پس اگر اين ذره مأمور و مستحر نباشد لازم ميآيد به اشكال و صورت و تركيب و هيئت همان چيز آگاه باشد كه توانسته است وارد آن بشود، يعني لازم ميآيد داراي علمي فراگير و قدرتي شامل باشد تا بتوان آن وظيفه را انجام بدهد. چون هر ذره از ذرات خاك ـ مثلاً ـ ممكن است سبب رشد بذرها و نمو تمام انواع آن بشود اگر مأمور و مسخر نمي بود لازم مي آمد به تعداد تمام انواع گياهان و درختان محتوي آلات و ابزار و دستگاههاي معنوي باشد و يا واجب مي آمد قدرت و مهارتي به آن داده شود كه تمام اشكال و تركيبها را بداند و آنرا بسازد و با تمام صورتهاي آن آشنا باشد و آن را بسازد. ساير موجودات را بر اين قياس كن تا در هر چيز دلايل روشن وحدانيت را بفهمي.
آري خلق همه چيز از يك چيز وخلق يك چيز از همه چيز امري است كه به خالق همه چيز اختصاص دارد. بنابراين در آية « و ان من شيئ الا يسبح بحمده » به دقت بينديش كه ميگويد همه چيز اورا تسبيح خوان است. بايد بداني عدم اعتقاد به خداي يگانه مستلزم اعتقاد به خدايان متعدد به تعداد موجودات ميباشد.
اشارة دوم: در حكايت ذكري از فرستاده گرانقدر آمده است و گفته شد هر كس نا بينا نباشد با مشاهدة نشانيهايش، ميفهمد كه شخصي است عظيم و جز فرمان سلطان فرماني ابلاغ نميكند و او كارگزار و نماينده مخصوص سلطان است. اين فرستاده جز پيامبر عظيم الشان ما يعني حضرت محمدr كسي نيست.
آري براي چنين عالمي بديع و صانع مقدسش مانند چنين فرستاده اي لازم است و لزوم آن مانند لزوم نور است براي آفتاب؛ چون همانطور كه آفتاب جز پرتو افشاني نور امكاني ندارد همچنين الوهيت بايد با فرستادن پيامبران گرامي وجود خود را نشان دهد. آيا امكان دارد جمالي در نهايت كمال مايل نباشد خود را به وسيلة دليلي كه او را معرفي ميكند نشان دهد؟ يا آيا امكان دارد كمالي در نهايت جمال نخواهد به وسيلة آگهي به او جلب توجه شود؟
يا آيا ممكن است سلطه عام و شامل پروردگاري نخواهد به واسطه فرستاده «ذوجناحين»* يگانگي و حدانيت خود را براي طبقات مختلف موجودات بيان كند و نشان دهد. يا آيا براي دارنده جمال مطلق امكان دارد نخواهد ديده شود و نخواهد همين جمال را در آينه هاي منعكس كننده به خلق نشان دهد تا مشاهده شود؟ يعني به وساطت پيامبري حبيب مشاهده شود. حبيب است چون به وسيله بندگي خالصانه اش محبت خدا را به دست آورده است. پيامبري است حبيب چون با نشان دادن جمال اسامي نيك حضرت حق محبت خدا را در دل خلق جا ميدهد.
آيا امكان دارد فردي كه مالك انبارها و خزاين مملو از گرانبهاترن و عجيب ترين اشياء خيره كننده عقل باشد نخواهد كمال مستورش نمايان شود و نخواهد به وسيلة معرفي شخصي ماهر و مبلغي زبان رسا در معرض ديد تمام مخلوقات قرار گيرد و در مقابل ديد آنها برملا و نمايان شود؟ آيا ممكن است براي آنكه اين عالم را به مخلوقات آراسته است تا كمال اسماء نيكش را بيان كند و آن را به صورت قصري جالب در آورده است و آن را به وسيله صنعت خيره كننده وشگفت آورش زيبا و بر انظار عرضه كرده است آنگاه امر توضيح و بيان آنرا به راهنما و معلمي راهبر نسپارد؟
آيا امكان دارد مالك اين عالم به وساطت پيامبري هدف تحولات اين كائنات را بيان نكند؟ و مقصود اين طلسم بسته و مشكل را توضيح ندهد؟ و به وساطت او معماي سه سئوال مشكل در موجودات را يعني«از كجا», «به كجا» و «چه خواهي شد» را پاسخ نگويد؟
يا آيا ممكن است خالق با شكوه كه به وسيلة اين مخلوقات زيبا خود را به موجودات ذي شعور معرفي كرده است و محبت خود را به وسيلة اين نعمتهاي گرانبها در قلب آنها جا داده است به وساطت پيامبري به آنان نگويد كه چه چيزي از آنها ميخواهد و در مقابل اين همه نعمتهاي گوارا چه امري او را راضي ميكند؟ يا آيا ممكن است خالقي كه نوع انسان را با وجود اختلاف مشاعر و ديدگاه هايشان مورد آزمايش قرار داده و استعداد بندگي تمام و كلي را آماده كرده است به وسيله پيامبري راهنما از آنان نخواهد كه از كثرت وتعدد, به يگانگي و يكتايي رو بياورند؟
و همچنين علاوه بر آنچه كه گذشت دلايلي ديگر موجود است كه همةآنها دلايلي قاطع ميباشند و وظايف و مأموريت پيامبري و نبوت را بيان ميكنند و توضيح ميدهند كه الوهيت بدون رسالت نميشود.
حالا آيا در عالم نمايان شده است چه كسي از حضرت محمد بيشتر شايسته و بيشتر جامع اوصاف و وظايف كه مذكور است؟ آيا كسي لايق تر از او براي منصب رسالت و وظيفه تبليغ پيدا ميشود؟ و روزگار كسي را نشان داده است كه شايستگيش از او بيشتر و عظيمتر باشد؟ البته كه نه؛ باز البته كه نه. او پيشواي عموم پيامبران و نور چشم اصفيا و سلطان جميع راهنمايان و سرگل تمام برگزيدگان و مقربان است صاحب هزاران معجزه مانند«شق القمر» و «جوشيدن آب از لاي انگشتان مباركش» ميباشد. علاوه بر دلايل و علايم بي شمار نبوتش كه تمام اهل فضل و علم برآن اجماع دارند و علاوه بر قرآن عظيم كه درياي بزرگ حقايق و معجزات است؛ چون مانند آفتاب درخشان بر صدق رسالتش دليل است. در حدود چهل وجه از وجوه اعجاز در «رسائل نور» و مخصوصاً در «كتاب بيست و پنجم » اعجاز قرآن را ثابت كردهايم.
اشاره سوم: به خاطر احدي خطور نميكند كه بگويد: اهميت اين انسان كوچك و ارزش آن چيست كه اين دنياي با عظمت به انتها رسيده و دنياي ديگر باز ميشود تا او در مقابل اعمالش محاسبه شود؟
چون اين انسان با وجود اينكه بسيار ريز است به خاطر فطرت جامع و شاملي كه دارد سرور موجودات است او رهبر موجودات است و دعوتگر به سوي سلطان الوهيت است و نمايانگر و ابراز دارنده بندگي كلي و عمومي و شامل است. بنابراين اهميتش بسيار عظيم است. و همچنين به خاطر هيچكس خطور نميكند كه انسان با عمري بسيار كوتاه كه دارد چگونه به عذابي ابدي محكوم ميشود؟
چون كفر بزرگترين جرم و گناه است و جنايتي است كه حد ومرز ندارد؛ زيرا ارزش و درجه كائنات را كه با ارزش ودرجه مكاتب صمداني برابر است به پرتگاه بيهودگي پايين مي آورد. و هم عدم هدف از ايجاد آن را القاء ميكند. و اين امر تحقير تمام كائنات و انكار تمام انوار اسماء نيك قابل مشاهده باشد و انكار آثار آنها در اين موجودات است از اينرو «كفر» تكذيب دلايل بي شمار دال بر حقيقت وجود ذات حق سبحان است و تمام اينها جنايتي بي حد است و جنايت بي حد موجب عذاب نا محدود است.
اشاره چهارم: صورتهاي دوازده گانه حكايت را ديديم. به هيچ وجه ممكن نيست سلطاني عظيم صاحب مملكتي عظيم موقت كه انگار مهمانسرا ميباشد داراي مملكتي دايمي و مقرر و شايسته ابهت و عظمت و مقام سلطنت والايش نباشد.
و همچنين به هيچ وجه ممكن نيست بعد از اينكه خالق اين عالم فناپذير را ايجاد كرد عالمي پايدار و باقي را بنا نننهند و ايجاد نكند. و نيز ممكن نيست خالق حكيم و توانمند مهربان اين عالم را خلق كند كه صورت نمايشگاه عمومي و ميدان امتحان و مزرعه موقت را دارد آنگاه منزلگاهي ديگر خلق نكند كه مقاصد او را برملا سازد و اهدافش را نمايان نمايد.
ورود به اين حقيقت از طريق «دوازده باب» صورت پذير است و همان ابواب با «دوازده حقيقت» گشوده ميشوند و با كوتاهترين و ساده ترين آنها شروع ميكنيم.
حقيقت اول
باب پروردگاري و سلطنت و عبارت است از تجلي اسم «رب».
آيا براي آن كس كه مقام پروردگاري و سلطنت الوهيت را دارد و عالمي بديع مانند اين عالم را به منظور اهدافي والا و مقاصدي جليل هستي داده است تا كمال او را نمايان سازد ممكن است براي مؤمنان كه با عبوديت و ايمان با آن اهداف و مقاصد برخورد و مقابله كرده اند پاداشي نداشته و براي اهل گمراهي كه با رد و توهين با آن اهداف برخورد ميكند كيفري نداشته باشد؟
حقيقت دوم
باب كرم و رحمت كه عبارت است از تجلي اسم «كريم و رحيم».
آيا براي پروردگار مالك اين عالم كه با آثارش كرمي بدون نهايت را نمايان كرده و رحمتي بي پايان و عزت و غيرتي بي انتها را نشان داده است پاداشي شايسته كرم و رحمتش را براي نيكو كاران معين نكند. و عقوبتي متناسب با عزت و غيرتش را براي بزهكاران مقرر ننمايد؟ اگر انسان مسير حوادث را به دقت بنگرد از ضعيف ترين و درمانده ترين موجود زنده شروع كند تا به قويترين موجود ميرسد ميبيند هر موجود در هر جا روزي خود را به فراواني مي يابد بلكه خداي سبحان به ضعيفترين و ناتوانترين آنها لطيف ترين و نيكوترين روزي ميدهد* به هر بيمار ياري ميرساند و او را مداوا ميكند بدين ترتيب هر نيازمند بدون حساب نيازش را مييابد. همين مهماني عالي و كريمانه و رفاه مستمر و بخشش والا به طور يقين به ما نشان ميدهد كه دستي سخاوتمند ابدي در كار است و به تدبير امور مي پردازد.
مثلاًلباس حرير سبز را به درختان ميپوشاند و آنها را به زيور سندس مانند ميآرايد ـ كه انگار حوران بهشتي ميباشند ـ و آنها را با زيور مرواريد گلهاي زيبا و ميوههاي لطيف مزين ميسازد، و آنها را براي خدمت به ما مسخر كرده و لطيفترين و لذيذترين ثمرهاي متنوع بر شاخه هاي دست مانند خود را براي ما توليد ميكنند و گرفتن عسل لذيذ را ـ كه متضمن شفا براي انسان است ـ از حشره سمي و گزنده براي ما امكان پذير ميكند و براي ما زيباترين و نرمترين لباس را از تاب و بافت حشره بدون دست تهيه ميكند و در بذري بسار ريز انبار رحمت عظيم خود را براي ما ذخيره ميكند. تمام اينها بروشني نهايت جمال و نهايت رحمت و لطف خود را به عنوان كرم به ما ارائه ميدهد.
و همچنين تلاش تمام مخلوقات بزرگ و كوچك ـ به جز انسان و جانور درنده ـ در انجام دادن وظايف خود با نظم كامل و دقت تام از آفتاب و ماه و زمين گرفته تا برسد به كوچكترين مخلوق به شيوه اي كه هيچيك به اندازه بند انگشت از حد خود تجاوز نميكند. در ضمن طاعت تام و تسليم كامل همراه هيبتي عظيم بما نشان ميدهد كه اين مخلوقات جز به فرمان آمري عظيم و با عزت و جلال در حركت و تكاپو نيستند.
و نيز توجه مادران به اولاد ضعيف و ناتوان خود ـ اعم از اينكه در نباتات يا حيوان يا بشر باشد ـ توجهي لبريز از مهر و رحمت* و تغذيه آنها با غذاي لطيف و گوارا از شير، عظمت تجليات و وسعت رحمت مطلق را ارائه ميدهد.
پس مادام پروردگار مدبر اين عالم همين كرم و سخاوت وسيع را دارد و چنين رحمتي بينهايت را دارد. و شكوه و اقتدارمطلق را دارا ميباشد. و اقتدار و شكوه مقتضي تأديب سبك سران و كرم وسيع مطلق مقتضي احترام و گرامي داشت بينهايت ميباشد و رحمتي كه همه چيز را در بر ميگيرد مقتضي احساني شايسته آن است در حالي كه از تمام آنها در اين دنياي فاني وعمر كوتاه جز قسمتي ناچيز مانند قطره به دريا صورت تحقق پيدا نميكند.
بنابر اين بايد منزلگاهي سعادت، شايسته هماي كرم فراگير و منسجم با همان رحمت گسترده برقرار گردد، و گرنه انكار اين رحمت مشهود لازم ميآيد كه مانند انكار آفتاب است كه نورش روز را لبريز ميكند چون زوال بدون برگشت مستلزم انتفاي رحمت از وجود است و شفقت را به مصيبت تبديل ميكند. و محبت را به سوختن و لذت را به درد و عقل ستوده را به عضوي مشؤوم تبديل ميكند.
بنابراين منزلگاهي براي جزاي متناسب با آن جلال و عزت و سازگار با آن لازم ميآيد چون اغلب ظالم در عزت و مظلوم در ذلت و بينواييش ميماند. آنگاه با همان حال بدون كيفر و پاداش مي روند.
پس موضوع اگر چه به محكمه كبري مهلت داده ميشود، اما هرگز به معني اهمال نيست. پس مسئله بگوشة فراموشي سپرده نشده و هرگز اهمال نميشود. بلكه گاهي در دنيا كيفر تعجيل ميشود، پس انزال عذاب و عقوبت در قرون گذشته به اقوامي كه راه عصيان و تمرد را پيش گرفتند بما نشان ميدهد كه زمام انسان رها نميشود كه آزادانه خواسته هاي هوي و هوسش را انجام دهد بلكه در معرض سيلي خداي با اقتدار و جلال قرار ميگيرد.
آري اين انسان كه در بين ـ تمام مخلوقات ـ وظايف عظيمي به او محول شده و استعدادهاي فطري كامل به او داده شده است. اگر بعد از اينكه خدا به وسيلة مخلوقات بديع و منتظم خود، خود را به او معرفي نمود، به وسيلة «ايمان» پروردگار خود را نشناسد و اگر بعد از اينكه خدا محبت خود را به او بنمود و به وسيلة خلق ميوههاي متنوع و زيبا و دال بر رحمت وسيعش خود را معرفي كرد او به وسيلة «عبادت» به او تقرب نجست و به محبتش نايل نيامد و اگر بعد از اينكه
خدا محبت و رحمت خود را با نعمتهاي فراوان بر او نمايان ساخت او به وسيله «سپاس و ستايش» احترام وتجليل شايسته بجا نياورد و پروردگار خود را اينچنين نشناسد، چگونه بيهوده و بدون جزا و كيفر رها ميشود و بدون اينكه خداي مقتدر و با شكوه منزلگاهي براي كيفرش آماده كند او را به حال خود مي گذارد؟
و آيا ممكن است همان پروردگار با مهر منزل ثواب و پاداش و سعادت ابدي به مؤمنان نبخشد كه وقتي خود را به آنها معرفي كرد او را شناخته و به او «ايمان» آوردند و وقتي محبت خود را به آنها ارائه داد محبت او را قلباً پذيرفته و به «عبادت» پرداختند و در مقابل رحمتش از او احترام و تجليل به عمل آوردند و «سپاسگزار» شدند؟
باب حكمت و عدالت كه عبارت است از تجلي اسم «حكيم و عادل».
آيا ممكن است* خالق ذي الجلال كه در كمال حكمت و منتها درجه نظم و عدالت و ميزان تسلط پروردگاري خود را با تدبير قانون وجود از اتم گرفته تا كهكشانها نمايان ساخته است به نيكي با افرادي برخورد نكند كه به همان پروردگاري پناه جسته و تسليم همان حكمت و عدالت شده اند. و افرادي را كيفر ندهد كه با كفر و طغيان و گردنكشي از آن حكمت و عدالت نافرماني كرده و روبرتافتهاند؟ در حاليكه انسان در مدت اين حيات فناپذير به صورتي كه شايسته آن حكمت و عدالت باشد به ثواب يا كيفر استحقاقي خود نمي رسد مگر به ندرت؛ بلكه ثواب يا عقاب به تاخير ميافتد. بنابراين اغلب گمراهان بدون كيفر ميروند. و راه يافتگان نيز بدون نايل آمدن به پاداش مي روند. بنابر اين بايد قضيه به دادگاهي عادلانه احاله شود و به ملاقاتي مؤدي به سعادت عظمي موكول گردد.
آري كاملاً روشن است هر آنكه در اين عالم تصرف دارد فقط با حكمتي مطلق در آن تصرف ميكند. آيا براي اثبات اين مطلب دليل ميخواهي؟ پس بنگر خداي سبحان منافع و فوايد را در همه چيز رعايت ميكند. مگر نميبيني در تمام اعضاي بدن انسان اعم از استخوان و گوشت و حتي عروق و سلولهاي جسمي و هر جزء آن فوايد و حكمتهاي بسياري رعايت شده است. بلكه در اعضاي بدن انسان به اندازه ثمر يك درخت فوايد و اسرار مقرر است كه نشان ميدهد دست حكمتي مطلق امور را اداره ميكند. علاوه بر هماهنگي بديع در ساخت همه چيز و انتظام كامل در آنها كه نشان ميدهند كه امور بر مبناي حكمتي مطلق اجرا ميشود.
آري قرار دادن طرحي دقيق يك گل در ضمن تخمك ريز آن و نوشتن نامه اعمال درختي تناور و نگاشتن تاريخ حيات و فهرست دستگاههاي آن در هستة ريزش به قلم قدر معنوي بروشني به ما نشان ميدهد كه قلم حكمت مطلق دستاندركار است و همچنين شگفت انگيزي صنعت و ساخت زيبا و حسن بي نهايت در ساختن همه چيز بر ملا مي سازد كه صانعي حكيم مطلق صاحب اين ابداع و نقش و نگار است.
آري درج كردن فهرست كائنات تماماً و كليدهاي گنجينههاي رحمت تام و تمام آينه هاي اسماء نيك در اين جسم كوچك انسان بر حكمتي بليغ در صنعت بديع دلالت دارد. آيا براي چنين حكمتي مسلط بر چنين حوادث و اموري رباني امكان دارد با افرادي حسن رفتار نداشته باشد كه خود را به زير سايه او انداخته و با ايمان كامل در پيشگاهش سر تسليم خم كرده اند و پاداش جاودانه به آنها ندهد؟ و آيا بر انجام دادن اعمال بر مبناي عدالت و ميزان دليل ميخواهي؟
اعطاي وجود به همه چيز به موازيني حساس و به مقياسهاي مخصوص و دادن شكلي معين به آن و قرار دادن آن در محل مناسب به روشني نشان ميدهد كه كارها بر وفق عدالت و ميزاني مطلق در جريان است.
و همچنين اعطاي حق به ذي حق بر مبناي استعداد و مواهبش, يعني اعطاي تمام لوازم و ضروريات وجود و فراهم كردن تمام نيازمنديهاي بقاي آن در بهترين وضع نشان ميدهد كه دست عدالت مطلق امور را ميچرخاند.
و نيز استجابه مستمر و دائمي طلب درخواست كنندگان به زبان استعداد و يا به زبان نياز فطري يا به زبان اضطرار و ناچاري نشان ميدهد كه عدالت مطلق و حكمت مطلق چرخ وجود را به حركت در ميآورند.
حال آيا امكان دارد اين عدالت و اين حكمت, آن نيازمنديهاي عظيم را ناديده بگيرند؟ احتياج بقا را براي والاترين مخلوق يعني براي انسان ناديده بگيرند؟ در حالي كه آنها كوچترين نياز ضعيفترين مخلوق را اجابت ميكنند. و آيا ممكن است مهمترين اميد انسان و بزرگترين آرزويش را رد كنند. و خود را از خشم خدا مصون ندارند و از اجابت حقوق بندگان تخلف ورزند؟
اما انسان كه در اين دنياي فاني مدتي كوتاه به سر مي برد در حقيقت هرگز به چنين عدالتي نايل نميآيد، بلكه براي طرح در دادگاه كبري به تاخير مي افتد كه عدالت حقيقي اقتضا ميكند همين انسان كوچك به ثواب و عقاب خود نايل آيد اما نه بر اساس كوچكيش بلكه بر اساس ضخامت جنايت و بر اساس اهميت ماهيتش و براساس عظمت وظيفه اش. و چون بسي دور است اين دنياي گذرا محل و مكان چنين عدالت و حكمتي مخصوص اين انسان باشد كه براي حيات ابدي خلق شده است. بنابراين بهشتي ابدي و دوزخي دائمي از جانب خداي دادگر ذي الجمال و حكيم جميل ذي الجلال لازم است.
حقيقت چهارم
باب سخاوت و جمال كه تجلي اسم « جواد و جميل » است.
آيا امكان دارد وجود بخشندگي و سخاوت مطلق و ثروت تمام نشدني و گنجينه هاي پايان ناپذير و جمال ابدي بي مثل و كمال ابدي بدون نقص، مقتضي وجود منزلگاه سعادت و محل پذيرايي نباشد كه نيازمندان به كرم و سپاسگزاران نعمتهاي او و مشتاقان جمالش و شيفتگانش براي ابد در آن بمانند؟
هر آينه آراستن سيماي گيتي به اين مصنوعات زيبا و لطيف و قرار دادن خورشيد به عنوان چراغ و ماه براي نور و روشنايي و قرار دادن سطح زمين به صورت سفره پر نعمت و پر كردن آن به خوراكيهاي لذيذ و اشتها آور گوناگون و قرار دادن درختان به صورت ظروف و كاسه كه در هر فصل بارها تكرار و تجديد ميشوند تمام اينها بخشندگي و سخاوت بي حد را نشان ميدهند.
پس براي امثال چنين بخشندگي و سخاوت مطلق و براي امثال چنين خزائني تمام نشدني و همين رحمت در برگيرنده همه چيز سالن و منزلگاه ضيافت و پذيرايي دائم و محل سعادت ابدي كه هر چه را نفس آرزو كند و چشم از آن لذت برد در بطن داشته باشد لازم است و حتماً مقتضي اين است كه بر خورداران از لذت در آن خانه ابدي باشند و ملازم همان سعادت باشند تا از فراق و زوال دور شوند. چون همانطور كه زوال لذت الم است, زوال الم نيز لذت است پس اينچنين سخاوتي حتماً از اذيت كردن امتناع ميورزد.
يعني شرايط مقتضي بهشتي جاودانه و ابد ماندن محتاجان در آن است چون جود و سخاي مطلق احسان انعامي مطلق را اقتضا ميكنند و احسان و انعام بيپايان مقتضي بهره گرفتن و امتنان بي پايان ميباشند واين امر مقتضي ابدي بودن انعام فرد مستحق احسان است تا در مقابل همان انعام دائمي سپاسگزاري و امتنان از بهرهگيري دائمي از نعمت را ابراز دارد و گرنه لذت اندك كه زوال و فراق آن را تلخ كند در اين مدت كوتاه امكان ندارد با مقتضاي اين جود و سخا سازگار باشد.
آنگاه به نمايشگاههاي اقطار عالم كه ديدگاهي از ديدگاههاي صنعت الهي است بنگر و درباره بار گناهان و حيوانات روي زمين يعني در اعلانات رباني دقت كن * و بيانديش و به بانگ دعوت گران راهنما گوش كن كه محاسن پروردگاري را جار ميدهند.كه عبارتند از پيامبرانu و اولياء و صالحان و چگونه تمام بشريت را به مشاهده كمال صنعت صانع ذي الجلال فرا مي خوانند. و صنعت بديعش را نشان داده و مردم را به آن متوجه ميسازند؟
پس صانع اين عالم كمالي فوق العاده عظيم و اعجاب انگيز، نهان و پوشيده دارد و ميخواهد به وسيله اين مصنوعات بديع آن را نشان دهد. چون لازم است كمال نهان بدون نقص براي تحسين و تمجيد كنندگان شگفت زده در ملاء عام علني شود و كمال دائم مقتضي ظهور دائم است و اينهم به نوبه خود مقتضي دوام تحسين كنندگان شگفت زده ميباشد. ارزش كمال در نظر شگفت زده ناپايدار سقوط ميكند.*
آنگاه اين موجودات عجيب و بديع و خيره كننده كه در اين عالم پخش گشتهاند بروشني ـ مانند دلالت روز بر وجود آفتاب ـ بر محاسن جمال معنوي بينظير دلالت دارند و همچنين لطايف حسن نهاني بي نظير را ارائه ميدهند.** و تجلي همان حسن نمايان و منزه و همان جمال زيبا و مقدس به گنجهاي فراوان نهان در اسماء حسني بلكه در هر اسم از آنها اشاره دارد.
همانطور
كه اين جمال
نهان والا و
بينظير ميخواهد
محاسنش در
آينه منعكس
كننده ديده
شود و ارزشهاي
حسن و مقياسهاي
جمالش در آينه
هايي داراي
مشاعر و شوق
مشاهده شود
همانطور هم
ظهور و تجلي
را ميخواهد
تا جمال
محبوبش را نيز
به انظار
ديگران برساند
يعني تماشاي
جمال ذاتش
مستدعي است از
دو جهت باشد:
اول: مشاهده عين جمال در آينه هاي مختلف و رنگهاي متعدد.
دوم: مشاهده جمال به نظر تماشاگران مشتاق و تمجيد كنندگان شيفته ميباشد. يعني جمال و حسن مقتضي شهود و اشهاد (يعني رؤيت و ارائه) ميباشند و اين رؤيت و ارائه مستلزم تماشاچيان مشتاق و تحسين كننده و شيفته ميباشند چون جمال دايم و حسن ابدي و سرمدي ميباشد. آنها مقتضي ابدي و دائمي بودن مشتاقان ميباشند چون جمال دايم به مشتاق زايل و رفتني راضي نميشود از اين رو تماشاچيي كه احساس زوال ميكند ـ و به عدم عودت خود به حيات حكم ميكند ـ به محض تصور زوال، محبتش به دشمني و شيفتگياش به اهانت و احترامش به بي احترامي تبديل ميشود. زيرا انسان خود پسند همانطور كه هر چه را كه نمي داند دشمن ميداند همانطور هم دستش به هر چه نرسد آنرا دشمن ميداند. از اين رو نسبت به جمالي دشمني و كينه و انگار در دل دارد كه به طور شايسته با محبت بينهايت و شوق بيپايان و شگفتي بيحد با او مقابله نكردهاست. از اين بيان راز، اينكه كافر دشمن خدا ميباشد درك و فهم ميشود.
و از آنجايي كه همان بخشندگي بي حد در عطا و همان حسن در جمال بينظير و همان كمال بدون نقص مقتضي خلود سپاسگزاران و بقاي تمجيد كنان است وانگهي ما رفتن و ناپديد شدن هر شخص را در مهمانسراي اين دنيا مشاهده ميكنيم كه بدون برخورداري از نيكي و احسان آن سخاوت مگر بسيار اندك و فقط به اندازه باز كردن اشتها و بدون اينكه آن جمال و كمال را ببيند مگر به مدت يك چشم به هم زدن بار سفر را مي بندد و بشتاب به سوي تفريحگاه جاودانه و مناظر ابدي ميرود.
خلاصه همانطور كه اين عالم با موجوداتش دلالت قاطعانه و يقيني بر صانع گرامي و ذي الجلالش دارد همانطور هم صفات مقدس و اسماء نيكش بر وجود بدون شك خانه آخرت دلالت دارد و آنرا نمايان بلكه اقتضا ميكند.
حقيقت پنجم
باب شفقت و بندگي حضرت محمدe كه عبارت است از تجلي اسم «مجيب و رحيم».
آيا ممكن است پروردگاري كه داراي رحمتي وسيع و شفقتي بي نهايت است و نهانترين نياز كوچكترين مخلوق را ميبيند و با مهري بينهايت ورحمتي بدون حساب دردش را دوا ميكند و كم صداترين صوت نهانترين مخلوق را مي شنود و به فريادش مي رسد و در خواست تمام درخواست كنندگان بزبان حال و مقال را اجابت ميكند, آيا ممكن است چنين پروردگاري مجيب و رحيم مهمترين نياز بزرگترين * بندگان ومحبوبترين خلق خود را برآورده نكند و آرزويش را برنياورد؟
حسن تربيت بچه حيوانات ضعيف و فراهم كردن وسيله معاش آنها به آساني و لطفي نمايان و روشن بما نشان ميدهند كه مالك كائنات آن را به ربوبيتي اداره ميكند و مي چرخاند كه حدي براي رحمتش متصور نيست. آيا معقول است چنين ربوبيتي متصف به كمال شفقت و مهرباني زيباترين دعاي با فضلترين مخلوق را اجابت نكند؟
و همانطور كه اين حقيقت را در گفتار«نوزدهم» بيان كرده در اينجا بيان آن را اعاده ميكنم. پس دوست من كه با من مي شنوي! در حكايت يادآور شديم كه در جزيره، اجتماعي برپا شده است و فرستاده گرامي در آنجا سخنراني ميكند و حقيقت آنچه داستان به آن اشاره كرده است عبارت است از آنچه كه در زير ميآيد:
بيا خود را از قيد زمان آزاد كنيم و با افكار خود به عصر نبوت سفر كنيم و بهخيال خود به آن جزيرة عربي برويم تا درحاليكه همان فرستاده وظيفه خود را با عبوديت كامل انجام ميدهد بهزيارتش نايل آييم. ببين چگونه به وسيله رسالت و هدايتي كه آورده است سبب سعادت شده است. در حقيقت همو به دعا و بندگي خود خواستار ايجاد آن سعادت و خلق بهشت است.
ببين اين پيامبر بزرگوار, مردم را به چه چيزي ميخواند. او مردم را در نمازي بزرگ و فراگير به سوي سعادت ابدي مي خواند. در عبادت رفيع و شامل, حتي انگار جزيرة العرب نه بلكه تمام كره زمين با نماز او نماز مي خواند و با او در پيشگاه خدا زاري و تضرع زيبايش را سر ميدهد؛ چون بندگي او متضمن بندگي تمام امتش ميباشد كه از او پيروي ميكنند. همانطور كه ـ راز موافقت در اصول ـ متضمن راز بندگي جميع پيامبرانu است پس امامت نماز كبري را انجام ميدهد. چه نمازي! و در دعا دست زاري بلند ميكند. چه تضرع و زاري رقيقي! در انبوه خلقي عظيم كه انگار آنانكه به نور ايمان ـ از زمان آدمu تا امروز و تا روز قيامت ـ منور شدند به او اقتدا كردهاند و دعايش را آمين ميگويند*.
ببين چگونه نيازي عمومي مانند نياز بقا و خلود را از خدا ميخواهند. اين دعا كه نه تنها ساكنان زمين با او در آن شركت ميكنند بلكه ساكنان آسمانها نيز، نه بلكه تمام موجودات در آن شركت و به زبان حال ميگويند: «آمين بار خدايا آن را اجابت فرما. يا ربنا دعايش را اجابت فرما. ما هم مانند او به تو توسل جسته و در پيشگاهت تضرع ميكنيم».
ببين با كمال رقت واندوه و با كمال محبت ودوستي و با تمام شوق و با كمال زاري و رجا همان سعادت و خلود را ميطلبد و تمام كائنات را اندوهناك و اشك به چشم ميكند و شريك دعايش ميشوند.
ببين و بينديش او دعا ميكند و سعادت را به منظوري عظيم و هدفي والا ميطلبد. ميخواهد تمام مخلوقات را از سقوط به پرتگاه اسفل سافلين يعني فناي مطلق بيهودگي مطلق نجات دهد و آنرا به اعلي عليين بالا ببرد كه عبارت است از منزلت رفيع بقاء و تعهد كردن وظايف و دريافت مسئوليات تا شايستگي آنرا پيدا كند و به درجه مكتبهاي صمداني ترقي كند.
ببين چگونه با چشماني گريان ياري را مي جويد و فرياد رسي را مي طلبد و به زاري و اميدواري از اعماق نهاد و با اصرار توسل مي جويد تا جايي كه انگار بگوش تمام موجودات, بلكه به آسمانها, بلكه به عرش، شنيدن دعا را ميرساند و آنهارا از شور و شوق تكان ميدهد و دعايش را مي شنوند و آنها را وادار ميكند كه «آمين اللهم آمين» را تكرار كنند *.
ببين او سعادت و بقاي ابدي را درخواست ميكند و اميد آنها را از خداي توانا و شنوا و دانا و بينا و رحيم دارد. خدايي كه ميبيند و نهانترين نياز ضعيفترين مخلوق را ميشنود و به رحمت خود آنرا برايش تدارك ميبيند و آنرا برايش اجابت ميكند حتي ولو دعايش به زبان حال هم باشد.
آري با بصيرت و رحمت آن را مستجاب ميكند و به حكمت به فريادش ميرسد؛ به طوري كه هيچ شبههاي باقي نميماند كه همان رعايت فوق العاده جز از جانب خداي شنوا و بينا نيست و آن تدبير دقيق از جانب خداي صاحب كرم و رحيم ميباشد و بس.
آري هر آنكه تمام بني آدم روي اين زمين را به سوي عرش اعظم راهبري ميكند دست دعا را بلند كرده و دعايي را به زبان مي آورد كه شامل حقيقت و عبوديت احمدي ـ يعني خلاصه عبوديت بشري است ـ گمان مي بريد چه ميخواهد؟ شرف انسانيت و فخر كائنات و يگانة زمانها و عالميان چه ميخواهد؟ بيا به او گوش فرا دهيم!
براي خود و امتش سعادت ابدي ميخواهد. خلود را در خانه بقاء بهشت و نعمتهايش را ميخواهد. آنر ا ميخواهد و با همان اسماء الهي كه جمال خود را در آينه موجودات متجلي مي سازد آنرا مي طلبد و همانطور كه ميبيني از آن اسماء نيك شفاعت ميجويد.
مگر نميبيني اگر از اسباب بي حد و حصر موجب آخرت چيزي نميبود و از دلايل وجود آن چيزي(آخرت) پيدا نميشد! آيا تنها يك دعاي اين پيامبر گراميr سببي كافي براي ايجاد بهشت نمي شد* كه براي قدرت خالق مهربان به اندازه آساني اعاده حيات به زمين در فصل بهار آسان است؟
آري هر آنكه سطح زمين را الگوي حشر قرار داده است و صد نمونه از الگوهايش را به قدرت مطلق خود در آن ايجاد كرده است ايجاد بهشت چگونه برايش سخت است؟! پس همانطور كه رسالتش سبب ايجاد اين خانه امتحان و بيان و توضيح راز «لولاك لولاك لما خلقت الافلاك» شد عبوديتش نيز سبب خلق همان خانه سعادت ابدي گشت.
پس آيا گمان ميكني ممكن است براي نظم دادن به عالم بديع كه عقول در آن متحيرند و براي صنعت استوار و جمال پروردگاري شامل در دايره رحمت وسيعش به سبب عدم استجابه آن دعا زشتي فظيع و ظلمي زشت و هرج و مرجي بنيانبرانداز را قبول و آن را ريشه كن كند؛ يعني مهمترين و شديدترين خواسته را رعايت نكند و آنرا نشنود و اجرا نكند؛ در حالي كه توجه را به ساده ترين و كوچكترين خواسته ها معطوف داشته و خفيفترين ترين و دقيقترين اصوات را مي شنود و نياز هر نيازمندي را برآورده ميكند؟! نه هرگز هزار بار نه هرگز چرا كه امثال چنين جمالي از آشفتگي ابا دارد و هرگز زشتي را نميپذيرد.
بنابراين پيامبرr با عبوديتش دروازه آخرت را مي گشايد؛ همانطور كه با رسالتش دروازه دنيا را گشود.
عليه صلوات الرحمن ملأ الدنيا و دارالجنان.
اللهم صل و سلم علي عبدك و رسولك ذلك الحبيب الذي هو سيد الكونين و فخر العالمين و حياه الدارين و وسيله السعادتين و ذوالجناحين و رسول الثقلين و علي آله و صحبه اجمعين و علي اخوانه من النبيين و المرسلين ـ آمين.
باب العظمه و السرمديه كه عبارت است از تجلي اسم «جليل و باقي».
آيا ممكن است پروردگاري جليل كه موجودات را ـ از آفتابها گرفته تا درختان و اتمها و كوچكتر از آنها برسد ـ اداره و مسخر ميكند كه انگار سربازان تمرين يافته ميباشند؟ آيا ممكن است در گسترش سلطه خود بر مسكينان فاني كوتاهي كند كه حيات موقت را در اين مهمانسرا سپري ميكنند و قرارگاهي والا و ابد و مدار پروردگاري با شكوه و پايدار برايشان بنا ننهد؟
ما آنچه را كه در اين دنيا مشاهده ميكنيم از قبيل جريانهاي بزرگ و باشكوه از قبيل تغيير موسمها و تصرفات عظيم از قبيل به حركت در آوردن ستارگان و تسخيرات شگفت انگيز از قبيل قرار دادن زمين به عنوان گهواره و آفتاب به عنوان چراغ و تحولات وسيع مانند زنده كردن زمين و آراستن آن بعد از خشك و مرده بودن, ـ تمام اينها ـ براي ما به روشني بيان ميكنند كه در پشت پرده, ربوبيتي با شكوه و عظيم حكم و با سلطه بزرگ, فرمانروايي ميكند. چنين سلطنتي رباني مقتضي وجود رعاياي شايسته آن است و مقتضي مظاهري متناسب با آن است. در حاليكه مشاهده ميكنيم بعضي از رعايا و بندگان ـ كه بيشترين وجامعترين مزايا را دارند ـ به طور موقت با سختي و بيماري در مهمانسراي دنيا گرد هم آمده اند و خود مهمانسرا هر روز پر و خالي ميشود و رعايا جز به اندازة اداي تجربه وظايف خود, در اين ميدان امتحان توقف نميكنند و خود ميدان هر ساعت تغيير پيدا ميكند و رعايا دقايقي معدود براي ديدن نمونه هاي نعمتهاي ارزشمند خداي ذي الجلال كه در نمايشگاههاي بازار عالم عرضه شده اند ميايستند. و ـ براي تجارت ـ صنع بديع خداي سبحان را در اين نمايشگاه عظيم مشاهده ميكنند. آنگاه ناپديد ميشوند و خود نمايشگاه در هر دقيقه تغيير ميكند و تبديل ميشود. و هر كس برود بر نمي گردد و هر كس بيايد مي رود.
پس اين وضع به روشني و به شكلي قاطع نشان ميدهد كه در وراي اين مهمانسراي فنا پذير و پشت اين ميدان متغير و بعد از اين نمايشگاه متبدل قصرهايي دائمي, شايسته سلطان ابدي داير است و منازلي جاوداني با باغها و انبارهاي لبريز از اصول خالص و عالي و نمونه و الگوهايي كه در دنيا آن را ميبينيم بر قرار است. پس سعي و تلاش اينجا براي اطلاع از مكنونات آنجا ميباشد و خدمت كردن در اينجا براي دريافت مزد است در آنجا. بنابراين هر كس به اندازه استعداد و تلاش خود از سعادت فراهم شده ـ اگر آن را از دست ندهد ـ در آنجا برخوردار است. آري محال است امثال اين سلطنت سرمدي بر آن فنا پذيران ذليل مقصور باشد. از ديدگاههاي اين مثال به اين حقيقت بنگر:
فرض كن راهي را پيش گرفته اي. سر راه, هتل عظيمي را مشاهده ميكني كه پادشاهي آنرا براي پذيرايي از مهمانانش ساخته است. مبالغي هنگفت را خرج تزيين و زيبا كردن آن كرده است تا در دل مهمانان شادي و سرور برانگيزد و از آنچه كه ميبينند پند بگيرند. اما همان مهمانان جز به مقداري بسيار اندك به تماشاي آن تزيينات نمي پردازند و جز به ميزاني اندك طعم آن نعمتها را نميچشند؛ چون در آنجا زياد نميمانند و سپس هتل را ترك ميكنند. بدون اينكه سير و سيراب بشوند جز گرفتن عكس از بعضي از اشياء در هتل به وسيله ابزاري كه در اختيار دارند. ارمغاني با خود نميبرند كارگزاران صاحب هتل و خدمتكاران نيز از حركات و سكنات واردين با دقت وامانت عكسبرداري ميكنند و آنرا ثبت ميكنند. اينك ميبيني پادشاه هر روز قسمتي از آن تزيينات نفيس را منهدم ميسازد و آنرا با تزييناتي ديگر براي مهمانان جديد تجديد ميكند.
آيا بعد از اين توضيح, مشكلي باقي ميماند كه آنكه اين هتل را سر اين راه بنا نهاده است قصرهاي دائمي عالي دارد و داراي سيلوهاي ذخيره مواد گرانبهاي تمام نشدني است، سخاوتي دائمي و قطع نشدني دارد و كرمي كه در اين هتل نشان ميدهد براي برانگيختن اشتهاي مهمانان است به آنچه در اختيار دارد و براي بيدار كردن و تحريك رغبات آنها به هداياي آماده كرده براي آنان است؟ پس اگر در خلال اين مثال درباره هتل دنيا تأمل كرده و آگاهانه و عميقاً در آن دقت كرده باشي اساس نهگانة آتي را خواهي فهميد.
اساس اول: خواهي فهميد كه اين دنيا - كه به آن هتل شبيه است - به خاطر خودش نيست؛ چون محال است براي خود, اين شكلها و سيماها را اتخاذ كند؛ بلكه خانه پذيرايي است كه هميشه پر و خالي ميشود و كاروانسراي اقامت و رفتن است بر مبناي حكمت براي كاروان موجودات و مخلوقات احداث شده است.
اساس دوم: خواهي فهميد كه ساكنان اين هتل مهماناني مسافر ميباشند و خداي با كرم آنان را به خانه امنيت دعوت ميكند.
اساس سوم: خواهي فهميد كه تزئينات در اين دنيا فقط به منظور لذت بردن و كاميابي نيست؛ چون اگر يك ساعت لذت را به مذاقت بچشاند, با فراق آن, ساعتها الم خواهي چشيد. اشتهاي شما را بدون اينكه سير بشود بر مي انگيزد؛ چون عمر آن يا عمر تو كوتاه است كه براي سير شدن كافي نيست پس اين تزيينات گرانقيمت و كوتاه عمر براي عبرت است* و به منظور سپاسگزاري و تشويق دستيابي به اصول دائمي و به منظور هدفهاي والاي ديگر به وجود آمده است.
اساس چهارم: خواهي فهميد كه اين تصويرها در دنيا**صورت الگوي نعمتهاي آخرت را دارند كه ازجانب رحمت الهي براي مؤمنان در بهشت ذخيره شده است.
اساس پنجم: خواهي فهميد كه اين مصنوعات فنا پذير براي نابودي نيامدهاند و خلق نشده اند كه مدتي ديده شوند و سپس به هدر بروند بلكه در اينجا جمع شده و موقعيت مطلوب خود را براي مدتي كوتاه به دست آوردهاند تا از آنها عكسبرداري و معاني آن فهميده شود و نتايج آن ثبت گردد و تا براي اهل خلود مناظري ابدي و دائمي آماده گردد و تا در عالم بقا مدار غايات و اهداف ديگري بشود.
و از مثال آتي درك و فهم ميشود كه چگونه اشيا براي فنا خلق نشده اند بلكه براي بقا به وجود آمده اند و نابودي ظاهري آنها جز مرخص كردن آنها بعد از ايفاي وظايف خود چيزي نيست و نشان ميدهد چگونه چيزي از يك جهت نابود ميشود و از جهاتي بي شمار باقي ميماند.
به اين گل به دقت بنگر كه يكي از كلمات قدرت الهي است. براي مدتي كوتاه لبخند زنان به روي ما نگاه ميكند آنگاه در پشت پرده فنا ناپديد ميشود. اين گل مانند كلمه اي است كه آن را به زبان مي آوريم و هزاران كلمه مانند خود را در گوشها به وديعه مي نهد و به تعداد افرادي كه عاقلانه به آن گوش ميدهند معاني باقي مي گذارد و بعد از اداي وظيفه يعني افاده معني, راه خود را ميگيرد و ميرود؛ گل هم بعد از اينكه صورت ظاهر خود را در ذهن هر بيننده بهوديعه مينهد مي رود و بعد از اينكه در تخمكها ماهيت معنوي خود را به وديعه نهاد آنگاه ميرود؛ انگار كه هر خاطره و تخمك براي حفظ جمال و صورت و محل ادامه بقا آن يك عكس فتوگرافي است.
و اگر مصنوع كه در پايين ترين مراتب حيات قرار دارد براي بقاء اين چنين تلاش ميكند دربارة انسان كه در بالاترين درجات حيات قراردارد و داراي روحي باقي است , چه فكر ميكني؟ آيا با خلود و بقاء در ارتباط نيست؟
اگر صورت گياه گل دهنده با ثمر و قانون تركيب آن ـ كه اندكي به روح شبيه است ـ در كوران دگرگونيهاي بيشمار با كمال نظم در تخمك آن باقي و محفوظ است, با علم به اينكه قانوني امري است كه داراي شعور نوراني است و ماهيتي مترقي دارد و داراي حيات و خصايصي جامع و فراگير است و لباس وجود خارجي به تن دارد, آيا استنباط و درك نميشود كه روح انسان تا چه حد باقي است و تا چه حد با خلود و ابديت گره خورده است؟
اساس ششم: درمييابي كه انسان يله رها نميشود وآزاد رها نميگردد كه در هر جا كه بخواهد بچرد؛ بلكه تمام اعمالش ثبت و ضبط و از آن عكسبرداري ميشود و تمام اعمالش ثبت ميشود تا در مورد آن مورد باز خواست قرار گيرد.
اساس هفتم: خواهي فهميد كه مرگ و نابود شدني كه در پاييز, دامن مخلوقات ظريف و زيباي بهار و تابستان را ميگيرد, فناي نهايي و اعدام ابدي نيست؛ بلكه معاف و آزاد شدن از كار و وظايف بعد از انجام دادن و ايفاي آن است*. و عبارت است از مجال دادن و جاباز كردن براي مخلوقاتي جديد كه بهار تازه ميآيند.
پس براي استقرار موجودات يعني مأموران جديد آماده شده است و براي افراد با شعور كه غفلت موجب شده است وظيفه خود را فراموش كنند وحتي مانع سپاس آنها شده است يادآوري رباني ميباشد.
اساس هشتم: خواهي فهميد كه صانع ابدي اين دنياي فاني, عالم ديگري غير از اين عالم را دارد؛ عالمي باقي و ابدي كه بندگان را به آن تشويق كرده و آنها را به سوي آن سوق ميدهد.
اساس نهم: و خواهي فهميد كه رحمان رحيم در آن عالم وسيع و بي انتها از بندگان مخلص با چيزي پذيرايي ميكند كه نه چشم آن را ديده است و نه گوش آن را شنيده و نه به قلب بشري خطور كرده است. ايمان داريم.
حقيقت هفتم
باب حفظ و حفيظيه كه عبارت است از تجلي اسم «حفيظ و رقيب».
آيا ممكن است نگهبان و مراقبي كه با نظم و ترتيب موجودات آسمان و زمين و موجودات خشكي و دريا را محافظت و مراقبت ميكند و هيچ تر و خشكي را ناديده نميگيرد و هر كوچك و بزرگي را آمار ميگيرد, مراقب و نگهبان اعمال انسان نباشد, انساني كه داراي فطرتي والا و مقام خلافت و جانشيني زمين را اشغال كرده و بار امانت كبري را به دوش ميكشد؟
آيا ممكن است مراقب افعالش نشود, در حالي كه با پروردگاري مربوط است و آنرا جداگانه محاسبه نكند و با ميزان عدالت آنرا توزين نكند و انجام دهنده آن را به صورتي شايسته ثواب يا عقاب مجازات نكند؟ خدا بسي از آن دور و منزه است.
آري هر آنكه امر اين عالم را اداره و تدبير ميكند در ضمن نظام و ميزاني مراقب همه چيز است و حال اينكه نظام و ميزان, نمايانگر علم و حكمت توأم با اراده و قدرت ميباشند چون مشاهده ميكنيم هر مصنوعي در غايت درجه نظم و ترتيب خلق شده است و تغييرات شكلي كه در طول حياتش عارض ميشود در انتظامي دقيق صورت ميگيرد؛ همانطور كه مجموع آن در ضمن نظمي دقيق و محكم ميباشد. و نيز ميبينيم كه نگهدارنده و مراقب ذي الجلال, تصوير همه چيز را حفظ ميكند در حاليكه با پايان يافتن وظيفهاش عمرش نيز به پايان ميرسد و از عالم شهادت كوچ ميكند و خداي سبحان, آنرا در اذهان كه بسي شبيه لوحهاي محفوظ است* حفظ ميكند و در چيزي شبيه به آينههاي مثالي حفظ ميشود.
آنگاه تاريخ حياتش در بذرهايش مكتوب است و آن را در ثمرش به روشني نقاشي ميكند و سپس حياتش را دوام ميبخشد در آينههاي ظاهر و باطن نگه ميدارد.
بنابراين حافظه انسان و ثمر درخت و هسته ثمر و بذر گل... تمام اينها عظمت فراگيري حفيظيه را بيان ميكنند مگر نميبيني چگونه در فصل بهار به طور گستردهاي از هر چيز داراي گل و ثمر مراقبت به عمل ميآيد و چگونه مراقبت از تمام صحايف اعمال مخصوص به آن و مراقبت از تمام قوانين تركيب و نمونه هاي صورتهايش به عمل ميآيد كه در تعداد محدود بذر نوشته شده است تا وقتي كه بهار رو مي آورد , همان صحيفه ها بر مبناي حسابي دقيق مناسب آن منتشر شوند و آنگاه بهاري عظيم در انتها درجه انتظام و حكمت پا به عرصه وجود مي نهد؟
آيا اين امر ميزان حفظ و مراقبت نيروي احاطه فراگير آن دو را بيان نميكند؟ وقتي در مورد حفظ و نگهداري اشياء بي اهميت و موقت معمولي تا به اين حد بذل توجه ميشود آيا عدم توجه به اعمال بشر معقول است كه در عالم غيب و عالم آخرت و عالم ارواح و در پيشگاه پرودگاري مطلق نتايجي مهم دارد؟ و آيا ناديده گرفتن و عدم ثبت آن ممكن است؟ حاشا لله
آري از تجلي اين(حفيظيه) و به اين شكل واضح فهم ميشود كه مالك اين موجودات توجه و عنايتي شايان به ثبت و حفظ همه چيز و ضبط تمام آنچه در مملكتش اتفاق مي افتد مبذول مي دارد و در حاكميت خود رعايت بي نهايت را دارد و در سلطنت پروردگاريش توجهي بي نهايت را دارد به گونهاي كه كوچكترين و آسان ترين عمل را مي نويسد و دستور نوشتن آن را ميدهد تا تصوير تمام جريانات ملك خود را در حافظه هاي بسيار نگه دارد و اين نگهداري وسيع و دقيق نشان ميدهد كه بدون شك در آينده دفتري براي محاسبه اعمال باز خواهد شد و مخصوصا براي (اعمال) اين مخلوق مكرم و عزيز كه فطرتش بر ميزان مزاياي عظيم مقرر است و انسان نام دارد پس بايد اعمالش كه عظيم است و افعالش كه مهم است در ضمن ميزاني حساس و محاسبه دقيق وارد شود و بايد نامه اعمالش منتشر گردد.
پس چه فكر ميكني آيا عقل قبول ميكند اين انسان كه به افتخار جانشيني و امانت نايل آمده است و با دخالتش در امور عبادت اغلب مخلوقات و با تسبيحات و اعلان وحدانيت (خدا) در ميادين بي شمار مخلوقات و ديدن امور كلي پروردگاري به مقام فرمانده و گواه بر مخلوقات ارتقا يافته است آيا ممكن است اين انسان رها شود و به قبر برود و آسوده بخوابد بدون اينكه بيدار شود تا درباره اعمال كوچك و بزرگش از او سئوال شود و بدون اينكه به محشر كشانده شود تا در دادگاه كبري محاكمه شود؟ البته كه نه باز البته كه نه.
و چگونه ممكن است اين انسان راهي عدم شود ؟ و چگونه ممكن است در خاك دفن شود و از دست خداي با قدرت ذي الجلال بگريزد كه جميع وقايع كه معجزات قدرتش در زمانهاي گذشته ميباشند بر قدرت عظيمش براي احداث ممكنات در زمانهاي آتي گواه ميباشند* همان قدرتي كه زمستان و بهار شبيه قيامت و حشر را ايجاد ميكند؟ و از آنجايي كه در اين دنيا از انسان محاسبه استحقاقي به عمل نميآيد لابد روزي به دادگاه كبري و سعادتي عظيم خواهد رفت.
حقيقت هشتم
باب وعد و عيد كه عبارت است از تجلي اسم «جميل و جليل ».
آيا ممكن است مبدع اين موجودات كه داراي علم و قدرت مطلق است به وعده و وعيدي وفا نكند كه مكرراً به تمام پيامبران خبرش را داده و به تواتر هم رسيده است و صديقين و اولياء عموماً به آن گواهي داده و ناتواني و ناداني خود را به آن نشان داده اند؟ خداي متعال بسي از آن دور است مي دانيم اموري كه وعده وعيد آن را داده است در مقابل قدرتش اصلا سخت و مشكل نيست بلكه همانطور كه اعاده عين* يا شبيه ** موجودات بي شمار بهار گذشته در بهار آينده برايش سهل و آسان است آنهم سهل و آسان است اما وفا به وعده همانطور كه براي ما و همه چيز ضروري است براي سلطنت پروردگاري نيز ضروري است. بعكس خلاف وعده كه با عزت قدرتش متضاد و متناقص است و با فراگيري علمش منافات دارد چون خلاف وعده كردن جز از نادان يا ناتوان سر نمي زند.
پس اي منكر آيا از ميزان حماقت جنايت بس عظيم كفر و انكارت كه مرتكب آن ميشوي باخير هستي؟ تو وهم كاذب وعقل ياوه گوي و نفس فريبكارت را تصديق ميكني و فردي را تكذيب ميكني كه هرگز خلاف وعده نكرده و يا به خلاف وعده كردن ناچار نميشود و حتي خلاف وعده كردن اصلاً شايسته عزت و عظمتش نيست و تمام اشياء و عموم موجودات قابل رويت بر صدق و درستي و حقيقتش گواهي ميدهند تو با وجود كوچكي بي نهايت خود مرتكب جنايت بينهايت بزرگ ميشوي مسلم است تو مستحق كيفري ابدي عظيم ميباشي برا ي مقايسه بزرگي جنايتي كه كافر مرتكبش ميشود در خبر است كه دندان اهل آتش* مانند كوه است... حال تو مانند حال آن مسافر است كه چشم خود را از نور آفتاب مي بندد و از عقل خود پيروي ميكند و ميخواهد راه پر خطر خود را با نوري مانند نور كرم شب تاب روشن كند.
پس مادام خدا وعده داده است و اين موجودات در حقيقت گفتار صادق او ميباشند و اين حوادث در عالم آيات گوياي صدق او ميباشند حتما به وعده خود وفا ميكند و محكمه كبري را خواهد گشود و سعادت عظمي را خواهد بخشيد.
حقيقت نهم
باب احياء و كشتن كه تجلي اسم «حي قيوم و محي و مميت » است.
آيا ممكن است آنكه با زنده كردن زمين بزرگ بعد از مرگ و خشكي و گرد آوردن و زنده كردن بيش از سيصد هزار گونه از انواع مخلوقات با وجود اينكه زنده كردن هر گونه مانند زنده كردن انسان عجيب است و آنكه علمش در ضمن همان زنده كردن به مشخص و جدا كردن هر موجود از آن آميختگي و به هم چسبيدن نمايان است و آنكه بر مبناي وعده خود نظر تمام بندگان خود را به سعادت ابدي متوجه كرده است كه در تمام اوامر آسماني خود وعده حشر را داده است و آنكه با قرار دادن موجودات در كنار و با هم بودن, عظمت پروردگاري خود را نمايان كرده و در ضمن امر و اراده خود آنرا اداره كرده و افرادش را رام و مسخر نموده و آنها را ياور يكديگر قرار داده است... و آنكه بالاترين توجه را به انسان معطوف داشته است و او را جامعترين ميوه درخت كائنات قرار داده است او را مورد خطاب قرار داده است.
آيا ممكن است چنين (خداي) قدرتمند و مهربان و چنين موجودي دانا و حكيم كه چنين اهميتي را به انسان داده است قيامت نياورد؟ و حشر را برپا ندارد و بشر را زنده نكند يا از آن ناتوان باشد؟ و از گشودن دروازه هاي دادگاه كبري و خلق بهشت ودوزخ درمانده باشد؟ خداي متعال بسي از آن والاتر و بالاتر است.
آري هر آينه پروردگار متصرف در اين عالم در اين زمين موقت و تنگ در هر عصر و هر سال و هرروز نمونه و الگوهاي فراوان و اشارات متعدد به حشر اكبر را به وجود مي آورد براي مثال:
خدا در خلال چند روز در گردهمآيي بهار بيش ار سيصد هزار گونه از انواع نباتات و حيوانات كوچك و بزرگ را جمع ميكند ريشه درختان و گياهان را زنده ميكند و بعضي حيوانات را عينا اعاده كرده و نمونه بعضي ديگر را حيات ميدهد و با اينكه تفاوت مادي بين تخمكهاي بي اندازه ريز بسيار ناچيز است اما با تمام مشخصات زنده ميشود و در خلال شش روز يا شش هفته با كمال سرعت و آساني و فراواني مشخص ميشود و عليرغم اختلاط و به هم آميختگي با كمال انتظام و ميزان دقيق از هم جدا و متمايز ميشوند.
آيا براي آنكه امثال اين اعمال را انجام ميدهد كاري سخت است يا ناتوان است آسمان و زمين را در شش روز خلق كند يا نمي تواند انسان را با يك بانگ حشر كند؟ خدا از توصيف آنان پاك و منزه است.
چه ميداني اگر يك نويسنده فوق العاده سيصد هزار كتاب مي نويسد حروف آن در يك صحفه بدون اختلاط و سهو و نقص در كمال جمال مسح و مسخ شده و همه را با هم در خلال يك ساعت بنويسد و بتو بگويند: اين نويسنده همان كتاب شما را كه تاليف او ميباشد و در آب افتاده است در ظرف يك دقيقه خواهد نوشت آيا ميتواني در رد آن بگويي نمي تواند باور و تصديق نميكنم؟! يا اينكه سلطاني داراي معجزات كوه را بلند و متلاشي ميكند و شهر ها را به طور كامل تغيير ميدهد و با يك اشاره دريا را به خشكي تبديل ميكند. قدرت خود را نشان داده و آن را براي مردم دليل قرار ميدهد. در همان حال كه اين اعمال را از او ميبيني ناگهان سنگي بزرگ به دره در غلتيده و راه مهمانان سلطان را مسدود كند و به تو گفته شود اين سلطان حتماً آن سنگ را از سر راه برداشته و هر اندازه بزرگ هم باشد آن را خورد ميكند چون ممكن نيست مهمانان خود را در راه رها كنند...
اگر در جواب بگويي نه نمي تواند چنان كند چقدر جوابت هذيان يا ديوانگي ميباشد؟! يا اينكه فرمانده اي كه بتواند افراد ارتشي را كه خود تشكيل داده است در يك روز باز گرد هم آورد و اگر به تو گفته شود اين فرمانده با دميدن در يك شيپور ميتواند آن واحد ها را كه آزاد و پراكنده شدهاند جمع و زير فرمان خود در آورد و در جواب بگويي نه باور و تصديق نميكنم در آن موقع ميفهمي كه جوابت از تصرفي جنوني آن هم چه جنوني خبر ميدهد.
وقتي اين سه مثال را فهميدي درباره همان خالق تصويرگر بدقت بيانديش كه با قلم قدرت و قدر در مقابل ديدة ما به نيكوترين شكل و كاملترين وجه بيش از سيصد هزار گونه از انواع را بر صحيفه زمين مينگارد و صحيفه سفيد زمستان را به اوراق دهن باز كرده بهار و تابستان تبديل ميكند آن را بدون اختلاط و درآميختن بطور متداخل مي نويسد بدون مزاحمت و اشتباه با هم مينويسد با وجود تفاوت آنها با يكديگر در تركيب و شكل هرگز اشتباه نمينويسد.
آيا امكان دارد از نگه دارنده حكيم كه طرح روح درختي تناور و برنامه آن را در بذري بينهايت كوچك درج و آن را حفظ ميكند سؤال كرد كه چگونه از ارواح مردگان محافظت ميكند؟ يا اينكه امكان دارد از خداي توانا و ذوالجلال كه زمين را در گردش خود با سرعتي فوق العاده به حركت درميآورد سؤال كرد كه چگونه زمين را از سر راه آخرت برميدارد و زايل خواهد كرد؟ و چگونه آن را نابود خواهد كرد؟ يا اينكه آيا ممكن است از خداي ذوالجلال والا كرام كه ذرات را از عدم به وجود آورده و به فرمان«كن فيكون» آن را در اجساد سربازان زنده ترتيب داد و از آن ارتشهاي انبوه به وجود آورده است سؤال شود كه چگونه با يك بانگ بلند همان ذرات اساسي را جمع خواهد كرد كه با هم آشنا شده اند و آن اجزاء اساسي كه زير پرچم دسته جسد جمع خواهد كرد؟
و اينك تو با چشم خود ميبيني خداي خالق چقدر نمونه و الگو و علامت حشر شبيه به حشر بهار را در هر موسم و هر عصر ابداع كرده است و حتي تبديل شب و روز و ايجاد ابر سنگين و پراكندهكردن آن از سينه آسمان همه و همه نمونه حشرند و مثال و علامت آن ميباشند. و اگر خود را قبل از هزار سال تصور كني و دو بال زمان گذشته و آينده را با هم مقايسه كني به تعداد عصور وايام نمونههاي حشر و قيامت را ميبيني.
و اگر بعد از مشاهده اين تعداد بيشمار الگو و نمونه حشر جسماني و زنده شدن اجساد را دور بداني و گمان كني كه از لحاظ عقل دور است تو هم خواهي فهميد كه منكر حشر تا چه اندازه احمق است. دقت كن ببين دستور اعظم پيرامون اين حقيقت چه ميگويد:
«فانظر الي آثار رحمت الله كيف يحي الارض بعد موتها ان ذالك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير»(سوره روم آيه 50) آثار رحمت خدا را بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده ميكند هر آينه خدا مرده ها را اين چنين زنده ميكند و بر انجام دادن همه چيز قادر است.
خلاصه هيچ چيز مانع وقوع حشر نميشود بلكه همه چيز آنرا ميخواهد و اقتضا ميكند. آري هر آنكه اين زمين عظيم را زنده ميكند كه نمايشگاه عجايبات است و آن را مانند كوچكترين جاندار ميكشد و آنكه زمين را گهواره راحت و كشتي زيبا براي انسان و حيوان قرار داده است و آفتاب را نور و روشنايي اين مهمانسرا قرارداده و كوكبهاي سيار و نجوم درخشان را جايگاه هواپيماهاي فرشتگان قراردادهاست يقيناً پروردگاري جاوداني و با شكوه تا اين حد و حاكميتي فراگير وبا عظمت تا اين درجه تنها بر امور دنياي فاني وزوال پذير و واهي و روان و ناچيز و متغير مستقر نشده و به آن منحصر نمي گردد بلكه خانه ديگر پايدار و دايم و باشكوه و با عظمت و مستقر و شايسته خداي سبحان لازم است. خدا ما را به تلاشي دايمي براي چنان ممالك و دياري سوق ميدهد و ما را به سويش ميخواند و ما را به آنجا منتقل ميكند. دارندگان ارواح نوراني و اقطاب قلوب روشن و ارباب عقول نوراني كه از ظاهر به باطن نفوذ كرده اند و آنانكه به شرف تقرب به او نايل آمدهاند بر اين امر گواهند و عموماً به ما ابلاغ ميكنند كه خداي سبحان ثواب و جزا را آماده كرده و وعده قطعي و وعيد جزمي ميدهد...
بنابراين خلاف وعده كردن امكان ندارد به شكوه مقدسش نزديك شود چون چنين امري ذلت و ذلت پذيري است و خلاف وعيد كردن از عفو يا ناتواني ناشي ميشود در حاليكه كفر جنايتي مطلق است* شايسته عفو و بخوشدگي نيست و خداي تواناي مطلق از ناتواني پاك و منزه است و گزارشگران و شهود با وجود اختلاف مسلك و منهج و سليقه خود كاملاً بر اساس اين امر اتفاق دارند. آنها از لحاظ كثرت عدد به حد تواتر و از جهت نوعيت به حد اجماع و از لحاظ منزلت آنها ستارگان راهنما و عزيز قوم و نور چشم طوايف ميباشند و از لحاظ اهميت آنها در اين مورد «اهل تخصص و اثبات» ميباشند و مسلم است حكم دو نفر از اهل تخصص در علم يا صنعتي بر هزاران نفر غير متخصص ترجيح دارد و در گزارش دادن و نقل قول دو قول مثبت بر هزاران قول منفي و منكر ترجيح دارد مانند رويت هلال در ماه رمضان كه به دو شاهد مثبت ترجيح داده و گفته هزاران منفي ناديده گرفته ميشود.
خلاصه در اين دنيا خبري صادق تر و مسئله درست تر و حقيقتي نمايان تر و روشن تر از اين نيست. بنابراين بدون شك دنيا كشتزار است و محشر خرمنگاه و بهشت و دوزخ انبارند.
حقيقت دهم
باب حكمت و عنايت رحمت و عدالت كه عبارت است از تجلي اسم «حكيم و كريم و عادل و رحيم».
آيا امكان دارد خداي مالك ملك و با شكوه كه در اين دنياي فاني و اين ميدان زايل امتحان و اين نمايشگاه متغير تا اين اندازه آثار حكمت درخشان خود را نشان داده و تا اين اندازه آثار عنايت نمايان خود را برملا ساخته و تا اين درجه نشانههاي عدالت پر تسلط خود را ابراز داشته و تا اين اندازه آثار رحمت خود را نمايان ساخته است در عالم ملك و ملكوت خود منازلي دائمي و ساكناني ابدي و مقاماتي پايدار و مخلوقاتي مقيم قرار ندهد و تمام حقايق نمايان اين حكمت و اين عنايت و توجه و اين عدالت و اين رحمت و مهر نابود و مانند گرد و غبار پراكنده گردد؟
و آيا معقول است خداي حكيم و ذي الجلال از ميان مخلوقات خود اين انسان را برگزيند و او را مخاطب كلي خود قرار دهد و او را در آينه جامع و منعكس كننده اسماء نيك خود قرار دهد و او را ارزياب سرچشمه هاي انبارهاي رحمت خود معين كند و او را آزمايشگر و آشنا به آن قرار دهد و خداي سبحان كه ذات جليل خود را به وسيله جميع اسماء نيكش به او معرفي كرده و او را دوست داشته و محبت خود را در دل او جاي داده است آيا معقول است بعد از تمام اينها همان خداي حكيم اين انسان بي نوا را به مملكت ابدي خود نفرستند و در آن خانه سعادت بعد از اينكه او را به سويش خواند او را سعادتمند نكند؟!
يا آيا معقول است كه تمام اين مهر جانهاي جالب و گردهمآييها و مجالس با عظمت به هدر برود و بدون هدف بماند و بيهوده و بلا معني و بي خود و بدون حكمت بماند؟! يا آيا معقول است كه تمام آنها را به سوي عالم معني و عالم آخرت متوجه نكند تا هدفهاي اصلي و ثمرهاي شايسه آنها نمايان شود.
آري آيا ممكن است تمام اينها به صورت خلاف حقيقت نمايان شوند و به خلاف اوصاف مقدس و اسماء نيكش يعني «حكيم، كريم، عادل و رحيم» برملا گردند؟ البته كه نه باز البته كه نه.
يا آيا ممكن است خداي سبحان حقايق جميع كائنات را كه بر اوصاف مقدسش از قبيل حكمت و عدالت و كرم و رحمت دلالت دارد تكذيب كند؟ و گواهي تمام موجودات را رد كند و دلايل تمام مصنوعات را باطل گرداند خداي متعال بسي از آن بالاتر و والاتر است.
و آيا عقل قبول ميكند اجرت و مزدي دنيوي و ناچيز به اندازه يك تار مو به انسان داده شود. در حاليكه تكاليف و وظايفي بسيار فراوان به تعداد موهاي سرش هم و حواسش را احاطه كرده است؟ آيا ممكن است به چنين عملي بي معني و محتوا اقدام كند كه با عدالت كاملش مخالف و با حقيقت حكمتش منافات دارد؟! خدا از چنين گفته اي بالاتر است.
يا آيا ممكن است كه خداي سبحان در هر جاندار بلكه در هر عضوي از آن مانند ـ زبان ـ و بلكه در هر مصنوعي حكمت مطلق را نمايان سازد اما به انسان بقا و خلود نبخشد و سعادت ابدي را به او اعطاء نكند كه بزرگترين حكمتها و مهمترين منافع و لازم ترين نتايج است؟ آنگاه پايداري (بقاء) و شرفيابي (لقاء) و سعادت ابدي را رها كند كه مفهوم حقيقي را به حكمت و نعمت و رحمت در آوردهاست. بلكه منبع و منشا تمام حكمتها و مصالح و نعمتها و رحمت است آيا امكان دارد آن را رها كند و ناديده بگيرد و تمام آن امور به پرتگاه بيهودگي مطلق سقوط كند؟ و خود را در موقع شخصي قرار دهد - خدا بسي از آن دور است- كه كاخي عظيم را بنا بنهد و در هر جاي آن هزاران نقش و نگار ارزشمند تعبيه كند و در هر گوشه آن هزاران وسايل زينت و اسباب تجمل قرار دهد و در هر اطاق آن هزاران زيورآلات گرانبها و حاجيات ضروري قرار دهد. آنگاه سقفي محفوظ بر آن بنا ننهد تا آن را محفوظ بدارد؟! ـ خدا از اين عمل بسي دور است ـ كه خير از خير مطلق صادر ميشود و جمال از جمال مطلق ميآيد بنابراين از حكيم مطلق هرگز بيهودگي و عبث صادر نميشود.
آري هر كس سوار اسب تاريخ شود و در عالم خيال به طرف گذشته بتازد خواهد ديد به تعداد سالها منازل و نمايشگاهها و ميدانها و عوالم شبيه به منازل دنياي كنوني و ميدان آزمايش و نمايشگاه اشياء فعلي در حال حاضر مرده اند آنها با وجود اختلافي كه از لحاظ صورت و نوع با هم دارند اما مشاهده ميشود در انتظام و ابداع و ابراز قدرت و حكمت سازنده و صانع با هم شباهت دارند.
و اگر انسان فاقد بصيرت نباشد خواهد ديد كه در آن منازل متغير و در آن ميادين زايل شده و در آن نمايشگاههاي فنا يافته نظم و ترتيبهاي درخشان و حكمت روشن و اشارات نمايان و مظاهر عنايت و نشانه هاي تسلط بر عدالت و ميوه هاي فراوان رحمت مقرر است و خواهد ديد كه حكمتي كاملتر از آن حكمت قابل مشاهده امكان ندارد و عنايت و توجهي جالبتر از آن عنايت كه آثارش نمايان است ممكن نيست و عدالتي والاتر از آن عدالت كه نشانه هايش واضح است امكان ندارد و رحمتي فراگيرتر از آن رحمت كه ثمرش نمايان است امكان ندارد.
و اگر به فرض محال سلطان ابدي ـ كه اين امور را اداره ميكند و هميشه مهمانان و مهمانسراها را تغيير ميدهد ـ منازلي دايمي و اماكني مترقي والا و مقامات پايدار و مساكن پاينده و رعاياي ابدي و بندگان سعادتمند را در مملكت ابدي خود نداشته باشد در چنين حالتي انكار حقايق چهار گانه يعني (حكمت و عدالت و عنايت و رحمت) لازم ميآيد كه عبارتند از عناصري نيرومند و فراگير مانند نور و هوا و آب و خاك و انكار وجود آن مانند انكار ظهور همان عناصر است چون معلوم است اين دنيا و محتوياتش براي ظهور آن حقايق وافي نيست پس اگر در مكاني ديگر چيزي شايسته آن نباشد يا انكار همين حكمت مقرر در همه چيز كه در مقابل ما قرار دارند لازم ميآيد كه هميشه آن را در نفس خود و در همه چيز مشاهده ميكنيم و انكار اين عدالت روشن كه نشانه هايش* متجلي و انكار اين رحمت كه آنرا در همه جا ميبينيم لازم ميآيد و نيز لازم ميآيد صاحب اعمال پر حكمت و افعال كريمانه و نعمتهاي رحيمانه - استغفرالله- به لهو و لعب و ظلم و غدر متصف باشد خدا بسي والاتر و دورتر از اين توصيف است و اين حكم جز تبديل حقايق به اضداد چيزي نيست كه بي نهايت محال است و حتي سوفسطاييها كه وجود خود را انكار ميكنند به آساني گرد اين محال نيامده اند.
و خلاصه علاقه و يا مناسبتي در بين امور عالم كه آن را مشاهده ميكنيم از قبيل تجمعات وسيع حيات و جداييهاي سريع مرگ و گرد هم آمدنهاي عظيم و پراكندگيهاي سريع و جشنهاي فراوان و تجليات جالب و بين آنچه براي ما معلوم است از قبيل نتايج جزيي و اهداف بي ارزش و موقت و مدت كوتاه مربوط به دنياي فاني موجود نيست از اين رو مربوط ساختن آندو به هم به وسيله علاقه با ايجاد مناسبت با عقل جور در نميآيد و با حكمت وفق نميدهد چون مانند ربط و بستن حكمتهاي فراوان و اهداف بزرگ كوه مانند است به دانه ماسه كوچك و ربطدادن نتيجه جزيي موقت - به اندازه دانه شن- به كوهي بسيار عظيم است.
يعني عدم وجود رابطه در بين اين موجودات و امور و مقاصد آنها كه به دنيا بر ميگردد قاطعانه گواهي ميدهد و به طور واضح نشان ميدهدكه اين موجودات متوجه عالم معني ميباشند كه در آنجا ثمر لطيف و شايسته خود را ميدهند و ديدشان به اسماء حسني مي نگرد و مقصودشان به آن عالم چشم دوخته است و هر چند بذرشان در زير خاك دنيا نهان است اما خوشه هايشان در آنجا در عالم مثال نمايان ميشود پس انسان بر اساس استعدادش در اينجا ميكارد و كاشته ميشود و در آنجا در آخرت درو و برداشت ميشود.
آري اگر به وجود موجودات متوجه به اسماء حسني بنگري و عالم آخرت را به نظر بياوري ميبيني
كه هر بذر ـ كه معجزه قدرت الهي است ـ پاياني بزرگ به بزرگي درخت دارد.
و هر گل ـ كه معجزه كلمه حكمت است*ـ معاني فراواني به اندازه گلهاي درخت را دارد.
و هر ميوه ـ كه معجزه صنعت و قصيده رحمت است ـ به اندازه خود درخت محتوي حكمت است اما از اين جهت كه براي ما روزي است تنها يك حكمت از هزاران حكمت به حساب ميآيد چون آنها وظيفه خود را به انتها ميرسانند و مفهومشان پايان مييابد و ميميرند و در معده ما دفن ميشوند.
پس مادام اين اشياي فاني ميوه هاي خود را &