گفتار دهم
يادآوري: سبب آوردن تشبيه و مثال به صورت حكايات در اين رسايل عبارت از نزديك نمودن معاني به اذهان است از يك طرف و نشان دادن ميزان معقول بودن حقايق اسلامي و ميزان تناسب و استوار بودن آن از طرفي ديگر. بنابراين هسته و محتواي داستانها همانا حقايقي است كه به آن منتهي ميشوند و به صورت كنايه بر آن دلالت دارند. پس آنها حكايات خيالي نيستند. بلكه حقايقي صادق ميباشند.
)فانظر الي آثار رحمة الله كيف يحي الارض بعد موتها ان ذلك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير( سوره روم آيه 50
نشانه هاي رحمت خدا را بنگر كه چگونه زمين را بعد از خشك شدن دوباره زنده ميكند يقيناً بهمان صورت مرده ها را زنده ميكند و او بر انجام دادن هر چيز توانا ميباشد.
دو نفر با هم به كشوري جالب و زيبا و بهشت مانند رفتند (در اين جا تشبيه براي دنياست). ناگهان مشاهده ميكنندكه مردم آن ديار درِ خانه و دكان و محل و بازار خود را باز و بدون قفل رها كرده و به حفظ و نگهداري آن توجهي نشان نميدهند. اموال و پول نقد در دسترس عموم است بدون اينكه احدي از آن مواظبت كند. يكي از آن دو نفسش او را وسوسه ميكند. گاهي به دزدي ميپردازد و زماني ديگر مرتكب انواع ظلم و سفاهت ميشود و مردم زياد به او مبالات نشان نميدهند.
دوستش به او گفت: «خانه خراب چكار ميكني؟ شما به كيفر خود ميرسي و مرا هم با بلا و مصيبت مواجه ميسازي. اين اموال به دولت تعلق دارد و آن شهروندان ـ با خانواده و بچه هاي خود ـ به صورت سرباز و كارمندان دولت در آمده و با لباس شخصي در اين وظايف خدمت ميكنند؛ از اين رو زياد به تو مبالات نميكنند. بايد بداني نظم و مقررات سخت قاطع است. بنابراين چشم و گوش و مراقبان و خبر چينان سلطان در هر جا مراقبند. پس رفيق زود باش معذرتي بياور و وسيله اي را بجوي»
اما رفيق احمق انكار كرده و گفت: «رفيق مرا بگذار اين اموال به دولت تعلقي ندارد بلكه اموالي است مشاع و عمومي و بدون مالك و هر كس ميتواند به ميل خود در آن تصرف كند. براي اينكه از آن استفاده كنم مانعي نميبينم و يا مانعي نميبينم از اين اشياء زيبا كه در مقابلم پخش و پلا شده اند استفاده كنم و هر چه را كه به چشم خود نميبينم به آن باور ندارم». و فلسفه بافي و سفسطه را شروع كرد. در اين جا بحث جدي در گرفت و گفتگو شدت يافت و رفيق غافل پرسيد: «سلطان كيست؟ من او را نمي شناسم».
رفيقش در جواب گفت: «حتماً ميداني هيچ دهكده اي بدون دهبان و كدخدا نيست و هيچ سوزني بدون مالك و صانع نيست و هيچ حرفي بدون نويسنده نيست. پس چگونه ميتواني بگويي مملكتي به اين زيبايي و با اين نظم و ترتيب جالب و محكم حاكم و سلطان ندارد؟ و اين همه اموال و ثروت نفيس و گرانبها مالك ندارد؟ نگاه كن حتي انگار قطاري پر از ارزاق قيمتي در هر ساعت از غيب سر ميزند و بارش را خالي ميكند و ميرود* يا مگر در هر نقطه مملكت نميبيني اعلانات و بيانات و پرچم سلطان در اهتزاز است. و مهر و آرم و نامش بر تمام اموال به چشم ميخورد. پس چگونه چنين مملكتي بدون مالك ميباشد؟ به نظر ميآيد اندكي از زبان فرنگ را آموختهاي اما نمي تواني اين نوشته هاي اسلامي را بخواني و ميل نداري از يك نفر بخواهي آنرا بخواند و بفهماند. پس بيا تا من آن ابلاغها و احكام و اوامر صادره از جانب سلطان را برايت بخوانم».
دوست منكرش سخن او را قطع كرد و گفت: «بر فرض وجود سلطان را بپذيريم اما اين استفاده اندك من چه نقص و ضرري به خزانه هاي او ميرساند؟ علاوه بر اين من كيفري از قبيل زندان و امثال را در اينجا نميبينم»
رفيقش در جواب گفت: آي هالو، اين مملكت كه ميبيني جز ميدان امتحان و آزمايش چيزي نيست. و ميدان، مشق و تمرين و مانور است. و نمايشگاه صنايع بديع سلطان و مهمانسراي موقت است... مگر نميبيني هر روز كارواني ميآيد و كارواني ديگر كوچ ميكند و ناپديد ميگردد؟ حال و وضع اين مملكت آباد چنين است. مدام پر و خالي ميشود و بالاخره روزي كاملا خالي ميشود. و به مملكتي ديگر اما پايدار و ابدي تبديل ميشود و تمام بشريت به آنجا نقل مكان ميكنند يا پاداش ميبينند و يا كيفر و هر كس مطابق عملش محاسبه ميشود.
باري ديگر رفيق خائن و سرگشته اش نافرماني كرد و گفت: «من باور نميكنم و تصديق ندارم! آيا ممكن است اين مملكت آباد ويرانگردد و تمام ساكنانش به مملكتي ديگر كوچ كنند»؟
در اين موقع دوست اندرزگو و امينش گفت: رفيق مادام اين چنين انكار ميكني و ادامه ميدهي و اصرار ميورزي، بيا تا دلايل بي شمار مجمل را در «دوازده صورت» برايت بيان كنم كه به تاكيد ثابت ميكند دادگاهي برزگ حق و منزلگاهي براي ثواب و احسان و منزلگاهي ديگر براي كيفر و زندان مقرر است و همانطور كه اين مملكت روز به روز از ساكنانش خالي ميشود و بالاخره روزي خواهد آمد كه به طور كلي خالي و نابود ميشود.
صورت اول: آيا امكان دارد در سلطنتي ـ مخصوصاً مانند اين سلطنت با عظمت ـ ثوابي براي افراد مطيع و كيفري براي نافرماني مقرر نباشد؟ و مادام ثواب و عقاب در اين منزلگاه موجود نباشد بايد در منزلگاهي ديگر دادگاهي بزرگ برقرار باشد.
صورت دوم: در مورد جريان امور و حوادث در اين مملكت بيانديش. و ببين چگونه روزي به فراواني حتي بر ضعيفترين و بي نواترين موجود تقسيم ميشود. و ميبيني چگونه توجه كامل و رسيدگي در مورد بيماران بدون سرپرست ادامه دارد و خوراكيهاي عالي و ظروف زيبا و مدالهاي جواهر نشان و لباسهاي زر بافت را بنگر، در هر جا سفره پر خوان گسترده است. و ببين همه وظايف و تكاليف خود را به صورتي دقيق و محكم انجام ميدهند جز تو و ابلهان مانند تو، و هيچ كس به اندازه بند يك انگشت از حد خود تجاوز نميكند پس بزرگترين شخصيت با كمال فروتني و انتها درجه اطاعت وظايف مربوط به خود را در زير سايه شكوه و بيم انجام ميدهد.
پس مالك و پادشاه اين سلطنت كرمي عظيم و رحمتي وسيع و گسترده دارد. و داراي اقتداري بالا و غيرتي جليل و نمايان و شرفي بالا ميباشد. و مسلم است كرم مستلزم بخشش است و رحمت و مهر بدون احسان تحقق پذير نيست و عزت و اقتدار مقتضي غيرت است و شرف والا موجب تنبيه كردن سبك سران است، در حالي كه يك در هزار از آنچه شايسته اين رحمت و اين والايي ميباشد در اين عالم لباس تحقق به تن نميكند. و ستمگر با اقتدار و جبروتش كوچ ميكند و مظلوم با ذلت و خواريش بار سفر به عالم ديگر را مي بندد. بنابراين مسئله به محكمه بزرگ بتأخيز مي افتد.
صورت سوم: بنگر در اينجا چگونه بر اساس حكمتي والا و نظمي جالب اعمال اجرا ميشوند. و ببين چگونه با ذره بين عدالت حقيقي و ترازوي درست امور مورد بررسي قرار ميگيرند. و معلوم است حكمت و ذكاوت حكومت عبارت است از پناه دادن و احترام و قدرداني از افرادي كه به آن پناه مي برند. و عدالت خالص مقتضي رعايت حقوق رعايا ميباشد تا هيئت حكومت مصون بماند و عظمت دولت محفوظ بماند. اما در اينجا جز مقداري ناچيز از آنچه شايسته آن حكومت و آن عدالت است اجرا نميشود و غافلان امثال تو بدون اينكه اغلبشان كيفري ببينند اين مملكت را ترك ميكنند پس بدون شك مسئله به محكمه كبري بتأخير مي افتد.
صورت چهارم: جواهرات ناياب بي حد و حساب را بنگر كه در اين نمايشگاهها عرضه شده اند و مواد غذايي بي نظير و لذيذ را بنگر كه به وسيله آن سفرهها آراسته شدهاند و نشان ميدهند كه سلطان اين مملكت سخاوتي بدون حد و خزاين و انبارهاي هميشه پر و خالي نشدني دارد اما چنين سخاوتي دايمي و چنين انبارهاي تمام نشدني، حتماً مقتضي مهمانسراي ابدي و پايان ناپذير ميباشند كه در آن هر چه نفس آرزو كند حاضر و در دسترس باشد. و همچنين براي بهرهمندان كه از نعمتها لذت ميبرند، مقتضي ابدي بودن ميباشند. آنهم بدون اينكه درد فراق و زوال را بچشند. چون همانطور كه زوال درد و الم لذت است، زوال لذت نير الم است. به اين نمايشگاهها بنگر و در آن اعلانات دقت كن و به بانگ و فراخواني همان دعوتگران صاحب معجزات نيك گوش فراده كه مصنوعات سلطان را توصيف ميكنند و آن را به آگاهي مي رسانند. و كمال مرغوبيت آن را برملا ميسازند. و جمال معنوي بي نظيرش را توضيح ميدهند و لطايف حسن نهفته آن را خاطر نشان ميسازند.
پس معلوم ميشود اين سلطان داراي كمالي نمايان و روشن و جمالي معنوي شكوفا است كه موجب گسترش اعجاب و شگفتي ميشوند. شكي نيست كمال نهاني بدون نقص مقتضي است علناً براي شگفت زدگان و تحسين كنندگان برملا و اعلام گردد. مقتضي است در مقابل افرادي اعلام گردد كه ارزش آن را ميدانند. اما جمال نهاني بي نظير مستلزم رؤيت و ابراز يعني رؤيت جمال آن به دو وجه است:
اول: در تمام آينه هاي مختلف منعكس كننده چنين جمالي خود جمال رؤيت شود.
دوم: به نظر تماشاچيان مشتاق و واله شدگان تمجيد گو ديده و رؤيت شود، وچنين امري به اين معني است كه جمال ابدي در كنار مشاهده دائمي و شهود ابدي مقتضي رؤيت و ظهور است. و اين امر مقتضي ابدي بودن تماشاچيان مشتاق و قدرشناسان همان جمال است. چون جمال ابدي به مشتاق زوال پذير راضي نميشود. و تماشاچي زوال پذير همان تصور زوال محبتش را به دشمني مبدل ميسازد و شگفت آوريش را به سبك گرفتن تبديل ميكند و موقر دانستنش را به اهانت مبدل ميسازد. چون انسان دشمن نادانسته ميباشد و به چيزي دشمن است كه دستش بدان نمي رسد. و چون عموماً به سرعت همين مهمانسرا را ترك ميكنند بدون اينكه از مشاهده نور آن جمال و كمال سير بشوند، بلكه گاهي فقط سايه هاي گذراي آن را در لحظاتي زودگذر ميبينند بنابراين كوچكردن به ديدگاهي دايمي و پايدار در شتاب است.
صورت پنجم: دقتكن كه اين سلطان بينظير چه مهر و عطوفتي عظيم دارد كه در كوران اين جريانات و حوادث متجلي ميگردد. بهداد مظلوم بينوا ميرسد, درخواست پناهجوي سرگردان را اجابت ميكند و وقتي ناچيزترين نياز كوچكترين موجود را مشاهده كند, آنرا در كمال مهرباني و شفقت برآورده و برطرف ميكند. حتي دواي پاي بزي را ميفرستد و يا دامپزشكي برايش اعزام ميدارد.
پس اي رفيق بيا به آن جزيره برويم كه جمع كثيري از انسآنها در آنجا قراردارند. تمامي اشراف مملكتي در آنجا جمع ميباشند. آن شخص گرانقدر را ببين كه فرستادة سلطان است و بزرگترين و والاترين مدال را از او دارد. بياناتي را ميخواند كه در آن از پادشاه باسخاوت خود مطالبي را درخواست ميكند. تمام افرادي كه با او هستند همگي موافقند و او را تصديق ميكنند و درخواستهاي او را ميطلبند. گوش كن كه دوست و حبيب سلطان چه ميگويد, او مؤدبانه و با فروتني و التماس ميگويد:
«اي آنكه نعمتهاي ظاهري و باطني خود را بر ما ارزاني داشته اي, اي سلطان ما, اصول و منابع الگوها و سايه ها را كه به ما ارائه فرمودهاي براي ما نمايان فرما و دست ما را بگير و ما را به قصر سلطنت خود ببر، و در اين بيابان ما را نابود مفرما. ما را به ديوان حضورت متوجه و منزلت ما را رفيع بدار و به ما رحم كن، و در آنجا خوراكيهاي لذيذ به ما عطا فرما تا مزه آن را بچشيم. و ما را به درد دوري و دور كردن از خودت، عذاب و آزار مده، اينك آنها رعاياي مشتاق لقا و محضرت، همان سپاسگزاران فرمانبرت در پيشگاهت ايستاده اند آنها را سرگردان و تباه شده رها مفرما، و آنها را به مرگ بدون برگشت نابود مفرما».
رفيق شنيدي چه ميگويد؟ آيا گمان ميكني براي دارنده تمام اين قدرت والا، تمام اين همه مهر و رأفت فراگير، ممكن است خواسته و آرزوهاي فرستاده گرامي خود را برآورده نكند و بالاترين خواستهها و شريفترين و والاترين مقاصد او را اجابت نكند؟ در حاليكه كوچكترين خواستة كوچكترين فرد از رعاياي خود را برآورده ميكند؟ در حاليكه آنچه اين فرستاده گرامي ميطلبد عبارت است از تحقق خواست و مقاصد عموم، و از مقتضيات عدالت و رحمت و رضايتش نيز ميباشد و برآوردنش براي او سهل و آسان است. از نمونه هايي كه در نمايشگاههاي گردشگاههاي اين مملكت به نمايش گذاشته شدهاند، مشكلتر نيست. مادام هزينههاي گزاف را پرداخته است و اين مملكت را به منظور نشان دادن موقت نمونهها بنا نهاده است. پس حتماً در مقر سلطنت و انبارهاي حقيقي كمالات و عجايباتش، چيزي عرضه خواهد شد كه عقل را خيره ميكند. بنابراين آنهايي كه در اين منزلگاه امتحان قرار دارند بيهوده و بي فايده نيستند، بلكه قصرهاي سعادت ابدي و پايدار، يا تيره سلولهاي زندانهاي مخوف ابدي، در انتظار آنها ميباشند.
صورت ششم: بيا به اين واگنهاي بزرگ بنگر. بيا به اين هواپيماهاي بارگيري شده دقت كن. بيا به اين سيلوهاي باعظمت نگاه كن. بيا به اين نمايشگاههاي باشكوه و جذاب نگاه كن. در سير حوادث و امور بيانديش. عموم آنها بيانگر اين امر ميباشند كه در حقيقت در آنجا سلطنتي عظيم و برحق برقرار است* كه از پشت پرده حكومت ميكند. چنين سلطنتي حتماً مقتضي وجود رعاياي شايسته ميباشد. در حاليكه ديده ميشود آنها در اين مهمانسرا - مهمانسراي دنيا - جمع شده اند و مهمانسرا هر روز گروههايي از آنها را بدرقه و از گروهي ديگر استقبال ميكند، و عموماً در اين سالن امتحان و آزمايش گرد آمده اند. اما سالن هر ساعت تغيير پيدا ميكند، و آنها در اين رژه بزرگ اندك مدتي توقف ميكنند و گونه هاي گرانقدر نعمتها و صنايع بديع پادشاه را نظاره ميكنند، اما خود نمايشگاه هر دقيقه تغيير ميكند، رفته بر نمي گردد و آمده نيز كوچ ميكند. تمام اين امور به صورتي قطعي معلوم مي دارد كه در پشت اين مهمانپذير، و پشت اين ميدانهاي متغير و در وراي اين نمايشگاههاي متحول، قصرهاي پاينده و ابدي و منازلي نيكو و جاوداني و باغهاي لبريز از حقايق اين نمونه و انبارهاي پر از اصول اين الگوها قرار دارد.
بنابراين اعمال و افعال اينحا جز براي پاداشي كه در آنجا آماده شده است، نيست. پس پادشاه با اقتدار در اينحا تكليف ميكند. و در آنجا جزا ميدهد. پس هر فرد بر مبناي استعداد و انجام دادن اعمال نيك خود نوعي سعادت دارد.
صورت هفتم: بيا در ميان همشهريان كمي قدم بزنيم و احوال آنها را ملاحظه كنيم و از اموري كه در اطراف آنها در جريان است مطلع شويم. نگاه كن در هر گوشهاي وسايل عكسبرداري متعدد نصب شده و عكسبرداري ميكند. در هر جا نويسندگان زيادي قرار دارند و همه چيز را ثبت و يادداشت ميكنند, حتي كوچكترين امور را مينويسند. بيا آن كوه بلند را نگاه كن كه روي آن وسيلهاي بسيار بزرگ عكسبرداري نصب شده است كه به خود سلطان اختصاص دارد* عكس همه چيز را كه در اين مملكت جريان دارد برميدارد. سلطان فرمان عكسبرداري از همه چيز را صادر كرده و دستور ثبت تمام جريآنهاي مملكت را دادهاست. و اين امر يعني سلطان معظم حوادث را ديكته كرده و دستور عكسبرداري از آنرا ميدهد. بدون شك در پشت اين توجه زياد و اين محافظت دقيق امور, محاسبة دقيق نيز مقرر شده است. چون آيا امكان دارد حاكمي آگاه ـ كه كوچكترين جريان و سادهترين رعيت را ناديده نميگيرد ـ اعمال مهم و عظيم رعاياي بزرگ را ثبت نكند و آنها را محاسبه و مجازات نكند؛ در حالي كه اعمالي را انجام ميدهند كه به خود پادشاه مقتدر مربوط است و متعرض كبريائيش ميشود و رحمت وسيعش از آن ابا دارد؟ و در صورتيكه در آنجا كيفري نميبينند پس بايد به دادگاه كبري تاجيل شود.
صورت هشتم: بيا تا اين اوامر صادر شده از جانب سلطان را برايت بخوانم. ببين او وعده و وعيد خود را تكرار كرده ميگويد: شما را به مقر سلطنت خود خواهم آورد، و افراد مطيع شما را سعادتمند خواهم كرد، و نافرمانان شما را به زندان خواهم انداخت، و آن محل موقت را ويران خواهم كرد، و مملكتي ديگر بنا خواهم نهاد كه درآن قصرهاي ابدي و زندانهاي دائميخواهد بود، يقين ميدانيم كه هر وعدهاي را بر خود مقرر كرده است عملي نمودن آن برايش آسان است. همو توجه جدي به رعاياي خود دارد، و خلاف وعده كاملاً با عزت و قدرتش منافات دارد.
پس اي غافل بنگر تو دروغهاي ساخته شدة اوهام خود را تصديق ميكني و هذيان و ياوه هاي عقل خود و فريب و نيرنگ نفس خود را ميپذيري، و فردي را تصديق نميكني كه هرگز نيازمند خلاف وعده نيست. و فردي را نميپذيري كه مخالفت هرگز شايسته غيرت و عزت او نيست. و فردي را تصديق نميكني كه تمام امور بر صدقش گواهي ميدهند. بدون ترديد تو مستحق كيفري بزرگ هستي، چون حال تو مانند حال مسافري است كه چشمان خود را در نور آفتاب ميبندد، و از خيال خود راهنمايي ميجويد كه راه پر هراس خود را به وسيله نور عقل خود كه شبيه به نور كرم شب تاب است روشن نمايد. و چون او وعده داده است، حتماً به وعده خود وفا خواهد كرد. چون وفا به وعده براي او آسان است و وفا به عهد از مقتضيات سلطنتش ميباشد و براي ما و همه جداً ضروري است. پس بايد در آنجا محكمه و دادگاهي بزرگ و سعادتي عظيم مقرر باشد.
صورت نهم: بيا تا نظري به رؤساي اين ادارات* بيندازيم، بعضي از آنها ميتوانند به طور مستقيم با سلطان تماس داشته باشند بلكه بعضي ديگر به مقامي بالاتر نايل آمدهاند و تا ديوان قدسيش بالا رفته اند. بنگرببين آنها چه ميگويند؟ آنها عموماً به ما خبر ميدهند كه سلطان محلي عالي و جالب را براي پاداش نيكوكاران آمادهكرده و مكاني ديگر هولناك را براي كيفر بدكاران قرار داده است. و او وعده بزرگ و وعيد شديد ميدهد. و او والاتر و عزيز تر از آن است كه به ذلت خلاف وعده و وعيد خوار گردد. با علم به اينكه اخبار خبر دهندگان از لحاظ كثرت به حد تواتر و از لحاظ استحكام به درجه اتفاق و اجماع رسيده است. آنها عموماً به ما ابلاغ ميكنند كه مقر اين سلطنت با عظمت كه علايم و آثارش را ميبينيم در مملكتي ديگر و دور قرار دارد. و عمارات موجود در اين ميدان امتحان، ساختمانهاي موقتي ميباشند. و به قصرهاي دايمي مبدل خواهند شد.
آنگاه اين زمين به ديگري تبديل ميشود. چون اين سلطنت با عظمت ـ از آثارش معلوم است ـ ممكن نيست تسلطش در اقتدار بر امثال اين امور زوال پذير منحصر باشد كه نه بقايي دارد و نه دوامي، و نه كمالي دارد و نه قراري و نه ارزشي دارد و نه ثباتي. بلكه بر چيزي استقرار مي يابد كه لايق شأن و عظمتش باشد. از قبيل اموري كه نشانه دوام كمال و عظمت دارند. بنابراين در آنجا منزلي ديگر قرار دارد و بايد كوچ كردن به آنجا صورت پذيرد.
صورت دهم: رفيق بيا امروز روز عيد بزرگ شاهي است* تحولات و تغييراتي رخ خواهد داد، و اموري عجيب نمايان خواهد شد. بيا با هم به گردش برويم، در اين روز شاد بهاري به آن دشتهاي آراسته به گلهاي زيبا برويم... ببين مردم به آنجا رو نهاده اند، نگاه كن در آنجا امري عجيب و نا آشنا به چشم مي خورد، ساختمانها عموماً فرو مي ريزند و شكلي ديگر به خود ميگيرند. واقعاً امري معجزه انگيز است، زيرا ساختمانهايي كه خراب ميشوند فوراً تجديد ساختمان ميشوند، و اين دشت خالي به شهري آباد تبديل شده است. نگاه كن هر ساعت منظري جديد و شكلي غير از شكل سابق را به خود ميگيرد- به سان پرده سينما- اين امر را به دقت نگاه كن تا شگفتي اين نظام جديد و محكم را در پرده ببيني كه منظره هاي در هم آميخته فراوان را در خود جا داده و به سرعت تغيير پيدا ميكند. و آنها عبارتند از مناظري حقيقي و همه چيز در آن به دقت و هم آهنگي مكان حقيقي خود را ميگيرد. تا جايي كه حتي منظره هاي خيالي به اين اندازه منتظم و بديع و استوار به نظر نميآيند. بلكه حتي ميليونها ساحر زبر دست نمي توانند مانند چنين اعمالي بديع را ارائه دهند. پس سلطان عظيم كه از ما مستور است اموري خارق العاده و بي شمار دارد. پس اي غافل! تو ميگويي «چگونه ممكن است اين مملكت با اينهمه عظمت، خراب شود و در جاي ديگر بنا نهاده شود؟».
اينك در مقابل خود تغييرات و دگرگونيهاي بي شمار و حيرت آوري را ميبيني كه عقلت آن را نميپذيرد. پس اينهمه جمع و تفريق و اين همه ويران كردن وساختن؛ تماماً از قصد و هدفي خبر ميدهند و در آن بطن غايت و منظوري مقرر است. زيرا براي اجتماع در يك ساعت به اندازه ده سال صرف و هزينه ميشود. پس اين اوضاع خود مقصود بالذات نيستند بلكه مثال و الگوهايش براي نمايش در اينجا ميباشند.
بنابراين سلطان كار خود را به صورت اعجاز خاتمه ميدهد، تا عكس آن برداشته شود. و نتايج آن مانند تمام آنچه در ميدان مانور سربازي قرار دارد ثبت و ضبط و نگهداري شود. پس امور و اقدامات در اجتماع اكبر اجرا خواهد شد، و مطابق آنچه در اينجا قرار دارد، استمرار خواهد داشت. و در نمايشگاه بزرگتر به صورتي مستمر همان امور نشان داده ميشود. يعني اين اوضاع قابل زوال در آنجا ثمري پاينده و صورتي ابدي نتيجه ميدهد. پس منظور از جشنها رسيدن به سعادت والا و دادگاه كبري و اهداف عالي پوشيده از ما ميباشد.
صورت يازدهم: اي دوست منكر بيا سوار هواپيما يا قطار شويم و به مشرق يا مغرب برويم ـ يعني به گذشته يا آينده سري بزنيم ـ تا معجزات متنوع را تماشا كنيم كه سلطان آن را در ساير اماكن نشان داده است. امور عجيبي را كه در اينجا در نمايشگاه، يا در ميدان، يا در قصر مشاهده كرديم در همه جا نمونه دارد، جز اينكه در شكل و تركيب تفاوت دارند.
پس اي رفيق در اين امر به دقت بنگر، تا ميزان انتظام حكمت، و اندازه روشني اشارات عنايت و توجه را مشادهده كني... و حد ظهور علامات عدالت و درجه پيدايش ثمرات رحمت وسيع را در آن قصرهاي تبديل يافته و در آن ميدانهاي زايل شدني و در آن نمايشگاههاي فنا پذير ببيني. بنابراين هر كس بصيرتش را از دست نداده است به طور يقين مي فهمد كه حكمتي كاملتر از حكمت اين سلطان نيست و تصور آن نيز ممكن نيست. و عنايتي زيبا تر از عنايت او و رحمتي فراگيرتر از رحمت او و عدالتي والاتر از عدالت او وجود ندارد. اما از آنجايي كه اين مملكت ـ همانطور كه معلوم است ـ از نشان دادن اين حكمت و عنايت و رحمت و عدالت، قاصر است، اگر در مقر مملكتش ـ همانطور كه تو خيال كرده اي ـ قصرهاي دايمي و محلهاي چشمگير پا برجا و منازل نيكوي ابدي و شهرونداني مقيم و رعاياي سعادتمند موجود نباشند كه جامه تحقق به آن حكمت و عنايت و رحمت و عدالت بپوشانند انكار حكمتي لازم ميآيد كه آن را به چشم خود ميبينيم و عنايتي انكار ميشود كه آن را مشاهده ميكنيم. و رحمتي ناديده گرفته ميشودكه آن را درك ميكنيم. و انكار اين علايم و اشارات نمايان و روشن عدالت، انكار تمام آنها مانند انكار شخصي است كه نور خورشيد را ميبيند و خود خورشيد را در وسط روز، به صورتي احمقانه انكار ميكند. و نيز لازم ميآيد بگوييم آنكه به اقدامات حكمت نشان و افعال با هدف گرامي و حسنات پر از رحمت مي پردازد و ما آن را مشاهده ميكنيم، به بازيچه و لهو و غدر مي پردازد ـ از آن منزه و دور است ـ و اين امر جز واژگون كردن حقايق به ضدش چيزي نيست. و چنين امري به اتفاق عموم خردمندان بادرايت محال است، و جز سوفسطايي ابله كه وجود اشياء و حتي وجود خود را انكار ميكند احدي اين گفته را به زبان نمي آورد و نياورده است.
بنابراين ديار و مملكتي غير از اين مملكت و ديار موجود است، در آن محكمه كبري برقرار است و خانه داد و عدالت والا پايدار است و مقر كرم عظيم موجود است تا در آنجا اين رحمت و اين حكمت و اين عنايت و اين عدالت به صورتي واضح و جلي نمايان شود.
صورت دوازدهم: بيا برگرديم تا با افسران و رؤساي اين جماعت ملاقاتي داشته باشم. آذوقههاي آنان را ببين آيا آن را براي مدتي كوتاه در اين ميدان تمرين در اختيار آنان قرار داده اند يا اينكه آن را به آنها دادهاند تا حياتي طولاني را در مكاني ديگر به سر برند و چون نميتوانيم يكايك آنها را ملاقات كنيم و نميتوانيم از تمام لوازم و تجهيزات آنها با خبر شويم تلاش ميكنيم كه از هويت نامة اعمال يكي از آنها براي نمونه اطلاع حاصل كنيم.
در برگ شناسايي درجة افسر حقوق و وظايف و امتيازات و ميدان فعاليت و تمامي امور مربوط به احوال او را مييابيم. با ملاحظه اينكه اين درجه براي مدتي معدود نيست بلكه براي مدتي مديد است و در برگ شناسايي او قيد شده است كه حقوقش را از خزانه مخصوص در فلان تاريخ دريافت ميدارد. اما اين تاريخ بسيار دور است و تا بعد از ختم وظيفه تمرين در اين ميدان فرا نمي رسد. اما اين وظيفه با اين ميدان موقت توافق و انسجام ندارد بلكه براي نائل آمدن به سعادت دايمي در مكاني والا در نزد پادشاه مقتدر است. واجبات و تكاليف و وظايف نيز چنين است يعني ممكن نيست براي به سر بردن مدت و روزگاري معدود در اين مهمانسرا باشد؛ بلكه براي حياتي سعادتمندانه دايمي ديگر ميباشد. در شناسنامه به روشني مشخص ميشود كه صاحب آن براي مكاني ديگر آماده است بلكه به سوي عالمي ديگر در شتاب است.
اين احكام را نگاه كن كه كيفيت به كارگيري مهمات و مسئوليات ناشي از آن را چگونه معين كرده است اگر در آنجا مقام و منزلتي رفيع و ابدي غير از اين ميدان نباشد اين شناسنامه دقيق و محكم معني ندارد و اين دفتر و احكام منظم مفهومي ندارد و همان افسر محترم و فرمانده و راهبر گرامي و رئيس با وقار به درك سقوط خواهد كرد و با شقاوت و ذلت و توهين و نكبت و ضعف و بي نوايي مواجه خواهد شد. با قياس به اين به هر جا كه به دقت بنگريم نظر و تدبير تو را هدايت ميكند كه در آنجا بعد از اين فنا , بقا و جاودانگي مقرر است.
پس اي دوست بدان كه اين مملكت موقت صورت مزرعه و ميدان تعليم و بازار تجارت و كسب را دارد و بايد بعد از آن دادگاهي كبري و سعادتي عظيم مقرر باشد و وقتي آن را انكار كردي ناچار خواهي بود كه تمام مشخصات دفاتر و احكام متعلق به افسر را انكار كني و ناچار ميشوي تمام مقررات و نظم اين مملكت را انكار كني حتي ناچار ميشوي وجود خود دولت را هم انكار كني و در آن صورت مجبور ميشوي تمام اعمال و اتفاقات را تكذيب كني و در آن صورت ممكن نيست تو را انساني با شعور و خرد دانست بلكه در چنان حالتي حتي از سوفسطاييها ابلهتر و احمق تر خواهي بود.
زينهار گمان نبري دلايل اشارات تبديل مملكت در همان دوازده صورت منحصر است كه آن را يادآور شديم. زيرا دلايل و امارات و علائمي بي حد وحصر موجود است كه اين مملكت متغير و زوال پذير به مملكتي مستقر و پايدار ديگر تبديل ميشود و اشارات و علائمي فراوان موجود است كه همان انسانها از اين مهمانسراي موقت و زوال پذير به مقر سلطنت دائمي و ابدي نقل مكان خواهند كرد.
اي رفيق بيا تا برهاني را به تو ارائه دهم كه از دوازده برهان پيشين قوي تر و واضحتر باشد كه در صورتهاي گذشته شما را از آن با خبر كردم. فرستاده گرامي را بنگر كه داراي نشانهاي عالي است و آن را ـ قبلاً ـ در جزيره ديديم. فرستاده فرماني را به جمعي كثير ابلاغ ميكند كه از دور ديده ميشوند. پس زود باش برويم و به سخنانش گوش فرا دهيم، بياد داشته باش كه براي عموم فرمان والاي سلطان را تفسير ميكند و آنرا توضيح ميدهد و ميگويد:
«خود را آماده كنيد! به مملكتي ابدي ديگر كوچ خواهيد كرد. چه با عظمت و شكفت انگيز مملكتي است. اين مملكت با مقايسه آن زندان به شمار ميآيد. اگر به دقت به اين امر گوش فرا دهيد و آن را به درستي اجرا كنيد، شايسته رحمت و احسان سلطان خواهيد شد كه به سوي آن متوجه هستيد. و در غير اين صورت در كيفر عصيان و نافرماني و سر باز زدنتان از اوامر سلطان و بي اعتنائيتان به امر او، جاي شما سلولهاي زندان هول انگيز خواهد بود».
اين ابلاغ را به حاضران يادآور شد. و مهر غير قابل تقليد و جعل سلطان بر آن ابلاغ عظيم بود و همه به محض نگاه كردن و ديدن آن نشانها به طور يقين در مييابند ـ جز كور بينان امثال تو ـ كه همان فرستاده مزين به نشانهاي رفيع مبلغ امين اوامر سلطان است.
پس چه ميپنداري آيا امكان دارد به مسئله تبديل اين مملكت اعتراض شود كه همين فرستاده گرامي با تمام نيرو مردم را بدان مي خواند، و فرمان والاي سلطان متضمن آن است؟ البته كه نه؛ چنين امري هرگز امكان ندارد. مگر اينكه تمام امور و حوادث مشاهده شده را انكار كني. حالا دوست من ميتواني هر چه را كه ميخواهي بگويي.
من چه بايد بگويم؟ آيا در مقابل اين حقايق چيزي براي گفتن ميماند؟ و وقتي آفتاب در وسط آسمان است آيا ميتوان گفت كجاست؟ تمام چيزي را كه ميخواهم بگويم اين است كه بگويم خدا را ستايش لايق است و هزار مرتبه شكر كه از چنگال اوهام و هوس رسته ام و از اسارت نفس و زندان ابدي آزاد شدهام. و ايمان دارم كه در آنجا منزلگاه سعادت در نزد سلطان معظم مقرر است و ما خود را براي آن آماده ميسازيم كه بعد از اين منزل و دار فاني و آشفته به آنجا برويم.
بدين ترتيب حكايتي كه كنايه از حشر و قيامت بود به پايان رسيد. و حالا به توفيق خداي علي مقتدر به حقايق والا و عليا منتقل ميشويم و آن را بعد از مقدمهاي تمهيدي در «دوازده حقيقت» بيان خواهيم كرد، و در مقابل با دوازده صورت ارتباط و به آن تكيه و استناد دارد.
فقط به بعضي مسائل كه آنها را در جاي ديگر يعني در كلمات « بيست و دوم», « نوزده » و« بيست و شش» توضيح داده اشاراتي ميكنيم.
اشاره اول: براي شخص غافل و دوست اندرز گوي امينش كه در داستان ذكر شدند سه حقيقت مقرر است:
اول نفس اماره و قلبم،
دوم دانش آموزان فلسفه و شاگردان قرآن كريم،
سوم ملت كفر و امت اسلامي.
عدم شناسايي خداي سبحان دانش آموزان فلسفه و ملت كفر و نفس اماره را در گمراهي هولناك انداخته است. همانطور كه اندرز گوي امين در داستان گفت: امكان ندارد هيچ حرفي بدون نويسنده باشد و قانوني بدون حاكم باشد. همانطور هم ميگوييم: وجود كتابي بدون نويسنده محال است. مخصوصاً كتابي مانند اين كه هر كلمه از كلماتش متضمن كتابي است كه به قلمي دقيق نگاشته شده است. و زير هر حرف از حروفش قصيدهاي بقلمي رفيع نقاشي و ترسيم شده است. و همچنين از محالترين محالات اين است كه اين عالم هستي بدون ابداعگري باشد چون اين عالم كتابي است به نوعي عظيم، كه هر برگ آن متضمن كتابهاي بيشمار است، نه بلكه حتي هر كلمة آن كتابي است و هر حرف آن قصيدهاي ميباشد. پس سطح زمين برگي است و چقدر فراوان كتاب در بطن آن قرار دارد و درخت يك كلمه ميباشد و چقدر صحيفه هاي فراوان در آن قرار دارند. و ميوه يك حرف است و بذر نقطه ميباشد و در اين نقطه فهرست درخت تناور و ميدان عملش مقرر است. پس كتابي مانند اين جز از ابداع قلم صاحب قدرتي متصف به جمال و جلال و حكمت، منشأ ندارد؛ يعني نگاه محض به اين عالم و مشاهده آن مستلزم اين باور و ايمان است. مگر براي انساني كه گمراهي او را سرمست كرده است.
و همانطور كه خانه اي بدون بنا ممكن نيست مخصوصاً خانه اي مانند اين كه با بديعترين زينت آراسته شده است. و با جالبترين نقش و نگار و شگفت انگيز ترين نقوش آرايش يافته است و با ساختاري خارق العاده استحكام يافته است تا جايي كه هر سنگ آن نمايانگر و مجسم كنندة هنري است كه در تمام بناي آن قرار دارد. انسان عاقل نميپذيرد كه خانه اي مانند اين بدون بناي ماهر باشد ومخصوصاً در اين ديوان ـ در هر ساعت ـ مسكنهاي حقيقي در نهايت انتظام و ترتيب بالا مي رود و با نظم و سهولتي كامل ـ مانند آساني لباس عوض كردن ـ تغيير ميكند. بلكه در هر گوشه و هر ديدگاهي غرفه هاي كوچك متعدد ساخته ميشود.
پس بايد چنين عالمي با عظمت خالقي آگاه و با حكمت و قدرتي مطلق داشته باشد؛ چون اين عالم مانند قصري بديع است كه خورشيد و ماه چراغهاي آن و ستارگان شمع و قنديل هاي آن ميباشند. زمان عبارت است از نوار و بندي كه خالق ذوالجلال در هر سال عالمي ديگر را كه به وجود مي آورد به آن پيوند ميدهد و تصويرهاي منظم را در سيصد و شصت شكل و طرح مجدداً در آن نمايان مي سازد و با نظمي تمام و حكمتي كامل آن را تغيير ميدهد. سطح زمين را سفره پر نعمت قرار ميدهد در هر بهار آن را به سيصد هزار گونه از مخلوقات ميآرايد و آن را از نعمتهاي بي حد و حصر خود مملو مي سازد؛ در صورتيكه تمام آنها با اينكه در هم آميخته و به هم پيوسته اند كاملاً از هم متمايز و مشخص ميباشند. ساير امور را بر اين قياس كن. پس چگونه ميتوان از سازنده چنين قصري بلند و با عظمت غافل بود؟
بلاهت و ناآگاهي انساني چقدر بزرگ است كه آفتاب را در وسط روز و در آسماني صاف و در وقتي كه پرتوش مشاهده ميشود و نورش بر كف و حباب دريا و بر تمام مواد درخشان خشكي و بر بلورهاي برف روشن منعكس ميشود انكار ميكند. چون انكار يك آفتاب و رد كردن آن در چنين حالتي مستلزم قبول و پذيرفتن آفتابهاي كوچك حقيقي اصيل به ميزان تعداد قطرات دريا و تعداد كف و حباب و بلورهاي برف ميباشد و همانطور كه قبول آفتابي بزرگ در تمام جزئيات آن كه هر جزء گنجايش يك ذره را دارد ابلهانه و سفاهت است. زيرا با وجود مشاهدة اين كائنات منتظم كه بر مبناي حكمتي هر آن و پشت سر هم در تحول و تغييرات و با تناسب و نظم هميشه در تجدد است ـ عدم ايمان به خالق ذيالجلال و با شكوه و نپذيرفتن اوصاف كمالش -.
عدم ايمان به خالق ـ با وجود مشاهدة اين كائنات منتظم و متحول و به حكمت پشت سر هم آمده و هر آن به صورتي متناوب و منتظم ـ بدون شك گمراهي بزرگي است بلكه هذيان و ديوانگي است چون در اين حالت قبول الوهيت مطلق در هر شئ حتي در هر ذره لازم ميآيد.
زيرا هر ذره از ذرات هوا ـ مثلاً ـ ميتواند وارد هر گل و هر ثمر و هر برگ بشود. و ميتواند در آنجا وظيفة خود را انجام بدهد. پس اگر اين ذره مأمور و مستحر نباشد لازم ميآيد به اشكال و صورت و تركيب و هيئت همان چيز آگاه باشد كه توانسته است وارد آن بشود، يعني لازم ميآيد داراي علمي فراگير و قدرتي شامل باشد تا بتوان آن وظيفه را انجام بدهد. چون هر ذره از ذرات خاك ـ مثلاً ـ ممكن است سبب رشد بذرها و نمو تمام انواع آن بشود اگر مأمور و مسخر نمي بود لازم مي آمد به تعداد تمام انواع گياهان و درختان محتوي آلات و ابزار و دستگاههاي معنوي باشد و يا واجب مي آمد قدرت و مهارتي به آن داده شود كه تمام اشكال و تركيبها را بداند و آنرا بسازد و با تمام صورتهاي آن آشنا باشد و آن را بسازد. ساير موجودات را بر اين قياس كن تا در هر چيز دلايل روشن وحدانيت را بفهمي.
آري خلق همه چيز از يك چيز وخلق يك چيز از همه چيز امري است كه به خالق همه چيز اختصاص دارد. بنابراين در آية « و ان من شيئ الا يسبح بحمده » به دقت بينديش كه ميگويد همه چيز اورا تسبيح خوان است. بايد بداني عدم اعتقاد به خداي يگانه مستلزم اعتقاد به خدايان متعدد به تعداد موجودات ميباشد.
اشارة دوم: در حكايت ذكري از فرستاده گرانقدر آمده است و گفته شد هر كس نا بينا نباشد با مشاهدة نشانيهايش، ميفهمد كه شخصي است عظيم و جز فرمان سلطان فرماني ابلاغ نميكند و او كارگزار و نماينده مخصوص سلطان است. اين فرستاده جز پيامبر عظيم الشان ما يعني حضرت محمدr كسي نيست.
آري براي چنين عالمي بديع و صانع مقدسش مانند چنين فرستاده اي لازم است و لزوم آن مانند لزوم نور است براي آفتاب؛ چون همانطور كه آفتاب جز پرتو افشاني نور امكاني ندارد همچنين الوهيت بايد با فرستادن پيامبران گرامي وجود خود را نشان دهد. آيا امكان دارد جمالي در نهايت كمال مايل نباشد خود را به وسيلة دليلي كه او را معرفي ميكند نشان دهد؟ يا آيا امكان دارد كمالي در نهايت جمال نخواهد به وسيلة آگهي به او جلب توجه شود؟
يا آيا ممكن است سلطه عام و شامل پروردگاري نخواهد به واسطه فرستاده «ذوجناحين»* يگانگي و حدانيت خود را براي طبقات مختلف موجودات بيان كند و نشان دهد. يا آيا براي دارنده جمال مطلق امكان دارد نخواهد ديده شود و نخواهد همين جمال را در آينه هاي منعكس كننده به خلق نشان دهد تا مشاهده شود؟ يعني به وساطت پيامبري حبيب مشاهده شود. حبيب است چون به وسيله بندگي خالصانه اش محبت خدا را به دست آورده است. پيامبري است حبيب چون با نشان دادن جمال اسامي نيك حضرت حق محبت خدا را در دل خلق جا ميدهد.
آيا امكان دارد فردي كه مالك انبارها و خزاين مملو از گرانبهاترن و عجيب ترين اشياء خيره كننده عقل باشد نخواهد كمال مستورش نمايان شود و نخواهد به وسيلة معرفي شخصي ماهر و مبلغي زبان رسا در معرض ديد تمام مخلوقات قرار گيرد و در مقابل ديد آنها برملا و نمايان شود؟ آيا ممكن است براي آنكه اين عالم را به مخلوقات آراسته است تا كمال اسماء نيكش را بيان كند و آن را به صورت قصري جالب در آورده است و آن را به وسيله صنعت خيره كننده وشگفت آورش زيبا و بر انظار عرضه كرده است آنگاه امر توضيح و بيان آنرا به راهنما و معلمي راهبر نسپارد؟
آيا امكان دارد مالك اين عالم به وساطت پيامبري هدف تحولات اين كائنات را بيان نكند؟ و مقصود اين طلسم بسته و مشكل را توضيح ندهد؟ و به وساطت او معماي سه سئوال مشكل در موجودات را يعني«از كجا», «به كجا» و «چه خواهي شد» را پاسخ نگويد؟
يا آيا ممكن است خالق با شكوه كه به وسيلة اين مخلوقات زيبا خود را به موجودات ذي شعور معرفي كرده است و محبت خود را به وسيلة اين نعمتهاي گرانبها در قلب آنها جا داده است به وساطت پيامبري به آنان نگويد كه چه چيزي از آنها ميخواهد و در مقابل اين همه نعمتهاي گوارا چه امري او را راضي ميكند؟ يا آيا ممكن است خالقي كه نوع انسان را با وجود اختلاف مشاعر و ديدگاه هايشان مورد آزمايش قرار داده و استعداد بندگي تمام و كلي را آماده كرده است به وسيله پيامبري راهنما از آنان نخواهد كه از كثرت وتعدد, به يگانگي و يكتايي رو بياورند؟
و همچنين علاوه بر آنچه كه گذشت دلايلي ديگر موجود است كه همةآنها دلايلي قاطع ميباشند و وظايف و مأموريت پيامبري و نبوت را بيان ميكنند و توضيح ميدهند كه الوهيت بدون رسالت نميشود.
حالا آيا در عالم نمايان شده است چه كسي از حضرت محمد بيشتر شايسته و بيشتر جامع اوصاف و وظايف كه مذكور است؟ آيا كسي لايق تر از او براي منصب رسالت و وظيفه تبليغ پيدا ميشود؟ و روزگار كسي را نشان داده است كه شايستگيش از او بيشتر و عظيمتر باشد؟ البته كه نه؛ باز البته كه نه. او پيشواي عموم پيامبران و نور چشم اصفيا و سلطان جميع راهنمايان و سرگل تمام برگزيدگان و مقربان است صاحب هزاران معجزه مانند«شق القمر» و «جوشيدن آب از لاي انگشتان مباركش» ميباشد. علاوه بر دلايل و علايم بي شمار نبوتش كه تمام اهل فضل و علم برآن اجماع دارند و علاوه بر قرآن عظيم كه درياي بزرگ حقايق و معجزات است؛ چون مانند آفتاب درخشان بر صدق رسالتش دليل است. در حدود چهل وجه از وجوه اعجاز در «رسائل نور» و مخصوصاً در «كتاب بيست و پنجم » اعجاز قرآن را ثابت كردهايم.
اشاره سوم: به خاطر احدي خطور نميكند كه بگويد: اهميت اين انسان كوچك و ارزش آن چيست كه اين دنياي با عظمت به انتها رسيده و دنياي ديگر باز ميشود تا او در مقابل اعمالش محاسبه شود؟
چون اين انسان با وجود اينكه بسيار ريز است به خاطر فطرت جامع و شاملي كه دارد سرور موجودات است او رهبر موجودات است و دعوتگر به سوي سلطان الوهيت است و نمايانگر و ابراز دارنده بندگي كلي و عمومي و شامل است. بنابراين اهميتش بسيار عظيم است. و همچنين به خاطر هيچكس خطور نميكند كه انسان با عمري بسيار كوتاه كه دارد چگونه به عذابي ابدي محكوم ميشود؟
چون كفر بزرگترين جرم و گناه است و جنايتي است كه حد ومرز ندارد؛ زيرا ارزش و درجه كائنات را كه با ارزش ودرجه مكاتب صمداني برابر است به پرتگاه بيهودگي پايين مي آورد. و هم عدم هدف از ايجاد آن را القاء ميكند. و اين امر تحقير تمام كائنات و انكار تمام انوار اسماء نيك قابل مشاهده باشد و انكار آثار آنها در اين موجودات است از اينرو «كفر» تكذيب دلايل بي شمار دال بر حقيقت وجود ذات حق سبحان است و تمام اينها جنايتي بي حد است و جنايت بي حد موجب عذاب نا محدود است.
اشاره چهارم: صورتهاي دوازده گانه حكايت را ديديم. به هيچ وجه ممكن نيست سلطاني عظيم صاحب مملكتي عظيم موقت كه انگار مهمانسرا ميباشد داراي مملكتي دايمي و مقرر و شايسته ابهت و عظمت و مقام سلطنت والايش نباشد.
و همچنين به هيچ وجه ممكن نيست بعد از اينكه خالق اين عالم فناپذير را ايجاد كرد عالمي پايدار و باقي را بنا نننهند و ايجاد نكند. و نيز ممكن نيست خالق حكيم و توانمند مهربان اين عالم را خلق كند كه صورت نمايشگاه عمومي و ميدان امتحان و مزرعه موقت را دارد آنگاه منزلگاهي ديگر خلق نكند كه مقاصد او را برملا سازد و اهدافش را نمايان نمايد.
ورود به اين حقيقت از طريق «دوازده باب» صورت پذير است و همان ابواب با «دوازده حقيقت» گشوده ميشوند و با كوتاهترين و ساده ترين آنها شروع ميكنيم.
حقيقت اول
باب پروردگاري و سلطنت و عبارت است از تجلي اسم «رب».
آيا براي آن كس كه مقام پروردگاري و سلطنت الوهيت را دارد و عالمي بديع مانند اين عالم را به منظور اهدافي والا و مقاصدي جليل هستي داده است تا كمال او را نمايان سازد ممكن است براي مؤمنان كه با عبوديت و ايمان با آن اهداف و مقاصد برخورد و مقابله كرده اند پاداشي نداشته و براي اهل گمراهي كه با رد و توهين با آن اهداف برخورد ميكند كيفري نداشته باشد؟
حقيقت دوم
باب كرم و رحمت كه عبارت است از تجلي اسم «كريم و رحيم».
آيا براي پروردگار مالك اين عالم كه با آثارش كرمي بدون نهايت را نمايان كرده و رحمتي بي پايان و عزت و غيرتي بي انتها را نشان داده است پاداشي شايسته كرم و رحمتش را براي نيكو كاران معين نكند. و عقوبتي متناسب با عزت و غيرتش را براي بزهكاران مقرر ننمايد؟ اگر انسان مسير حوادث را به دقت بنگرد از ضعيف ترين و درمانده ترين موجود زنده شروع كند تا به قويترين موجود ميرسد ميبيند هر موجود در هر جا روزي خود را به فراواني مي يابد بلكه خداي سبحان به ضعيفترين و ناتوانترين آنها لطيف ترين و نيكوترين روزي ميدهد* به هر بيمار ياري ميرساند و او را مداوا ميكند بدين ترتيب هر نيازمند بدون حساب نيازش را مييابد. همين مهماني عالي و كريمانه و رفاه مستمر و بخشش والا به طور يقين به ما نشان ميدهد كه دستي سخاوتمند ابدي در كار است و به تدبير امور مي پردازد.
مثلاًلباس حرير سبز را به درختان ميپوشاند و آنها را به زيور سندس مانند ميآرايد ـ كه انگار حوران بهشتي ميباشند ـ و آنها را با زيور مرواريد گلهاي زيبا و ميوههاي لطيف مزين ميسازد، و آنها را براي خدمت به ما مسخر كرده و لطيفترين و لذيذترين ثمرهاي متنوع بر شاخه هاي دست مانند خود را براي ما توليد ميكنند و گرفتن عسل لذيذ را ـ كه متضمن شفا براي انسان است ـ از حشره سمي و گزنده براي ما امكان پذير ميكند و براي ما زيباترين و نرمترين لباس را از تاب و بافت حشره بدون دست تهيه ميكند و در بذري بسار ريز انبار رحمت عظيم خود را براي ما ذخيره ميكند. تمام اينها بروشني نهايت جمال و نهايت رحمت و لطف خود را به عنوان كرم به ما ارائه ميدهد.
و همچنين تلاش تمام مخلوقات بزرگ و كوچك ـ به جز انسان و جانور درنده ـ در انجام دادن وظايف خود با نظم كامل و دقت تام از آفتاب و ماه و زمين گرفته تا برسد به كوچكترين مخلوق به شيوه اي كه هيچيك به اندازه بند انگشت از حد خود تجاوز نميكند. در ضمن طاعت تام و تسليم كامل همراه هيبتي عظيم بما نشان ميدهد كه اين مخلوقات جز به فرمان آمري عظيم و با عزت و جلال در حركت و تكاپو نيستند.
و نيز توجه مادران به اولاد ضعيف و ناتوان خود ـ اعم از اينكه در نباتات يا حيوان يا بشر باشد ـ توجهي لبريز از مهر و رحمت* و تغذيه آنها با غذاي لطيف و گوارا از شير، عظمت تجليات و وسعت رحمت مطلق را ارائه ميدهد.
پس مادام پروردگار مدبر اين عالم همين كرم و سخاوت وسيع را دارد و چنين رحمتي بينهايت را دارد. و شكوه و اقتدارمطلق را دارا ميباشد. و اقتدار و شكوه مقتضي تأديب سبك سران و كرم وسيع مطلق مقتضي احترام و گرامي داشت بينهايت ميباشد و رحمتي كه همه چيز را در بر ميگيرد مقتضي احساني شايسته آن است در حالي كه از تمام آنها در اين دنياي فاني وعمر كوتاه جز قسمتي ناچيز مانند قطره به دريا صورت تحقق پيدا نميكند.
بنابر اين بايد منزلگاهي سعادت، شايسته هماي كرم فراگير و منسجم با همان رحمت گسترده برقرار گردد، و گرنه انكار اين رحمت مشهود لازم ميآيد كه مانند انكار آفتاب است كه نورش روز را لبريز ميكند چون زوال بدون برگشت مستلزم انتفاي رحمت از وجود است و شفقت را به مصيبت تبديل ميكند. و محبت را به سوختن و لذت را به درد و عقل ستوده را به عضوي مشؤوم تبديل ميكند.
بنابراين منزلگاهي براي جزاي متناسب با آن جلال و عزت و سازگار با آن لازم ميآيد چون اغلب ظالم در عزت و مظلوم در ذلت و بينواييش ميماند. آنگاه با همان حال بدون كيفر و پاداش مي روند.
پس موضوع اگر چه به محكمه كبري مهلت داده ميشود، اما هرگز به معني اهمال نيست. پس مسئله بگوشة فراموشي سپرده نشده و هرگز اهمال نميشود. بلكه گاهي در دنيا كيفر تعجيل ميشود، پس انزال عذاب و عقوبت در قرون گذشته به اقوامي كه راه عصيان و تمرد را پيش گرفتند بما نشان ميدهد كه زمام انسان رها نميشود كه آزادانه خواسته هاي هوي و هوسش را انجام دهد بلكه در معرض سيلي خداي با اقتدار و جلال قرار ميگيرد.
آري اين انسان كه در بين ـ تمام مخلوقات ـ وظايف عظيمي به او محول شده و استعدادهاي فطري كامل به او داده شده است. اگر بعد از اينكه خدا به وسيلة مخلوقات بديع و منتظم خود، خود را به او معرفي نمود، به وسيلة «ايمان» پروردگار خود را نشناسد و اگر بعد از اينكه خدا محبت خود را به او بنمود و به وسيلة خلق ميوههاي متنوع و زيبا و دال بر رحمت وسيعش خود را معرفي كرد او به وسيلة «عبادت» به او تقرب نجست و به محبتش نايل نيامد و اگر بعد از اينكه
خدا محبت و رحمت خود را با نعمتهاي فراوان بر او نمايان ساخت او به وسيله «سپاس و ستايش» احترام وتجليل شايسته بجا نياورد و پروردگار خود را اينچنين نشناسد، چگونه بيهوده و بدون جزا و كيفر رها ميشود و بدون اينكه خداي مقتدر و با شكوه منزلگاهي براي كيفرش آماده كند او را به حال خود مي گذارد؟
و آيا ممكن است همان پروردگار با مهر منزل ثواب و پاداش و سعادت ابدي به مؤمنان نبخشد كه وقتي خود را به آنها معرفي كرد او را شناخته و به او «ايمان» آوردند و وقتي محبت خود را به آنها ارائه داد محبت او را قلباً پذيرفته و به «عبادت» پرداختند و در مقابل رحمتش از او احترام و تجليل به عمل آوردند و «سپاسگزار» شدند؟
باب حكمت و عدالت كه عبارت است از تجلي اسم «حكيم و عادل».
آيا ممكن است* خالق ذي الجلال كه در كمال حكمت و منتها درجه نظم و عدالت و ميزان تسلط پروردگاري خود را با تدبير قانون وجود از اتم گرفته تا كهكشانها نمايان ساخته است به نيكي با افرادي برخورد نكند كه به همان پروردگاري پناه جسته و تسليم همان حكمت و عدالت شده اند. و افرادي را كيفر ندهد كه با كفر و طغيان و گردنكشي از آن حكمت و عدالت نافرماني كرده و روبرتافتهاند؟ در حاليكه انسان در مدت اين حيات فناپذير به صورتي كه شايسته آن حكمت و عدالت باشد به ثواب يا كيفر استحقاقي خود نمي رسد مگر به ندرت؛ بلكه ثواب يا عقاب به تاخير ميافتد. بنابراين اغلب گمراهان بدون كيفر ميروند. و راه يافتگان نيز بدون نايل آمدن به پاداش مي روند. بنابر اين بايد قضيه به دادگاهي عادلانه احاله شود و به ملاقاتي مؤدي به سعادت عظمي موكول گردد.
آري كاملاً روشن است هر آنكه در اين عالم تصرف دارد فقط با حكمتي مطلق در آن تصرف ميكند. آيا براي اثبات اين مطلب دليل ميخواهي؟ پس بنگر خداي سبحان منافع و فوايد را در همه چيز رعايت ميكند. مگر نميبيني در تمام اعضاي بدن انسان اعم از استخوان و گوشت و حتي عروق و سلولهاي جسمي و هر جزء آن فوايد و حكمتهاي بسياري رعايت شده است. بلكه در اعضاي بدن انسان به اندازه ثمر يك درخت فوايد و اسرار مقرر است كه نشان ميدهد دست حكمتي مطلق امور را اداره ميكند. علاوه بر هماهنگي بديع در ساخت همه چيز و انتظام كامل در آنها كه نشان ميدهند كه امور بر مبناي حكمتي مطلق اجرا ميشود.
آري قرار دادن طرحي دقيق يك گل در ضمن تخمك ريز آن و نوشتن نامه اعمال درختي تناور و نگاشتن تاريخ حيات و فهرست دستگاههاي آن در هستة ريزش به قلم قدر معنوي بروشني به ما نشان ميدهد كه قلم حكمت مطلق دستاندركار است و همچنين شگفت انگيزي صنعت و ساخت زيبا و حسن بي نهايت در ساختن همه چيز بر ملا مي سازد كه صانعي حكيم مطلق صاحب اين ابداع و نقش و نگار است.
آري درج كردن فهرست كائنات تماماً و كليدهاي گنجينههاي رحمت تام و تمام آينه هاي اسماء نيك در اين جسم كوچك انسان بر حكمتي بليغ در صنعت بديع دلالت دارد. آيا براي چنين حكمتي مسلط بر چنين حوادث و اموري رباني امكان دارد با افرادي حسن رفتار نداشته باشد كه خود را به زير سايه او انداخته و با ايمان كامل در پيشگاهش سر تسليم خم كرده اند و پاداش جاودانه به آنها ندهد؟ و آيا بر انجام دادن اعمال بر مبناي عدالت و ميزان دليل ميخواهي؟
اعطاي وجود به همه چيز به موازيني حساس و به مقياسهاي مخصوص و دادن شكلي معين به آن و قرار دادن آن در محل مناسب به روشني نشان ميدهد كه كارها بر وفق عدالت و ميزاني مطلق در جريان است.
و همچنين اعطاي حق به ذي حق بر مبناي استعداد و مواهبش, يعني اعطاي تمام لوازم و ضروريات وجود و فراهم كردن تمام نيازمنديهاي بقاي آن در بهترين وضع نشان ميدهد كه دست عدالت مطلق امور را ميچرخاند.
و نيز استجابه مستمر و دائمي طلب درخواست كنندگان به زبان استعداد و يا به زبان نياز فطري يا به زبان اضطرار و ناچاري نشان ميدهد كه عدالت مطلق و حكمت مطلق چرخ وجود را به حركت در ميآورند.
حال آيا امكان دارد اين عدالت و اين حكمت, آن نيازمنديهاي عظيم را ناديده بگيرند؟ احتياج بقا را براي والاترين مخلوق يعني براي انسان ناديده بگيرند؟ در حالي كه آنها كوچترين نياز ضعيفترين مخلوق را اجابت ميكنند. و آيا ممكن است مهمترين اميد انسان و بزرگترين آرزويش را رد كنند. و خود را از خشم خدا مصون ندارند و از اجابت حقوق بندگان تخلف ورزند؟
اما انسان كه در اين دنياي فاني مدتي كوتاه به سر مي برد در حقيقت هرگز به چنين عدالتي نايل نميآيد، بلكه براي طرح در دادگاه كبري به تاخير مي افتد كه عدالت حقيقي اقتضا ميكند همين انسان كوچك به ثواب و عقاب خود نايل آيد اما نه بر اساس كوچكيش بلكه بر اساس ضخامت جنايت و بر اساس اهميت ماهيتش و براساس عظمت وظيفه اش. و چون بسي دور است اين دنياي گذرا محل و مكان چنين عدالت و حكمتي مخصوص اين انسان باشد كه براي حيات ابدي خلق شده است. بنابراين بهشتي ابدي و دوزخي دائمي از جانب خداي دادگر ذي الجمال و حكيم جميل ذي الجلال لازم است.
حقيقت چهارم
باب سخاوت و جمال كه تجلي اسم « جواد و جميل » است.
آيا امكان دارد وجود بخشندگي و سخاوت مطلق و ثروت تمام نشدني و گنجينه هاي پايان ناپذير و جمال ابدي بي مثل و كمال ابدي بدون نقص، مقتضي وجود منزلگاه سعادت و محل پذيرايي نباشد كه نيازمندان به كرم و سپاسگزاران نعمتهاي او و مشتاقان جمالش و شيفتگانش براي ابد در آن بمانند؟
هر آينه آراستن سيماي گيتي به اين مصنوعات زيبا و لطيف و قرار دادن خورشيد به عنوان چراغ و ماه براي نور و روشنايي و قرار دادن سطح زمين به صورت سفره پر نعمت و پر كردن آن به خوراكيهاي لذيذ و اشتها آور گوناگون و قرار دادن درختان به صورت ظروف و كاسه كه در هر فصل بارها تكرار و تجديد ميشوند تمام اينها بخشندگي و سخاوت بي حد را نشان ميدهند.
پس براي امثال چنين بخشندگي و سخاوت مطلق و براي امثال چنين خزائني تمام نشدني و همين رحمت در برگيرنده همه چيز سالن و منزلگاه ضيافت و پذيرايي دائم و محل سعادت ابدي كه هر چه را نفس آرزو كند و چشم از آن لذت برد در بطن داشته باشد لازم است و حتماً مقتضي اين است كه بر خورداران از لذت در آن خانه ابدي باشند و ملازم همان سعادت باشند تا از فراق و زوال دور شوند. چون همانطور كه زوال لذت الم است, زوال الم نيز لذت است پس اينچنين سخاوتي حتماً از اذيت كردن امتناع ميورزد.
يعني شرايط مقتضي بهشتي جاودانه و ابد ماندن محتاجان در آن است چون جود و سخاي مطلق احسان انعامي مطلق را اقتضا ميكنند و احسان و انعام بيپايان مقتضي بهره گرفتن و امتنان بي پايان ميباشند واين امر مقتضي ابدي بودن انعام فرد مستحق احسان است تا در مقابل همان انعام دائمي سپاسگزاري و امتنان از بهرهگيري دائمي از نعمت را ابراز دارد و گرنه لذت اندك كه زوال و فراق آن را تلخ كند در اين مدت كوتاه امكان ندارد با مقتضاي اين جود و سخا سازگار باشد.
آنگاه به نمايشگاههاي اقطار عالم كه ديدگاهي از ديدگاههاي صنعت الهي است بنگر و درباره بار گناهان و حيوانات روي زمين يعني در اعلانات رباني دقت كن * و بيانديش و به بانگ دعوت گران راهنما گوش كن كه محاسن پروردگاري را جار ميدهند.كه عبارتند از پيامبرانu و اولياء و صالحان و چگونه تمام بشريت را به مشاهده كمال صنعت صانع ذي الجلال فرا مي خوانند. و صنعت بديعش را نشان داده و مردم را به آن متوجه ميسازند؟
پس صانع اين عالم كمالي فوق العاده عظيم و اعجاب انگيز، نهان و پوشيده دارد و ميخواهد به وسيله اين مصنوعات بديع آن را نشان دهد. چون لازم است كمال نهان بدون نقص براي تحسين و تمجيد كنندگان شگفت زده در ملاء عام علني شود و كمال دائم مقتضي ظهور دائم است و اينهم به نوبه خود مقتضي دوام تحسين كنندگان شگفت زده ميباشد. ارزش كمال در نظر شگفت زده ناپايدار سقوط ميكند.*
آنگاه اين موجودات عجيب و بديع و خيره كننده كه در اين عالم پخش گشتهاند بروشني ـ مانند دلالت روز بر وجود آفتاب ـ بر محاسن جمال معنوي بينظير دلالت دارند و همچنين لطايف حسن نهاني بي نظير را ارائه ميدهند.** و تجلي همان حسن نمايان و منزه و همان جمال زيبا و مقدس به گنجهاي فراوان نهان در اسماء حسني بلكه در هر اسم از آنها اشاره دارد.
همانطور
كه اين جمال
نهان والا و
بينظير ميخواهد
محاسنش در
آينه منعكس
كننده ديده
شود و ارزشهاي
حسن و مقياسهاي
جمالش در آينه
هايي داراي
مشاعر و شوق
مشاهده شود
همانطور هم
ظهور و تجلي
را ميخواهد
تا جمال
محبوبش را نيز
به انظار
ديگران برساند
يعني تماشاي
جمال ذاتش
مستدعي است از
دو جهت باشد:
اول: مشاهده عين جمال در آينه هاي مختلف و رنگهاي متعدد.
دوم: مشاهده جمال به نظر تماشاگران مشتاق و تمجيد كنندگان شيفته ميباشد. يعني جمال و حسن مقتضي شهود و اشهاد (يعني رؤيت و ارائه) ميباشند و اين رؤيت و ارائه مستلزم تماشاچيان مشتاق و تحسين كننده و شيفته ميباشند چون جمال دايم و حسن ابدي و سرمدي ميباشد. آنها مقتضي ابدي و دائمي بودن مشتاقان ميباشند چون جمال دايم به مشتاق زايل و رفتني راضي نميشود از اين رو تماشاچيي كه احساس زوال ميكند ـ و به عدم عودت خود به حيات حكم ميكند ـ به محض تصور زوال، محبتش به دشمني و شيفتگياش به اهانت و احترامش به بي احترامي تبديل ميشود. زيرا انسان خود پسند همانطور كه هر چه را كه نمي داند دشمن ميداند همانطور هم دستش به هر چه نرسد آنرا دشمن ميداند. از اين رو نسبت به جمالي دشمني و كينه و انگار در دل دارد كه به طور شايسته با محبت بينهايت و شوق بيپايان و شگفتي بيحد با او مقابله نكردهاست. از اين بيان راز، اينكه كافر دشمن خدا ميباشد درك و فهم ميشود.
و از آنجايي كه همان بخشندگي بي حد در عطا و همان حسن در جمال بينظير و همان كمال بدون نقص مقتضي خلود سپاسگزاران و بقاي تمجيد كنان است وانگهي ما رفتن و ناپديد شدن هر شخص را در مهمانسراي اين دنيا مشاهده ميكنيم كه بدون برخورداري از نيكي و احسان آن سخاوت مگر بسيار اندك و فقط به اندازه باز كردن اشتها و بدون اينكه آن جمال و كمال را ببيند مگر به مدت يك چشم به هم زدن بار سفر را مي بندد و بشتاب به سوي تفريحگاه جاودانه و مناظر ابدي ميرود.
خلاصه همانطور كه اين عالم با موجوداتش دلالت قاطعانه و يقيني بر صانع گرامي و ذي الجلالش دارد همانطور هم صفات مقدس و اسماء نيكش بر وجود بدون شك خانه آخرت دلالت دارد و آنرا نمايان بلكه اقتضا ميكند.
حقيقت پنجم
باب شفقت و بندگي حضرت محمدe كه عبارت است از تجلي اسم «مجيب و رحيم».
آيا ممكن است پروردگاري كه داراي رحمتي وسيع و شفقتي بي نهايت است و نهانترين نياز كوچكترين مخلوق را ميبيند و با مهري بينهايت ورحمتي بدون حساب دردش را دوا ميكند و كم صداترين صوت نهانترين مخلوق را مي شنود و به فريادش مي رسد و در خواست تمام درخواست كنندگان بزبان حال و مقال را اجابت ميكند, آيا ممكن است چنين پروردگاري مجيب و رحيم مهمترين نياز بزرگترين * بندگان ومحبوبترين خلق خود را برآورده نكند و آرزويش را برنياورد؟
حسن تربيت بچه حيوانات ضعيف و فراهم كردن وسيله معاش آنها به آساني و لطفي نمايان و روشن بما نشان ميدهند كه مالك كائنات آن را به ربوبيتي اداره ميكند و مي چرخاند كه حدي براي رحمتش متصور نيست. آيا معقول است چنين ربوبيتي متصف به كمال شفقت و مهرباني زيباترين دعاي با فضلترين مخلوق را اجابت نكند؟
و همانطور كه اين حقيقت را در گفتار«نوزدهم» بيان كرده در اينجا بيان آن را اعاده ميكنم. پس دوست من كه با من مي شنوي! در حكايت يادآور شديم كه در جزيره، اجتماعي برپا شده است و فرستاده گرامي در آنجا سخنراني ميكند و حقيقت آنچه داستان به آن اشاره كرده است عبارت است از آنچه كه در زير ميآيد:
بيا خود را از قيد زمان آزاد كنيم و با افكار خود به عصر نبوت سفر كنيم و بهخيال خود به آن جزيرة عربي برويم تا درحاليكه همان فرستاده وظيفه خود را با عبوديت كامل انجام ميدهد بهزيارتش نايل آييم. ببين چگونه به وسيله رسالت و هدايتي كه آورده است سبب سعادت شده است. در حقيقت همو به دعا و بندگي خود خواستار ايجاد آن سعادت و خلق بهشت است.
ببين اين پيامبر بزرگوار, مردم را به چه چيزي ميخواند. او مردم را در نمازي بزرگ و فراگير به سوي سعادت ابدي مي خواند. در عبادت رفيع و شامل, حتي انگار جزيرة العرب نه بلكه تمام كره زمين با نماز او نماز مي خواند و با او در پيشگاه خدا زاري و تضرع زيبايش را سر ميدهد؛ چون بندگي او متضمن بندگي تمام امتش ميباشد كه از او پيروي ميكنند. همانطور كه ـ راز موافقت در اصول ـ متضمن راز بندگي جميع پيامبرانu است پس امامت نماز كبري را انجام ميدهد. چه نمازي! و در دعا دست زاري بلند ميكند. چه تضرع و زاري رقيقي! در انبوه خلقي عظيم كه انگار آنانكه به نور ايمان ـ از زمان آدمu تا امروز و تا روز قيامت ـ منور شدند به او اقتدا كردهاند و دعايش را آمين ميگويند*.
ببين چگونه نيازي عمومي مانند نياز بقا و خلود را از خدا ميخواهند. اين دعا كه نه تنها ساكنان زمين با او در آن شركت ميكنند بلكه ساكنان آسمانها نيز، نه بلكه تمام موجودات در آن شركت و به زبان حال ميگويند: «آمين بار خدايا آن را اجابت فرما. يا ربنا دعايش را اجابت فرما. ما هم مانند او به تو توسل جسته و در پيشگاهت تضرع ميكنيم».
ببين با كمال رقت واندوه و با كمال محبت ودوستي و با تمام شوق و با كمال زاري و رجا همان سعادت و خلود را ميطلبد و تمام كائنات را اندوهناك و اشك به چشم ميكند و شريك دعايش ميشوند.
ببين و بينديش او دعا ميكند و سعادت را به منظوري عظيم و هدفي والا ميطلبد. ميخواهد تمام مخلوقات را از سقوط به پرتگاه اسفل سافلين يعني فناي مطلق بيهودگي مطلق نجات دهد و آنرا به اعلي عليين بالا ببرد كه عبارت است از منزلت رفيع بقاء و تعهد كردن وظايف و دريافت مسئوليات تا شايستگي آنرا پيدا كند و به درجه مكتبهاي صمداني ترقي كند.
ببين چگونه با چشماني گريان ياري را مي جويد و فرياد رسي را مي طلبد و به زاري و اميدواري از اعماق نهاد و با اصرار توسل مي جويد تا جايي كه انگار بگوش تمام موجودات, بلكه به آسمانها, بلكه به عرش، شنيدن دعا را ميرساند و آنهارا از شور و شوق تكان ميدهد و دعايش را مي شنوند و آنها را وادار ميكند كه «آمين اللهم آمين» را تكرار كنند *.
ببين او سعادت و بقاي ابدي را درخواست ميكند و اميد آنها را از خداي توانا و شنوا و دانا و بينا و رحيم دارد. خدايي كه ميبيند و نهانترين نياز ضعيفترين مخلوق را ميشنود و به رحمت خود آنرا برايش تدارك ميبيند و آنرا برايش اجابت ميكند حتي ولو دعايش به زبان حال هم باشد.
آري با بصيرت و رحمت آن را مستجاب ميكند و به حكمت به فريادش ميرسد؛ به طوري كه هيچ شبههاي باقي نميماند كه همان رعايت فوق العاده جز از جانب خداي شنوا و بينا نيست و آن تدبير دقيق از جانب خداي صاحب كرم و رحيم ميباشد و بس.
آري هر آنكه تمام بني آدم روي اين زمين را به سوي عرش اعظم راهبري ميكند دست دعا را بلند كرده و دعايي را به زبان مي آورد كه شامل حقيقت و عبوديت احمدي ـ يعني خلاصه عبوديت بشري است ـ گمان مي بريد چه ميخواهد؟ شرف انسانيت و فخر كائنات و يگانة زمانها و عالميان چه ميخواهد؟ بيا به او گوش فرا دهيم!
براي خود و امتش سعادت ابدي ميخواهد. خلود را در خانه بقاء بهشت و نعمتهايش را ميخواهد. آنر ا ميخواهد و با همان اسماء الهي كه جمال خود را در آينه موجودات متجلي مي سازد آنرا مي طلبد و همانطور كه ميبيني از آن اسماء نيك شفاعت ميجويد.
مگر نميبيني اگر از اسباب بي حد و حصر موجب آخرت چيزي نميبود و از دلايل وجود آن چيزي(آخرت) پيدا نميشد! آيا تنها يك دعاي اين پيامبر گراميr سببي كافي براي ايجاد بهشت نمي شد* كه براي قدرت خالق مهربان به اندازه آساني اعاده حيات به زمين در فصل بهار آسان است؟
آري هر آنكه سطح زمين را الگوي حشر قرار داده است و صد نمونه از الگوهايش را به قدرت مطلق خود در آن ايجاد كرده است ايجاد بهشت چگونه برايش سخت است؟! پس همانطور كه رسالتش سبب ايجاد اين خانه امتحان و بيان و توضيح راز «لولاك لولاك لما خلقت الافلاك» شد عبوديتش نيز سبب خلق همان خانه سعادت ابدي گشت.
پس آيا گمان ميكني ممكن است براي نظم دادن به عالم بديع كه عقول در آن متحيرند و براي صنعت استوار و جمال پروردگاري شامل در دايره رحمت وسيعش به سبب عدم استجابه آن دعا زشتي فظيع و ظلمي زشت و هرج و مرجي بنيانبرانداز را قبول و آن را ريشه كن كند؛ يعني مهمترين و شديدترين خواسته را رعايت نكند و آنرا نشنود و اجرا نكند؛ در حالي كه توجه را به ساده ترين و كوچكترين خواسته ها معطوف داشته و خفيفترين ترين و دقيقترين اصوات را مي شنود و نياز هر نيازمندي را برآورده ميكند؟! نه هرگز هزار بار نه هرگز چرا كه امثال چنين جمالي از آشفتگي ابا دارد و هرگز زشتي را نميپذيرد.
بنابراين پيامبرr با عبوديتش دروازه آخرت را مي گشايد؛ همانطور كه با رسالتش دروازه دنيا را گشود.
عليه صلوات الرحمن ملأ الدنيا و دارالجنان.
اللهم صل و سلم علي عبدك و رسولك ذلك الحبيب الذي هو سيد الكونين و فخر العالمين و حياه الدارين و وسيله السعادتين و ذوالجناحين و رسول الثقلين و علي آله و صحبه اجمعين و علي اخوانه من النبيين و المرسلين ـ آمين.
باب العظمه و السرمديه كه عبارت است از تجلي اسم «جليل و باقي».
آيا ممكن است پروردگاري جليل كه موجودات را ـ از آفتابها گرفته تا درختان و اتمها و كوچكتر از آنها برسد ـ اداره و مسخر ميكند كه انگار سربازان تمرين يافته ميباشند؟ آيا ممكن است در گسترش سلطه خود بر مسكينان فاني كوتاهي كند كه حيات موقت را در اين مهمانسرا سپري ميكنند و قرارگاهي والا و ابد و مدار پروردگاري با شكوه و پايدار برايشان بنا ننهد؟
ما آنچه را كه در اين دنيا مشاهده ميكنيم از قبيل جريانهاي بزرگ و باشكوه از قبيل تغيير موسمها و تصرفات عظيم از قبيل به حركت در آوردن ستارگان و تسخيرات شگفت انگيز از قبيل قرار دادن زمين به عنوان گهواره و آفتاب به عنوان چراغ و تحولات وسيع مانند زنده كردن زمين و آراستن آن بعد از خشك و مرده بودن, ـ تمام اينها ـ براي ما به روشني بيان ميكنند كه در پشت پرده, ربوبيتي با شكوه و عظيم حكم و با سلطه بزرگ, فرمانروايي ميكند. چنين سلطنتي رباني مقتضي وجود رعاياي شايسته آن است و مقتضي مظاهري متناسب با آن است. در حاليكه مشاهده ميكنيم بعضي از رعايا و بندگان ـ كه بيشترين وجامعترين مزايا را دارند ـ به طور موقت با سختي و بيماري در مهمانسراي دنيا گرد هم آمده اند و خود مهمانسرا هر روز پر و خالي ميشود و رعايا جز به اندازة اداي تجربه وظايف خود, در اين ميدان امتحان توقف نميكنند و خود ميدان هر ساعت تغيير پيدا ميكند و رعايا دقايقي معدود براي ديدن نمونه هاي نعمتهاي ارزشمند خداي ذي الجلال كه در نمايشگاههاي بازار عالم عرضه شده اند ميايستند. و ـ براي تجارت ـ صنع بديع خداي سبحان را در اين نمايشگاه عظيم مشاهده ميكنند. آنگاه ناپديد ميشوند و خود نمايشگاه در هر دقيقه تغيير ميكند و تبديل ميشود. و هر كس برود بر نمي گردد و هر كس بيايد مي رود.
پس اين وضع به روشني و به شكلي قاطع نشان ميدهد كه در وراي اين مهمانسراي فنا پذير و پشت اين ميدان متغير و بعد از اين نمايشگاه متبدل قصرهايي دائمي, شايسته سلطان ابدي داير است و منازلي جاوداني با باغها و انبارهاي لبريز از اصول خالص و عالي و نمونه و الگوهايي كه در دنيا آن را ميبينيم بر قرار است. پس سعي و تلاش اينجا براي اطلاع از مكنونات آنجا ميباشد و خدمت كردن در اينجا براي دريافت مزد است در آنجا. بنابراين هر كس به اندازه استعداد و تلاش خود از سعادت فراهم شده ـ اگر آن را از دست ندهد ـ در آنجا برخوردار است. آري محال است امثال اين سلطنت سرمدي بر آن فنا پذيران ذليل مقصور باشد. از ديدگاههاي اين مثال به اين حقيقت بنگر:
فرض كن راهي را پيش گرفته اي. سر راه, هتل عظيمي را مشاهده ميكني كه پادشاهي آنرا براي پذيرايي از مهمانانش ساخته است. مبالغي هنگفت را خرج تزيين و زيبا كردن آن كرده است تا در دل مهمانان شادي و سرور برانگيزد و از آنچه كه ميبينند پند بگيرند. اما همان مهمانان جز به مقداري بسيار اندك به تماشاي آن تزيينات نمي پردازند و جز به ميزاني اندك طعم آن نعمتها را نميچشند؛ چون در آنجا زياد نميمانند و سپس هتل را ترك ميكنند. بدون اينكه سير و سيراب بشوند جز گرفتن عكس از بعضي از اشياء در هتل به وسيله ابزاري كه در اختيار دارند. ارمغاني با خود نميبرند كارگزاران صاحب هتل و خدمتكاران نيز از حركات و سكنات واردين با دقت وامانت عكسبرداري ميكنند و آنرا ثبت ميكنند. اينك ميبيني پادشاه هر روز قسمتي از آن تزيينات نفيس را منهدم ميسازد و آنرا با تزييناتي ديگر براي مهمانان جديد تجديد ميكند.
آيا بعد از اين توضيح, مشكلي باقي ميماند كه آنكه اين هتل را سر اين راه بنا نهاده است قصرهاي دائمي عالي دارد و داراي سيلوهاي ذخيره مواد گرانبهاي تمام نشدني است، سخاوتي دائمي و قطع نشدني دارد و كرمي كه در اين هتل نشان ميدهد براي برانگيختن اشتهاي مهمانان است به آنچه در اختيار دارد و براي بيدار كردن و تحريك رغبات آنها به هداياي آماده كرده براي آنان است؟ پس اگر در خلال اين مثال درباره هتل دنيا تأمل كرده و آگاهانه و عميقاً در آن دقت كرده باشي اساس نهگانة آتي را خواهي فهميد.
اساس اول: خواهي فهميد كه اين دنيا - كه به آن هتل شبيه است - به خاطر خودش نيست؛ چون محال است براي خود, اين شكلها و سيماها را اتخاذ كند؛ بلكه خانه پذيرايي است كه هميشه پر و خالي ميشود و كاروانسراي اقامت و رفتن است بر مبناي حكمت براي كاروان موجودات و مخلوقات احداث شده است.
اساس دوم: خواهي فهميد كه ساكنان اين هتل مهماناني مسافر ميباشند و خداي با كرم آنان را به خانه امنيت دعوت ميكند.
اساس سوم: خواهي فهميد كه تزئينات در اين دنيا فقط به منظور لذت بردن و كاميابي نيست؛ چون اگر يك ساعت لذت را به مذاقت بچشاند, با فراق آن, ساعتها الم خواهي چشيد. اشتهاي شما را بدون اينكه سير بشود بر مي انگيزد؛ چون عمر آن يا عمر تو كوتاه است كه براي سير شدن كافي نيست پس اين تزيينات گرانقيمت و كوتاه عمر براي عبرت است* و به منظور سپاسگزاري و تشويق دستيابي به اصول دائمي و به منظور هدفهاي والاي ديگر به وجود آمده است.
اساس چهارم: خواهي فهميد كه اين تصويرها در دنيا**صورت الگوي نعمتهاي آخرت را دارند كه ازجانب رحمت الهي براي مؤمنان در بهشت ذخيره شده است.
اساس پنجم: خواهي فهميد كه اين مصنوعات فنا پذير براي نابودي نيامدهاند و خلق نشده اند كه مدتي ديده شوند و سپس به هدر بروند بلكه در اينجا جمع شده و موقعيت مطلوب خود را براي مدتي كوتاه به دست آوردهاند تا از آنها عكسبرداري و معاني آن فهميده شود و نتايج آن ثبت گردد و تا براي اهل خلود مناظري ابدي و دائمي آماده گردد و تا در عالم بقا مدار غايات و اهداف ديگري بشود.
و از مثال آتي درك و فهم ميشود كه چگونه اشيا براي فنا خلق نشده اند بلكه براي بقا به وجود آمده اند و نابودي ظاهري آنها جز مرخص كردن آنها بعد از ايفاي وظايف خود چيزي نيست و نشان ميدهد چگونه چيزي از يك جهت نابود ميشود و از جهاتي بي شمار باقي ميماند.
به اين گل به دقت بنگر كه يكي از كلمات قدرت الهي است. براي مدتي كوتاه لبخند زنان به روي ما نگاه ميكند آنگاه در پشت پرده فنا ناپديد ميشود. اين گل مانند كلمه اي است كه آن را به زبان مي آوريم و هزاران كلمه مانند خود را در گوشها به وديعه مي نهد و به تعداد افرادي كه عاقلانه به آن گوش ميدهند معاني باقي مي گذارد و بعد از اداي وظيفه يعني افاده معني, راه خود را ميگيرد و ميرود؛ گل هم بعد از اينكه صورت ظاهر خود را در ذهن هر بيننده بهوديعه مينهد مي رود و بعد از اينكه در تخمكها ماهيت معنوي خود را به وديعه نهاد آنگاه ميرود؛ انگار كه هر خاطره و تخمك براي حفظ جمال و صورت و محل ادامه بقا آن يك عكس فتوگرافي است.
و اگر مصنوع كه در پايين ترين مراتب حيات قرار دارد براي بقاء اين چنين تلاش ميكند دربارة انسان كه در بالاترين درجات حيات قراردارد و داراي روحي باقي است , چه فكر ميكني؟ آيا با خلود و بقاء در ارتباط نيست؟
اگر صورت گياه گل دهنده با ثمر و قانون تركيب آن ـ كه اندكي به روح شبيه است ـ در كوران دگرگونيهاي بيشمار با كمال نظم در تخمك آن باقي و محفوظ است, با علم به اينكه قانوني امري است كه داراي شعور نوراني است و ماهيتي مترقي دارد و داراي حيات و خصايصي جامع و فراگير است و لباس وجود خارجي به تن دارد, آيا استنباط و درك نميشود كه روح انسان تا چه حد باقي است و تا چه حد با خلود و ابديت گره خورده است؟
اساس ششم: درمييابي كه انسان يله رها نميشود وآزاد رها نميگردد كه در هر جا كه بخواهد بچرد؛ بلكه تمام اعمالش ثبت و ضبط و از آن عكسبرداري ميشود و تمام اعمالش ثبت ميشود تا در مورد آن مورد باز خواست قرار گيرد.
اساس هفتم: خواهي فهميد كه مرگ و نابود شدني كه در پاييز, دامن مخلوقات ظريف و زيباي بهار و تابستان را ميگيرد, فناي نهايي و اعدام ابدي نيست؛ بلكه معاف و آزاد شدن از كار و وظايف بعد از انجام دادن و ايفاي آن است*. و عبارت است از مجال دادن و جاباز كردن براي مخلوقاتي جديد كه بهار تازه ميآيند.
پس براي استقرار موجودات يعني مأموران جديد آماده شده است و براي افراد با شعور كه غفلت موجب شده است وظيفه خود را فراموش كنند وحتي مانع سپاس آنها شده است يادآوري رباني ميباشد.
اساس هشتم: خواهي فهميد كه صانع ابدي اين دنياي فاني, عالم ديگري غير از اين عالم را دارد؛ عالمي باقي و ابدي كه بندگان را به آن تشويق كرده و آنها را به سوي آن سوق ميدهد.
اساس نهم: و خواهي فهميد كه رحمان رحيم در آن عالم وسيع و بي انتها از بندگان مخلص با چيزي پذيرايي ميكند كه نه چشم آن را ديده است و نه گوش آن را شنيده و نه به قلب بشري خطور كرده است. ايمان داريم.
حقيقت هفتم
باب حفظ و حفيظيه كه عبارت است از تجلي اسم «حفيظ و رقيب».
آيا ممكن است نگهبان و مراقبي كه با نظم و ترتيب موجودات آسمان و زمين و موجودات خشكي و دريا را محافظت و مراقبت ميكند و هيچ تر و خشكي را ناديده نميگيرد و هر كوچك و بزرگي را آمار ميگيرد, مراقب و نگهبان اعمال انسان نباشد, انساني كه داراي فطرتي والا و مقام خلافت و جانشيني زمين را اشغال كرده و بار امانت كبري را به دوش ميكشد؟
آيا ممكن است مراقب افعالش نشود, در حالي كه با پروردگاري مربوط است و آنرا جداگانه محاسبه نكند و با ميزان عدالت آنرا توزين نكند و انجام دهنده آن را به صورتي شايسته ثواب يا عقاب مجازات نكند؟ خدا بسي از آن دور و منزه است.
آري هر آنكه امر اين عالم را اداره و تدبير ميكند در ضمن نظام و ميزاني مراقب همه چيز است و حال اينكه نظام و ميزان, نمايانگر علم و حكمت توأم با اراده و قدرت ميباشند چون مشاهده ميكنيم هر مصنوعي در غايت درجه نظم و ترتيب خلق شده است و تغييرات شكلي كه در طول حياتش عارض ميشود در انتظامي دقيق صورت ميگيرد؛ همانطور كه مجموع آن در ضمن نظمي دقيق و محكم ميباشد. و نيز ميبينيم كه نگهدارنده و مراقب ذي الجلال, تصوير همه چيز را حفظ ميكند در حاليكه با پايان يافتن وظيفهاش عمرش نيز به پايان ميرسد و از عالم شهادت كوچ ميكند و خداي سبحان, آنرا در اذهان كه بسي شبيه لوحهاي محفوظ است* حفظ ميكند و در چيزي شبيه به آينههاي مثالي حفظ ميشود.
آنگاه تاريخ حياتش در بذرهايش مكتوب است و آن را در ثمرش به روشني نقاشي ميكند و سپس حياتش را دوام ميبخشد در آينههاي ظاهر و باطن نگه ميدارد.
بنابراين حافظه انسان و ثمر درخت و هسته ثمر و بذر گل... تمام اينها عظمت فراگيري حفيظيه را بيان ميكنند مگر نميبيني چگونه در فصل بهار به طور گستردهاي از هر چيز داراي گل و ثمر مراقبت به عمل ميآيد و چگونه مراقبت از تمام صحايف اعمال مخصوص به آن و مراقبت از تمام قوانين تركيب و نمونه هاي صورتهايش به عمل ميآيد كه در تعداد محدود بذر نوشته شده است تا وقتي كه بهار رو مي آورد , همان صحيفه ها بر مبناي حسابي دقيق مناسب آن منتشر شوند و آنگاه بهاري عظيم در انتها درجه انتظام و حكمت پا به عرصه وجود مي نهد؟
آيا اين امر ميزان حفظ و مراقبت نيروي احاطه فراگير آن دو را بيان نميكند؟ وقتي در مورد حفظ و نگهداري اشياء بي اهميت و موقت معمولي تا به اين حد بذل توجه ميشود آيا عدم توجه به اعمال بشر معقول است كه در عالم غيب و عالم آخرت و عالم ارواح و در پيشگاه پرودگاري مطلق نتايجي مهم دارد؟ و آيا ناديده گرفتن و عدم ثبت آن ممكن است؟ حاشا لله
آري از تجلي اين(حفيظيه) و به اين شكل واضح فهم ميشود كه مالك اين موجودات توجه و عنايتي شايان به ثبت و حفظ همه چيز و ضبط تمام آنچه در مملكتش اتفاق مي افتد مبذول مي دارد و در حاكميت خود رعايت بي نهايت را دارد و در سلطنت پروردگاريش توجهي بي نهايت را دارد به گونهاي كه كوچكترين و آسان ترين عمل را مي نويسد و دستور نوشتن آن را ميدهد تا تصوير تمام جريانات ملك خود را در حافظه هاي بسيار نگه دارد و اين نگهداري وسيع و دقيق نشان ميدهد كه بدون شك در آينده دفتري براي محاسبه اعمال باز خواهد شد و مخصوصا براي (اعمال) اين مخلوق مكرم و عزيز كه فطرتش بر ميزان مزاياي عظيم مقرر است و انسان نام دارد پس بايد اعمالش كه عظيم است و افعالش كه مهم است در ضمن ميزاني حساس و محاسبه دقيق وارد شود و بايد نامه اعمالش منتشر گردد.
پس چه فكر ميكني آيا عقل قبول ميكند اين انسان كه به افتخار جانشيني و امانت نايل آمده است و با دخالتش در امور عبادت اغلب مخلوقات و با تسبيحات و اعلان وحدانيت (خدا) در ميادين بي شمار مخلوقات و ديدن امور كلي پروردگاري به مقام فرمانده و گواه بر مخلوقات ارتقا يافته است آيا ممكن است اين انسان رها شود و به قبر برود و آسوده بخوابد بدون اينكه بيدار شود تا درباره اعمال كوچك و بزرگش از او سئوال شود و بدون اينكه به محشر كشانده شود تا در دادگاه كبري محاكمه شود؟ البته كه نه باز البته كه نه.
و چگونه ممكن است اين انسان راهي عدم شود ؟ و چگونه ممكن است در خاك دفن شود و از دست خداي با قدرت ذي الجلال بگريزد كه جميع وقايع كه معجزات قدرتش در زمانهاي گذشته ميباشند بر قدرت عظيمش براي احداث ممكنات در زمانهاي آتي گواه ميباشند* همان قدرتي كه زمستان و بهار شبيه قيامت و حشر را ايجاد ميكند؟ و از آنجايي كه در اين دنيا از انسان محاسبه استحقاقي به عمل نميآيد لابد روزي به دادگاه كبري و سعادتي عظيم خواهد رفت.
حقيقت هشتم
باب وعد و عيد كه عبارت است از تجلي اسم «جميل و جليل ».
آيا ممكن است مبدع اين موجودات كه داراي علم و قدرت مطلق است به وعده و وعيدي وفا نكند كه مكرراً به تمام پيامبران خبرش را داده و به تواتر هم رسيده است و صديقين و اولياء عموماً به آن گواهي داده و ناتواني و ناداني خود را به آن نشان داده اند؟ خداي متعال بسي از آن دور است مي دانيم اموري كه وعده وعيد آن را داده است در مقابل قدرتش اصلا سخت و مشكل نيست بلكه همانطور كه اعاده عين* يا شبيه ** موجودات بي شمار بهار گذشته در بهار آينده برايش سهل و آسان است آنهم سهل و آسان است اما وفا به وعده همانطور كه براي ما و همه چيز ضروري است براي سلطنت پروردگاري نيز ضروري است. بعكس خلاف وعده كه با عزت قدرتش متضاد و متناقص است و با فراگيري علمش منافات دارد چون خلاف وعده كردن جز از نادان يا ناتوان سر نمي زند.
پس اي منكر آيا از ميزان حماقت جنايت بس عظيم كفر و انكارت كه مرتكب آن ميشوي باخير هستي؟ تو وهم كاذب وعقل ياوه گوي و نفس فريبكارت را تصديق ميكني و فردي را تكذيب ميكني كه هرگز خلاف وعده نكرده و يا به خلاف وعده كردن ناچار نميشود و حتي خلاف وعده كردن اصلاً شايسته عزت و عظمتش نيست و تمام اشياء و عموم موجودات قابل رويت بر صدق و درستي و حقيقتش گواهي ميدهند تو با وجود كوچكي بي نهايت خود مرتكب جنايت بينهايت بزرگ ميشوي مسلم است تو مستحق كيفري ابدي عظيم ميباشي برا ي مقايسه بزرگي جنايتي كه كافر مرتكبش ميشود در خبر است كه دندان اهل آتش* مانند كوه است... حال تو مانند حال آن مسافر است كه چشم خود را از نور آفتاب مي بندد و از عقل خود پيروي ميكند و ميخواهد راه پر خطر خود را با نوري مانند نور كرم شب تاب روشن كند.
پس مادام خدا وعده داده است و اين موجودات در حقيقت گفتار صادق او ميباشند و اين حوادث در عالم آيات گوياي صدق او ميباشند حتما به وعده خود وفا ميكند و محكمه كبري را خواهد گشود و سعادت عظمي را خواهد بخشيد.
حقيقت نهم
باب احياء و كشتن كه تجلي اسم «حي قيوم و محي و مميت » است.
آيا ممكن است آنكه با زنده كردن زمين بزرگ بعد از مرگ و خشكي و گرد آوردن و زنده كردن بيش از سيصد هزار گونه از انواع مخلوقات با وجود اينكه زنده كردن هر گونه مانند زنده كردن انسان عجيب است و آنكه علمش در ضمن همان زنده كردن به مشخص و جدا كردن هر موجود از آن آميختگي و به هم چسبيدن نمايان است و آنكه بر مبناي وعده خود نظر تمام بندگان خود را به سعادت ابدي متوجه كرده است كه در تمام اوامر آسماني خود وعده حشر را داده است و آنكه با قرار دادن موجودات در كنار و با هم بودن, عظمت پروردگاري خود را نمايان كرده و در ضمن امر و اراده خود آنرا اداره كرده و افرادش را رام و مسخر نموده و آنها را ياور يكديگر قرار داده است... و آنكه بالاترين توجه را به انسان معطوف داشته است و او را جامعترين ميوه درخت كائنات قرار داده است او را مورد خطاب قرار داده است.
آيا ممكن است چنين (خداي) قدرتمند و مهربان و چنين موجودي دانا و حكيم كه چنين اهميتي را به انسان داده است قيامت نياورد؟ و حشر را برپا ندارد و بشر را زنده نكند يا از آن ناتوان باشد؟ و از گشودن دروازه هاي دادگاه كبري و خلق بهشت ودوزخ درمانده باشد؟ خداي متعال بسي از آن والاتر و بالاتر است.
آري هر آينه پروردگار متصرف در اين عالم در اين زمين موقت و تنگ در هر عصر و هر سال و هرروز نمونه و الگوهاي فراوان و اشارات متعدد به حشر اكبر را به وجود مي آورد براي مثال:
خدا در خلال چند روز در گردهمآيي بهار بيش ار سيصد هزار گونه از انواع نباتات و حيوانات كوچك و بزرگ را جمع ميكند ريشه درختان و گياهان را زنده ميكند و بعضي حيوانات را عينا اعاده كرده و نمونه بعضي ديگر را حيات ميدهد و با اينكه تفاوت مادي بين تخمكهاي بي اندازه ريز بسيار ناچيز است اما با تمام مشخصات زنده ميشود و در خلال شش روز يا شش هفته با كمال سرعت و آساني و فراواني مشخص ميشود و عليرغم اختلاط و به هم آميختگي با كمال انتظام و ميزان دقيق از هم جدا و متمايز ميشوند.
آيا براي آنكه امثال اين اعمال را انجام ميدهد كاري سخت است يا ناتوان است آسمان و زمين را در شش روز خلق كند يا نمي تواند انسان را با يك بانگ حشر كند؟ خدا از توصيف آنان پاك و منزه است.
چه ميداني اگر يك نويسنده فوق العاده سيصد هزار كتاب مي نويسد حروف آن در يك صحفه بدون اختلاط و سهو و نقص در كمال جمال مسح و مسخ شده و همه را با هم در خلال يك ساعت بنويسد و بتو بگويند: اين نويسنده همان كتاب شما را كه تاليف او ميباشد و در آب افتاده است در ظرف يك دقيقه خواهد نوشت آيا ميتواني در رد آن بگويي نمي تواند باور و تصديق نميكنم؟! يا اينكه سلطاني داراي معجزات كوه را بلند و متلاشي ميكند و شهر ها را به طور كامل تغيير ميدهد و با يك اشاره دريا را به خشكي تبديل ميكند. قدرت خود را نشان داده و آن را براي مردم دليل قرار ميدهد. در همان حال كه اين اعمال را از او ميبيني ناگهان سنگي بزرگ به دره در غلتيده و راه مهمانان سلطان را مسدود كند و به تو گفته شود اين سلطان حتماً آن سنگ را از سر راه برداشته و هر اندازه بزرگ هم باشد آن را خورد ميكند چون ممكن نيست مهمانان خود را در راه رها كنند...
اگر در جواب بگويي نه نمي تواند چنان كند چقدر جوابت هذيان يا ديوانگي ميباشد؟! يا اينكه فرمانده اي كه بتواند افراد ارتشي را كه خود تشكيل داده است در يك روز باز گرد هم آورد و اگر به تو گفته شود اين فرمانده با دميدن در يك شيپور ميتواند آن واحد ها را كه آزاد و پراكنده شدهاند جمع و زير فرمان خود در آورد و در جواب بگويي نه باور و تصديق نميكنم در آن موقع ميفهمي كه جوابت از تصرفي جنوني آن هم چه جنوني خبر ميدهد.
وقتي اين سه مثال را فهميدي درباره همان خالق تصويرگر بدقت بيانديش كه با قلم قدرت و قدر در مقابل ديدة ما به نيكوترين شكل و كاملترين وجه بيش از سيصد هزار گونه از انواع را بر صحيفه زمين مينگارد و صحيفه سفيد زمستان را به اوراق دهن باز كرده بهار و تابستان تبديل ميكند آن را بدون اختلاط و درآميختن بطور متداخل مي نويسد بدون مزاحمت و اشتباه با هم مينويسد با وجود تفاوت آنها با يكديگر در تركيب و شكل هرگز اشتباه نمينويسد.
آيا امكان دارد از نگه دارنده حكيم كه طرح روح درختي تناور و برنامه آن را در بذري بينهايت كوچك درج و آن را حفظ ميكند سؤال كرد كه چگونه از ارواح مردگان محافظت ميكند؟ يا اينكه امكان دارد از خداي توانا و ذوالجلال كه زمين را در گردش خود با سرعتي فوق العاده به حركت درميآورد سؤال كرد كه چگونه زمين را از سر راه آخرت برميدارد و زايل خواهد كرد؟ و چگونه آن را نابود خواهد كرد؟ يا اينكه آيا ممكن است از خداي ذوالجلال والا كرام كه ذرات را از عدم به وجود آورده و به فرمان«كن فيكون» آن را در اجساد سربازان زنده ترتيب داد و از آن ارتشهاي انبوه به وجود آورده است سؤال شود كه چگونه با يك بانگ بلند همان ذرات اساسي را جمع خواهد كرد كه با هم آشنا شده اند و آن اجزاء اساسي كه زير پرچم دسته جسد جمع خواهد كرد؟
و اينك تو با چشم خود ميبيني خداي خالق چقدر نمونه و الگو و علامت حشر شبيه به حشر بهار را در هر موسم و هر عصر ابداع كرده است و حتي تبديل شب و روز و ايجاد ابر سنگين و پراكندهكردن آن از سينه آسمان همه و همه نمونه حشرند و مثال و علامت آن ميباشند. و اگر خود را قبل از هزار سال تصور كني و دو بال زمان گذشته و آينده را با هم مقايسه كني به تعداد عصور وايام نمونههاي حشر و قيامت را ميبيني.
و اگر بعد از مشاهده اين تعداد بيشمار الگو و نمونه حشر جسماني و زنده شدن اجساد را دور بداني و گمان كني كه از لحاظ عقل دور است تو هم خواهي فهميد كه منكر حشر تا چه اندازه احمق است. دقت كن ببين دستور اعظم پيرامون اين حقيقت چه ميگويد:
«فانظر الي آثار رحمت الله كيف يحي الارض بعد موتها ان ذالك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير»(سوره روم آيه 50) آثار رحمت خدا را بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده ميكند هر آينه خدا مرده ها را اين چنين زنده ميكند و بر انجام دادن همه چيز قادر است.
خلاصه هيچ چيز مانع وقوع حشر نميشود بلكه همه چيز آنرا ميخواهد و اقتضا ميكند. آري هر آنكه اين زمين عظيم را زنده ميكند كه نمايشگاه عجايبات است و آن را مانند كوچكترين جاندار ميكشد و آنكه زمين را گهواره راحت و كشتي زيبا براي انسان و حيوان قرار داده است و آفتاب را نور و روشنايي اين مهمانسرا قرارداده و كوكبهاي سيار و نجوم درخشان را جايگاه هواپيماهاي فرشتگان قراردادهاست يقيناً پروردگاري جاوداني و با شكوه تا اين حد و حاكميتي فراگير وبا عظمت تا اين درجه تنها بر امور دنياي فاني وزوال پذير و واهي و روان و ناچيز و متغير مستقر نشده و به آن منحصر نمي گردد بلكه خانه ديگر پايدار و دايم و باشكوه و با عظمت و مستقر و شايسته خداي سبحان لازم است. خدا ما را به تلاشي دايمي براي چنان ممالك و دياري سوق ميدهد و ما را به سويش ميخواند و ما را به آنجا منتقل ميكند. دارندگان ارواح نوراني و اقطاب قلوب روشن و ارباب عقول نوراني كه از ظاهر به باطن نفوذ كرده اند و آنانكه به شرف تقرب به او نايل آمدهاند بر اين امر گواهند و عموماً به ما ابلاغ ميكنند كه خداي سبحان ثواب و جزا را آماده كرده و وعده قطعي و وعيد جزمي ميدهد...
بنابراين خلاف وعده كردن امكان ندارد به شكوه مقدسش نزديك شود چون چنين امري ذلت و ذلت پذيري است و خلاف وعيد كردن از عفو يا ناتواني ناشي ميشود در حاليكه كفر جنايتي مطلق است* شايسته عفو و بخوشدگي نيست و خداي تواناي مطلق از ناتواني پاك و منزه است و گزارشگران و شهود با وجود اختلاف مسلك و منهج و سليقه خود كاملاً بر اساس اين امر اتفاق دارند. آنها از لحاظ كثرت عدد به حد تواتر و از جهت نوعيت به حد اجماع و از لحاظ منزلت آنها ستارگان راهنما و عزيز قوم و نور چشم طوايف ميباشند و از لحاظ اهميت آنها در اين مورد «اهل تخصص و اثبات» ميباشند و مسلم است حكم دو نفر از اهل تخصص در علم يا صنعتي بر هزاران نفر غير متخصص ترجيح دارد و در گزارش دادن و نقل قول دو قول مثبت بر هزاران قول منفي و منكر ترجيح دارد مانند رويت هلال در ماه رمضان كه به دو شاهد مثبت ترجيح داده و گفته هزاران منفي ناديده گرفته ميشود.
خلاصه در اين دنيا خبري صادق تر و مسئله درست تر و حقيقتي نمايان تر و روشن تر از اين نيست. بنابراين بدون شك دنيا كشتزار است و محشر خرمنگاه و بهشت و دوزخ انبارند.
حقيقت دهم
باب حكمت و عنايت رحمت و عدالت كه عبارت است از تجلي اسم «حكيم و كريم و عادل و رحيم».
آيا امكان دارد خداي مالك ملك و با شكوه كه در اين دنياي فاني و اين ميدان زايل امتحان و اين نمايشگاه متغير تا اين اندازه آثار حكمت درخشان خود را نشان داده و تا اين اندازه آثار عنايت نمايان خود را برملا ساخته و تا اين درجه نشانههاي عدالت پر تسلط خود را ابراز داشته و تا اين اندازه آثار رحمت خود را نمايان ساخته است در عالم ملك و ملكوت خود منازلي دائمي و ساكناني ابدي و مقاماتي پايدار و مخلوقاتي مقيم قرار ندهد و تمام حقايق نمايان اين حكمت و اين عنايت و توجه و اين عدالت و اين رحمت و مهر نابود و مانند گرد و غبار پراكنده گردد؟
و آيا معقول است خداي حكيم و ذي الجلال از ميان مخلوقات خود اين انسان را برگزيند و او را مخاطب كلي خود قرار دهد و او را در آينه جامع و منعكس كننده اسماء نيك خود قرار دهد و او را ارزياب سرچشمه هاي انبارهاي رحمت خود معين كند و او را آزمايشگر و آشنا به آن قرار دهد و خداي سبحان كه ذات جليل خود را به وسيله جميع اسماء نيكش به او معرفي كرده و او را دوست داشته و محبت خود را در دل او جاي داده است آيا معقول است بعد از تمام اينها همان خداي حكيم اين انسان بي نوا را به مملكت ابدي خود نفرستند و در آن خانه سعادت بعد از اينكه او را به سويش خواند او را سعادتمند نكند؟!
يا آيا معقول است كه تمام اين مهر جانهاي جالب و گردهمآييها و مجالس با عظمت به هدر برود و بدون هدف بماند و بيهوده و بلا معني و بي خود و بدون حكمت بماند؟! يا آيا معقول است كه تمام آنها را به سوي عالم معني و عالم آخرت متوجه نكند تا هدفهاي اصلي و ثمرهاي شايسه آنها نمايان شود.
آري آيا ممكن است تمام اينها به صورت خلاف حقيقت نمايان شوند و به خلاف اوصاف مقدس و اسماء نيكش يعني «حكيم، كريم، عادل و رحيم» برملا گردند؟ البته كه نه باز البته كه نه.
يا آيا ممكن است خداي سبحان حقايق جميع كائنات را كه بر اوصاف مقدسش از قبيل حكمت و عدالت و كرم و رحمت دلالت دارد تكذيب كند؟ و گواهي تمام موجودات را رد كند و دلايل تمام مصنوعات را باطل گرداند خداي متعال بسي از آن بالاتر و والاتر است.
و آيا عقل قبول ميكند اجرت و مزدي دنيوي و ناچيز به اندازه يك تار مو به انسان داده شود. در حاليكه تكاليف و وظايفي بسيار فراوان به تعداد موهاي سرش هم و حواسش را احاطه كرده است؟ آيا ممكن است به چنين عملي بي معني و محتوا اقدام كند كه با عدالت كاملش مخالف و با حقيقت حكمتش منافات دارد؟! خدا از چنين گفته اي بالاتر است.
يا آيا ممكن است كه خداي سبحان در هر جاندار بلكه در هر عضوي از آن مانند ـ زبان ـ و بلكه در هر مصنوعي حكمت مطلق را نمايان سازد اما به انسان بقا و خلود نبخشد و سعادت ابدي را به او اعطاء نكند كه بزرگترين حكمتها و مهمترين منافع و لازم ترين نتايج است؟ آنگاه پايداري (بقاء) و شرفيابي (لقاء) و سعادت ابدي را رها كند كه مفهوم حقيقي را به حكمت و نعمت و رحمت در آوردهاست. بلكه منبع و منشا تمام حكمتها و مصالح و نعمتها و رحمت است آيا امكان دارد آن را رها كند و ناديده بگيرد و تمام آن امور به پرتگاه بيهودگي مطلق سقوط كند؟ و خود را در موقع شخصي قرار دهد - خدا بسي از آن دور است- كه كاخي عظيم را بنا بنهد و در هر جاي آن هزاران نقش و نگار ارزشمند تعبيه كند و در هر گوشه آن هزاران وسايل زينت و اسباب تجمل قرار دهد و در هر اطاق آن هزاران زيورآلات گرانبها و حاجيات ضروري قرار دهد. آنگاه سقفي محفوظ بر آن بنا ننهد تا آن را محفوظ بدارد؟! ـ خدا از اين عمل بسي دور است ـ كه خير از خير مطلق صادر ميشود و جمال از جمال مطلق ميآيد بنابراين از حكيم مطلق هرگز بيهودگي و عبث صادر نميشود.
آري هر كس سوار اسب تاريخ شود و در عالم خيال به طرف گذشته بتازد خواهد ديد به تعداد سالها منازل و نمايشگاهها و ميدانها و عوالم شبيه به منازل دنياي كنوني و ميدان آزمايش و نمايشگاه اشياء فعلي در حال حاضر مرده اند آنها با وجود اختلافي كه از لحاظ صورت و نوع با هم دارند اما مشاهده ميشود در انتظام و ابداع و ابراز قدرت و حكمت سازنده و صانع با هم شباهت دارند.
و اگر انسان فاقد بصيرت نباشد خواهد ديد كه در آن منازل متغير و در آن ميادين زايل شده و در آن نمايشگاههاي فنا يافته نظم و ترتيبهاي درخشان و حكمت روشن و اشارات نمايان و مظاهر عنايت و نشانه هاي تسلط بر عدالت و ميوه هاي فراوان رحمت مقرر است و خواهد ديد كه حكمتي كاملتر از آن حكمت قابل مشاهده امكان ندارد و عنايت و توجهي جالبتر از آن عنايت كه آثارش نمايان است ممكن نيست و عدالتي والاتر از آن عدالت كه نشانه هايش واضح است امكان ندارد و رحمتي فراگيرتر از آن رحمت كه ثمرش نمايان است امكان ندارد.
و اگر به فرض محال سلطان ابدي ـ كه اين امور را اداره ميكند و هميشه مهمانان و مهمانسراها را تغيير ميدهد ـ منازلي دايمي و اماكني مترقي والا و مقامات پايدار و مساكن پاينده و رعاياي ابدي و بندگان سعادتمند را در مملكت ابدي خود نداشته باشد در چنين حالتي انكار حقايق چهار گانه يعني (حكمت و عدالت و عنايت و رحمت) لازم ميآيد كه عبارتند از عناصري نيرومند و فراگير مانند نور و هوا و آب و خاك و انكار وجود آن مانند انكار ظهور همان عناصر است چون معلوم است اين دنيا و محتوياتش براي ظهور آن حقايق وافي نيست پس اگر در مكاني ديگر چيزي شايسته آن نباشد يا انكار همين حكمت مقرر در همه چيز كه در مقابل ما قرار دارند لازم ميآيد كه هميشه آن را در نفس خود و در همه چيز مشاهده ميكنيم و انكار اين عدالت روشن كه نشانه هايش* متجلي و انكار اين رحمت كه آنرا در همه جا ميبينيم لازم ميآيد و نيز لازم ميآيد صاحب اعمال پر حكمت و افعال كريمانه و نعمتهاي رحيمانه - استغفرالله- به لهو و لعب و ظلم و غدر متصف باشد خدا بسي والاتر و دورتر از اين توصيف است و اين حكم جز تبديل حقايق به اضداد چيزي نيست كه بي نهايت محال است و حتي سوفسطاييها كه وجود خود را انكار ميكنند به آساني گرد اين محال نيامده اند.
و خلاصه علاقه و يا مناسبتي در بين امور عالم كه آن را مشاهده ميكنيم از قبيل تجمعات وسيع حيات و جداييهاي سريع مرگ و گرد هم آمدنهاي عظيم و پراكندگيهاي سريع و جشنهاي فراوان و تجليات جالب و بين آنچه براي ما معلوم است از قبيل نتايج جزيي و اهداف بي ارزش و موقت و مدت كوتاه مربوط به دنياي فاني موجود نيست از اين رو مربوط ساختن آندو به هم به وسيله علاقه با ايجاد مناسبت با عقل جور در نميآيد و با حكمت وفق نميدهد چون مانند ربط و بستن حكمتهاي فراوان و اهداف بزرگ كوه مانند است به دانه ماسه كوچك و ربطدادن نتيجه جزيي موقت - به اندازه دانه شن- به كوهي بسيار عظيم است.
يعني عدم وجود رابطه در بين اين موجودات و امور و مقاصد آنها كه به دنيا بر ميگردد قاطعانه گواهي ميدهد و به طور واضح نشان ميدهدكه اين موجودات متوجه عالم معني ميباشند كه در آنجا ثمر لطيف و شايسته خود را ميدهند و ديدشان به اسماء حسني مي نگرد و مقصودشان به آن عالم چشم دوخته است و هر چند بذرشان در زير خاك دنيا نهان است اما خوشه هايشان در آنجا در عالم مثال نمايان ميشود پس انسان بر اساس استعدادش در اينجا ميكارد و كاشته ميشود و در آنجا در آخرت درو و برداشت ميشود.
آري اگر به وجود موجودات متوجه به اسماء حسني بنگري و عالم آخرت را به نظر بياوري ميبيني
كه هر بذر ـ كه معجزه قدرت الهي است ـ پاياني بزرگ به بزرگي درخت دارد.
و هر گل ـ كه معجزه كلمه حكمت است*ـ معاني فراواني به اندازه گلهاي درخت را دارد.
و هر ميوه ـ كه معجزه صنعت و قصيده رحمت است ـ به اندازه خود درخت محتوي حكمت است اما از اين جهت كه براي ما روزي است تنها يك حكمت از هزاران حكمت به حساب ميآيد چون آنها وظيفه خود را به انتها ميرسانند و مفهومشان پايان مييابد و ميميرند و در معده ما دفن ميشوند.
پس مادام اين اشياي فاني ميوه هاي خود را در غير اين مكان ميدهند و در آنجا صورتهاي ابدي به وديعه مينهند و از مفاهيمي ابدي تعبير ميكنند در آن موقع انسان و مادام به صورت انسان حقيقي در ميآيد مي انديشد و به آن سيماي متوجه خلود مي نگرد، در آنجا راهي از فاني به سوي باقي مي يابد.
پس در آنجا در ضمن اين موجودات گرد هم آمده و پراكنده كه سيل آسا در كوران حيات و مرگ شركت دارند قصدي ديگر مكنون است چون احوال آن شبيه ـ در منال مناقشه نيست ـ احوال و اوضاعي است كه براي نمايش ترتيب داده ميشود براي ترتيب دادن اجتماعات و پراكنده شدنهاي كوتاه مدت به منظور برداشتن عكسها و تركيب آن بر نمايش دادن آن به طور دايم بر روي صحنه، مبالغي هنگفت هزينه ميشود.
بدين ترتيب يكي از مقاصد بسر بردن حيات ـ شخصي و اجتماعي ـ در مدت كوتاه در اين دنيا همانا عبارت است از برداشتن تصوير و تركيب آن و حفظ نتايج اعمال و محاسبه آن در برابر جمعي بزرگتر تا در نمايش اعظم عرصه شود و تا استعداد و مواهب خود را براي سعادت بزرگ آماده كند پس حديث شريف كه ميگويد: «دنيا گشتگاه آخرت است» از اين حقيقت تعبير ميكند* و چون دنيا عملاً موجود است و آثار نشاندهنده حكمت و رحمت و عدالت در آن مقرر است پس آخرت حتماً موجود و به قطعيت ثبوت اين دنيا ثابت است.
و چون همه چيز در دنيا رو به جهت آن عالم دارد پس حركت و سفر به آنجا ميباشد از اين رو انكار آخرت عبارت است از انكار دنيا و آنچه در آن قرار دارد. و همانطور كه اجل و قبر منتظر انسانند بهشت و دوزخ نيز در انتظار و كمين او هستند.
حقيقت يازدهم
باب انسانيت: كه عبارت است از تجلي اسم «حق»
آيا ممكن است حق تعالي كه معبود به حق است همين انسان را خلق كند تا مكرمترين بندگان پروردگاري مطلق خود باشد, براي پروردگاري عموميش بر عالميان داراي بيشترين اهميت باشد و از ميان مخاطبان بيشترين درك و فهم از اوامر خداي سبحان را داشته باشد (و او را) در نيكوترين شكل خلق كند تا آينه جامع اسماء حسني باشد و تا آينه جامع تجلي اسم اعظم و تجلي مرتبه و درجه اعظم و هر يك از اين اسماء نيكو و تا آينه جامع زيباترين معجزات قدرت الهي باشد و آينه غنيترين دستگاه و موازين شناسايي و ارزيابي گنجهاي مكنون در خزاين رحمت الهي باشد و بي نواترين و نيازمندترين مخلوقات به نعمتهاي بيشمار خدا باشد و از همه بيشتر از فنا دردمند باشد و از همه بيشتر مشتاق بقا باشد و از همه بيشتر لطيف و داراي رقت قلب و بي نوا و نيازمند باشد؛ در صورتي كه از جهت حيات دنيا بيشتر در مشقت و از ناحيه استعداد فطري والاترين باشد؟ آيا ممكن است خداي معبود به حق انسان را با اين ماهيت خلق كند آنگاه او را براي دارالخلود زنده نكند كه شايسته او ميباشد و مشتاق آن است و حقيقت انسانيت را پوچ و بي محتوي نمايد و به عملي كاملاً منافي با حقيقت ذات سبحانش بپردازد؟ خدا بسي از آن بالاتر و والاتر است.
و آيا معقول است حاكم به حق و مهربان مطلق كه به اين انسان استعدادي فطري والا بخشيده است كه به او امكان ميدهد بار سنگين امانت كبري را بدوش بكشد كه آسمانها و زمين و كوهها از حمل آن امتناع ورزيدند يعني او را خلق كرد تا صفات شامل و فراگير خالق خود را بشناسد و امور كلي و تجليات مطلقش را با موازين جزيي خود و مهارتهاي ناچيز بشناسد و آنكه او را به شكل لطيفترين و ناتوانترين و ضعيفترن مخلوقات خلق كرد اما تمام آنها، از جمله نبات و حيوان را برايش مسخر كرده است تا جايي كه مقام ناظر و ناظم و دخالت كننده در انواع تسبيحات و عباداتش را به او داده است. و آنكه او را الگوي ـ به مقياسي كوچك شده ـ اقدامات الهي در كائنات و راهنماي اعلان به قول و عمل پروردگاري منزه را براي كائنات قرار داده است حتي منزلتي بالاتر از منزلت فرشتگان را به او داده و مقامش را به مرتبه جانشيني بالا برده است, آيا امكان دارد خداي سبحان تمام اين وظايف را به انسان ببخشد و مقاصد و نتايج و ثمراتش را يعني سعادت ابدي را به او نبخشد و او را به درك ذلت و بي نوايي و مصيبت و الم پرت كند و او را بدبختترين مخلوقات قرار دهد و اين عقل را كه هديه پر بركت و نوراني حكمتش ميباشد و وسيله سعادت است و به عكس حكمت مطلقش و به خلاف رحمت مطلق آن را ابزار عذاب و بد يمني قرار دهد؟ خدا بسي از آن دور و مبرا ميباشد.
خلاصه همانطور كه در داستان ديديم در برگ شناسايي و دفترچه افسر خدمتش درجه و وظيفه و حقوقش و اعمال و مهماتش ثبت شده است و براي ما روشن شد كه آن افسر به خاطر اين ميدان موقت خدمت نميكند. بلكه براي احترام و انعامي خدمت ميكند كه در مملكتي مستقر و دايمي به سويش خواهد رفت.
همچنين لطايفي كه در برگ شناسايي قلب انسان ثبت شده و حواسي كه در دفتر عقلش رقم خورده است دستگاهها و مهماتي كه در فطرتش ضبط شده است عموماً و با هم متوجه سعادت ابدي ميباشند بلكه جز به خاطر همان سعادت ابدي به او عطا نشده اند و اهل تحقيق و كشف بر اين مطلب توافق دارند
به طريق مثال: اگر به قدرت تخيل انسان كه يكي از وسايل عقل و يكي از عكاسان آن است گفته شود سلطنت و زينت دنيا با عمري بيشتر از يك ميليون سال به تو داده ميشود اما سرانجام فنا و عدم حتمي است ميبيني آه و حسرت مي كشد (اگر وهم و هوي نفس دخالت نكند).
يعني بيشترين فاني ـ يعني دنيا و مكنوناتش ـ كوچكترين وسيله را يعني خيال را اشباع نميكند از اين امر به صورتي واضح معلوم ميشود كه انسان اين استعداد فطري را دارد و داراي آمالي است تا ابد امتداد دارد و افكاري دارد كه به كائنات احاطه دارد و خواسته هايي دارد كه در لابلاي انواع سعادت ابدي گسترده است اين انسان براي ابد خلق شده است و حتماً به سويش ميرود و اين دنيا جز مهمانسراي موقت چيزي نيست و سالن انتظار آخرت است.
حقيقت دوازدهم
باب رسالت و تنزيل كه عبارت است از تجلي «بسم الله الرحمن الرحيم».
آيا ممكن است براي فردي كه جميع صالحان تقويت شده به وسيله كشفيات و كرامات خود گفته او را تأييد كرده و عموم علما و اصفياء با استناد به دقتها و تحقيقات صدق و درستي او را گواهي كرده اند... چنين فردي عبارت است از پيامبر گرامي كه به وسيله نيروي دريافتي از جانب خدا راه آخرت ودروازه بهشت را گشوده است و به وسيله هزاران معجزه به اثبات رسيده و هزاران آيه قرآن كريم كه اعجازش به چهل وجه به اثبات رسيده است. آيا ممكن است اوهامي كه از بال پشه ضعيفترند راه آخرت و باب بهشت گشوده شده او را مسدود كند؟!
+++
به اين ترتيب از حقايقي كه گذشت درك ميشود كه مسئله حشر حقيقتي است راسخ و قوي وريشه دار به گونهاي كه هيچ نيرويي هر چه باشد امكان ندارد آن را متزلزل كند حتي اگر بتواند كره زمين را از جا بكند و آنرا در هم بكوبد چون خداي سبحان بر مبنا و اقتضاي تمام اسماء حسني و عموم صفتهاي جليلش آن حقيقت را مقرر ميدارد و پيامبر گرامي با تمام معجزات والايش آن را تصديق ميكند و قرآن كريم با تمام آيات و حقايقش آن را ثابت ميكند و عالم با جميع آيات تكويني و امور حكيمش بر آن گواهي ميدهد.
چه فكر ميكني؟ آيا ممكن است تمام موجودات در مورد حقيقت حشر با خداي واجب الوجود متفق باشد ـ جز كفارـ آنگاه يك شبهه شيطاني ضعيف سر از پرده بيرون آورد كه اين حقيقت راسخ و استوار را متزلزل و از بيخ بركند؟ البته كه نه باز البته كه نه!
گمان مبر كه دلايل حشر در دوازده حقيقت مورد بحث منحصر باشد بلكه همانطور كه قرآن كريم آن حقايق را به ما يادآور است و با هزاران وجه و اشاره پر قدرت نيز نشان ميدهد كه خداي خالق ما را از منزلگاه فنا به خانه بقا انتقال خواهد داد. گمان مبر دلايل حشر و مقتضيات اسماء حسني در موارد مورد بحث يعني «حكيم وكريم، رحيم و عادل و حفيظ» منحصر است بلكه تمام اسماء نيك متجلي در تدبير كائنات مقتضي و مستلزم آخرت ميباشند.
و نيز گمان مبر كه آيات عالم هستي دال بر حشر فقط آنها باشند كه آنرا ذكر كرديم و بس بلكه در اكثر موجودات آفاق و جهتهايي مقرر است كه به راست و چپ گشوده و متوجه است و همانطور كه از جهتي بر صانع متعال گواه است از جهتي ديگر بر حشر شاهد است و به آن اشاره دارد.
مثلاً نيكي و حسن ساختار استوار انسان در بهترين شكل همانطور كه به صانع سبحان اشاره دارد قابليات و نيروهاي جامع مكنون در آن كه در كوتاه مدت زايل ميشود نيز به حشر اشاره ميكند حتي اگر يك وجه تنها به دو ديد مورد نظر قرار گيرد حتماً بر صانع و حشر هر دو دلالت دارد.
مثلاً اگر ماهيت آنچه در اغلب اشياء ظاهر است از قبيل تنظيم حكمت و آراستن و عنايت و ارزيابي عدالت و لطافت رحمت ملاحظه شود معلوم ميدارد كه از جانب دست قدرت صانعي حكيم و كريم و عادل و رحيم صادر شده است و همچنين اگر عظمت اين صفات گرانقدر و قوت و رسايي آنها با كوتاهي حيات اين موجودات در اين دنيا و ناچيزي آن مورد ملاحظه قرار گيرد آخرت از لابلاي آن معلوم ميشود. يعني همه به زبان حال ميخواند و به خواندن دعوت ميكند و ميگويد به خدا و روز آخرت ايمان آوردم.
خاتمه
حقايق دوازده گانه مذكور يكديگر را تأييد و كامل و مؤكد و استوار ميكنند و از مجموع و اتحاد آنها نتيجه روشن ميشود پس چه وهمي ميتواند در اين حصارهاي دوازده گانه آهنين بلكه الماسين نفوذ ناپذير نفوذ كند تا ايمان به حشر محصور به دژهاي مستحكم را متزلزل نمايد؟
آيه شريف (ما خلقكم ولا بعثكم الا كنفس واحده)(لقمان28) خلق و بعث و زنده شدن شما جز مانند خلق و زنده شدن يك نفس نيست نشان ميدهد كه خلق و حشر تمام بشر براي قدرت الهي مانند خلق و حشر يك انسان سهل و آسان است آري چنين است. اين حقيقت را در (بحث حشر) از «رساله نقطه من نور الله» به تفصيل آوردهام جز اينكه در اينجا با ذكر چند مثال به خلاصه آن اشاره خواهيم كرد و هر كس خواهان تفصيل است به آن رساله مراجعه كند.
مثلاً (مثل اعلي از آن خدا است) ـ و در مثل مناقشه نيست ـ آفتاب همانطوركه نورش را ولو با اراده هم باشد با كمال آساني بيك ذره مي فرستد و به همان آساني آنرا به مبناي راز «نورانيت» بر تمام مواد بي حد و حصر شفاف ميتاباند. دريافت صورت خورشيد يك ذرة شفاف با دريافت آن توسط سطح وسيع دريا يكي است و اين امر بر اساس راز«شفافيت» مقرر است.
همانطور كه بچه ميتواند كشتي اسباب بازي خود را به حركت در بياورد، براساس راز«انتظام» ميتواند كشتي حقيقي را نيز به حركت در آورد و فرمانده اي كه يك سرباز را به فرمان «برو» به حركت مي آورد مي تواند ارتشي كامل را با همان كلمه به حركت در آورد و چنان امري بر مبناي راز«امتثال و اطاعت» مقرر است.
اگر ترازوي بسيار حساس را در فضا فرض كنيم بطوريكه همانطور كه بتوان دو خورشيد را در كفه هايش قرار داد بتوان دو گردوي بسيار ريز را هم در آن قرار داد تلاش براي بالا بردن يك كفه و پايين آوردن كفه ديگر يكي است و اين امر بر اساس راز « موازنه» مقرر است.
مادام در اين مخلوقات ممكن و معمولي ـ كه ناقص و فاني است ـ به خاطر نورانيت و شفافيت و انتظام و امتثال و موازنه مكنون در آن بزرگتر با كوچكتر برابر باشد و مادام اشياي بي حد و حصر مانند يك شئ باشند بايد در مقابل قدرت تواناي مطلق كم و زياد و كوچك و بزرگ برابر و حشر يك نفر با يك بانگ بلند با حشر تمام انسانها مساوي باشد و اين امر برمبناي راز تجليات«نورانيت» مطلق قدرت ذاتي مطلق تحقق پذير است كه عبارت است از منتهاي كمال و بر مبناي تجلي «شفافيت» و نورانيت مكنون ملكوتيت اشياء و «انتظام» حكمت و قدرت و امتثال و اطاعت اشياء در مقابل اوامر تكويني به صورتي كامل و به راز (موازنه) امكان كه عبارت است از يكساني ممكنات در بود و نبود و وجود وعدم.
آنگاه ميزان و مراتب قوت و ضعف هر چيز عبارت است از تداخل ضد آن چيز در آن پس مثلاً درجه حرارت ناشي از دخالت سردي است و مراتب جمال از دخالت زشتي در آن به وجود ميآيد و لايه هاي نور از دخالت تاريكي پديد ميآيد اما اگر شئ ذاتي باشد نه عرضي امكان ندارد ضد آن در آن داخل شود وگرنه اجتماع دو ضد كه محال است لازم ميآيد يعني در آنچه ذاتي و اصيل است مراتب وجود ندارد پس مادام قدرت خداي قدير مطلق ذاتي است و مانند ممكنات عرضي نيست وداراي كمال مطلق است عارض شدن ناتواني كه ضد آن است بر آن محال است يعني خلق بهار براي خداي ذوالجلال مانند خلق يك گل آسان است و زنده كردن تمام بشريت مانند زنده كردن يك نفر از آنها بر او سهل و ميسر است به خلاف آنچه به اسباب مادي نسبت داده ميشود كه در چنين صورتي خلق يك گل مانند خلق بهار سخت ميشود.
+++
تمام مثالها و
توضيحات از
آغاز براي
صورتهاي حشر و
حقايق آن جز
فيض و بركت
قرآن كريم
چيزي نيست و
فقط براي
آماده كردن
نفس و قلب
براي تسليم و
قبول است. چون
حرف اخر يا
قول فصل از آن
قرآن كريم است
و حرف فقط حرف
آن است و سخن
سخن آن است پس
بياييد به آن
گوش فرا دهيم
دليل رسا و
قاطع از آن
خداست.
«انظر الي آثار رحمت الله كيف يحي الارض بعد موتها ان ذالك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير»(روم 50) قبلاً ترجمه شده.
« قال من يحيي العظام و هي رميم گفت يحييها الذي انشا ها اول مره و هو بكل خلق عليم»(يس 78-79) ميگويد چه كسي استخوانهاي پوسيده را زنده ميكند بگو آنكه اول بار آنرا خلق كرد آنرا زنده ميكند همو به هر خلقي آگاه است.
«يا ايها الناس اتقو ربكم ان زلزله الساعه شي عظيم يوم ترونها تذهل كل مرضعه عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها و تري الناس سكاري و ما هم بسكاري و لكن عذاب الله شديد»(حج 1-3) اي انسان از پروردگار خود بترسيد زمينلرزه ساعت قيامت امري است بس عظيم. روزي است هر شيرده از شيرخواره خود غافل ميشود و هر بارداري سقط جنين ميكند و مردم را مست ميبيني در حاليكه مست نيستند اما عذاب خدا شديد است.
«الله لا اله الا هو ليجمعنكم الي يوم القيامه لا ريب فيه و من اصدق من الله حديثا»(نساء 87 )خدا همان است كه جز او معبودي بحق نيست در روز قيامت كه شكي در آن نيست شما را گرد هم مي آورد گفته و سخن چه كسي از گفته خدا درستتر است «ان الا برار لفي نعيم و ان الفجار لي حجيم»(نفطار 13-14) رادمردان در ناز و نعمت بسر مي برند و تبهكاران در دوزخند.
«اذا زلزله الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقاها و قال الانسان مالها يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحي لها يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره» زلزال وقتي زمين بشدت لرزيد و زمين سنگينيهاي داخل خود را بيرون انداخت و انسان آشفته گفت چه شده است در آن روز خبر خود را باز ميگويد كه خدايت به آن وحي كرده است در آن روز انسان به صورت پراكنده بيرون ميآيند تا كيفر يا پاداش عمل خود را ببينند هر كس به اندازه يك ذره نيكي كند آن را ميبيند و هر كس به اندازه يك ذره بدي كند آن را ميبيند.
«القارعه ما القارعه و ما ادراك ما القارعه يوم يكون الناس كالفراش المبثوت و تكون الجبال كالعهن المنفوش فاما من ثقلت موازينه فهو في عيشه راضيه و اما من خفت موازينه فامه هاويه و ما ادراك ماهيه نار حاميه» القارعه قارعه چيست اي انسان چه مي داني قارعه چيست؟ روزي است كه انسان به سان پروانههاي پراكنده در ميآيد و كوهها به صورت پشم حلاجي شده در ميآيد هر آنكس وزن اعمالش سنگين باشد در زندگي رضايتمند قراردارد و آنكه وزن اعمالش سبك باشد مادرش هاويه ميباشد چه ميداني هاويه چيست آتشي است زبانه كشيده.
«ولله غيب السموات والارض و ما امر الساعه الا كلمح البصيرا و هو اقرب ان الله علي شي قدير»(سوره نحل 77) نهانهاي آسمانها و زمين از آن خدا ميباشد و فرمان ساعت قيامت مانند چشم به هم زدن يا نزديكتر است خدا بر همه چيز قادر است.
بياييد به امثال اين آيات گوش فرا دهيم و بگوييم ايمان آورديم و تصديق كرديم.
به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبرانش ايمان دارم و به روز آخرت و قدر و تقدير خير و شر ايمان دارم و از جانب خدا ميباشد و زنده شدن بعد از مرگ حق است و بهشت حق است و آتش دوزخ حق است و شفاعت حق است و سؤال منكر و نكير حق است و حتما خدا تمام مردگان در گور را زنده ميكند گواهي ميدهم جز الله معبودي به حق موجود نيست و گواهي ميدهم كه محمدr فرستاده خدا ميباشد.
بار خدايا درود و سلام را بر لطيفترين و شريفترين و كاملترين و جميل ترين ميوه درخت طوبي رحمت خود بفرست كه او را به عنوان رحمت براي عالميان فرستاده اي تا ما را به آراسته ترين و نيكوترين و تازه ترين و عاليترن ثمرات همان طوبي آويخته بر خانه آخرت يعني بهشت واصل نمايد. بار خدايا ما و والدين ما را از آتش پناه بده و ما و والدين ما را به خاطر مقام پيامبر مختارت با رادمردان به بهشت وارد فرما. آمين.
پس اي برادر خواننده با انصاف اين رساله! بگو چرا به فهم كامل اين گفتار نائل نميآييم... از عدم احاطه به آن افسرده و دلتنگ مباش چون فيلسوفاني داهي مانند ابن سينا گفته اند «حشر بر اساس معيارهاي عقلي نيست» يعني فقط به آن ايمان داريم و بس چون برگرفتن راه و حركت در عمق آن براي عقل ممكن نيست و همچنين علماي اسلام اتفاق دارند كه مسئله حشر مسئله نقلي است يعني دلايل آن نقلي است و از طريق عقل رسيدن به آن امكان ندارد از اين رو راهي عميق و در همان وقت طريقي عالي و والا ميباشد و امكان ندارد به آساني طريق عموميباشد كه هر راهرو بتواند آن را پيش گيرد.
اما به فيض قرآن كريم و به رحمت خالق مهربان منت بر گرفتن اين راه رفيع و عميق را بر ما نهاده است آنهم در اين عصر كه تقليد در آن خورد و شكسته شده و پذيرفتن و تسليم شدن تباه گشته است. بنابراين چيزي بر ما نيست جز اينكه هزاران بار تشكر وسپاس را به پيشگاه خالق عظيم تقديم داريم كه احسان فراگير و فضل عظيم خود را به ما عطا فرموده است چون براي نجات دادن و سلامت ايمان ما همين قدر كافي است بنابراين بايد به مقدار فهم و درك خود راضي باشيم و با تكرار مطالعه بر آن بيفزاييم.
در حقيقت يكي از اسرار عدم وصول به مسئله حشر از طريق عقل اين است حشر اعظم عبارت است از تجلي و پرتو (اسم اعظم) از اين رو رؤيت و ارائه افعال عظيم صادر از تجلي اسم اعظم و از تجلي مقام و مرتبه اعظم هر يك از اسماء حسني ميباشد كه اثبات حشر اعظم را مانند اثبات و ثبوت بهار آسان و قطعي ميسازد و منجر به اذعان قطعي و ايمان حقيقي ميشود.
بر مبناي اين صورت حشر روشن ميشود و اين امر در «گفتار دهم» به فيض قرآن كريم روشن شده است و الا اگر عقل به مقياسهاي خود اعتماد كند ناتوان ميماند و ما به تقليد ناچار ميشويم.
پاورقي رساله حشر
قطعة اول
از ملحقات گفتار دهم و پاورقي مهم آن
بسم الله الرحمن الرحيم
فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون: پاك و منزه ذات خدا است هنگامي كه شب فرا مي رسد و هنگامي كه شفق مي دمد، (نماز شب و صبح را ادا كنيد).
وله الحمد في السموات و الارض و عشياً و حين تظهرون: هنگام نماز عشاء و نماز ظهر او را در آسمانها و زمين سپاس است.
يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و يحيي الارض بعد موتها و كذالك تخرجون: زنده از مرده و مرده از زنده به وجود مي آورد و زمين را بعد از مردن (خشك شدن و پژمردن) زنده ميكند. (سبز و خرم و بارور ميكند) و شما نيز چنان از گور بيرون ميآييد، و من آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون: و از جمله آيات حق است كه شما را از خاك آفريده و سپس شما به صورت انسان بر روي زمين پراكنده ميشويد. و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان في ذالك لآيات لقوم يتفكرون، از جمله آيات و دلايل رحمت و عظمتش اينكه از جنس خودتان همسران برايتان آفريد تا نزد آنها آرامش بيابيد، و محبت و رحمت و احترام را در ميان شما قرار داده است. واقعاً براي آنانكه مي انديشند و فكر ميكنند در آن آيات خدا نهفته است. و من آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذالك لآيات للعالمين: از جمله آيات حق آفريدن انسانها و زمين و اختلاف زبان و رنگ شماست، حقيقتاً براي تمام جهانيان در آن آيات خدا نهفته است. و من آياته منا مكم باليل و النهار و ابتعاؤكم من فضله ان في ذالك لآيات لقوم يسمعون: از جمله آيات حق خواب شب و روز شماست و اينكه از سفره پر بركت نعمت او در جستجوي روزي هستيد، جداً براي كسانيكه گوش شنوا دارند در آن آيات عظمت حضرت حق موجود است. و من آياته يريكم البرق خوفا و طعما و ينزل من السماء ماء فيحيي به الارض بعد موتها ان في ذالك لآيات لقوم يعقلون: از جمله آيات عزت حق است كه برق را به شما نشان ميدهد بعضي مي ترسيد و بعضي اميد و طمعي در آن داريد و از آسمان آب فرو مي ريزاند و زمين را بعد از مردن و خشك شدن دوباره زنده و سر سبز مي گرداند براي آنانكه عقل و انديشه دارند در آن آيات قدرت خدا نهفته است. و من آياته ان تقوم السمآء والارض بامره ثم اذا دعاكم دعوة من الارض اذا انتم تخرجون: از آيات توانايي حق است كه آسمان و زمين به فرمان او ايستاده اند و، آنگاه، هر گاه شما را از زمين بخواند، فوراً از آن بيرون ميآييد. ولله من في السموات و الارض كل له قانتون: هر چه در آسمانها و زمين است از آن اوست و همه سر تعظيم و بندگي در مقابلش فرو مي آورند. و هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه و له المثل الا علي في السموات و الارض و هو العزيز الحكيم: هم اوست خلق را آغاز كرده و سپس آن را اعاده ميكند كه اين امر براي او آسانتر است، و در آسمانها و زمين نمونه والاي وحدانيت قرار دارد، و همو بر كارش قادر و از راز آگاه است*.
در اينجا (شعاع نهم) دليل و برهاني قوي و حجتي كبري از ادله متعدد و براهين مقدس دال بر وجود و تحقق حشر را بيان خواهيم كرد. و توضيح خواهيم داد كه آيات كريم محور و مدار حشر را تفسير و تبيين ميكنند.
از پرتو لطف و عنايت خداي تواناست كه «سعيد قديم» در خاتمه تأليفش «محاكمات»، سي سال قبل در مقدمه تفسير«اشارات اعجاز در قلمرو ايجاز» چنين نوشت «مقصد دوم» همان دو آيه حشر را بيان خواهند كرد، و به آن اشاره خواهند نمود اما با بسم الله الرحمن الرحيم شروع كرد ولي مجال نوشتن آن را نيافت و متوقف ماند.
هزاران مرتبه و به تعداد دلايل حشر خدا را سپاسگزارم كه بعد از گذشت سي سال مرا توفيق خير عطا فرموده و بر من منت نعمت نهاد كه تفسير آيه اول يعني«فانظر الي آثار رحمت الله كيف يحيي الارض بعد موتها ان ذالك لمحي الموتي و هو علي كل شئ قدير» را و آن هم بعد از ده سال بيان نمايم. و به صورت «گفتار دهم» و «گفتار بيست و نهم» درآمده كه آن دو گفتار دو دليل قاطع و دو برهان محكم استوارند، و زبان و دهان متكبران را لاك و مهر كردند ... و تقريباً بعد از ده سال بعداز بيان آن حصن حصين حشر، خداوند سبحان فيض نعمت تفسير آيات مربوطه به اين محور و مدار را بر من فرو ريخت، كه به صورت شعاع نهم در آمده و آن هم به صورت ده مقام والا و يك مقدمه كه آيات كريمه به آن اشاره ميكنند.
اين مقدمه دو نكته را در بر دارد:
به طور مختصر از نتايج حياتي و روحي عقيده به حشر فقط يك نتيجه را ذكر خواهيم كرد و ميزان لزوم و ضرورت عقيده به حشر را براي حيات انسان و مخصوصاً حيات اجتماعي بيان ميكنم، و نيز تنها يك دليل قاطع از ميان دلايل متعدد و عقيده به حشر مي آوريم... و ميزان بداهت و وضوح آن را نيز بيان ميكنيم به طوريكه جاي هيچگونه ترديدي باقي نماند.
ضرورت و لزوم عقيده به آخرت در حيات فردي و اجتماعي انسان:
به عنوان يك نمونه ـ قياسي ـ از ميان صدها دليل به طريق مثال، به چهار دليل اشاره خواهيم كرد، كه عقيده به آخرت، پايه و اساس زندگي فردي و اجتماعي انسان و بنيان تمام كمالات و نيكبختي و خوشبختي هاي انسان بر آن استوار است.
دليل اول: اطفال و خردسالان كه نصف جامعه بشري را تشكيل ميدهند، فقط از پرتو ايمان به بهشت مي توانند، حالات دردناك وفات را تحمل كنند، چون در وجود و روح لطيف خود، نيروي معنوي ناشي از ايمان به بهشت احساس ميكنند، و مي توانند آن حالات دردناك و رنج آور را تحمل كنند. ايماني كه دريچه اميد و روشنايي را به رويشان باز ميكند و خردسالان كه داراي طبعي رقيق و لطيفند و قدرت مقاومت و ايستادگي در مقابل مشكلات را ندارند، و با به دست آوردن كوچكترين سبب و انگيزه و بهانه گريه ميكنند و بدينوسيله از لذت و شادي و مسرت زندگي بهره مند ميشوند.
طفلي كه به آخرت و بهشت عقيده دارد هنگام مرگ برادر يا دوستش به خود ميگويد: برادر كوچكم ـ يا دوست عزيزم ـ كه مرده است الآن به سان يك پرنده در باغهاي بهشت پرواز ميكند و الآن در بهشت است و به ميل خود گردش و سير و سياحت ميكند. و بهتر و گواراتر از ما زندگي ميكند اگر همين عقيده و ايمان به بهشت نباشد مرگ گريبانگير او و امثالش ـ و همچنين سالخوردگان ـ ميشود، و اگر چنان نيروي معنوي نباشد، آنها كه نيرو و قدرتي ندارند زندگيشان تباه و تيره و تار ميگردد، و در چنين حالتي همانطور كه به چشم اشك ميريزند و گريه ميكنند، با تمام جوارح و اعضايشان و با روح و قلب عقل و شعورشان نيز خواهند گريست، و در اين صورت يا احساس و مشاعرشان پژمرده ميشود و يا اينكه خود آنها به صورت حيوانات گمراه و مفلوك در ميآيند.
از ميان دلايل قاطع و بي شمار در مورد حشر در اين نكته فقط يك دليل آنهم به صورتي بسيار مختصر بررسي ميشود، و اين دليل از گواهي دادن ساير اركان ايمان و اعتقاد سرچشمه ميگيرد و ناشي ميشود و آن هم به طريق زير است:
تمام معجزاتيكه رسالت حضرت محمدr را ثابت ميكنند با تمام آيات پيامبريش و كليه ادلهاي كه صداقت و درستي و درستكاري آن حضرت را ارائه ميدهند همه و همه، بر حقيقت وجود وقوع حشر گواهي ميدهند، و بر آن دلالت دارند و آن را ثابت ميكنند، زيرا دعوت حضرت در طول حيات پر بركتش ـ بعد از موضوع توحيد ـ به موضوع حشر متوجه و بر آن متمركز بوده است، و جميع معجزات و دلايل صدق ايشان كه بر صداقت ديگر پيامبران دلالت دارند ـ و ديگران را به تصديق آن وادار ميكنند ـ همگي گواه همان حقيقتند ـ يعني حقيقت وجود حشر ـ و همچنين گواهي كتب منزل و ساير پيامبران به روشني و وضوح ثبوت همين حقيقت را بديهي مي سازند. كه در زير توضيح آن ميآيد:
در سرآغاز قرآن معجزييان، كليه دلايل و معجزاتش بر وقوع و تحقق و حدوث حشر دلالت دارند، به طوريكه يك سوم تمام قرآن و سرآغاز اغلب سوره هاي كوتاه دلايل قوي و محكم بر حشرند، به اين معني قرآن كريم با آوردن هزاران آيه به صراحت يا به اشاره از همان حقيقت خبر ميدهد. آن را به شيوه واضح و روشن ثابت كرده و به طريقي نمايان آن را نشان ميدهد، مثلاً:
«اذا الشمس كورت» وقتي خورشيد تيره گشت.
«يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزله الساعه شئ عظيم» اي انسان از نافرماني پروردگار خود بپرهيزيد، كه تكان روز رستاخيز بس بزرگ است.
«اذا زلزلت الارض زلزالها» وقتي زمين تكان و اضطراب تندش را نشان داد.
«اذا السماء انفطرت» وقتي آسمان در هم دريد.
«اذا السمآء انشفقت» وقتي كه آسمان شكافته شد.
«عم يتسآء لون؟» از چه از هم مي پرسند؟
«هل اتاك حديث الغاشيه» آيا داستان غاشيه به تو رسيد.
قرآن مجيد در آغاز حدود چهل سوره با آوردن اين آيات و امثال آنها، بدون ترديد وجود حشر را ثابت ميكند... معلوم ميدارد كه در عالم هستي حشر واقعه فوق العاده با اهميت است. و وقوع آن جداً و قطعاً لازم و ضروري است، و با آوردن آيات ديگر، دلايل گوناگون و قاطع و قانع كننده را در مورد حشر ارائه ميدهد.
وقتي ميبيني كه كتاب تنها با اشاره يكي از آياتش آن حقيقت جهاني را ثابت ميكند كه به معارف و علوم اسلامي معروف است، چگونه با گواهي هزاران آيه از آيات و دلايلش وجود حشر را مانند خورشيد تابان ثابت نميكند؟ آيا انكار چنين ايماني مانند انكار خورشيد نيست، نه تنها اين بلكه به منزله انكار تمام كائنات نيست؟ آيا چنين انكاري باطل و بلكه صد درصد محال نيست؟
آيا ميتوان هزاران وعده و وعيد گفته حق تعالي را دروغ يا بدون هدف و مقصود تلقي و توصيف نمود، در حاليكه ميبينيم براي اينكه فرمان سلطان تكذيب و رد نشود، ارتش وارد جنگ ميشود؟
پس چگونه ميتوانيم حكم و فرمان سلطان معنوي عظيم را تكذيب كنيم كه تسلط و حكمش در مدت سيزده قرن بدون انقطاع ادامه داشته، و افراد و شخصيتهاي بزرگ و عقول و نفوس بي شماري را تربيت كرده و آنها را تزكيه و اداره نموده است، و حقيقت را در اختيار آنها قرار داده است؟ آيا تنها يك اشاره او براي اثبات وجود حشر كافي نيست؟ با علم به اينكه هزاران دليل صريح روشن و قانع كننده در بر دارد، آيا كسيكه چنين حقيقت آشكاري را درك نميكند، ابله و نادان نيست؟ آيا شايسته نيست جايگاه و منزل چنين انساني آتش جهنم باشد؟
علاوه بر اين تمام كتب آسماني و كتب مقدس كه مدت زماني فرمانروائي كردهاند ـ به هزاران دليل ـ ادعاي قرآن كريم را در مورد حشر، تصديق ميكنند بنا به اقتضاي زمان و عصر خود آنها به طور مختصر و موجز در مورد حشر به بحث و بيان پرداخته اند. در حاليكه قرآن كريم به طور قاطع آن را بيان كرده است، چون احكام و فرمان قرآن كريم تمام ادوار حيات را شامل ميشود، و حقيقت وجود حشر را بهشيوة روشن بيان نموده و در مورد آن داد سخن داده است.
در اينجا در رابطه با موضوع مورد بحث عين قسمت آخر رساله «مناجات» درج ميشود، كه براي اثبات وجود تحقق حشر دليلي است بسيار قاطع و ملخص، دليلي است كه از ساير اركان ايمان و عقيده سرچشمه ميگيرد كه خود از دلايل روشن ايمان و اعتقاد به آخرت تلقي ميشود ـ مخصوصاً اعتقاد به پيامبران و كتب آسماني ـ اين دلايل كه به طور مختصر و به صورت مناجات آمده اند، با قاطعيتي كه دارند كاخ شك و ترديد و اوهام را فرو خواهند ريخت و واژگون خواهند كرد:
اي پروردگار مهربان... از پرتو فروغ تعليمات پيامبر اكرمr و از بركت و فيض تدريس قرآن حكيم دريافتيم و فهميديم كه تمام كتب مقدس و در پيشاپيش همه قرآن كريم و جميع پيامبرانu و در پيشاپيش و قبل از همه رسول اكرمr، همه يكصدا و بالاتفاق ما را ارشاد و راهنمايي ميكنند و گواهي ميدهند كه:
جلوه ها و پرتو نور اسماء حسني ـ خداي ذوالجلال ـ كه در اين كائنات و عالم هستي آثارش هويدا و آشكار است، به طور متداوم و براي هميشه از دوام و نورافشاني درخشان برخوردارند و تجليات و فروغ آنها و قسمتهايي كه نمونه آن در اين دنياي فاني مشاهده ميشود، ميوه و ثمر درخشان ترين نور خواهند داد و در ديار و سرزمين نيكبختي ابدي، جاودان باقي خواهند ماند و مشتاقاني كه در اين حيات دنيوي كوتاه با ذوق و شوق با آن انس و الفت داشتهاند و آن را با شور و هيجان وحال، ورد زبان خود كرده اند، با محبت و مودت با آن همراه خواهند بود، و تا ابدالآباد با آن دمخور و مأنوس خواهند ماند تا بي نهايت زمان با آن خواهند بود.
و جميع پيامبران روشن روان و پاك ضمير و در پيشاپيش همه آنها رسولاكرم r و جميع اولياء روان پاك و قطب مدار زندگي دنيوي، و تمام صديقين راست كردار و نكومنش كه منبع و سرچشمه عقول نيرومند و والايند... همه اينها ايمان و اعتقاد راسخ و عميق به وجود و تحقق حشردارند، و بر آن گواهي ميدهند، و همه مژده سعادت و خوشبختي ابدي را به بشريت ميدهند. و اعلام ميدارند كه عاقبت و سرانجام گمراهان و منحرفان از جاده حقيقت، آتش سوزان دوزخ است، و بشارت ميدهند كه نصيب و بهره اهل هدايت، بهشت فردوس است... و در اين مورد به هزاران معجزه درخشان و دلايل قاطع و آيات بينات استناد ميكنند. و با اعتماد و استناد به هزاران وعده و وعيد وارده در كتب مقدس آسماني كه بارها ـ اي پروردگار ـ آن را گفته و تكرار كرده اي... و با اتكاء به عزت و جاه و جلال و سلطان پروردگاريت و كارهاي والا و صفات مقدست (مهرباني و كارداني، و توجه جلال و جمالت) و بر مبناي كشف و شهود بي شمار آنها كه از روز رستاخيز خبر ميدهد. و بر مبناي ايمان و اعتقاد جازم آنها كه به درجه علماليقين رسيده است. بر مبناي تمام اينها بوقوع و وجود حشر گواهي ميدهند.
پس اي پروردگار توانا و دانا و روزي رسان و مهربان و صادق الوعد و كريم، و يا ذوالعزه و العظمة و الجلال و يا قهار ذوالجلال، تو پاكي و منزه و بالاتر و والاتر از آني، كه برچسب كذب بر چهرة تمام آنها و كلية وعدهها و صفات باشكوه و شؤون مقدسات قرار بدهي و آنها را تكذيب كني، يا بنا به اقتضاي قطعي قدرت پروردگاري خود را در پرده نهان نگه مي داري، كه دعا و طلب بندگان صالح و دوستان شيدايت را قبول نكرده كه تو آنها را دوست داشته و آنها دوستداران تو هستند، و ميزان ايمان و اعتقاد و طاعتشان را مي داني، كه تو منزه و پاكي و والاي مطلقي، از تصديق و قبول كردن اهل ضلال مبرا و دوري آنها حشر را انكار ميكنند، آنهاييكه با كفر وعصيان خود و با تكذيب وعده هاي تو، از مرز فرمان و حد كبريا و عظمت تو تجاوز كرده و پا بيرون نهاده اند، آنهاييكه عزت و جلال و عظمت خدايي و مهر و محبت پروردگاريت را ناديده گرفته
ولي ما عدالت و دادگري و جمال و كمال مطلق و رحمت بيكران و بي آلايش و پاك ترا تقديس و تمجيد ميكنيم، وتو را از تمام آلايش ها و توصيف ناروا و ظالمانه، منزه و مبرا ميدانيم،
و با تمام قدرت و تمام جوارح اعتقاد داريم كه هزاران پيامبر و تعدادي بي شمار، انبياء و پاكان پاك و اولياء كه شما را مي خوانند، گواهان بر حق، و حق اليقين و عين اليقين و علم اليقين بر گنجينه هاي رحمت اخروي و مخزن بخششهايت در عالم بقاء و ابديت، ميباشند، و شاهدند كه پرتواسماء نيكت در جهان نيكبختي جلوهگر ميشود...
و اعتقاد و ايمان كامل داريم، كه اين گواهي حق است و اشارات و بشارت آنها به لباس واقعيت آراسته ميشود و مژده هاي آنان صادق و از خلعت وجود برخوردار خواهد شد،... تمام آنها ايمان دارند كه اين حقيقت كبري ـ يعني حشر ـ شعاعي عظيم از دايره بس عظيم از اسم «حق» است كه منبع و سرچشمه و خورشيد تمام حقايق كائنات است، و ـ به اذن و هدايت تو ـ ضمن دايره حق، بندگانت را هدايت و راهنمايي كرده و عين حقيقت را به آنها ميآموزند.
پس اي پروردگار من، به حق تعليمات آنها و به احترام ارشادات ايشان بما و طلاب نور ايمان كامل و حسن ختام عنايت فرما و ما را شايسته شفاعت شفيعان سخن روا قرار ده...آمين.
به اين ترتيب، همانطور كه دلايل و براهين، صدق و درستي قرآن و تمام كتابهاي آسماني را ثابت ميكنند و معجزات و برهان پيامبري رسول و حبيب خدا و ديگر پيامبران را تاييد كرده همان دلايل به نوبه خود، ادعاي پيامران را نيز ثابت ميكنند كه عبارت است از تحقق آخرت و رستاخيز، و همچنين دلايلي كه بر وجوب وجود خدا (واجب الوجود) گواهند به نوبه خود بر وجود عالم و جهان سعادت و بقاء گواهي ميدهند كه مدار پروردگاري و خدايي حضرت حق و بزرگترن علامت و نشانه و مظهر خدايي و پروردگاري است، آنهم گواه است كه چنان منزلگاهي حتما وجود دارد، و درهايش هميشه باز است ـ در مقامات آتي بعداً بيان خواهد شد ـ چون وجود ذات خداي سبحان و صفات والا و بيشتر اسماء نيك و كارهاي حكيمانه و صفات ـ از قبيل پروردگاري و الوهيت و رحمت و عنايت و حكمت و عدالت ـ تماماً وجود آخرت را اقتضا كرده و وجود آخرت به منظور كيفر و پاداش نيز ضروري است.
آري از آنجاييكه خدا هست، يگانه و يكتاست ازلي و ابدي است، بايد محور ومدار قلمرو و حكم فرماييش يعني آخرت موجود باشد، و از آنجاييكه الوهيت و پروردگاريش مطلق است و در اين كائنات ـ بويژه در عالم جانداران ـ سيماي جلال و بزرگي و كارداني و مهرباني وعنايتش آشكار و واضح جلوه گر است، پس بايد سعادت و آرامش و نيكبختي ابدي هم باشد تا گمان نرود پروردگار كائنات، خلق را بدون كيفر و پاداش رها كرده و كاردانيش به بيهودگي موصوف و مخدوش گردد، و تا مهرباني و عنايتش به ظلم و غدر مكدر نشود تمام اينها به زبان حال خود ميگويند: چنان منزلگاهي برقرار است و بايد وارد آن شد.
از آنجاييكه اينهمه بخششها و نيكيها و لطف و كرم و عنايت و رحمت در برابر عقل ـ كه خاموش نشده ـ و در برابر ضمير ـ كه نمرده است ـ ظاهر و آشكار است، ما را به وجود پروردگاري بخشنده و مهربان، در پشت پرده غيب هدايت ميكند، پس حياتي ابدي و جاويدان بايد موجود باشد تا نعمتهاي خدا مورد تمسخر قرار نگيرد ـ يعني نعمتها صورت حقيقي خود را داشته باشد ـ و تا احسان از رياء و فريب مصون بماند ـ تا حقيقت خود را استيفا نمايد ـ و تا عنايت و توجه از برچسب بيهودگي و محفوظ باشد ـ تا تحقق آن به كمال برسد ـ و رحمت و دلسوزي از انتقام، كينه برهد ـ انواع آن كامل شود ـ و لطف و كرم از اهانت و سبكسري مبرا باشد ـ تمام بندگان را فراگيرد ـ آري هر آنچه به نيكي، معني حقيقي خود را ميدهد، و به نعمت ومعني واقعي ميدهد، عبارت است از زندگاني جاويداني در عالم خلود و ابديت... آري اين امر بايد محقق گردد.
از آنجاييكه قلم قدرت در فصل بهار ـ در يك صفحه كوچك و تنگ ـ صدها هزار كتاب را به طور متداخل و بدون خطا و اشتباه و اشكال مي نويسند و آن را به چشم خود مشاهده ميكنيم. و صاحب همان كتاب، صد هزار بار وعده داده است كه كتابي آسانتر از كتاب بهار كه در مقابل شما قراردارد مينويسم، و آن را كتابي ابدي، حتماً خواهم نوشت، آن را در محل و مكاني وسيعتر و فراختر و زيباتر از اين تنگ جا و متداخل و مخلوط خواهم نوشت، كتابي كه هرگز نابود نميشود كتاب بهار، پايدار و ابدي خواهد بود و شما با شگفتي و تمجيد آن را خواهيد خواند، خداوند سبحان در تمام اوامرش از آن كتاب ياد ميكند، پس بنياد و بنيان اصول و متن آن كتاب بدون ترديد به رشته تحرير در آمده و حواشي و كناره هاي آن، يعني حشر و نشر نيز نوشته خواهد شد، و در آن نامه اعمال و كارنامه همه كس ضبط و ثبت و نوشته خواهد شد.
از آنجاييكه اين كرة خاكي به خاطر اينكه مخلوقات بي شماري را در دل خود مي پروراند، اهميت بزرگي يافته است، چون هزاران گونه جاندار، با روحيات مختلف و متفاوت، روي آن به زندگي ادامه ميدهند. و به صورت چكيده و مركز و فشرده و نتيجه و علت و انگيزه خلق كائنات در آمده است، و به همين دليل است كه در تمام اوامر آسماني، همراه آسمان آمده است، از جمله «رب السموات والارض». پروردگار آسمانها و زمين.
و از آنجاييكه بني آدم از جهات مختلف بر اين كره خاكي فرمانروايي دارد، و در اغلب مخلوقات روي زمين دخل و تصرف دارد و بسي از جانداران را زير فرمان و اطاعت خود در آورده است، و بيشتر مصنوعات خدا را طبق مقياس و ميزان و درخواست خود، پيرامون خود جمع كرده است، و مطابق احتياجات فطري خود از آن استفاده ميكند، و آن را سازماندهي و به نمايش مي گذارد، و تزيين ميكند، و در هر جا انواع شگفت انگيز آن را مرتب ميكند، به طوريكه نه تنها نظرات انس و جن را جلب كرده بلكه مورد توجه كليه ساكنان آسمانها و كائنات قرار گرفته است، بلكه حتي مورد توجه خداوند و پروردگار كائنات نيز قرار گرفته است، از اين رو به تمجيد و تحسين و تقدير خداي سبحان نيز نائل شده است، و از ـ اين جهت ـ از اهميت فراوان و ارزش والا برخوردار است، و انسان به سبب علم و مهارت، به صورت هدف و حكمت خلق كائنات در آمده است. عجيب نيست خليفة الله في الارض ـ گشته است... اما چون صنايع بديع خالق را نمايش ميدهد و آن را در اين دنيا به شكلي زيبا و جذاب به نظم در ميآورد كيفر، كفر و ناسپاسي و عصيان و بهره گيري از وسايل رفاهش را به تأخير انداخته است و او را آزاد گذاشته تا اين عمل را با موفقيت انجام دهد.
و از آنجاييكه فرزندان آدم ـ چنين ماهيت و مزايا و خلقت و طبعي دارند، و با وجود ضعف وناتواني شديد احتياجات و درد و الم بي حساب دارند، خداي توانا و پرودگار مهربان كه با قدرت مطلق و شفقت بي حصرش اين زمين وسيع را به صورت انبار و خزانه معادن مورد نياز انسان و انبار آذوقه مورد لزوم و بازار كالاهاي مورد علاقه اش درآورده است و حق تعالي با ديد عنايت و مهر به انسان مي نگرد و او را تربيت ميكند و خواسته هايش را برآورده مي سازد.
و از آنجاييكه پروردگار منزه ـ همانطور در اين بحث آمده است ـ انسان را دوست دارد و خود را محبوب انسان مي نمايد، و باقي و پايدار است و عوالم پايدار دارد. و كارها مطابق عدالت و حكمت او جريان دارد، و هر كاري را طبق مقصود و حكمت والاي خود ترتيب ميدهد، و عظمت و سلطنت اين خالق و پروردگار ازلي وابدي و حاكميتش منحصر به اين دنياي فاني وكم دوام نيست و عمر بسيار كوتاه انسان و عمر اين كره، موقت و فنا پذير، نيز كفايت نميكند. و چون انسان در اين جهان كيفر ظلم و ستم خود را نميبيند و در پيشگاه خداوند صاحب نعمت و پروردگار دلسوز مرتكب كفر و عصيان و انكار ميشود، و در اين دنيا كيفر آن را نميبيند، و آنهم مخالف نظم عالم وجود است و با موازين عدالت و جمال و نيكي وحق سازگار نيست زيرا ستمكار زندگي را به راحتي و در آرامش به آخر مي رساند و حال آنكه مظلوم و ستمديده بيچاره آن را در تنگي و مشقت سپري ميكند، و ترديدي نيست حقيقت و عدالت مطلق، كه آثارش در اين دنيا مشهود است، آنرا نميپذيرد و هيچوقت راضي نيست ستمكاران سنگدل و مظلومان بي نوا كه تنها در مرگ با هم برابرند، براي پاداش و كيفر زنده نشوند.
و از آنجاييكه خداوند مالك ملك، در بين كائنات، كره زمين و در كره زمين، انسان را برگزيده و قدر و منزلت والا به او ارزاني و عطا فرموده و او را مورد توجه و عنايت خود قرار داده است و از ميان بني انسان پيامبران و اولياء و اصفياء را انتخاب كرده است، آنها نيز با هدفهاي والاي خدا خود را هم آهنگ و هم ساز كرده و با ايمان و اعتقاد و تسليم، محبت حق را به دست آورده اند و خداوند آنها را به عنوان اولياء و شايسته خطاب برگزيده است و با اعطاي معجزات از آنها اكرام به عمل آورده و آنها را در كار و اعمال نيك موفق گردانيده. و دشمنان آنها را با تازيانههاي آسماني تاديب و تنبه كرده است. و از ميان نوع انسان حضرت محمدr را به عنوان امام و پيشوا و نشانه افتخار و مباهات برگزيده است.
در طي قرون متمادي نصف كره زمين و يك پنجم بشريت را به نور هدايت او منور كرده است تا حدي كه تمام كائنات را به خاطر او خلعت هستي بخشيده است. و از پرتو نور او مقصود از خلق كائنات معلوم شده است. و به خاطر دين محمدي از عدم به وجود پا نهاده است و نزول قرآن كريم جلوه حق بر چهره عالم تابيد، در حاليكه خدمات ارزنده و نامحدود او چنان اقتضا ميكرد كه مدتي طولاني در قيد حيات بماند، اما عمر مباركش كوتاه بود. 63 سال را در كوشش و تلاش و زحمت و رنج سپري كرد. پس آيا ممكن و معقول است او و امثال او و دوستانش باري ديگر زنده نشوند؟ و آيا هم اكنون روحاً زنده نيست؟ و آيا شايسته است بهعدم محض سفر كند. نه هرگز... هزار بار نه هرگز...
آري عالم هستي و جميع حقايق عالم هستي از مالك و خالق و صاحب كائنات خواهان رستاخيز و حيات دوباره خود ميباشند، رساله «آيت كبري» كه همان شعاع نهم است، به سي و سه اجماع عظيم ـ كه هر يك در مقام خود به سان كوهي مرتفع قوي و استوار است ـ ثابت كرده و توضيح داده است كه خلقت و ايجاد كائنات فقط به دستور يك سازنده و خالق يكتا صورت گرفته است، و فقط ملك خاص يك مالك است. و به وسيله همان براهين و مراتب بداهت يكتايي و توحيد را به عنوان محور مدار كمال الهي نشان داده است، و ثابت كرده است كه به وسيلة يكتايي و يگانگي، تمام كائنات به صورت سربازان مطيع و فرمانبردار خداي يگانه و يكتا در آمده و حكم كارمندان مجري دستورات را دارند، و با آمدن و تحقق رستاخيز كمالات ذات حق تكميل شده و از تو هم سقوط مصون ميماند. و عدالت و دادگريش همه جا گسترده و عالم از جور و ستم نجات مي يابد، حكمت همهگيرش از آلايش منزه گشته. ديگر تصوري براي بيهودگي و سفاهت و ناداني مفهومي نخواهد داشت و رحمت و شفقتش قدر خود را به دست مي آورد و از تعذيب خفت انگيز نجات مييابد، و عزت و قدرت مطلقش آشكار ميگردند و از توصيف به ناتواني و زبوني رهايي مي يابند، و تمام صفاتش تقديس شده پاك و الا جلوه گر مي گردند.
پس ـ بدون ترديدـ قيامت و رستاخيز برپا ميشود و حشر و نشر خواهد آمد، و بر مبنا و مقتضاي حقايقي كه در هشت فقره از «آنجاييكه»، آمده است و خود يك مسئله دقيق و نكته پر معني و ظريف است و از ميان صدها دليل از نكات دقيق درباره ايمان و اعتقاد به خدا. ارائه شده است به مقتضاي آن دروازه پاداش و كيفر گشوده خواهد.
و تا اهميت و مركزيت زمين و قدر و منزلت بشريت جامه تحقق را در بر كند و تا عدالت و حكمت و قدرت خالق و پروردگار زمين و آسمان مقرر و مستقر گردد، و تا اولياء و دوستداران حقيقي، مشتاقان دلسوخته لقاء الله، از فنا و عدم خلاصي يابند و ثواب و پاداش اعمال خود را دريابند و با كمال رضايت و امتنان به نتايج و ثمرات خدمات والاي خود نايل آيند، و تا كمال خدايي و الوهيت از نقص و تقصير محفوظ بماند و تمجيد شود و قدرتش به ناتواني و حكمتش به ضعف و زبوني متصف نشوند و عدالتش بر ظلم و ستم فايق آيد و چيره گردد.
خلاصه از آنجايي كه حق تعالي موجود است بدون شك و ترديد، آخرت و رستاخيز نيز واقعيت دارد.
همانطور كه سه ركن ـ مذكورـ ايمان و اعتقاد، وجود و تحقق حشر را ثابت ميكنند و با كليه دلايل بر آن گواهي ميدهند. و همچنين دو ركن ديگر ايمان يعني ايمان به فرشتگان و اينكه خير و شر در قبضه قدرت خداست نيز مستلزم و مقتضي وجود حشر و به شيوه محكم و استوار بر وجود عالم ابدي و فنا ناپذير، گواهي ميدهند. به توضيح مطلب توجه كنيد:
دلايل و شواهد و گفتگو هاي دال بر وجود فرشتگان و وظايف بندگيشان به نوبه خود دليل وجود عالم ارواح است، عالم غيب و بقاء عالم آخرت گواه بر وجود اين منزلگاه نيكبختي و پاداش ميباشند، منزلگاه سعادت و آزار و آتش كه انس و جن آن را آباد و معمور خواهند كرد، از آنجاييكه فرشتگان ـ با اجازه خداـ مي توانند چنان عوالمي را مشاهده كنند و داخل آن شوند فرشتگان مقرب بارگاه حق مانند جبرييل كه با انسان روبرو شده است عموماً از وجود چنان عوالمي خبر داده در آن گشته اند، همانطور كه ما بنا به گفته ديگران در مورد آمريكا- كه خود نرفته ايم- يقين داريم. به گفته فرشتگان درباره آخرت نيز ايمان و اعتقاد داريم، و اين تواتر صد درصد است، و ما ايمان و اعتقاد كامل و راسخ داريم كه عالم آخرت و پاداش و كيفر وجود دارد و آن را تصديق مي نماييم.
و همچنين دلايل اثبات «قدر» كه در رساله قدر و تحت عنوان گفتار «بيست و شش» آمده است و به نوبه خود بر وجود حشر و نشر نامة اعمال و محاسبه و موازنه اعمال انسان در مقابل ميزان اكبر خدايي دلالت دارند چون آنچه را كه به چشم خود ميبينيم از قبيل ثبت و يادداشت سرنوشت همه چيز در لوحه نظام محاسبه و ضبط و ثبت حوادث و وقايح حياتي هر جاندار در حافظه و ريشه لوحه نظام و ساير لوحه هاي مثالي و تثبيت و ضبط دفاتر اعمال هر جانداري مخصوصاً انسان و ثبت آن در لوحههاي محفوظ از تقديرات قادر تام القدرة و قضاي خداي حكيم است و اين تدوين دقيق و اين درستي و امانت در كتابت و ضبط فقط به خاطر اسناد محكمه و دادگاه اكبر است و براي رسيدن انسان به پاداش يا كيفر هميشگي است و گرنه چنان ضبط و ثبتي دقيق وسيع و همه گير چه فايده و مفهوم و محتوايي دارد و اگر حشر و نشري در كار نباشد تمام مفاهيم كتاب كائنات كه به قلم زرين قدر و قضا نوشته شده است مسخ و تباه ميشود و چنين كاري به هيچ وجه ممكن نيست و قطعاً احتمال ندارد بلكه صد درصد محال است و مانند انكار تمام كائنات محال و هذيان است.
ماحصل آنچه ذكر شده است:
تمام دلايل پنج گانه اركان ايمان و اعتقاد بنوبه خود دليل وجود و وقوع حشر و نشرند و بر وجود منزلگاه اخروي و گشودن دروازه هاي آن دلالت دارند، نه تنها اين بلكه ضرورت وجود آن را اقتضا ميكنند و بر آن گواهي ميدهند. از اين رو كاملاً شايسته و به جا است كه يك سوم قرآن معجزه گر، تماماً درباره حشر و نشر بحث و گفتگو ميكند زيرا وجود حشر و نشر به دلايل اساسي و تزلزل ناپذير به اثبات رسيده است و قرآن كريم اساس حشر و نشر را پايه و بنيان حقايق خود قرار داده كه بر مبناي همان پايه مستحكم ساختمان شامخ دين و ايمان و اعتقاد احداث ميشود و بالا مي رود.
قطعة دوم از پاورقي
عبارت است از مقام اول از نه مقام از طبقات دلايل نه گانه كه پيرامون حشر دور ميزند و آية شريف آتي با اعجاز به آن اشاره كرده است:
( فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون وله الحمد في السموات و الارض و عشيا و حين تظهرون يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و يحي الارض بعد موتها و كذالك نخرجون)(روم 17-19) در وقت شب و صبح خدا را تنزيه بگوييد و در انحاء و اكناف آسمانها و زمين در موقع عصر و ظهر ستايش و تمجيد به خدا اختصاص دارد. زنده را از مرده و مرده را از زنده ايجاد ميكند. و زمين را بعد از خشك شدن زنده ميكند و شما نيز اينچنين از قبر بيرون ميآييد.
به ياري خدا برهان درخشان و دليل قاطع دال بر حشر را كه اين آيات آنرا نمايان كرده است بيان خواهيم كرد*.
در «خاصه بيست و هشتم حيات» توضيح دادهام كه حيات اركان ششگانه ايمان را ثابت ميكند كه به آن متوجه است و به تحقيقش اشاره ميكند.
آري مادام حيات حكمت و مهمترين نتيجه و جوهر خلق كائنات است. پس همان حقيقت والا در اين دنياي فاني و كوتاه و ناقص و دردناك منحصر نيست. بلكه خواص بيست و نه گانه حيات و عظمت و ماهيت آن و آنچه از هدف شجره و نتيجه و ثمره شايسته عظمت آن شجره درك ميشود جز حيات ابدي و حيات آخرت چيزي نيست و حيات آخرت و حيات زنده با سنگ و خاك و درختش در خانه سعادت جاوداني قرار دارد چيزي نيست. و گرنه لازم ميآيد درخت حيات كه با اين دستگاههاي فراوان و متنوع در دارندگان شعور مخصوصاً انسان مجهز است بدون ثمر و بدون فايده و بدون حقيقت بماند و انسان در رابطه با سعادت حيات نا كام و شقاوتمند و خوار و بيست درجه از گنجشك كمتر خواهد بود. در حاليكه والاترين و گراميترين ذي حيات و بيست درجه بالاتر از گنجشك است.
بلكه عقل كه گرانبهاترين نعمت است بصورت مصيبت و بلا براي انسان در ميآيد كه در اندوه زمان گذشته و ترس و لرزهاي آينده مي انديشد. لذا قلبش هميشه معذب است و صفاي يك لذت را نه درد ميآلايد و شكي نيست چنين امري صددرصد باطل است.
پس اين حيات دنيا قاطعانه ركن «ايمان را به آخرت» به اثبات مي رساند. چون هر بهار بيش از سيصد هزار نمونه از نمونه هاي حشر را به ما ارائه ميدهد.
پس چه خيال ميكني! پروردگاري مقتدر كه تمام لوازم حيات را از جمله تمام نيازمنديهاي مربوط به آن را برايت تهيه ميبيند و وسايل آنرا در بدنت يا در باغچهات و يا در شهرت برايت آماده كرده و بر مبناي حكمت و عنايت و رحمتي مخصوص آنرا در وقت مناسب برايت مي فرستد و از آنچه حيات وبقا را به عهده دارد و حتي خواست معدة تو آگاه است. و دعاي خاص و جزيي و درخواست روزي ترا مي شنود. و با فراهم كردن خوردنيهاي لذيذ و غير محدود آنرا قبول ميكند تا معده تو آرام بگيرد. آيا ممكن است چنين تدبير كنندهاي مقتدر ترا نشناسد؟ و ترا نبيند؟ و اسباب ضروري بزرگترين مقصود را براي انسان يعني حيات را ابدي تدارك نبيند؟ و بزرگترين و مهمترين دعايش را يعني دعاي بقا و خلود را اجابت نكند و با عدم ايجاد حيات آخرت و بهشت آنرا قبول نكند و دعاي اين انسان را نشنود كه والاترين مخلوق عالم است بلكه حتي سلطان و نتيجه زمين است همان دعاي عام و استوار كه از اعماق نهاد صادر ميشود و عرش و فرش را به لرزه در ميآورد نشنود؟ و به اندازه دعاي معده كوچك به آن اهميت ندهد و اين انسان را راضي نكند؟ و حكمت كامل و رحمت مطلقش را در معرض انكار قرار دهد؟ البته كه نه.
و هزار بار البته كه نه و آيا معقول است خفيف ترين صوت ناچيزترين جزء حيات را بشنود و به شكوايش گوش فرا دهد و دردش را دوا كند و با توجهي كامل و رعايتي تمام و اهميتي فراوان بر آن حليم باشد و آن را پرورش دهد و بزرگترين مخلوقات خود را در عالم برايش مسخر نمايد در همان حال صوتي مانند رعد آسمان را بخاطر بزرگترين و والاترين و لطيف ترين و با دوامترين حيات نشنود؟ و آيا معقول است به دعاي با اهميتش يعني دعاي بقا اهميت ندهد و به زاري و التماس و رجا و توسلش ننگرد؟ و حال شخصي را پيدا كند كه فقط يك سرباز را كاملاً مجهز كند و حال ارتشي انبوه هوا خواه خود را رعايت نكند؟! و حال انساني را پيدا كند كه ذره را ميبيند ولي خورشيد را نميبيند يا صداي وز وز پشه را مي شنود اما رعد آسمان را نمي شنود. حاشا لله هزار بار حاشا لله.
و آيا عقل قبول ميكند ـ به هيچ وجه ـ كه خداي مقتدر و حكيم و با رحمت وسيع و محبت والا و داراي مهر فراگير كه صنعت خود را بسي دوست دارد و محبت خود را به وسيله صنعتش به مخلوقاتش القاء ميكند و به شدت دوستداران خود را دوست دارد. آيا معقول است حيات موجودي را به فنا بدهد كه بيشتر او را دوستدار و بيشتر محبوب است و شايسته محبت است و خالق خود را پرستش ميكند؟ و با مرگ ابدي و اعدام نهايي لب و جوهر حيات يعني روح را نابود كند؟ و در بين خود و دوستدارانش جفا ايجاد كند و آنها را به شديد ترين وجه آزار دهد؟ و راز رحمت و نور محبت خود را در معرض انكار قرار دهد؟ حاشا لله و باز حاشا لله. پس جمال مطلق كه با تجلي آن اين عالم را زيبا و آراسته كرده و رحمت مطلق كه عموم مخلوقات را مسرور و مزين كرده است بدون شك بي نهايت و حد از اين قساوت و از اين زشتي مطلق و ظلم مطلق، منزه ومقدس ميباشد.
نتيجه: مادام در دنيا حيات مقرر است. پس بايد آنانكه سر و راز حيات را ميفهمند و حيات خود را بد به كار نميبرند، شايسته حياتي پايدار در منزلگاه جاويدان در بهشتي ابدي باشند.
آنگاه پرتوافشاني مواد نوراني بر سطح زمين، و درخشش امواج و حباب و كف بر سطح دريا و سپس خاموش گشتن آن پرتو و تشعشع با زوال امواج و درخششهاي بعد از آنكه، انگار آينه هاي آفتابهاي خورشيدهاي خيالي هستند را به روشني براي ما نمايان مي سازد كه آن درخششها جز انعكاس يك آفتاب عالي چيزي نيستند و با زبانهاي مختلف وجود آفتاب را يادآورند. و با انگشتاني از نور به آن اشاره ميكنند و نيز فروغ جانداران بر سطح زمين و دريا به قدرت الهي، و به تجلي اسم (حي) زنده جاويدان، و اختفاي آن در پشت پرده غيب تا به جانشينان خود بعد از تكرار كردن (يا حي) مجال بدهد، چيزي جز گواهي و اشارات به حيات جاودانگي و به وجوب وجود خداي زنده و پاينده نيست.
و همچنين تمام دلايلي كه بر علم الهي گواهي ميدهند و آثارش از نظم موجودات مشاهده ميشود و تمام براهيني كه قدرت تصرف خدا را در عالم ثابت ميكنند و تمام دلايلي كه اراده و مشيت مسلط بر اداره و تنظيم عالم را ثابت ميكنند و تمام علامات ومعجزات كه رسالت را كه مدار كلام رباني و وحي الهي ميباشند، ثابت ميكنند تمام اين دلايل كه بر صفات هفتگانه جليل الهي گواهند و بر آن دلالت دارند عموماً بر حيات «حي قيوم» اتفاق دارند و برآن دلالت داشته و گواهي ميدهند چون اگر رؤيت در چيزي موجود باشد بايد حيات نيز داشته باشد واگر شنوايي داشته باشد آنهم علامت حيات است و كلام در چيزي اشاره به وجود حيات دارد و اختيار و اراده از جمله مظاهر حياتند. و چنين است جميع صفات امثال قدرت مطلق و اراده فراگير و علم محيط به همه چيز كه آثارش مشاهده ميشود و وجود حقيقي آن بالبداهه درك و دانسته ميشود تمام اينها بر حيات«حي قيوم» و وجوب وجودش دلالت دارند و بر حيات ابديش گواهي ميدهند كه تمام كائنات را با فروغ نور خود روشن و با تجلي آن تمام ذرات منزلگاه آخرت را هستي داد.
+++
و همچنين حيات ناظر و دال بر ركن ايماني «ايمان به فرشتگان» است و به رمز آن را ثابت ميكند. چون مادام حيات مهمترين نتيجه هستي باشد و جانداران به خاطر ارزشمند بودنشان بيشتر گسترش و زياد شده اند آنها هستند در منزلگاه پذيرايي زمين كاروان، كاروان پشت سر هم ميآيند و زمين به وسيله آنها آباد و زيبا ميشود و مادام زمين محل فرودآمدن اين سيل از جانداران قرار گرفته و مدام بر اساس حكمت تجديد و افزايش پر و خالي ميشود و از پست ترين اشياء و مواد گنديده جاندار به فراواني به وجود ميآيد تا جايي كه كره زمين به صورت نمايشگاهي عمومي از جانداران در آمد و مادام پاكترين خلاصه چكيده حيات يعني شعور و عقل و روح لطيف با جوهر ثابت به فراواني به وجود ميآيد انگار زمين به حيات و عقل و شعور و ارواح زنده و زيبا ميشود امكان ندارد اجرام و ستارگان آسماني كه از زمين لطيفتر و پر نورتر و بيشتر داراي اهميت ميباشند بدون حيات و بدون شعور باشند پس آنانكه آسمانها را آباد خواهند كرد و آفتابها و ستارگان را مي آرايند و به آنها آثار حياتي مي بخشند و نماينده و نتيجه و ميوه آسمانها را نمايش ميدهند و آنانكه به خطابهاي سبحان مشرف ميشوند عبارتند از دارندگان شعور و حيات كه ساكنان و اهالي مناسب آسمانها را تشكيل ميدهند و بر مبناي راز حيات در آنجا هستي يافته و گروه فرشتگان را تشكيل ميدهند.
+++
و همچنين راز و ماهيت حيات به ايمان به پيامبران نگاه و توجه دارد و به رمز آن را ثابت ميكند. آري مادام عالم براي حيات، هستي يافته است و حيات محققاً بزرگترين تجلي و كاملترين نقش و زيبا ترين صنعت حي قيوم است و مادام با اعزام پيامبران ونازل كردن كتابها، حيات ابدي حق تعالي، خود را نشان ميدهد چون اگر «پيامبران» و «كتب» نمي بودند حيات ازلي شناخته نمي شد. همانطور كه سخن گفتن فرد دليل زنده بودن و حياتش ميباشد، همانطور هم انبياء و پيامبران و كتابهاي نازل شده بر آنان همان گوينده زنده را نشان و بر آن دلالت دارند. كه با كلمات و خطابات خود در پشت پرده نهان و ناپيدا در پشت پرده عالم به امر و نهي مي پردازد. پس حتماً حيات مكنون در عالم به طور قاطعانه بر«زنده ازلي» و بر وجوب وجودش دلالت دارد. همانطور پرتو فروغهاي ازلي و تجليات آن به چيزي نظر و توجه دارد كه با آن ارتباط و علاقه دارد. مانند فرستادن پيامبران و نازل كردن كتب و آندو را به صورت رمزي اثبات ميكند. بويژه رسالت محمدr و وحي قرآن چون درست است گفته شود آندو مانند يقيني بودن حيات و قاطعانه ثابت ميباشند. صورت روح و عقل و حيات را دارند.
آري همانطور كه حيات خلاصه و پالفته و چكيده اين عالم است. حس و شعور هم از تراوشهاي حيات ميباشند و خلاصه آن هستند و عقل از حس و شعور تراوش ميكند وپالفته شعور است. و روح عبارت است از جوهر صافي و خالص حيات و ذات ثابت و مستقل آن است. همچنين حيات محمدي ـ مادي و معنوي ـ از روح عالم مي تراود. و حيات محمدي از حس و شعور و عقل گيتي مي ترواد. پس خالصترين خلاصه عالم است بلكه حيات ـ مادي و معنوي ـ محمدي بر مبناي گواهي آثارش براي حيات عالم حيات است و رسالت محمدي براي شعور عالم شعور و نور است و وحي قرآني بر اساس گواهي حقايق زنده آن براي حيات و عقل و شعور عالم روح است آري آري آري.
پس وقتي نور رساله محمدي دنيا را ترك نمايد و برود، عالم مي ميرد و مرگ كائنات فرامي رسد و وقتي قرآن غايت گردد و عالم را ترك نمايد عالم ديوانه و آشفته مي گردد و كره زمين شعور خود را از دست ميدهد و عقلش متزلزل مي گردد و بدون شعور ميماند و با يكي از سيارات فضا تصادم ميكند و قيامت بر پا مي گردد.
و همچنين حيات به ركن ايماني « قدر» مي نگرد و بر آن دلالت دارد و به صورت رمز آن را اثبات ميكند چون مادام حيات براي عالم شهادت نور باشد و بر آن مستولي و محيط باشد در حاليكه ثمر و هدف وجود ميباشد. و وسيعترين آينه هاي تجليات خالق عالم و كاملترين فهرست و نمونه فعاليت رباني ميباشد حتي انگار نمونه نوعي از طرحها و برنامه هاي او ميباشد ـ اگر تشبيه جايز باشد ـ پس حتماً راز حيات اقتضا ميكند كه عالم غيب نيز ـ بمعني گذشته و آينده يعني مخلوقات گذشته و آينده ـ در نظم و انتظام باشد. و معلوم و مشهود و مشخص و آماده براي فرمانهاي تكويني باشد يعني گو اينكه در حياتي معنوي است. حالش مانند حال آن توده بذر اصولي و اصلي درخت، و هسته و ثمرهاي آخرين قسمت درخت است با نوعي از مزاياي حيات خود درخت متمايز و مشخص ميشود بلكه گاهي همان بذرها حياتي دقيق تر از قوانين حيات درخت را در بطن دارند.
همانطور كه بذرها و اصولي كه پاييز گذشته آنرا به جا نهاد و همين بهار آن را به جا خواهد نهاد نور حيات را با خود حمل و طبق قوانين حياتش حركت ميكند. مانند حياتي كه اين بهار آن را حمل ميكند شجره كائنات نيز چنان است و هر شاخه و هر فرع آن گذشته و آينده اي دارد، و زنجيره اي از دگرگونيهاي تركيب يافته و اوضاع در پيش رو و گذشته را دارد و در علم الهي هر نوع و هر جزء آن وجودي متعدد را در اطواري مختلف دارد و بدينوسيله سلسله اي وجود علمي را تشكيل ميدهد و همين وجود علمي را وجود خارجي نشان دهنده تجلي معنوي حيات عمومي است كه مقدرات حياتي از آن تابلو و لوحه هاي قدري حيات ميگيرد كه داراي معني و هسته عظيم است.
آري لبريز شدن عالم ارواح ـ كه نوعي از عالم غيب است ـ به ارواحي كه عين حيات و ماده و جوهر و دوات آن است مستلزم آن است كه در گذشته و آينده ـ كه دو نوع از عالم غيب و قسم دوم آن ميباشند ـ حيات متجلي باشد...و نيز انتظام تام و هماهنگي كامل در وجود علمي الهي براي اوضاع با معني لطيف هر چيزي و نتايج و دگرگونيهاي حياتي آن, معلوم مي دارد كه صلاحيت نوعي حيات معنوي را دارد.
آري اينگونه تجلي، يعني تجلي حياتي كه عبارت است از نور آفتاب ازليت، در همين عالم شهادت منحصر نيست و بس و نيز در همين زمان و همين وجود خارجي منحصر نيست بلكه بايد هر يك از عوالم بر حسب قابليت و استعدادش گونهاي از مظاهر تجلي همان نور را داشته باشد بنابراين عالم هستي با جميع عوالمش به آن تجلي زنده و درخشان و روشن است وگرنه هر يك از عوالم ـ همانطور كه ديد گمراهي آن را ميبيند ـ در اين دنياي آشكارا موقت به صورت جنازه هول انگيز و ترس آور در و عالمي خراب و تاريك درخواهد آمد.
و اين چنين بر مبناي راز حيات يكي از وجوه ايمان به قضا و قدر فهم و ثابت و روشن ميشود. يعني همانطور حيويت عالم شهادت و موجودات حاضر به وسيله انتظام و نتايج آن نمايان ميشود. همچنين مخلوقات گذشته و آتي كه از عالم غيب به شمار ميآيند وجودي معنوي با حيات ومفهوم دارند و ثبوتي علمي با روح دارند كه به نام مقدرات به وساطت تابلوي قضا و قدر بعد از آن حيات معنوي نمايان ميشود.
قطعه سوم از پاورقي
سؤالي كه به مناسبت بحث حشر پيش ميآيد:
آنچه بارها در قرآن آمده است (ان كانت الا صبحه واحده) (يس 39) ( و ما امر الساعه الا تلمح البصر)(نحل 77) بما نشان ميدهد كه حشر اعظم به صورت ناگهاني و در آني واحد بدون زمان به وجود خواهد آمد. اما عقلهاي تنگ نظر درخواست مثالهاي واقعي مشهود دارند تا آن را بپذيرند و تسليم اين حادثة بسيار خارق عادت و مسألة بينظير بشود.
در جواب گفته ميشود: حشر داراي سه مسئله ميباشدكه عبارتند از: برگشت ارواح به اجساد، و زنده كردن اجساد. ايجاد وبناي اجساد.
مسئله اول:كه عبارت است از آمدن و عودت ارواح به اجساد خود و مثالش عبارت است از:
گرد هم آمدن سربازان پراكنده در وقت آسوده باش در جهات متفاوت، بر اثر صداي شيپور نظامي.
آري صور كه شيپور اسرافيل است از بوق نظامي كمتر نيست همانطور كه ارواح كه در جهت ابد و عالم ذرات قرار دارد و در جواب (الست بربكم قالوا) بلي گفتند كه از اعماق و نظام ازل ميآيد بدون شك چند برابر بالاتر از افراد ارتش منظم مطيع ميباشند و گفتار «سي ام» با دلايل كوبنده ثابت كرده است كه تنها ارواح ارتش سبحاني نيستند بلكه تمام ذرات نيز سربازان خداي سبحان هستند و براي فراخواني عمومي آماده ميباشند.
مسئله دوم: كه عبارت است از احياي اجساد و نمونه آن عبارت است از:
همانطور كه مي توان در شب جشن در شهري بزرگ هزاران چراغ را از يك مركز در يك لحظه روشن كرد كه انگار بدون زمان است همانطور هم ميتوان ميليونها چراغ احياء و زنده شدن را از يك مركز بر سطح زمين روشن كرد پس مادام برق كه يكي از مخلوقات خداي سبحان ميباشد و وظيفة روشن كردن خانه پذيرايي را به عهده دارد چنين خصايص و قدرتي را دارد و بر اساس تعليمات و تبليغات دريافتي از جانب خالق خود به ايفاي وظايف خود قيام ميكند, حشر اعظم هم حتماً مانند چشم به هم زدن در ضمن قوانيني منظم كه هزاران خدمتگزار روشن مانند برق نمايانگر آن هستند صورت ميپذيرد.
مسئله سوم: كه عبارت است از انشاي فوري اجساد و مثال آن عبارت است از:
بار آوردن درختان و برگها كه تعدادشان هزار بار از مجموع بشريت بيشتر است يك دفعه و در خلال چند روز در بهار, به شكلي كامل و با همان قيافه كه در سال گذشته داشتند و همچنين ايجاد تمام گلهاي درخشان و ثمر و اوراق آنها با سرعتي پرشتاب همانطور كه در بهار گذشته بود و نيز بيدارشدن تخمكها و هستهها و بذرها كه به شمار نميآيند. در يك آن و در همان بهار با هم و برملاشدن و زنده شدن آنها. و همچنين برانگيخته شدن تنههاي به پاخاسته و هيكلهاي عظيم درختان و امتثال فوري آنها براي فرمان (زنده شدن بعد از مرگ) و نيز زنده كردن افراد انواع حيوانات ريز و طوايف بي حد و حصر آنها با كمال دقت و استواري , و نيز جمعآوري گونههاي حشرات و مخصوصاً مگس (كه در مقابل چشمان ما قراردارد و وضو و نظافت را به ياد ميآورد. چون مدام به نظافت دستها و يالها و چشمان خود ميپردازد و صورت ما را ناز ميدهد) و تعداد آنها در يك سال بيش از تعداد فرزندان آدم از زمان خلق آدم تا آخر دنيا ميباشد. پس حشر اين حشره با ساير حشرات در هر بهار و زنده كردن آنها در چند روز نه تنها يك مثال بلكه هزاران مثال را به ما ارائه ميدهد كه اجساد انسان در روز قيامت فوراً به پا بر ميخيزد.
آري چون دنيادار (حكمت) است و آخرت دارد (قدرت) به اقتضاي حكمت رباني و به موجب اغلب اسماء حسني امثال(حكيم, مرتب, مدبر, مربي), ايجاد اشياء با اندكي تدريج و تأني در زمان تحقق يافته است. اما در آخرت «قدرت» و «رحمت» و «حكمت» بيشتر خود را نشان ميدهند. بنابراين به ماده و مدت و زمان و نيز به انتظار نيازي نيست. پس در آنجا اشياء آني و فوري به وجود ميآيد وآنچه قرآن به (و ما امرالساعه الاكلمح البصر او هو اقرب)(نحل ـ77) به آن اشاره ميكند عبارت است از:
آنچه در اينجا در يك روز و يكسال ايجاد ميشود, در آخرت در يك چشم به هم زدن به وجود ميآيد.
اگر ميخواهي بفهمي كه فرارسيدن حشر مانند فرارسيدن بهار آينده قطعي وحتمي است در گفتار دهم و بيست و نهم به دقت بينديش و اگر مانند آمدن اين بهار آن را تصديق نكردي مرا به شدت محاسبه كن.
مسئله چهارم: كه عبارت است از مرگ دنيا و قيام قيامت و مثال آن عبارت است از:
اگر ستاره يا سياره يا دنباله دار به فرمان رباني با كره زمين ما كه خانه پذيرايي از ما ميباشد برخورد كند خانه و كاشانه ما ـ يعني زمين ـ ويران ميشود همانطور كه در يك دقيقه قصري خراب ميشود كه در مدت ده سال ساخته شده است.
قطعه چهارم از حاشيه
قال من يحيي العظام و هو رحيم. قل يحيها الذي انشاء ها اول مره و هو بكل خلق عليم»(يس 78-79)
گفت چه كسي اين استخوانهاي پوسيده را زند ميكند؟ بگو آنكه اول بار آن را به وجود آورد آنرا زنده خواهد كرد و بر خلق همه چيز آگاه است.
در مثال سوم در حقيقت نهم گفتار دهم آمده است كه:
اگر يكي از آنها به تو بگويد: شخصي بزرگ در همان حال در مقابل چشمان ما ارتش عظيم را در يك روز تشكيل ميدهد ميتواند گروهي كامل سرباز را كه براي استراحت پراكنده شده اند با دميدن در شيپور گرد بياورد و آنها را زير نظام گروه در آورد. و تو بگويي نه من آنرا تصديق نميكنم. آيا جواب و انكار تو ديوانگي و ابلهي نيست؟ همچنان آنكه اجساد تمام حيوانات و جانداران را از عدم به وجود آورده است همان اجساد كه مانند دسته هاي سرباز ميباشند با مقايسه با كائنات كه شبيه به ارتشي عظيم است و ذرات و لطايف آن را نظم داده و آنها را در جاي مناسبش قرار داده است. آنهم با نظمي كامل و ميزاني حكيمانه بر مبناي فرمان«كن فيكون» و همو است كه در هرقرن بلكه در هر بهار صدها هزار از انواع جانداران و طوايف شبيه ارتش آنها را به وجود ميآورد... آيا ميتوان پرسيد چگونهاين خداي توانا و دانا با يك بوق اسرافيل تمام ذرات اساسي و اصلي سربازان آشنا را در زير پرچم و سازمان جسد جمع خواهد كرد؟ و آيا ممكن است آنرا از او دور دانست؟ و آيا دور دانستن ابلهي و ديوانگي نيست؟
و همچنين قرآن كريم اعمال دنيوي عجيب و بديع خدا را يادآور است تا اذهان را براي پذيرفتن آن آماده كند و قلبها را آماده سازد كه به اعمال اعجاب انگيزش در آخرت ايمان بياورند يا تصوير اعمال عجيب الهي را ارائه ميدهد كه در آخرت وآينده به شكلي اتفاق خواهد افتاد كه ما با مشاهده آن و نظاير بي شمار آن قانع و مطمئن ميشويم مثلاً:
(اولم يرا الانسان انا خلقناه من نطفه فاذا هو خصم مبين) تا آخر سوره يس آيا انسان ندانسته است او را از نطفه خلق كرده ايم كه اينك آشكارا به صورت دشمن در آمده است؟
در اينجا در مورد قضيه و مسئله حشر قرآن كريم به هفت يا هشت گونه متنوع به اثبات و استدلال پرداخته است.
قرآن خلقت اول را از پيش آورده و انظار را متوجه آن كرده و ميگويد: شما خلقت و پيدايش خود را از نطفه به خون دلمه و از خون به گوشت پاره و از گوشت پاره به خلق انسان ميبينيد پس چگونه خلقت آخر را انكار ميكنيدكه مانند اين بلكه آسانتر است؟ بعد از آن به (الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا) (خدا همان است كه از درخت سبز براي شما آتش قرار داده است) به آنهمه نعمت و احسان و انعام اشاره ميكند كه خداي حق و سبحان منت آن را بر انسان نهاده است. پس هر آنكه اينچنين نعمتش را بر شما ارزاني داده است شما را بي خود و بيهوده رها نميكند. وارد قبر بشويد و بدون رستاخيز بخوابيد... آنگاه به صورت رمز ميگويد: شما زنده و سر سبز شدن درختان مرده را ميبينيد پس چگونه بعيد مي دانيد استخوانها كه به چوب شباهت دارند حيات را باز يابند و بر آن قياس نميكنيد؟ آنگاه آيا ممكن است آنكه آسمانها و زمين را هستي داده است از زنده كردن و ميراندن انسان ناتوان باشد در حاليكه انسان ميوه آسمانها و زمين است؟ و آيا ممكن است آنكه كار درخت را اداره و مورد توجه قرار ميدهد ثمر آن را براي ديگران رها كند؟ و آيا گمان ميكنيد «درخت خلقت» كه تمام اجزاي آن با حكمت خمير شده است براي بيهودگي رها ميگردد؟ و ميوه و نتيجه آن فراموش ميشود و بدون استفاده ميماند؟ و اينچنين است هر آنكه شما را در حشر زنده ميكند همان است كه اختيار آسمان و زمين را در دست دارد. و تمام كائنات بسان سرباز مطيع در مقابل فرمانش سر تسليم خم كرده و آنها را به فرمان«كن فيكون» كاملا رام و مسخر ميكند و هر آنكه خلق بهار مانند خلق يك گل برايش سهل و آسان است وايجاد حيوانات عموماً به اندازه خلق يك مگس برايش آسان است به منظور ناتوان كردن از صاحب چنين قدرتي سئوال و درخواست نميشود (من يحيي العظام)؟
و عبارت(فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي)(يس 83) پاك ومنزه فردي است كه ملكيت همه چيز را در دست دارد و كليد هر چيز را در اختيار دارد و با كمال آساني و سهولت شب و روز و زمستان و تابستان را دگرگون ميكند كه انگار صفحات كتاب را ورق مي زند. و دنيا و آخرت در نزدش مانند دو اطاق ميباشند در اين را مي بندد و آن را باز ميكند پس مادام امر چنين باشد نتيجه تمام دلايل (و اليه ترجعون) ميشود: يعني همو شما را از قبر زنده ميكند و شما را به محشر مي برد در ديوان مقدسش كاملا به حساب شما ميرسدو...
به اين ترتيب ميبيني اين آيات اذهان و قلبها را آماده قبول مسئله حشر كرده است چون نظاير آن را در اعمال دنيا نشان داده است.
و هر آينه قرآن كريم اعمالي اخروي را يادآور شده، و با ايجاد احساس به نظاير و امثال دنيوي آن اشاره ميكند تا از انكار و بعيد دانستن آن جلوگيري كند مانند:
(بسم الله الرحمن الرحيم اذا الشمس و كورت) وقتي آفتاب در هم پيچيده و نورش رفت (و اذا النجوم انكدرت) وقتي ستارگان فرو افتادند (و اذا الجبال سيرت) وقتي كوهها از جا كنده شدند(و اذا العشار عطلت) وقتي شترهاي ده ماهه آبستن رها شدند (واذا الوحوش حشرت) وقتي حيوانات وحشي جمع شدند (واذا البحار سجرت) وقتي درياها آتش گرفت (و اذا النفوس زوجت) وقتي ارواح با اجساد قرين شدند.(و اذا الموئدة سئلت) وقتي از دختر زنده به گور شده سئوال ميشود (باي ذنب قتلت) به چه گناهي كشته شده است (واذا الصحف نشرت) و وقتي نامههاي اعمال گشوده ميشوند(و اذا السماء كشطت) وقتي آسمان از جا كنده شده (و اذا الجحيم سعرت) وقتي آتش دوزخ افروخته شد (و اذا الجنه ازلفت) وقتي بهشت نزديك شد (علمت نفس ما احضرت) هر كس مي داند چه چيزي را حاضر دارد تا آخر سوره.
بسم الله الرحمن الرحيم (اذا السماء انشقت) وقتي آسمان ترك برداشت (واذنت لربها وحقت) سر تسليم به فرمان خدا فرو آورد و گوش كرد (و اذا الارض مدت) وقتي زمين گسترده شد (والقت مافيها و تخلت) و هر چه را كه در بطن داشت بيرون ريخت.
ميبيني اين سوره ها دگرگوني و تصرفات عظيم و هول انگيز رباني را به اسلوبي ياد آورند كه قلب را اسير دهشت و عقل را در مقابلش در تنگنا و حيرت قرارميدهد. اما انسان همينكه در پاييز وبهار امثال آن را ميبيند با كمال سهولت و آساني آن را ميپذيرد. و چون تفسير سه سوره بدرازا مي كشد لذا به عنوان نمونه گفتاري مي آوريم مثلاً:
(و اذا الصحف نشرت) اين آيه نشان ميدهد در موقع حشر تمام اعمال انسان بر صفحه نوشته و منتشر خواهد شد و چون اين مسئله در ذات خود عجيب است و عقل به آن راه نميبرد. اما سوره همانطور كه به حشر بهاري اشاره ميكند و همانطور كه در نكات ديگر نمونه و نظايرش مقرر است همانطور هم مانند نشر نامهها واضح و روشن است هرثمر و هر برگ و هر درخت اعمال و افعال وظايف و بندگي و تسبيحاتي دارد به شكلي كه اسماء نيك الهي آن را نشان ميدهد بنابراين تمام اين اعمال با تاريخ حياتش در بذرها و تمام هسته هايش مندرج است و در بهاري ديگر در جاي ديگر نمايان خواهد شد يعني همانطور كه با كمال فصاحت اعمال مادران و اصول خود را به شيوه و شكل ظاهر يادآور ميشود همانطور هم با پخش شاخه ها و گشودن برگها و ميوهها, نامه هاي اعمالش را منتشر ميكند.
آري همان خدا كه در مقابل چشمان ما با كمال و تمام همت و حفظ و تدبير و پرورش و لطف همين كار را انجام ميدهد همو است كه ميگويد (و اذا الصحف نشرت).
و نكات ديگر را بر اين منوال قياس كن و اگر قدرت استنباط را داري استنباط كن.
و براي كمك وياري تو (اذا الشمس كورت) نيز يادآور خواهيم شد زيرا لفظ (كورت) به معني لوله و جمع شد كه در اين كلام آمده است مثالي جالب و درخشان است و اضافه بر آن به نظير و مانندش در دنيا اشاره ميكند
اول: خداي سبحان پرده هاي عدم و و اثير آسمان را از ذات و جوهره خورشيد بالا زده است كه مانند چراغ دنيا را روشن ميكند و آنرا از خزانه رحمت خود بيرون آورد و آن را در دنيا نمايان ساخت و وقتي اين دنيا به آخر برسد و درهايش بسته شوند خدا همان عين را لوله ميكند و ميپيچيد.
دوم: آفتاب موظف و مأمور است ذرات نور خود را در روز پخش و منتشر سازد و در اوقات غروب آنرا جمع كند و به اين ترتيب شب و روز به تناوب بر روي زمين ميآيند و آفتاب كالاي خود را جمع كرده و از برخورد خود با زمين مي كاهد. و يا گاهي ماه ـ تا حدي ـ براي گرفتن و دادن آن نقاب ميشود يعني همانطور كه اين مامور بساط خود را جمع ميكند و به سبب اين اسباب دفتر اعمال خود را مي بندد روزي از ماموريتش معاف و از وظيفه اش منفصل و بر كنار شود حتي ولو سببي براي بر كناري و عزلش هم موجود نباشد و شايد گسترش دو لكه كوچك كه دانشمندان نجومي كه الآن آن را بر سطح خورشيد مشاهده ميكنند و اندك اندك بزرگتر ميشوند به اين معني باشد كه خورشيد ـ با اين گسترش ـ و با فرمان الهي نوري را كه بر سطح زمين پخش كرده. برگرداند و به وسيله آن خود را پيچانده و جمع كند آنگاه خداي با اقتدار ميگويد در اينجا وظيفه تو با زمين به آخر رسيده است پس زود باش به جهنم برو و افرادي را بسوزان كه ترا پرستش مي كردند و وظيفه ماموري را مسخره مي كردند كه مانند تو مسخر بود و آنرا تحقير ميكردند و به خيانت و عدم وفا متهم مي كردند.
بدين ترتيب آفتاب فرمان رباني را (اذا الشمس كورت) را بر چهره لكه دار خود مي خواند.
قطعه پنجم از پاورقي
اينكه يكصد و بيست و چهار هزار نفر از برگزيدگان رادمرد و نيكو يعني پيامبران و مرسلينu* همانطور كه در نص حديث آمده است درباره آخرت خبر داده اند خبري است بالاجماع متواتر است بعضي به شهود استناد كرده و بعضي ديگر به حق اليقين آنها وجود منزلگاه آخرت را بالاجماع اعلام كرده اند و بالاجماع ابراز داشته اند كه انسانها بسوي آن برده ميشوند و خالق سبحان همانطور كه وعده داده است بدون شك آخرت را ميآورد و محقق مي سازد چون وعده قاطع داده است.
و اينكه يكصد و بيست و چهار ميليون از اولياء به طريق كشف و شهود خير همان پيامبران را تصديق كرده و گواهي آنان بعلم اليقين بر وجود آخرت دليلي قاطع است آنهم چه دليلي بر وجود آخرت...
و همچنين تجليات اسماء نيك خالق هستي كه در تمام نقاط گيتي متجلي است به روشني وجود عالم ابدي آخرت را اقتضا ميكند و به صورتي روشن و واضح بر وجود آخرت دلالت دارد.
و نيز قدرت و حكمت مطلق الهي كه نه افراط در آن مقرر است و نه بيهودگي جنازه هاي مرده و هيكلهاي ايستاده درختان را زنده ميكند آنها را در هر بهار و هر سال به فرمان «كن فيكون» به تعدادي بي حد بر سطح زمين زنده ميكند و آنرا علامت زنده شدن بعد از مرگ قرار ميدهد.
آنگاه سيصد هزار گونه از طوايف نباتات و ملتهاي حيوانات را حشر و نشر ميكند به اين وسيله صدها هزار از نمونه هاي حشر و نشر و دلايل وجود آخرت را نشان ميدهد.
و نيز رحمت وسيع كه حيات جميع جانداران نيازمند به روزي را ادامه ميدهد و با كمال مهرباني وسيله معاش آنها و زندگي خارق العاده را براي آنها تأمين ميكند و توجه و عنايت دايمي به تعدادي بيش از شمار كه انواع زينت و محاسن را نشان ميدهد در مدتي بسيار كوتاه در هر بهار بدون شك مستلزم وجود آخرت ميباشند.
و همچنين عشق به بقا و اشتياق به ابديت و آرزوهاي جاوداني و غريزي جدايي ناپذير در فطرت انسان كه كاملترين ثمر اين عالم است و محبوب ترين مخلوق نزد خالق كائنات است. محكمترين رابط با تمام موجودات عالم است بدون شك آشكارا به عالمي باقي بعد از اين عالم اشاره دارد. و به وجود عالم آخرت خانه سعادت ابدي اشاره دارد.
پس تمام اين دلايل با كمال قاطعيت ـ تا حدي كه موجب قبول است ـ وجود آخرت را بروشني وجود دنيا ثابت ميكند*.
مادام مهمترين درسي كه قرآن به ما ميدهد همانا «ايمان به آخرت» است و اين درس تا اين حد محكم و استوار است و در همان ايمان نوري روشن و اميدي شديد و تسلي عظيم به حدي مقرر است كه اگر صد هزار پيري در يك پير جمع مي شد همان نور او را كافي بود و همان رجا مر او را بس بود و همان تسلي برخاسته از اين ايمان او را كفايت مي كرد. از اين رو بايد ما از پيري خود مسرور باشيم و بگوييم «الحمدلله علي الايمان» در مقابل ايمان خدا را سپاسگزاريم.
* به فصلهاي سال اشاره ميكند چون بهار شبيه قطاري مملو از خوار و بار است و از عالم غيب ميآيد. مؤلف
* همانطور كه ارتشي انبوه در ميدان مانور و يادگيري مستقيم به محض فرمان «اسلحه را برداريد و به جنگ بپردازيد» به چيزي شبيه جنگلي از خار تبديل ميشود و همانطور كه پادگاني كامل در هر جشن به فرمان «آرمها و مدالها را به خود ببنديد» به چيزي شبيه باغي زيبا با گلهاي رنگارنگ تبديل ميشود. همچنين گياهان بدون خار كه نوعي از سربازان بينهايت خدا ميباشند- همانطور كه ملك و جن و انس و حيوان سربازان خدا هستند- در موقع دريافت فرمان« كن فيكون» در خلال جهاد به منظور حفظ حيات و فرمان الهي امر ميكند اسلحه و ابزار را براي دفاع برداريد. درختان خار دار نيزه هاي كوچك خود را آماده ميكنند و سطح زمين شبيه به پادگاني بزرگ در ميآيدكه به اسلحه سرد مسلح باشند پس هر روز از روزهاي بهار و هر هفته آن صورت عيد را براي طايفه اي از طوايف گياهان دارد و هر طايفه هداياي زيبايي به سلطان خود و آرمها و مدالهاي خود را نمايش ميدهد و صورت رژه سربازي به خود ميگيرد و در مقابل و حضور سلطان ازلي سان ميدهد كه انگار فرماني رباني را مي شنود كه ميگويد«مدالهاي ساخته رباني را به خود بياويزيد» و مدالهاي فطرت الهي كه عبارت است از گلها و ثمر و غيره را باز كنيد در اين موقع سطح زمين به صورت پادگاني در روز عيد در ميآيد كه به شادي شگفت انگيز ديگر با مدالهاي پر زرق و برق و نشانها شركت دارد اين انبوه تجهيزات خداي حكيم و اين همه مهمات منظم و تزيينات بديع براي آن كس كه چشم بينا دارد فرمان سلطان مقتدر و امر حاكم با حكمت پايان ناپذير را ارائه ميدهد. مؤلف
* بعضي از اين معاني در «حقيقت هفتم» قرار دارد. ابزار بزرگ عكس برداري كه به سلطان اختصاص دارد به لوح المحفوظ و حقيقت آن اشاره دارد و در گفتار «بيست و ششم» لوح المحفوظ اثبات شده است و تحقيق وجود آن به آنچه در زير ميآيد ثابت شده است: همانطور كه هويات و شناسنامه هاي كوچك به هويات و شناسنامه هاي بزرگ اشاره دارد و اسناد كوچك موجود به اسناد و سجل اساسي اشاره دارد، و قطره هاي ريز بر وجود منبع بزرگ دلالت دارند، و نيروي حافظه در انسان و ميوة درختان و بذرثمر نيز مانند همان هويات كوچك ميباشند. و صورت لوح المحفوظ كوچك را دارند. و صورت ترشحات قلم نويسنده لوح المحفوظ بزرگ را دارند. پس هر يك از آنها نشان دهنده وجود حافظ و سجلي بزرگ ميباشد و لوح المحفوظ بزرگ را ثابت كرده و آن را به عقول ابراز مي دارند. مؤلف
* معانيي كه اين اشاره آنرا ثابت كرده است در «حقيقت هشتم» نمايان خواهد شد مثلاً رؤساي دواير در اين مثال به پيامبران و اولياء رمز است و تلفن عبارت است از نسبتي رباني كه از قلب امتداد دارد كه عبارت است از آينه وحي و مظهر الهام و به منزله همان تلفن و گوشي آن است. مؤلف
* در «حقيقت نهم» مورد اشاره اين صورت را خواهي ديد. مثلاً روز عيد به فصل بهار اشاره است و دشتهاي آراسته به گلها به سطح زمين در موسم بهار اشاره دارد. و منظور از مناظر و ديدگاههاي متغير در پرده عبارت است از انواع روزيهاي مخصوص حيوان و انسان كه در فصل بهار و تابستان سر بيرون مي آورند و خداي ذوالجلال و مبدع حكيم و ذوالجمال آن را معين ميكند. و آن را با نظم كامل تغيير ميدهد و بر مبناي رحمت خود آنرا تجديد ميكند. و در فاصله هاي پشت سر هم از اول بهار تا آخرتابستان آنرا ارسال ميدارد.
* ذوجناحين يعني آنكه داراي دو صفت باشد. صفت بندگي و عبوديت كلي كه نماينده و نمايانگر طبقات مخلوقات در محضر ربانيت و صفت رسالت و نزديك به بارگاه احديت يعني از جانب خداي سبحان براي راهنمايي تمام عالميان فرستاده شده است.
* دليل قاطع بر اينكه روزي حلال بر حسب احتياج ميآيد و بزور گرفته نميشود عبارت است ازمعيشت وسيع صغاري كه تواني ندارند و تنگي معيشت حيوان درنده و لارو ماهيان كودن و روباهها و ميمونهاي بزرگ و حيله گر. پس بعكس اختيارو قدرت ميآيد يعني هر اندازه موجود به اراده خود تكيه كند به تنگي معيشت و تكاليف شبيه آن مبتلي ميشود.
* آري برتري دادن شير گرسنه بچه خود را بر خود در مورد پاره گوشت به دست آورده و حمله مرغ ترسو به سگ و شير به منظور حفظ جوجه هايش و اينكه درخت انجير براي صفار خود ـ يعني ثمرش ـ شيري خالص از انجير تهيه ميكند. تمام اينها بالبداهه ـ براي اهل بصيرت ـ نشان ميدهد كه اين امر به فرمان خداي مهربان صورت پذير است كه رحم و كرمش نهايت ندارد. و از جانب روحي است كه رأفت و شفقتش مرز ندارد و اينكه نباتات و حيوانات بيدرايت و شعور بكارهايي مي پردازند كه نهايت درايت و شعور و حكمت را ميرساند بطور يقين نشان ميدهد كه ذاتي عليم و حكيم مطلق آنها را به اين امر سوق ميدهد. و اينها فرمان او را اجرا ميكنند. مولف
* عبارت«امن الممكن = آيا ممكن است» بسيار تكرار ميشود و فايده اي مهم را در بر دارد كه عبارت است از كفر و گمراهي اغلب از دور دانستن به وجود ميآيند؛ يعني انسان چيزي را كه به آن اعتقاد ندارد از ميزان عقل دور ميداند و آن را محال به حساب مي آورد و كفر و انكار را شروع ميكند. اما كلمه «حشر» با دلايل قاطع روشن كرده است كه دور دانستن حقيقي و محال و دوري حقيقي از موازين عقل و صعوبت حقيقي و مشكلات پيچيده كه به درجه امتناع رسيده است فقط در كفر و برنامه اهل گمراهي مقرر است و امكان حقيقي و معقوليت كامل و آساني جاري مجراي وجوب، فقط در راه و رسم ايمان و جاده اسلام مقرر است. خلاصه فلاسفه در نتيجه دور دانستن به سراشيبي انكار ليز خورده اند و اين كلمه «ده» آن را به عبارت «آيا ممكن است» بيان ميكند كه دور دانستن از كجا ميآيد و دهان آنها را ميبندد. مولف
* آري گل زيبا كه در غايت درجه زينت و آراستگي است و ميوه مرتب شده كه در كمال نظم و ابداع چيده شده و با نخي دقيق به آخرين قسمت شاخه بسته شده است و بسان استخوان خشك است شكي نيست هر دو « تابلوي اعلان» ميباشند وافراد باشعور محاسن صنعت اعجاز انگيز صانع حكيم را ميخوانند. حيوانات را بر نباتات قياس كن. مولف
* آري در مثل زيباي طناز يكي از شيفتگان خود را راند شيفته خود را تسلي داد و گفت نابود شود چقدر زشت است و زيبايي او را انكار كرد و روزي خرسي از زير درخت انگور عبور ميكرد ديد كه درخت خوشه هاي انگور دارد. خواست كه از آن بخورد اما دستش به آن نمي رسيد و نتوانست بالا برود. گفت: « ترش است و خود را تسلي داد و رفت. »
** موجودات آينه سان پشت سر هم زايل ميشوند. وجود تجليات خود جمال و عين حسن در صورتش و در آنكه بعد از آن ميآيد نشان ميدهد كه آن جمال ملك او نيست بلكه آينه حسني منزه و علامات جمالي مقدسند.مؤلف
* آري هر آنكه حكم و سلطانش يكهزار و سيصد و پنجاه سال ادامه داشت و آنكه تعداد امتش به بيش از سيصد و پنجاه ميليون مي رسد و در اغلب اوقات روزانه بيعت خود را با او تجديد ميكنند و به رفعت منزلتش گواهي ميدهند و با ميل و رغبت كاملاً اوامرش را اجرا ميكنند همين موجود كه نصف زمين و يك پنجم بشريت را در بر ميگيرد و به مهر معنويش نقش پذير شد و ذات شريفش محبوب قلوب آنان و مربي روح و تزكيه دهنده نفوس آنها شد بدون ترديد او بزرگترين بنده رب العالمين است. اين بنده گرامي اغلب انواع موجودات به وظيفه رسالتش خوش آمد گفتند و هر نوع ثمري از ثمرات معجزاتش برداشت. بدون شك محبوبترين مخلوق بارگاه خالق است و بشريت كه اميد خلود را با تمام استعداد دارد و اين نياز ضروري مي طلبد كه او را از سقوط به دركات اسفل سافلين نجات دهد و او را به درجات اعلي عليين بالا برد. پس نيازي است بس عظيم. شكي نيست آنكه آن را بر مي دارد و آنرا پيش قاضي الحاجات مي برد بزرگترين بندگان است. مؤلف
* آري تمام نمازهايي كه امت آنرا اقامه ميكنند از زمان مناجات احمدي (تمام) و تمام درودهايي كه بر پيامبرr ميفرستيم جز آمين دعايش چيزي نيست كه عموم در آن شركت دارند حتي هر درود و سلامي آمين آن دعا ميباشد. به نظر شافعي هر درودي كه بعد از نماز از هر فرد و هر دعا به معني آمين, همان دعا براي سعادت ابدي ميباشد. پس پيامبرrدر دعايش اميد بقا و سعادت ابدي دارد و اين همان خواسته و اميد انسان است كه به زبان فطرتش آنرا با تمام نيرو ميخواهد. از اين رو تمام افرادي كه به نور ايمان منور شده اند پشت سرش آمين ميگويند. آيا امكان دارد چنين دعايي قبول نشود؟ مؤلف
* به هيچ وجه امكان ندارد پروردگار اين عالم در حاليكه با تمام آگاهي و بصيرت و حكمت در اين عالم تصرف دارد, از اعمال اين فرد والا مقام بي خبر باشد و نيز به هيچ وجه ممكن نيست در حاليكه از اعمال و افعال بنده اش مطلع است, به دعاي اين بنده از ميان بندگانش بي مبالات باشد و نيز امكان ندارد آن خداي مهربان و با قدرت آن دعاها را مستجاب نكند؛ در حاليكه تمام نيازمندي صاحب آنرا به خود ميبيند. آري وضع عالم به سبب نور پيامبرr تغيير كرد و با همان نور حقيقت انسان وعالم روشن شد و با همان روشني نمايان گشت و معلوم شد كه موجودات اين عالم نوشته هاي صمداني ميباشند. اسماء حسني را بازخواني ميكنند و ماموران موظف و موجودات با ارزش و با معني كه لياقت بقا را دارند و اگر همان نور نبود عالم در زير پرده تاريك اوهام مستور ميماند و به فنا و عدم مطلق محكوم مي بود و بيهوده و ناچيز بلكه عبث و وليد تصادف مي شد و به خاطر همين راز,تمام موجودات زمين و آسمان از فرش تا عرش از نورش روشنايي ميگيرند و علاقه خود را به آن ابراز مي دارند. همانطور كه انسان به دعايش ايمان دارد پس عجب نيست كه روح و مغز بندگي محمدي دعا ميباشد بلكه عالم و حركات و وظايف آن عموماً نوعي دعا ميباشند. پس رشد بذر و تحولات آن مثلاً نوعي دعا ميباشد تا به صورت درختي سر به آسمان كشيده در ميآيد. مؤلف
* آري بالاتفاق دگرگون كردن حقايق محال است. و شديدترين محالات آن اين است كه ضد را به ضد دگرگون كني. در ضمن عدم امكان دگرگوني حقايق به اضداد حقيقي مقرر است كه هرگز ضد را نميپذيرد و آن عبارت است از دگرگون شدن شئ به ضدش با حفظ عين ماهيتش مانند اينكه جمال مطلق - با حفظ همين جمال - به زشتي حقيقي دگرگون شود؛ آنگاه تغيير جمال ربوبيت واضح و ظاهر با حفظ ماهيتش به ضدش, شديدتر محال است و بيشتر شگفت انگيز است در احكام عقل. مؤلف.
* با وجود اينكه هر چيزي دقيق ساخته شده باشد وصورتي بديع داشته باشد و داراي تركيبي زيبا باشد, با ارزش و نفيس است؛ اما عمري كوتاه دارد و وجودش جز زماني اندك باقي نميماند. پس تصوير نمونه هاي اشياء ديگر است و بس. و وقتي چيزي موجود باشد كه نظر را به حقايق اصيل متوجه سازد ديگر عجيب نيست گفته شود زينت حيات دنيا جز نمونه هاي نعمتهاي بهشت نيست كه خداي مهربان با فضل و لطف خود آنرا براي بندگان محبوبش آماده كرده است؛ بلكه حقيقت عين همين است. مؤلف.
** آري وجود هر چيز داراي مقاصد, و حياتش داراي اهداف و نتايج است. و همانطور كه گمراهان گمان كرده اند, منحصر به مقاصد و اهداف مربوط به دنيا و يا منحصر به وجود خودش نيست تا بيهودگي و بي هدفي در آن نفوذ كند؛ بلكه هدف و مقصود هر چيز بر سه قسم است:
اول آنكه والاترين است. به سازنده آن متوجه است؛ يعني عرضه كردن صنع و ساخت دقيق هر چيز و نشان دادن تركيب بديع آن در مقابل انظار تماشاچي ازلي به صورتي كه شبيه نمايش رسمي است كه براي آن نظر حيات چيز كافي است ولو يك لحظه هم باشد؛ بلكه گاهي استعدادش براي نشان دادن نيروهاي مكنونش كه به نيتش شباهت دارد. وقتي به حيز وجود ميآيد كافي است. نمونه آن عبارت است از مخلوقات لطيف كه به سرعت زايل ميشوند و بذرهايي است كه فرصت نيافته است ثمر و گل خود را بدهد كه از مقصد و هدف تعبير ميكند. پس بيهودگي و بي ثمر بودن بر آن عارض نميشود يعني اولين غايت هر چيز راز حيات وجودش يعني علني و ظاهر كردن آن عبارت است از معجزه قدرت صانع آن و آثار صنعتش در مقابل انظار پادشاه ذي الجلالش.
قسم دوم از اهداف وجود حيات, همانا توجه به دارندگان شعور است؛ يعني هر چيزكه صورت رساله رباني مملو از حقايق است و قصيده اي است كه با لطافت و رقت كلمه حكمت را بيان ميكند و خداي خالق آنرا در معرض ديد فرشتگان و جن وانس قرار ميدهد و آنهارا به تأمل ميخواند. يعني همه هر چيز محل تأمل و دقت و عبرت هر بيننده ذي شعور است.
قسم سوم از جمله مقصد و هدف حيات, عبارت است از توجه به خود آن مانند لذت بردن و سر كردن حيات و ماندن در آن به آسودگي و ساير مقاصد جزيي ديگر؛ مثلاً ثمر كار ملوان در كشتي پادشاه به خودش ميرسد كه عبارت است از مزدش به نسبت يك درصد در حاليكه نود و نه درصد از نتايج كشتي به پادشاه كه مالك آن است بر مي گردد. همچنين اگر هدف همه چيز به خود و دنيايش متوجه باشد يكي است و مقصودي كه به سازنده سبحان بر مي گردد نود و نه ميباشد. راز توفيق بين «حكمت و وجود» در اين تعدد اهداف مكنون است؛(دنباله پاورقي در صفحه بعد) (ادامه پاورقي از صفحه قبل)يعني در بين «اقتضا و سخاوت مطلق» كه ضد و نقيض به نظر ميآيند و توضيح آن اين است كه اگر تنها يك غايت مورد نظر باشد جود و سخاوتمندي نمايان ميشوند و نام «جواد = بخشنده» نمايان مي گردد و بر اساس اين يك غايت ثمر و حبوبات به حد و شمار نميآيند. يعني جود مطلق و سخاي بي حصر را ميرساند. اما اگر تمام غايات مورد نظر باشند, حكمت نمايان و حكم فرما ميشود و نام حكيم متجلي ميشود. پس اهداف منظور از ثمر يك درخت به تعداد ثمرهاي آن درخت ميشود و اين غايات بر سه قسم مذكور تقسيم ميشوند و اين غايات عام به حكمتي بينهايت و اقتصادي بي حد اشاره دارد. پس حكمت مطلق با جود مطلق كه ضد يكديگر به نظر ميآيند جمع ميشوند؛ مثلاً يكي از اهداف ارتش عبارتند از حفظ امنيت و نظم و اگر با اين ديد ارتش را نگاه كني ميبيني تعداد آن بيش از لزوم است. اما اگر با در نظر گرفتن ساير اهداف از جمله حفظ مرزها و مقابله دشمنان و غيره ارتش را بنگريم ميبينيم تعداد آن تقريبا كافي است. پس به ميزان حكمت توازني دقيق است؛ چون «حكمت » حكومت را با «عظمت آن» جمع ميكند و در چنين حالتي مي توان گفت ارتش بيش از حد مطلوب نيست. مؤلف
* ثمر و گلها و برگها كه بار دوش شاخه ها و سر درختان شده اند و عبارت است از گنجينه ارزاق رحمت الهي, بعد از اينكه وظيفه خود را ايفا نمودند و پيرشدند بايد زايل شوند تا دروازه به روي آنچه سيل آسا ميآيد و جانشين آنها ميشود مسدود نشود وگرنه در مقابل رحمت وسيع و وظيفه خواهران خود سدي استوار مي شدند. علاوه بر اين با زوال جواني خود آنها فرسوده و پوسيده ميشوند پس بهار به آن درخت با ثمر شبيه تر است كه حشر را نشان ميدهد وعالم انسان در هر عصر همان درخت با ثمر و داراي حكمت و عبرت است و تمام زمين در قدرت بديع و دنيا نيز درختي جالب است كه ثمر خود را به بازار آخرت مي فرستد. مؤلف
* به حاشيه صورت هفتم مراجعه كنيد
* گذشته ممتد از حالا تا سرآغاز خلقت مملو از وقايع و حوادث بود هر روز يك سطر و هر سالش يك صفحه و هر عصرش يك كتاب است كه قلم قدرت آنرا رقم زده و دست قدر آيات اعجاز انگيزش را با تمام حكمت و انتظام نگاشته است و آينده ممتد از حالا تا روز قيامت و تا بهشت و تا ابد جزو ممكنات است يعني همانطور كه گذشته عبارت است از وقايعي كه عملا واقع شده است آينده نيز از ممكنات است و ممكن است عملاً واقع شود اگر دو زنجيره اين دو زمان مقابله شوند مشكلي نيست آنكه ديروز و موجودات مكنون در آن را خلق كرده است قادر است فردا و مكنوناتش را خلق كند و شكي نيست كه موجودات و خوارق زمان گذشته كه نمايشگاهي از عجايب و غرايب است عبارت است از معجزه خداي توانا و ذوالجلال و قاطعانه گواهي ميدهد كه خداي سبحان قادر است آينده را كلاً و تمام ممكنات در آن را خلق كند و تمام عجايب و غرايبش را نمايش دهد.
آري هر آنكه بتواند يك دانه سيب را خلق كند بايد بتواند تمام سيبهاي دنيا را خلق كند بلكه بهار را خلق كند چون آنكه نتواند بهار را خلق كند قدرت خلق يك سيب را ندارد چون سيب در همان كارگاه بافته ميشود و هر كس بتواند سيبي را خلق كند مي تواند بهار را هم خلق كند پس سيب نمونه كوچك شده درخت و باغ و بلكه تمام كائنات است و سيب از لحاظ صنعت و استحكام معجزه صنعت است. چون بذرهايش تاريخ درختش را در ضمن دارد پس آنكه آنرا اينطور بديع خلق كرده است مطلقا هيچ چيز او را ناتوان نميكند. و همچنين آنكه امروز را خلق ميكند قادر است روز قيامت را نيز خلق كند و آنكه بهار را ايجاد ميكند مي تواند حشر را ايجاد كند و آنكه عوالم گذشته را خلق كرده و آنرا با حكمت و نظم كامل به نخ زمان كشيده است شكي نيست ميتواند عوالم ديگر را نشان دهد و آنرا به نخ آينده بكشد و حتماً آنرا نشان خواهد داد و به شكلي قاطع در بسي از كلمات مخصوصا در(دنباله پاورقي در صفحه بعد) (ادامه پاورقي از صفحه قبل)«حكم بيست و يكم» ثابت كرده ايم آنكه همه چيز را خلق نميكند نميتواند هيچ چيز را خلق كند و هر كس بتواند يك چيز را خلق كند مي تواند همه چيز را خلق كند و همچنين اگر اشياء به يكنفر حواله شود تمام اشيا مانند يك چيز آسان ميشود و اگر به اسباب متعدد اسناد شود و به كثرت حواله شود ايجاد يك شي به اندازه تمام اشيا مشكل ميشود و بدرجه امتناع و محال مي رسيد. مؤلف
* مانند ريشه ها و اصول گياهان و درختان. مؤلف
** مانند رگها وميوه ها. مؤلف
* از ابو هريره روايت است كه پيامبر ص فرمود: اهل كفر يا دندان نيش كافر مانند كوه احد است و به اندازه مسير سه روزه است روايت از مسلم (4 /2189). مترجم
* آري كفر به معني اهانت و تحقير عموم كائنات است چون آن را به بيهودگي و بي سود بودن متهم ميكندكه عبارت است از تقلب در مقابل اسماء الله الحسني چون منكر تجلي آن اسماء در آينههاي موجودات است و اين تكذيب جميع مخلوقات است زيرا گواهي موجودات را بر وحدانيت رد ميكند پس نيروهاي انسان و استعدادهايش را تا حدي فاسد ميكند كه قدرت تقبل خير و صلاح را از او سلب ميكند. پس كفر ظلمي است عظيم چون صورت تجاوز به حقوق تمام مخلوقات و تمام اسماء حسني را دارد پس به منظور حفظ اين حقوق و به خاطر عدم تمكن نفس كافر از قبول خير مقتضي حرمان او از عفو است و آيه (ان الشرك لظلم عظيم) مفيد همين معني است. مؤلف
* آري عدالت دو شق است يكي مثبت و ديگري منفي مثبت عبارت است از دادن حق به هر صاحب حق و اين قسم فراگير است و شامل تمام آنچه در اين دنيا هست ميشود. همانطور كه در حقيقت سوم ثابت كرديم هر چيز هر چه را بخواهد و برايش ضروري باشد و ادامه حياتش بزبان استعداد و به لفظ نيازهاي فطريش و به زبان ناچاريش آن را از خالق ذوالجلال در خواست كند و به ميزاني مخصوص و دقيق و به معيارهاي معين برايش فراهم ميشود يعني اين قسم عدالت به مانند ظهور وجود و حيات نمايان است و قسم منفي عبارت است از ادب كردن افراد متجاوز و احقاق حق آنهم با نازل كردن جزا و عذاب و اين قسم هر چند در دنيا به روشني ظاهر نميشود اما اشاراتي دال بر اين حقيقت مشاهده ميشود مثلاً عذاب قوم ثمود بلكه عذاب اقوام متمرد عصر حاضر را در نظر بگير به حدس قطعي تسلط عدالت والا و فراگيرش را نشان ميدهد. مؤلف
* اگر بگويي چرا اغلب مثالها را از گل و بذر و ثمر مي آوري ؟ گفته ميشود چون آنها بديعترين قدرت الهي ميباشند و وقتي گمراهان طبيعيان و فيلسوفان مادي گرا از خواندن خط قلم قدرت و تناسب دقيق آن ناتوان مانده متحير و سرگردان شده و در آن غرق و به لجنزار طبيعت سقوط كردند. مؤلف
* (الدنيا مزرعه الاخره ) در مقاصد گفته است با اينكه غزالي در احياء از آن ايراد گرفته است آن را نيافتيم و قاري گفته است: معنيش درست و از آية:( من كان يريد حرث الاخره نزد له في حرث) اقتباس شده است.از كشف الخفاء عجلوني،132.مترجم
* سوره روم آيه 17-27
* اين مقام هنوز نوشته نشده است و چون مسئله(حيات) و قضيه آن به حشر مربوط است در اينجا و در خاتمه اين مسئله اشاره حيات به ركن ايمان (قدر) درج شده است كه بسيار دقيق و عميق است. مؤلف
* ابوذر گفته است گفتم يا رسول تعداد پيامبران چند است؟ فرمود يكصد و بيست وچهار هزار نفر و سيصد و يانزده نفر مرسل هستند جمعي زيادندروايت از امام احمد (ممكنات الصابيح-5737 ). مترجم
* ميزان سهولت در امر مثبت و ميزان صعوبت در «نفي و انكار» در مثال آتي نمايان ميشود: اگر يكنفر بگويد در فلان جا باغي هست جدا خارق العاده است و ميوه آن مانند جعبه شيريني است و يكنفر ديگر آن را انكار كند و بگويد چنين باغي وجود ندارد شخص اول مي تواند به آساني و با ارائه محل و ثمر آن باغ آن را ثابت كند ولي دومي (منكر )براي اينكه نفي خود را ثابت كند بايد تمام اطراف زمين را بگردد و امر در مورد افردي از وجود بعثت خبر ميدهند نيز چنين است چون آنان صدها هزار دليل بياورند و ثمر آن را بيان كنند وانگهي براي اثبات دو گواه كافي است در صورتيكه منكران وجود مجال اثبات دعوي خود ندارند مگر بعد از مشاهده دنياي نامحدود و زمان غير محدود با زحمت فرو رفتن در عمق بحث و تفتيش. اما آنكه تكبر او را گمراه نكند اي برادران مي داند ايمان به آخرت چقدر با عظمت است و چقدر استوار است-مؤلف